تبليغاتX
hadivebnegar
Image of hadimeshgan

 در بسياري جاها، كار دارد از اصلاح‌طلبانه و غيراصلاح‌طلبانه مي‌گذرد، چون گرسنگي، مضيقه مسكن و معيشت و تحصيل و ازدواج و شغل، اصلاح‌طلب و اصولگرا نمي‌شناسد.

حجت‌الاسلام ك - ‌ا  در گفت‌وگو با «تابناك»، با اشاره به اين‌كه مجلس هفتم از جايگاه نظارتي‌اش دور شده است، افزود: بدنه جامعه، اينقدر تحت فشار است كه خيلي كارهاي دولت نمي‌تواند پاسخگو باشد؛ يعني توده مردم از نظر زندگي، معيشت و ... خيلي در وضعيت لذت‌بخشي نيستند.
وي در پاسخ به اين پرسش خبرنگار «تابناك» كه رغبت عمومي جامعه نسبت به جريان اصولگرايي بيشتر است يا اصلاح‌طلبانه، گفت: نه، ديگر كار دارد از اصلاح‌طلبانه و غيراصلاح‌طلبانه در بسياري جاها مي‌گذرد، چون گرسنگي، مضيقه و مسكن و معيشت و تحصيل و ازدواج و شغل، اصلاح‌طلب و اصولگرا نمي‌شناسد.

وی  گفت: من در ليست‌هاي ديگر هم هستم. شاعر مي‌گويد: چنان با نيك و بد خو كن كه [با لبخند] اگر چنانچه برخي از راستي‌ها جرأت مي‌كردند، چه بسا اسم ما را توي آن ليست‌ها مي‌گذاشتند، به خاطر آن‌كه ما نه هيچ‌وقت سهم‌خواهي مي‌كرديم و نه داعيه‌‌اي داشتيم و نه جنگ و جدالي با كسي داشتيم. با همين اعتدالي كه داشتيم، وارد اين ليست‌ها شديم و ظاهرا به همه اينها مي‌خورد.

وي كه در آغاز از اصفهان نامزد و ردصلاحيت شده بود، درباره اين‌كه چه شد با تأخير از سوي شوراي نگهبان مورد تأييد قرار گرفت، به خبرنگار «تابناك» گفت: هيأت‌ اجرايي اصفهان من را «رد» فرمودند و بعد عزيزان دخالت كردند و بالاخره حالا كانديداي تهران شديم. بعد هم تقاضاي انتقال داديم. به اين دليل كه در شهرستان اصفهان تنها شده بودم. تك و تنها بودم و كار كردن مشكل بود. ما هم ديديم در سطح استان، حتي يك نفر را باقي نگذاشتند تا چه رسد به شهرستان اصفهان. روي اين حساب، تقاضاي انتقال به تهران داديم. الان هم بعضي دوستان فرمانداري گفتند ما مصوب كرديم و فرستاديم، ولي هيأت‌ نظارت هنوز پاسخ ندادند. حالا چرا، نمي‌دانم.

وي درباره حضور «اقليت» اصلاح‌طلب در مجلس هشتم گفت: اگر چنانچه آن گونه كه مجلس هفتم با شعارهايي كه داشته برخورد كرده، اگر اقليت مجلس هشتم شكل بگيرد، موفق‌تر خواهد بود. چون بالاخره «حرف» مي‌رود توي جامعه و جامعه بايد به هر «حرفي» پاسخ بدهد. شعارهاي آقايان رفت در جامعه و پاسخ مطلوبي به آن شعارها داده نشد. هرچند شايد قدرت اجرايي يا سياسي پشت سر اقليت مجلس هفتم نبود، ولي حدس زده مي‌شود اگر اين روند ادامه پيدا كند، بدنه جامعه پشتوانه اقليت مجلس هشتم خواهد بود.

خبرنگار «تابناك» از ک ا كه در مصاحبه‌اش به بحث مجلس مهندسي‌شده از سوي قدرت حاكم اشاره كرده بود، پرسيد: آقاي كيان‌‌ارثي، آيا اين پيش‌بيني شماست؟ وي گفت: اين پيش‌بيني نيست. يك نگاه است.
+ نوشته شده توسط هادی مشگان در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 0:56 |
Image of hadimeshgan

