تبليغاتX
hadivebnegar
Image of hadimeshgan

هر چند دیر ولی بالاخره نوشتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به مناسبت يکصد و پنجاه و ششمين سالروز شهادت ميرزا تقي خان فراهاني ملقب به امير کبير در 20 ديماه)

 

«در ميان همه رجال اخير مشرق زمين و زمامداران و بزرگان ايران كه نامشان در تاريخ جديد ثبت است، ميرزا تقي خان امير نظام بي‌همتاست. ديوجانس در روز روشن در پي او مي‌گشت.

به حقيقت سزاوار است كه به عنوان اشرف مخلوقات به شمار آيد. بزرگوار مردي بود. اگر ميرزا تقي خان مي‌‌ماند و انديشه‌‌هاي خود را به انجام مي‌رساند، بدون ترديد در زمره كساني شمرده مي‌شد كه به باور برخي از سوي خدابه رسالت
تاريخي برگزيده شده‌اند!»
رابرت واتسون، نويسنده مشهور انگليسي

 

آشپز‌زاده باشي و امير شوي؟ عجيب است؛ اما شدني، چرا که ميرزا تقي خواست و شد. پسر مشهدي قربان هزاوه‌اي فراهاني بود؛ آشپز مخصوص ميرزا عيسي معروف به قائم مقام فراهاني. زمانه، زمانه رشد و پيشرفت بود. درست همزمان با به ثمر رسيدن جهش علمي فكري غرب و هم دوران با بزرگاني چون نيچه، اديسون، ولتر، روسو، ماركس، هگل، كانت و البته بيسمارك.

 

نخست کارگر آشپزخانه صدر اعظم قاجار بود، سيني غذا براي فرزندان قائم مقام مي‌برد. گاهي مي‌شد که آقازادگان صدر اعظم در کلاس درس بودند، مي‌ايستاد تا درس تمام شود، آنگاه غذا را در برابرشان مي‌گذاشت. آن روز قائم مقام فرزندانش را مي‌آزمود،‌ هرچه پرسيد، آقازاده‌ها در ماندند و ميرزا تقي پاسخ داد. قائم مقام آنجا بود که فهميد فرزند آشپز باشي خانه‌اش، چه گوهر گرانمايه‌اي است. و چنين گفت: «حقيقت من به كربلايي قربان حسد بردم و بر پسرش [ميرزا تقي] مي‌ترسم. اين پسر خيلي ترقيات دارد و قوانين بزرگ به روزگار مي‌گذارد.»

 

تصورش را بکنيد، فرزند آشپزباشي خانه صدر اعظم قاجار لياقتي دارد که هيچ بزرگ‌زاده و آقازاده‌اي به گرد پاي او هم نمي‌رسد. پا برهنه رنج ديده‌اي که نه در پر قو خوابيده و نه آنکه چشمه بيت المال در جيب پدرش مي‌جوشد، اما به اندازه يک فوج آقازاده مي‌فهمد.

 

در جواني به تحرير و نويسندگي امور دولتي مشغول و سپس مستوفي نظام در لشکر آذربايجان مي‌شود. آن قدر لياقت دارد که وزير نظامي و فرمانده کل قواي ايران شود؛ سرداري بزرگ و غيور. در رکاب عباس ميرزاي دلاور عليه قواي روس مي‌رزمد. داغ عهدنامه ترکمانچاي و گلستان بر دلش مي‌نشيند و کينه‌اي از جماعت اجنبي بر دل مي گيرد که با هيچ مرهمي جز استقلال ايران، آرام نمي‌يابد. به روسيه مي‌رود و از نزديک با مراکز آموزشي و پيشرفت‌هاي آن آشنا مي‌شود. «جهان نماي جديد» که با نظر و همت خود او ترجمه و تدوين شده بود، شرح مراکز آموزشي دنياي غرب بود که امير به دنبال تحقق آن در ايران بود اما از نوع فرنگي آن، بلكه از جنس فرهنگ ايراني و اسلامي. شنيدنش سخت است و دردآور اما عمق نگاه امير را مي‌توان در آن يافت. درست 20 سال قبل از ژاپن و همزمان با حرکت و نهضت علمي امپراطوري پروس (آلمان) به رهبري بيسمارک، امير به دنبال نهضت علمي ايران و تأسيس مراکزي همچون دارالفنون مي‌افتد مراکزي همچون پلي تکنيک (Poly techinc) اروپا.