دوران حيات و امامت امام هشتم اوج گيرى گرايش مردم به اهل بيت و دوران گسترش پايگاههاى مردمى اين خاندان است.
چنان كه مى دانيم امام از پايگاه مردمى شايسته اى برخوردار بود و «در همان شهر كه مأمون با زور حكومت مى كرد او مورد قبول و مراد همه مردم بود و بر دلها حكم مى راند... نشانه ها و شواهد تاريخى ثابت مى كند كه (در اين دوران) پايگاه مردمى مكتب على عليه السّلام از جهت علمى و اجتماعى تا حدّى بسيار رشد كرده و گسترش يافته بود. در آن مرحله بود كه امام عليه السّلام مسئوليت رهبرى را به عهده گرفت.»
گرچه كه در دوران امامت امام رضا عليه السّلام دو مرحله فعاليّت در سالهاى خلافت هارون و سالهاى خلافت مأمون را مى توان از يكديگر جدا كرد و براى هر يك از اين دو مرحله ويژگيهايى متمايز از ديگرى يافت، اما اگر به ويژگى عمومى اين دوران بنگريم، خواهيم ديد «هنگامى كه نوبت به امام هشتم عليه السّلام مى رسد... دوران، دوران گسترش و رواج و وضع خوب ائمه است و شيعه در همه جا گسترده اند و امكانات بسيار زياد است كه منتهى مى شود به مسأله ولايتعهدى . البته در دوران هارون، امام هشتم در نهايت تقيّه زندگى مى كردند. يعنى كوشش و تلاش را داشتند، حركت را داشتند، تماس را داشتند، منتهى با پوشش كامل... مثلاً دعبل خزاعى كه درباره امام هشتم در دوران ولايتعهدى آن طور حرف مى زند دفعتاً از زير سنگ بيرون نيامده بود. جامعه اى كه دعبل خزاعى مى پرورد يا ابراهيم بن عبّاس را كه جزو مدّاحان على بن موسى الرضاست، يا ديگران و ديگران را، اين جامعه بايستى در فرهنگ ارادت به خاندان پيغمبر سابقه داشته باشد. چنين نيست كه دفعتاً و بدون سابقه قبلى در مدينه و در خراسان و در رى و در مناطق گوناگون ولايتعهدى على بن موسى الرضا عليه السّلام را جشن بگيرند. اما قبلاً چنين سابقه اى نداشته باشد. آنچه در دوران على بن موسى الرضا عليه السّلام يعنى ولايتعهدى پيش آمد نشان دهنده اين است كه وضع علاقه مردم و جوشش محبّتهاى آنان نسبت به اهل بيت در دوران امام رضا عليه السّلام خيلى بالا بوده است. به هر حال بعد هم كه اختلاف امين و مأمون پيش آمد و جنگ و جدال بين خراسان و بغداد، پنج سال طول كشيد همه اينها موجب شد كه على بن موسى الرضا عليه السّلام بتوانند كار وسيعى بكنند كه اوج آن به مسأله ولايتعهدى منتهى شد.»
حقيقت آن است كه در اين دوران، بدى اوضاع ميان امين و مأمون به امام كمك كرد تا بار سنگين رسالت خويش را بر دوش كشد، بر تلاشهاى خود بيفزايد، و فعاليتهاى خود را دوچندان كند، چه در اين زمان زمينه آن فراهم گشت كه شيعيان با او تماس گيرند و از رهنمودهاى او بهره جويند، و همين امر در كنار برخوردار بودن امام از ويژگيهاى منحصر به فرد و رفتار آرمانى كه در پيش گرفته بود سرانجام به تحكيم پايگاه و گسترش نفوذ امام در سرزمينهاى مختلف حكومت اسلامى انجاميد. او خود يك بار زمانى كه درباره ولايتعهدى سخن مى گويد، به مأمون چنين اظهار مى دارد: «اين مسأله كه بدان وارد شده ام هيچ چيز بر آن نعمتى كه داشته ام نيفزوده است. من پيش از اين در مدينه بودم و از همان جا نامه ها و فرمانهايم در شرق و غرب اجرا مى شد و گاه نيز بر الاغ خود مى نشستم و از كوچه هاى مدينه مى گذشتم، در حالى كه در اين شهر عزيزتر از من كسى نبود.» در اين جا بسنده است سخن ابن مونسـدشمن امامـرا بياوريم كه به مأمون مى گويد: اى اميرمؤمنان، اين كه اكنون در كنار توست بتى است كه به جاى خدا پرستش مى شود.
در چنين شرايطى و پس از آن كه حضرت رضا عليه السّلام بعد از پدر مسئوليت رهبرى و امامت را به عهده گرفت در جهان اسلام به سير و گشت پرداخت و نخستين مسافرت را از مدينه به بصره آغاز فرمود، تا بتواند به طور مستقيم با پايگاههاى مردمى خود ديدار كند و درباره همه كارها به گفتگو بپردازد. عادت او چنين بود كه پيش از آن كه به منطقه اى حركت كند، نماينده اى به آن ديار گسيل مى داشت تا مردم را از ورود خويش آگاه كند تا وقتى وارد شهر مى شود مردم آماده استقبال و ديدار او باشند. سپس با گروههاى بسيار بزرگ مردم اجتماع برپا مى كرد و درباره امامت و رهبرى خود با آنان گفتگو مى فرمود. آنگاه از آنان مى خواست تا از او پرسش كنند تا پاسخ آنان را در زمينه هاى گوناگون معارف اسلامى بدهد. سپس مى خواست كه با دانشمندان علم كلام و اهل بحث و سخنگويان، همچنين با دانشمندان غيرمسلمان ملاقات كند تا در همه باب مناقشه به عمل آورند و با او به بحث و مناظره پردازند.
پدران حضرت رضا عليه السّلام به همه اين فعاليتهاى آشكار مبادرت نمى كردند. آنان شخصاً به مسافرت نمى رفتند تا بتوانند مستقيم و آشكار با پايگاههاى مردمى خود تماس حاصل كنند. اما در دوران امام رضا عليه السّلام اين مسأله امرى طبيعى بود، چرا كه پايگاههاى مردمى بسيار شده و نفوذ مكتب امام على عليه السّلام از نظر روحى و فكرى و اجتماعى در دل مسلمانان كه با امام آگاهانه هميارى مى كردند افزايش يافته بود...
پس از آن كه امام مسئوليت امامت را به عهده گرفت همه توانايى خود را در آن دوره، در توسعه دادن پايگاههاى مردمى خود صرف كرد اما رشد و گسترش آن پايگاهها و همدلى آنان با كار امام به اين معنى نبود كه او زمام كارها را به دست گرفته باشد. با وجود همه آن پيشرفتها و افزايش پايگاههاى مردمى ، امام بخوبى مى دانست و اوضاع و احوال اجتماعى نشان مى داد كه جنبش امام عليه السّلام در حدّى نيست كه حكومت را در دست گيرد، زيرا با پايگاههاى گسترده اى كه حضرت داشت، گرچه از او حمايت و پشتيبانى مى كردند، امّا نظير اين پايگاهها به اين درد نمى خورد كه پايه حكومت امام عليه السّلام گردد. چه، پيوند آن با امام پيوند فكرى پيچيده و عمومى بود و از قهرمانى عاطفى نشانى داشت. اين همان احساسهاى آتشين بود كه روزگارى پايه و اساسى بود كه بنى عبّاس بر آن تكيه كردند و براى رسيدن به حكومت بر امواج آن عواطف سوار شدند. اما طبيعت آن پايگاهها و مانندهاى آن به درد آن نمى خورد كه راه را براى حكومت او و در دست گرفتن قدرت سياسيش هموار سازد.
از اين روى مى بيينم كه بيشتر قيامهايى كه مسلمانان و پيروان با اخلاص، با نظريه امام على عليه السّلام برپا كردند، در تناقضها و اختلافهاى داخلى نابود مى شد و يا غالباً انشعاب مى كردند و از يكديگر جدا مى شدند و احياناً با يكديگر در جنگ و ستيز بودند. علت اين امر بسى ساده بود. با اين توضيح كه همه پايگاهها از نظريه امامان آگاه نبودند و اوضاع اجتماعى و موضوعى را درك نمى كردند. بلكه قيامهايشان غالباً عاطفى و آتشين بود، نه آگاهانه و نضج يافته. پس طبيعتاً عواطف و احساسها نمى توانست بناى حقيقى اسلام قرار گيرد؛ چه، بناى حقيقى براساس آگاهى كامل از هدف استوار است.
امام رضا عليه السّلام در اين مرحله خود را آماده آن مى كرد تا مهار حكومت را به دست گيرد، اما با شكلى كه او خود مطرح كرده بود و خود مى خواست نه در شكلى كه مأمون اراده مى كرد و در آن شكل ولايتعهدى را به او عرضه داشت و او آن را ردّ كرد و نخواست.
اين تصويرى است از دوران امام كه مى تواند در تفسير دو رخداد مهمّ يعنى مسأله ولايتعهدى و نيز مسأله پيشنهاد خلافت به امام از سوى مأمون ما را راهگشا باشد. به تعبيرى ديگر، مى توان گفت تنشهاى موجود در آن زمان هنوز باقيمانده هايى از طوفانى بود كه از چند دهه قبل عليه حكومت اموى و از سوى دو خاندان مهمّ علوى و عبّاسى برپا شده بود. در ميان چنين طوفانى بود كه قدرت طلبان خاندان عبّاسى بر اسبهاى لجام گسيخته خود مى نشستند و هرگونه كه مى خواستند به سوى هدف خودـو با اين ديدگاه كه هدف وسيله را توجيه مى كندـمى راندند و گاه هم در اين هياهو و در غياب ديده هاى مردم خنجرى هم از پشت به خاندان علوى مى زدند و پس از آن ميوه اى را كه در دست مجروح اين خاندان بود، به زور و به چنگال نيزه نيرنگ درمى ربودند.
خاندان عبّاسى از سويى از نام «آل محمّد» سوءاستفاده مى كرد، چندان كه گاه به خاطر نزديكى طرز كار يا تبليغاتشان با آل على ، در مناطق دور از حجاز اين گونه وانمود مى كردند كه همان خط آل على هستند. حتّى لباس سياه بر تن مى كردند و مى گفتند: اين پوشش سياه لباس ماتم شهيدان كربلا و زيد و يحيى است، و عدّه اى حتّى از سرانشان، خيال مى كردند كه دارند براى آل على كار مى كنند.
از سويى ديگر نيز همين خلفاى خاندان عبّاسى از همان روزهاى نخست سلطه خود كاملاً ميزان نفوذ علويان را مى دانستند و از آن بيم داشتند. سختگيريهايى كه از همان دوران آغازين حكومت عبّاسى عليه بنى الحسن به عمل آمد، گواهى بر اين ترس و وحشت عبّاسيان از اهل بيت و علاقه مردم به آنان است. گواهى ديگر آن كه آورده اند: منصور هنگامى كه به جنگ با محمّد بن عبدالله و برادرش ابراهيمـاز علويانـمشغول بود شبها را نمى خوابيد، حتى در همين زمان دو كنيز براى او آوردند كه آنها را ردّ كرد و گفت: «امروز روز زنان نيست و مرا با آنان كارى نه، تا آن زمان كه بدانم سر ابراهيم از آنِ من و يا سرِ من از آنِ ابراهيم مى شود. او در همين جنگها پنجاه روز جامه از تن نكند و از فزونى اندوه نمى توانست درست سخن خود را پى گيرد.»
اين نگرانى در دوران پس از منصور نيز ادامه يافت و نگرانى مهدى و هارون عبّاسى بيش از منصور بود، چندان كه در همين دوران امام كاظم عليه السّلام آن زندانهاى سخت خود را گذراند. پس از اين دو، نوبت به مأمون رسيد. در دوران مأمون مسأله دشوارتر و بزرگتر و مشكل آفرين تر بود. چه، شورشها و فتنه هاى فراوانى سرتاسر ولايتها و شهرهاى بزرگ اسلامى را دربرگرفته بود تا جايى كه مأمون نمى دانست چگونه آغاز كند و چه سان به حلّ مسأله بپردازد. او مى ديد و از اين رنج مى برد كه سرنوشتش و سرنوشت خلافتش در معرض تندبادهايى قرار گرفته كه از هر سو بر آن مى تازد.
مأمون در كنار اين ترس و نگرانى از هوشى سرشار، فهمى قوى ، درايتى بى سابقه، شجاعتى كم نظير و جدّيتى راهگشا بهره مند بود و اينها همه در كنار هم، او را بدان رهنمون گشت كه ابتكارى تازه بر روى صحنه آورد و امام هشتم را با تجربه اى بزرگ روياروى سازد و مسأله ولايتعهدى را پيش آورد، هر چند در اين زمينه نيز، تدبير امام عليه السّلام او را ناكام ساخت