 

مي‌توان چشم‌ها را بست و به 160 سال پيش بازگشت. هنگامي که هيچ پادشاهي در ميان ملل اسلام نه از علم چيزي مي‌فهميد و نه از فن و هنر. اما آشپززاده بزرگمرد، دارالفنوني را بر پا مي‌کند که نه سر در آخور روس و عثماني دارد و نه سر سپرده انگليس و فرانسه است. امير به دنبال کشوري است که «خود» است نه «ديگر». برپاي خود مي‌ايستد نه بر ستون بيگانه. دستور اوست که معلمان دارالفنون از اتريش که ملتي بي‌طرف است، بيايند و سفيران ملل روس و فرانسه و انگليس حق دخالت در امور مدرسه را ندارند؛ به هيچ وجه و به هيچ بهانه‌اي. فنون و علوم پايه دارالفنون پيش‌بيني شدند و امير خود بر آن اشراف داشت. هفت معلم اتريشي شامل معلم مهندسي، معلم پياده نظام و تاکتيک‌ نظامي، معلم توپخانه، معلم سواره نظام، معلم معدن شناسي، معلم طب و جراحي و تشريح و معلم علوم طبيعي و دارو سازي.

 

اكنون يك و نيم قرن از آن روزها مي‌گذرد، و مي‌شود فهميد که اين آشپززاده بزرگمرد، چند قرن آينده ايران را مي‌ديد. مثل او در تاريخ وزيران شاهان زن باره و هوسران ايران کم بوده‌اند، اما آنچنان بزرگ و پر آوازه‌اند، که همه صفحات تاريخ عصر خودشان را به دنبال خود مي‌کشند. صاحب ابن عباد (وزير فخر الدوله آل بويه) حسنك وزير (وزير سلطان غزنوي)‌خواجه نظام الملک (وزير طغرل و ملکشاه سلجوقي) خواجه نصير الدين توسي (وزير ايلخانان مغول) قائم مقام فراهاني (وزير و صدر اعظم فتحعلي شاه) تنها مردان عصر خود نبودند، بزرگ مرداني هستند براي همه عصرها و مردمان آينده مديون آنها.

 

امير کبير از همان جنس بود که بزرگمردان پيش از او بودند، حريت و آزادگي و کرامت و شرافت پايه‌هاي استواري هستند که نام سترگش را جاودانه کرده است. حوادث صدارت 3 سال و دو ماهه ميرزا تقي خان امير کبير آن هم در عصر ناصر الدين شاهي که 50 سال حکومت مي‌کند، بايد هم در ميان وقايع و لطايف زن بارگي‌ها و شرابخواري‌هاي شاه گم شود، اما وقتي اميري باشي پابرهنه که براي 2 کودک تهراني جان باخته از آبله، مثل زن بچه مرده‌اي، گريه کني و اشک بريزي و «همه ايرانيان را اولاد خود» بداني، نامت آنچنان بر تاريخ مي‌درخشد که همان صدارت 3 سال و دو ماهه‌ات، به اندازه 3 هزار سال عمر شاهاني که دنيا را بدل از طويله گرفته‌اند، مي‌ارزد.

 

امير باشي، و پارتي و سفارش و توصيه اين و آن، حتي مادر ناصر الدين شاه، (مهد عليا) را زير پا بگذاري و با عصبانيت تمام حاکم قم را به خاطر حرف شنوي از مهد عليا گوشمالي دهي و بگويي «با سفارش عمه و خاله و عمو و دايي، نمي‌شود مملکت را چرخاند»

 

امير باشي و چوپان مال باخته اصفهاني در وسط بيابان برهوت، تو را پناه خود بداند و فقط با يک فرياد بر سر کوه حقش را بستاند.

 

امير باشي و در برابر سفير روس و انگليس عزت ايران را حفظ کني و يک کلمه کوتاه نيايي و وقتي اصرار بي‌جاي سفير روس را بشنوي به تحقير برايش بخواني «آهاي کشک بادمجان، کجايي فاطمه خانم جان»

 

امير باشي و از هيچ کسي نترسي جز خدا و درست در زمانه‌اي که شاه ايران از چخ کردن سگ سفارت روس و انگليس مي‌ترسد، کارمند مست و عربده کش سفارت روس را در ميدان توپخانه آن هم در ملا عام شلاق بزني.

 

امير باشي و شاهزاده‌گان و آقازادگان دربار را آدم حساب نکني و مستمري‌هاي بي‌حساب و کتاب آنها را قطع کني و به جايشان پا برهنه‌ها و فرزندان محرومين را به منصب بنشاني.

 

امير باشي و مردانه در برابر زياده‌خواهي و افزون‌خوري شاه بي‌لياقت ايران بايستي و حقوق 60 هزار توماني ماهانه‌اش را با قاطعيت تمام به 2 هزار تومان تقليل دهي.

 

امير باشي و قاآني شاعر متملق را به خاطر چند بيت شعر چاپلوسانه ادب کني و به جاي شعر گويي و مديحه‌سرايي درباريان و شاهزادگان، کتاب زراعت فرانسه را بدهي تا به فارسي ترجمه کند.

 

امير باشي و دشمن همه اجانب اما دشمن‌ترين دشمنانت و مخالف خوني و ديرينه‌ات همچون وزير مختار انگليس كلنل شيل درباره‌ات اعتراف كند كه: «پول دوستي كه خوي ايرانيان است در وجود امير بي‌اثر است و به رشوه و عشوة‌كسي فريفته نمي‌شود»

 

امير باشي و همه اجنبي‌ها و مفت‌خوارها از درباري و آقازاده و سفير گرفته تا روشنفکران طرفدار انگليس (آنگلوفيل) و طرفدار روس (روسوفيل) به دنبال کشتنت باشند، چرا که دستشان را از همه جا قطع مي‌کني.

 

امير باشي و طي سه سال حكومتت به اندازه همه دوران سلطنت گلّه‌داران قاجاري، 140 هزار اسلحه و هزار عرّاده توپ توليد كني، آن هم نه براي فخر فروشي و اطوار نظامي، براي حفاظت از كيان مملكت و دين.

 

امير باشي و تنهاي تنها بدون هراس و واهمه از همه متحجّرين نادان و يك تنه به جنگ با خرافه و جهل و انحراف روي و با بصيرت تمام ببيني كه چگونه تعفن قمه زني و بابيّت و رمالي همزمان با آلودگي غرب‌زدگي از سوراخ‌هاي تو در توي سفارت روس و انگليس در كوچه و بازار ايران جاري مي‌شوند.

 

امير باشي، آن هم در مملکتي که شاه آن به تعداد درخت‌هاي باغ قلهک، حرمسرا و کنيزک دارد و به قدر دلقک‌ها و مليجک‌هاي دربار هم نمي‌فهمد، اما برنامه‌اي براي آينده داشته باشي که حتي به عقل شاهان ژاپن و آلمان و روس هم نمي‌رسد. طبيعي است که نام و ياد چنين اميري در کتاب‌ها و تاريخ‌هاي شاهان نباشد، چرا که نام وزيران و اميراني از اين دست در قلب‌ها حک مي‌شوند.

 

جان شکارتر از هر چيزي آن است که دارالفنون را بنا مي‌کني تا به دست فرزندان اين ملت اداره شود، اما هنوز معلم‌ها از اتريش نرسيده‌اند که از صدارت عزل مي‌شوي. دو روز مانده تا معلم‌ها به تهران برسند که مهد عليا با همدستي ميرزا آقاخان نوري، آقازادگان و درباريان و سفيران روس و انگليس در هنگام مستي ناصر الدين شاه، فرمان عزل امير را مي‌گيرند. دکتر پولاک از معلمان اتريشي مي‌گويد: «وقتي وارد تهران شديم از ما پذيرايي سردي نمودند و احدي به استقبال ما نيامد. اندکي بعد خبر دار شديم که در اين ميانه اوضاع تغيير کرده و ميرزا تقي خان مغضوب گرديده است. امير جز نيكبختي وطنش چيزي نمي‌خواهد».