+ نوشته شده توسط هادی مشگان در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 0:47 |
Image of hadimeshgan

نبی مکرم اسلام و حقوق انسانها
28 صفر یادآور مصیبت رحلت پیامبری است که به تصدیق قرآن از هر نظر الگو و دارای خلق عظیم است.

 28 صفر یادآور مصیبت رحلت پیامبری است که به تصدیق قرآن از هر نظر الگو و دارای خلق عظیم است. او از آن جهت خاتم پیامبران و پایان بخش ارسال و  رسل و انزال کتب شد که نکته ای را ناگفته باقی نگذاشت و پس از او در مجموعه تعالیم انبیا نقصی نبود که دیگران برای تکمیل آن مبعوث شوند.اما در میان همه آنچه از "اسوه عالمیان" خوانده و شنیده ایم رعایت حرمت انسانها (و نه فقط مسلمانان) و ادای حقوق آنان از برجستگی بیشتری برخوردار است.

او برترین مخلوق و علت خلقت بود ولی در همان حال کرامت هیچ بیشری را نادیده نمی گرفت؛ با ضعیف ترین ها نشست و برخاست داشت، از گمنام ترین ها دلجویی می کرد و پایمال کردن حق هیچ کس را بر نمی تافت؛ به ویژه کسانی که فریاد شان به جایی نمی رسید و تضییع حقوق آنها هزینه ای در بر نداشت.

پیامبر ما چنان به انسان و حرمت او می اندیشید که حتی پیکر بی جان را نیز شایسته احترام می دید. در چندین روایت آمده است که به هنگام گفتگو با اصحابش،  جنازه ای را عبور می دادند. تمام قد به احترام آن برمی خاست. یارانش با بی رغبتی و تعجب می گفتند که این جنازه یک یهودی است !! (یعنی او از ما نیست و چنین حرمتی را سزاوار نمی باشد) اما حضرت با توبیخ این همه تنگ نظری می فرمود: "مگر انسان نیست؟! هر گاه جنازه ای دیدید به احترام آن برخیزید (بدون آنکه به دین و آئینش بنگرید).

آن نگاه کجا و رفتار ما کجا؟!

همان نگاه وحیانی و منطبق با فطرت بود که دوست و دشمن را پروانه وار گرد شمع وجودش جمع کرده و زمینه را برای جهان گیر شدن پیامش، با شتابی باورنکردنی، آماده کرده بود. قرآن برخلاف آنان که شمشیر علی (ع) و ثروت خدیجه (س) را تنها عامل گسترش اسلام معرفی می کنند به صراحت نرمی و مهربیان با مردم را رمز موفقیت اومی داند و تاکید می کند که اگر تند خود و سخت دل بود همه از گرد او پراکنده می شدند!

نه آنکه قدرت و ثروت لازم یا مفید نیست، اما تمرکز تحلیلها بر آن نشان از بیگانگی با ساختار وجود انسان و ماهیت ایمان و عقیده دارد. این مردم هستند که سرمایه اصلی پیروزی و تنها ضامن بقای آن هستند و مردم پیش و بیش از هر چیز صداقت می خواهند و محبت. آنان که فکر می کنند پشتوانه های نظامی و اقتصادی ما را از همراهی دلها و حکومت بر قلبها بی نیاز می کند، به همان تحلیلهای ساده، مادی و نادرست بازگشته اند.

راز دلدادگی به محمد(ص) آن بود که خود را از دیگران برتر نمی پنداشت و بدون آنکه امتیازی برای خود بطلبد همواره همچون دیگران می زیست . او شرافت و فضیلت خودرا مایه سرکوب و سرزنش کسی قرار نمی داد و سبق و سابقه خود را دلیل نفی آنها نمی دید. وقتی با یاران به سفر می رفت و در جایی برای رفع خستگی بار بر زمین می نهادند هر کس به کاری می پرداخت . یکی ذبح حیوان را می پذیرفت و دیگری کندن پوست آن را. این پختن غذا را بر عهده می گرفت و آن یکی کار دیگر را... در این میان پیامبر نیز مشتاقانه و فروتنانه جمع کردن هیزم را وظیفه خود قرار می داد.

جمعیت یک صدا التماس می کرد که شما راحت باشید که ما به خدمت شما افتخار می کنیم. اما او پاسخ می داد: "خداوند دوست ندارد بنده اش را در میان دوستانش با وضعی متمایز ببیند که برای خود نسبت به آنان امتیازی در نظر گرفته است".

جریان آخرین دیدار او با مردم نه فقط ذکر مصیبت که درس ماندگاری برای همیشه تاریخ است. در مسجد و خطاب به عموم مردم فرمود: خداوند سوگند یاد کرده است که از تجاوز به حقوق انسانها نخواهد گذشت. پس شما را به خدا ! هر کس حقی از او تباه کرده ام برخیزد و قصاص کند. پیرمردی به نام "سوادة بن قیس" از میان آنان برخاست و گفت : پدر و مادرم به فدای تو! هنگامی که از طائف آمده بودی و عصای خود را بلند کردی تا بر ناقه است فرود آوری ، بر شکم من زدی که در میان استقبال کنندگان بودم. نمی دانم به عمد زدی یا به خطا؟!

حضرت فرمود به خدا پناه می برم که به عمد کرده باشم. سپس بلال را فرمود که همان عصا را از فاطمه در خانه گرفته و بیاورد... بلال در کوچه ها ناله می زد که چه کسی مانند رسول خدا چنین می کند؟ عصا آورد و پیامبر به آن پیرمرد داد. پیر گفت شکم خود را بگشا اما در میان خشم و حیرت حاضران فقط اجازه خواست تا به امید رهایی از دوزخ بوسه بر جای قصاص بزند! پیامبر دوباره پرسید که آیا حق خود نمی گیری و پیرمرد که به آرزوی خود رسیده بود، عفو کرد و عفو خدا طلبید...

این مصیبت بزرگ و نیز مصیبت شهادت فرزندان رسول خدا، امام حسن مجتبی و حضرت علی بن موسی الرضا بر امام عصر و نیز بر رهبر عزیز و مسلمانان جهان تسلیت باد

امام مجتبی کریم اهل بیت

امام حسن(ع)؛ مظهر عبادت و بخشندگی
28 صفر علاوه بر سالروز رحلت پیامبر اسلام، سالروز شهادت امام حسن مجتبی(ع) نیز است، امام بزرگواری که به واسطه جود و بخشندگی، عابدترین و بی اعتناترین مردم به زیور دنیا بوده است.

امام حسن (ع ) فرزند امیر مؤمنان علی بن ابیطالب و مادرش والاترین زنان فاطمه زهرا دختر پیامبر خدا است . امام حسن در شب نیمه ماه رمضان سال سوم هجرت در مدینه متولد شد. وی نخستین پسری بود که خداوند متعال به خانواده علی و فاطمه عنایت کرد.

رسول اکرم بلا فاصله پس از ولادتش، او را گرفت و در گوش چپش اقامه گفت . سپس برای او گوسفندی قربانی کرد، سرش را تراشید و هم وزن موی سرش نقره به مستمندان داد. پیامبر  دستور داد تا سرش را عطر آگین کنند و از آن هنگام آئین عقیقه و صدقه دادن به هم  وزن موی سر نوزاد سنت شد.

این نوزاد را " حسن " نام نهاد که این نام در جاهلیت سابقه نداشت . کنیه او را ابومحمد نهاد و این تنها کنیه اوست . لقبهای او سبط، سید، زکی و مجتبی است که از همه معروفتر "مجتبی " می باشد.

پیامبر اکرم (ص) به حسن و برادرش حسین علاقه خاصی داشت و بارها می فرمود که حسن و حسین فرزندان من هستند و به پاس همین سخن علی به سایر فرزندان خود می فرمود : " شما فرزندان من هستید و حسن و حسین فرزندان پیغمبر خدایند ".

امام حسن بیش از هفت سال زمان جد بزرگوارش را درک کرد و در آغوش مهر آن حضرت به سر برد و پس از رحلت پیامبر  که با رحلت حضرت فاطمه دو ماه یا سه ماه بیشتر فاصله نداشت، تحت تربیت پدر بزرگوار خود قرار گرفت . امام حسن پس از شهادت پدر بزرگوار خود به امر خدا و طبق وصیت آن حضرت، به امامت رسید و مقام خلافت ظاهری را نیز اشغال کرد و نزدیک به شش ماه به اداره امور مسلمین پرداخت .

کمالات انسانی امام حسن(ع)

امام حسن در کمالات انسانی یادگار پدر و نمونه کامل جد بزرگوار خود بود. تا پیغمبر زنده بود، او و برادرش حسین در کنار آن حضرت جای داشتند، گاهی آنان را بر دوش خود سوار می کرد و می بوسید و می بویید. از پیغمبر اکرم (ص) روایت کرده اند که درباره امام حسن و امام حسین (ع ) می فرمود: این دو فرزند من، امام هستند خواه برخیزند و خواه بنشینند ( کنایه از اینکه در هر حال امام و پیشوایند).

امام حسن بیست و پنج بار حج کرد، پیاده، در حالیکه اسبهای نجیب را با او یدک می کشیدند. هرگاه از مرگ یاد می کرد می گریست و هر گاه از قبر یاد می کرد نیز می گریست، هر گاه به یاد ایستادن به پای حساب می افتاد آنچنان نعره می زد که بیهوش می شد و چون به یاد بهشت و دوزخ می افتاد، چون مار گزیده به خود می پیچید.

سه نوبت دارائیش را با خدا تقسیم کرد و دو نوبت از تمام مال خود برای خدا گذشت . گفته اند: "امام حسن (ع ) در زمان خود عابدترین و بی اعتنا ترین مردم به زیور دنیا بود".

در سرشت و طینت امام حسن  برترین نشانه های انسانیت وجود داشت . هر که او را می دید به دیده اش بزرگ می آمد و هر که با او معاشرت داشت به او محبت می ورزید و هر دوست یا دشمنی که سخن یا خطبه او را می شنید، به آسانی درنگ می کرد تا او سخن خود را تمام و خطبه اش را به پایان برد. 

+ نوشته شده توسط هادی مشگان در شنبه هجدهم اسفند 1386 و ساعت 0:7 |
Image of hadimeshgan

چگونگی فتح جزیره هرموز توسط امام قلی خان


جزیرۀ هرمز تا حدود قرن هشتم هجری جرون نام داشت و بندری بنام هرمز در نزدیکی شهر میناب کنونی در ساحل دریا محسوب می باشد(از حاشیه برهان مصحح دکتر معین ذیل کلمه جرون)این بندر مدت ها درتصرف  پرتغالیان  بود و مستحکمترین تأسیسات نظامی خود را به مناسبت موقعیّت جغرافیائی آن در آنجا ایجاد کرده بودند و در اوائل قرن یازدهم به تصرف سپاهیان ایران در آمد.



 

در جنگ ایران و پرتغال و فتح هرمز در 1031 ه.ق امامقلی خان بر طبق نقشه که داشت ابتدا امر داد که در جزیرۀ قشم راه آب شیرین را بر پرتغالی ها بستند و عامل امیر هرمز را بر جلفار (رأس الخیمه)در عمان بشورش به ضد ساخلوی پرتغال واداشت و عامل مزبور به مدد افراد محلی جلفار را از چنگ پرتغالیها بدر برد و از آن طریق نیز راه آب شیرین و آذوقه بر پرتغالیهای هرمز بسته شد سپس با این عنوان که جزیرۀ هرموز قبل از ورود پرتغال خراجگذار خان لار بوده و حالیه نیز باید به همان روش عمل کند،از پادشها هرمز مطالبۀ خراج کردند.