 

يک ماه بعد دارالفنون در دست فراماسون‌هاي انگليس اداره مي‌شد و بساطي بر پا شده بود تا افعي سياه استعمار برخانه ايران چنبره زند. دار الفنون در زماني افتتاح مي‌شود که 13 روز به شهادت امير مانده و اين ديگر انتهاي درد است.

 

آشپززاده بزرگمرد عصر قاجار کارهايي را بنا نهاد که تا سال‌هاي سال پس از او زبانزد عام و خاص بود، کارهايي همچون، «سامان دادن به اوضاع آشفته ارتش»، «راه‌اندازي کارخانجات توليد سلاح و توپ»، «اصلاح امور مالي و بازرگاني»، «آرام نمودن اوضاع سياسي و برخورد با غائله‌هايي همچون بابيه»، «مبارزه جدّي با خرافه و جهل و انحرافات ديني به ويژه تحريفات عزاداري‌ و سامان دادن به امر تبليغ دين و مجالس مذهبي»، «چاپ نخستين روزنامه ايران به نام وقايع اتفاقيه»، «گسترش روابط سياسي گسترده با ملل جهان»، «تأسيس دارالفنون»، «مقابله جدي با رشوه‌خواري و اختلاس کارگزاران حکومتي»، «تأسيس کارخانجات اساسي و کالاهاي مورد نياز و اساسي کشور»، «برخورد جدي با رانت‌خواري و افزون‌خواهي اشراف زادگان، آقازادگان و درباريان»، «قطع يد اجانب و سفيران خارجي از دخالت در امور ايران» مجموع اين اقدامات سرانجام امير را به سمت و سوي شهادت گسيل داشت تا آنکه 40 روز پس از خلع يد از صدارت اعظمي با حکم «شاه نادان ايران» در حمام فين کاشان رگ‌هاي غيرت و حريّت اين آشپززاده بزرگمرد، از هر دو بازويش با نشتر فصادي (تيغ رگ‌زن) گشوده شد و خون پاکش بر زمين ريخت. خوني که بهاي استقلال‌طلبي و آزاد مردي امير بزرگمرد و همه مردان غيرتمند تاريخ ايران بود.

 

مرگ ناجوانمردانه امير کبير تا آنجا دل و جان آزاد مردان و توده‌ها را آزرد که سال‌ها پس از شهادتش حتي شاهزاده سنگدل و بي‌رحم ناصر الدين شاه قاجار نيز به بزرگي و عظمت امير کبير اعتراف نمود و در کتاب تاريخ خود نگاشت: «ميرزا تقي خان امير نظام در اوايل دولتش مدرسه (دار الفنون) بر پا کرد و ترتيب قشون داد و کارهايي کرد. آنچه که ما امروز داريم از آثار اين مدرسه (دار الفنون) است، اما بيچاره سرش را در اين راه داد. از روي انصاف بگويم و خدا را به شهادت مي‌طلبم که در مورد مقام آن مرد نمک به حلال يکتا، غلو نکردم. او از خواجه نظام الملک وزير سلاجقه، صاحب ابن عباد وزير ديالمه و پرنس بيسمارک، لرد يالمرستون و ريشيليو فرانسوي و پرنس کارچه کف روسي به حق با عرضه‌تر بود. در جمعه 17 ربيع الاول 1268 (20 دي ماه) در حمام فين کاشان کشته شد و او را فصد (رگ زدند) کردند و به ديار عدمش فرستادند؛ ولي آثار او هنوز باقي است»

 

آقازاده نباشي و شاهزاده؛ و فقط روستازاده‌اي باشي،‌ که کارگر آشپزخانه بوده است آنهم آشپززاده‌اي در اوج تهي دستي، اما امير شوي، ‌آنهم امير کبير. عجيب است و شگفت‌آور؛ اما شدني. چرا که ميرزا تقي فراهاني خواست و شد، آنهم تا پاي شهادت و به بهاي جان.

+ نوشته شده توسط هادی مشگان در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 13:45 |





Powered by WebGozar