لیکن پرتغالیها این دعوا را خلاف حاکمیّت خود داشته  به سختی رد کردند بهانه برای حمله مستقیم به هرمز که مقدمات آن تهیه شده و بدست امام قلی خان  افتاده بود.قبل از اینکه لشکریان ایران مستعد حمله به هرمز شوند فرماندۀ پرتغالی هرموز برای باز کردن راه آب شیرین از قشم به آن جزیره تعرض کرد و در رجب 1030قسمتی از آن را مسخر ساخته به عجله برای حفظ ساخلو پرتغالی قلعه در آنجا ساخت امام قلی خان در ربیع الاول سال1031با پنج هزار سپاهی به بندر جرون آمد و فوراً قسمتی از همراهان خود را به سرکردگی اماقلی بیگ به تسخیر قلعه پرتغالی قشم فرستاد سپاهیان ایران از خشکی و جهازات انگلیس از دریا قلعه را به باد گلوله گرفتند در این وقت قریب 250عرب از مردم جلفار و دولت پرتغالی از قلعه دفاع می کردند و روی فریره فرمانده بحری هرموز نیز در میان ایشان بود. ساخلو پرتغالی و عرب بزودی احساس کردتد که در مقابل حملات لشکریان ایران و توپها و جهازات انگلیس نمی توانند کاری از پیش ببرند به این جهت دست از دفاع برداشتند و فرمانده خود را به تسلیم مجبور ساختند و ایشان تسلیم شدند پرتغالیها و فرمانده بحری هرموز را انگلیسیها به کشتی خود بردند ولی اعراب و ایرانیانی که به دشمن پیوسته بودند بدست سپاهیان اما قلی خان افتادند وبه جرم همدستی با کفارو خیانت به قتل رسیدند بعد از فتح لشکریان قشم لشکریان اما قلی خان قسمتی از قوای خود را به عنوان ساخلو در آن جزیره گذاشت و با کشتیهای انگلیس به بندرعباس آمدند.

تا نواقصی خود را رفع کرده و برای حمله به هرمز مهیا شوند قوای بحری انگلیس در ربیع الثانی 1031به کنار جزیرۀ هرمز  لنگر انداخته و در آنجا انتظار کشیدند تا سپاهیان امام قلی خان هم از خشکی برسند. بعد از رسیدن این لشکر متحدین ایرانی و انگلیسی در 27 ربیع الثانی به محاصرۀ قلعه نظامی هرمز پرداختند و آنجا را سرانجام در10جمادی الثانی این سال مسخر ساختند .اسرای پرتغالی که قریب سه هزار تن بودند، مطابق قرارنامه تسلیم انگلیسی ها و به هندوستان منتقل شدند و اسرای عرب و ایرانی را گرفته و به جرم خیانت کشتند و سرهای ایشان را به بندرعباس بردند . غنایم و خزائن و اسلحه و توپهای پرتغالی هرمز به دست سپاهیان ایرانی و ملاحان انگلیسی افتاد ولی اغلب آنها نصیب ایرانیها شد و انگلیسیها سهم خود را به ایرانیان فروختند .پادشاه هرمز یعنی محمودشاه برادر فیروز شاه که درذی القعدۀ1017هجری به جای برادر نشسته و به ذلت تمام در این مدّت تحت تبعیّت فرماندۀ پرتغالی و نائب السلطنه هندوستان اسمی از سلطنت داشت اسیر سپاهیان ایران شد و با گرفتاری او در دهم جمادی الثانی 1031سلسلۀ ملوک هرمز که چندین قرن گاهی با اعتبار و استقلال و مدتی تحت حمایت حمایت سلاطین پرتقال و اسپانیا سلطنت می کردند برافتاد .

بیرون رفتن هرمز از چنگ پرتقال بزرگترین ضربتی بود که در خلیج فارس به ایشان وارد آمد .چه این نقطه آخرین پناهگاه قوای بحری پرتغال در خلیج فارس بود و می کوشیدند که با نگاهداری آن نقطۀ بسیار مهم باز تجارت سواحل و جزایر را تحت نظارت خود  داشته باشند. امّا خوشبختانه با از دست دادن این جریره ،امید پرتغالیها به یأس مبدل گردید و هرمز پس از 118 سال (از913-1031)از دست بیگانگان خارج شد .

+ نوشته شده توسط هادی مشگان در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 4:20 |
Image of hadimeshgan

ايران
سالروز وقوع جنگ چالدران ، جنگي که ثابت کرد يک ملت براي دفاع نياز به اسلحه پيشرفته دارد
سلطان سليم در برابر شاه اسماعيل
سلطان سليم در برابر شاه اسماعيل

    23اوت سال 1514 ميلادي( دوم شهريور و 490 سال پيش در اين روز)، دشت چالدران در نزديكي خوي صحنه نخستين و در عين حال قاطعترين جنگ عثماني( تركيه ) و ايران بود. هدفهاي سليم اول سلطان عثماني از لشكر كشي به ايران عبارت بود از: جلوگيري از گسترش مذهب شيعه اثني عشري كه مذهب رسمي ايرانيان اعلام شده بود به متصرفات عثماني و پيوستن شيعيان قلمرو عثماني به دولت تازه تاسيس صفوي ايران؛ ضميمه كردن مناطق كردنشين شمالغربي و محل سكونت تركمان ها( در شرق تركيه امروز و شمال شرقي عراق كه آق قويونلوها و قره قويونلوها و بقاياي سلجوقيان بودند) به قلمرو خود، مانع از گسترش و رشد « ايرانيسم»كه با روي كار آمدن شاه اسماعيل صفوي دوباره سربلند كرده بود.
    در جنگ چالدران كه در آن شاه اسماعيل به دليل نداشتن اسلحه آتشين (توپ و تفنگ) و يك ارتش ملي (غير عشايري ) شكست خورد، سلطان سليم تنها به يك هدف خود كه ضميمه ساختن قسمتي از مناطق كردنشين و تركمان نشين به قلمرو عثماني بود رسيد كه اينك دولت تركيه گرفتار مشكل ناشي از همين عمل است و با استقلال خواهي كردها دست و پنجه نرم مي كند.
    سلطان سليم اول پس از پيروزي در نبرد چالدران به سوي تبريز پيش راند و چهارم سپتامبر( 14 شهريور) وارد اين شهر شد ، اما بر اثر مقاومت مردم و جنگ و گريز نيروهاي محلي وفادار به شاه اسماعيل مجبور به بازگشت شد.
    شاه اسماعيل تا زمان جنگ چالدران، مخالف اسلحه آتشين بود ، آن را اسلحه کشتار جمعي و به كار بردنش را خلاف آيين جوانمردي مي پنداشت. به علاوه، نيروهاي او عمدتا از عشاير قزلباش بودند و وي فاقد يك ارتش ملي مركب از افراد همه نقاط كشور بود. جنگ چالدران بزرگترين جنگ شمشير با تفنگ در طول تاريخ است. تجربه همين جنگ است كه شوروي را بر آن داشت كه در سال 1949 داراي بمب اتمي، در سال 1953 بمب هيدروژني و در سال 1957 موشك قاره پيما شود و كشورهاي فاقد اين سلاحها اينك مي كوشند آنها را به دست آورند زيرا كه سازمان ملل آن طور كه بايد و شايد تاكنون نتوانسته است از جنگ و نسل كشي جلوگيري كند و محافظ كشورهاي كوچك و ضعيف باشد.
     پس از سلطان سليم و پسرش سلطان سليمان ، دربار عثماني با مداخله وزيران و گسترش حرمسرا و غلامان درباري رو به انحطاط گذارد، و حافظ اين امپراتوري تنها سربازان خوب و مقاوم آن بودند که تا پايان کار کمتر ديده شد که افسرانشان راه خيانت به پيمايند. همين داشتن سرباز خوب موجب حفظ موجوديت آن به نام جمهوري ترکيه شده است. البته قدرتهاي اروپايي هم به سود خود مي ديدند که چنين کشوري به صورت سدي ميان روسيه و مديترانه و سرزمين هاي عربي وجود داشته باشد و به همين دليل پس از جنگ جهاني اول با وجود حضور ناوگانهاي آنها در محل ، مانع اخراج يونانيان توسط مصطفي کمال (اتاتورک )از منطقه مرمره نشدند.

+ نوشته شده توسط هادی مشگان در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 3:55 |
Image of hadimeshgan

 

 

 

قاليباف در سفر عراق به حرم کاظمين رفت.

قاليباف: خدايا اين قفل رو دخيل مي‌کنم، مشکل BRT، مترو، بودجه و جريمه تعزيرات رو يه جوري حل کن!
البته اقای قالیباف دعا کن یک جوری وضعیت امور شهرداری تحت امرت هم اصلاح گردد زیر میزی کارمندانت و............................در شهرداری تهران که شهره افاق شده
+ نوشته شده توسط هادی مشگان در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 22:39 |
Image of hadimeshgan

خبر بسيار تلخ و ضايعه بسيار سنگين بود. آيت‌الله توسلي، يار غار و محرم اسرار نانوشته امام خميني در حال دفاع از ايشان و اهل بيت مطهرش جان به جان آفرين تسليم کرد و در جوار او آرام گرفت. رحمت و رضوان خدا بر او باد که شاهد صادقي بر«عاش سعيدا و مات سعيدا» بود.
زماني که سيد حسن خميني با دستان خود، پدر و يادگار جدش را به خاک مي‌سپرد، گفت: امروز گنجينه اسرار امام دفن مي‌شود. سينه حاج احمد آقا آكنده از اخبار ناگفته انقلاب و امام بود. خبر فوت آيت‌الله توسلي در جلسه مجمع تشخيص مملکت، بسيار سريع با اخباري همراه بود که آن مرد بزرگ در حال دفاع از امام و تهمت‌هاي ناروايي که به اهل بيت امام زده بودند، دچار عارضه قلبي شد. يکي از کساني که در آن جلسه مجمع بود، گفت: شايد اگر سابقه ناراحتي قلبي ايشان نبود، اين اتفاق نمي‌افتاد. گفتم: توسلي را ناراحتي قلبي‌اش نبرد، غيرتش نسبت به امام او را از پا انداخت.
جزييات مطالب آقاي توسلي که بعدا در سايت‌هاي گوناگون پخش شد و پرسش‌هاي آقاي ‌هاشمي رفسنجاني از ايشان، حاوي نکات ظريفي است. سينه پر درد توسلي نيز مانند حاج احمد آقا پر از مطالب ناگفته‌اي از تاريخ انقلاب اسلامي و به ويژه موضوعات و مشکلاتي است که امام در داخل با آن روبه‌رو بود و جانش را چون موريانه مي‌خورد و چون مولايش علي همچون خاري در چشم و استخواني در گلو تحمل مي‌کرد. گزافه نيست گفته شود سيد حسن خميني، روز گذشته گنجينه ديگري از اسرار امام را به خاک سپرد.

چند شب پيش از اين واقعه، در جمعي که آقاي توسلي نيز حضور داشت، درباره اهانت و تهمت‌هايي که به يادگار امام شده است، صحبتي در ميان بود. آقاي توسلي با دردي که از عمق جانش برمي‌آمد گفت: هدف اينها سيد حسن نيست. اينها همان گونه که امام پيش‌بيني کرده بود، از امام خميني انتقام مي‌گيرند؛ متحجراني که دل امام را شکستند.
وي تصريح کرد که در جلسه مجمع راجع به اين موضوع صحبت خواهد کرد. نمي‌دانم خاطرات ايشان از پنجاه سال همراهي و مبارزات امام در جايي ثبت و ضبط شده است يا خير!
توسلي تاريخ نانوشته زواياي پنهان سلوک و رهبري امام بود؛ تاريخ مبارزه امام با تحجر و متحجراني که خون به دل امام کردند؛ هماناني که کاسه آبي را که مصطفي در آن آب نوشيده بود، آب کشيدند. جرياني که امام پيش‌بيني کرده بود، پس از من و براي انتقام از من به بعضي از نزديکان و دوستانم تهمت‌هايي که من آنها را ناروا مي‌دانم بزنند و آتشي را که بايد مرا بسوزانند، آنان را بسوزانند و احيانا به صورت دفاع از من، انتقام مرا از آنها بگيرند.

توسلي قامت استوار مبارزه با تحجر، خرافه‌پرستي و دين فروشان زاهدنمايي است که در پشت سر امام پنهان شده‌اند تا به انديشه‌ و آرمان‌هاي متعالي و مترقي ايشان ضربه بزنند. صحنه دردناک در واقعه عاشورا، کشته شدن حسين بن علي(ع) و ياران باوفايش نبود؛ ماجرايي را که در آن روز رخ مي‌داد، همه ياران حسين مي‌دانستند. دل زينب را نيز تنها شهادت برادر و پسران برادر و ... خون نکرد، هلهله و شادي اهل کوفه و شام، نمکي بود که بر دل خونين شيرزن کربلا مي‌پاشيدند.
در مقاتل آمده است: عمر بن سعد در روز عاشورا لشکريان را براي تشويق به قتال به بهشت بشارت مي‌داد، چون ابن زياد، فتوي قتل حسين بن علي را به اتهام خروج بر خليفه از قاضي القضات وقت گرفته بود. تاريخ اسلام آكنده از اين جريانات است. کتاب ارزشمند منتهي‌الآمال حاج شيخ عباس قمي، حکايت جالبي را در باب امام موسي بن جعفر(ع) و ‌هارون‌الرشيد آورده است.

«يعقوب بن داود»، روايت کرده است: «چون‌ هارون الرشيد به مدينه آمد، من شبي به خانه يحيي بن برمکي رفتم و او نقل مي‌کرد که امروز شنيدم که ‌هارون نزد قبر رسول خدا(ص) با او مخاطبه مي‌کرد که پدر و مادرم فداي تو باد يا رسول‌الله. من عذر مي‌طلبم در امري که اراده کرده‌ام در باب موسي بن جعفر. مي‌خواهم او را حبس کنم، براي آن‌که مي‌ترسم فتنه بر پا کند و خون‌هاي امت تو ريخته شود. چون روز شد، ‌هارون فضل بن ربيع را فرستاد و در وقتي که آن حضرت نزد جد بزرگوار خود رسول خدا (ص) نماز مي‌کرد، در اثناي نماز، آن جناب را گرفتند و کشيدند که از مسجد بيرون برند. حضرت متوجه قبر پيامبر، جد بزرگوار خود شد و گفت: يا رسول‌الله به تو شکايت مي‌کنم از آنچه از امت بدکردار تو به اهل بيت بزرگوار تو مي‌رسد. مردم صدا به ناله و گريه بلند کردند» (منتهي‌الآمال ص 388).

سايتي که به سيدحسن خميني تهمت زده بود، بسته شد، ولي اي کاش به جاي اين‌که آن سايت گمنام را ببندند، به ريشه‌هاي تفکراتي مي‌پرداختند که اين سايت ميوه و ثمره آن است؛ ريشه‌هاي جريانات مرموزي که با نام امام در پي حذف انديشه‌ها و آرمان‌هاي امام از صحنه انقلاب و جامعه است، وگرنه گردانندگان و نويسندگان آن، جوانان پرشوري هستند که چه بسا بر اين باورند از امام حمايت مي‌کنند.
مگر نه اين که سايت خود را پيرو امام خميني و آرمان‌هاي امام معرفي کرده و مدير مسئولش نيز به تازگي در مصاحبه‌اي گفته بود: اعضاي سايت از بسيجيان حضرت امام و به تبع آن فرزندان ايشان هستند؟

توسلي جان خود را در راه مبارزه با تحجر و خرافه‌پرستي گذاشت. افتخار او اين بود که در زماني‌که هيچ کس با امام نبود، او همه سختي‌ها و تهمت و عزلت و تبعيد را به جان خريد تا مردانه از امام دفاع کند و سرانجام هم در دفاع از مراد خود جان داد. امام شاقول انقلاب بود. رفتار و گفتارش ميزان بود. چند نفر را سراغ داريم که امام در مورد او اين چنين محکم و با اطمينان گفته باشد: «شما از افراد صالح و مورد علاقه اينجانب و از دوستان متدين، باصفا و پاك اينجانب مي‌باشيد. جنابعالي از طرف اينجانب وكيل بوده تا تمامي امور شرعيه را بدان صورت كه دستور شرع است، انجام دهيد. از خداوند مي‌خواهم تا به شما توفيق دهد تا هر چه بيشتر و بهتر بتوانيد به اسلام و انقلاب خدمت كنيد».
حلاوت همنشيني با امام در بهشت رضوان خدا گوارايش باد.

اما واقعه دردناک فوت آيت‌الله توسلي پايان ماجرا نيست؛ حکايتي است که همچنان باقي است.

+ نوشته شده توسط هادی مشگان در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 22:32 |





Powered by WebGozar