تبليغاتX
hadivebnegar
Image of hadimeshgan

هنگامي كه نامه مرا خواندي، ابن هرمه را... برکنار کرده و به مردم معرفي كن!‌ به زندانش افكن! آبرويش را بريز! به همه بخشهاي تابع اهواز بنويس كه من چنين عقوبتي براي او معين كرده‌ام. مبادا در مجازات او غفلت يا كوتاهي كني كه نزد خدا خوار مي‌شوي و من به زشت ترين صورت ممكن، تو را از كار بركنار مي كنم و خدا آن روز را نياورد... شبها زندانيان را براي هواخوري به فضاي باز بياور جز ابن هرمه...» (دعائم الاسلام، جلد 2، ص532 ).

ابن هرمه چه کرده است که اميرالمؤمنين(ع) به رفاعه، حاکم اهواز چنين فرمان مي‌دهد که او بي درنگ بايد «بي‌آبرو» شود؟ همان مولاي متقيان که حرمت آبروي مسلمان را بالاتر از حرمت کعبه مي‌داند چنان بر بي آبرو شدن يک مجرم حکومتي اصرار دارد که حتي فرماندار اهواز را که مسئول اجراي حکم است «تهديد» مي‌کند که اگر او را بي آبرو نکني «من به زشت ترين صورت ممكن، تو را از كار بركنار مي كنم».

او نه ياغي است و نه جاني، يعني نه بر ضد حکومت قيام کرده، و نه جنايتي مرتکب شده است. او مسئول نظارت مالي بر بازار اهواز بوده که مرتکب تخلف مالي شده است.

شايد برخي نکته اساسي اين فرمان اميرالمؤمنين را در جنبه ايجابي آن يعني قاطعيتي ببينند که آن حضرت در بي آبرو کردن متخلف منسوب به حکومت به خرج داده است، به ويژه اينکه حضرت با پايين دانستن «آستانه جرم» منتظر نماند تا ابن هرمه نصف زمينهاي اهواز را چپاول کند و بعد عکس العمل نشان دهد. اما آنچه لااقل به همين اندازه مهم است و براي وضع اطلاع رساني امروز کشور ما بسيار درس آموز، جنبه سلبي اين حکم است، يعني اينکه چرا حضرت براي مجازات وي دستور «محرمانه» صادر نکرد و چنين بر بي آبرو کردن وي تأکيد ورزيد؟

لااقل سه دليل به ظاهر موجه، براي صرف نظر کردن از «معرفي» ابن هرمه متخلف وجود داشت:

1. خطا را ابن هرمه کرده است نه خانواده او. اگر آبروي ابن هرمه ريخته شود خانواده اش چگونه در ميان مردم سربلند کنند؟ چرا پدر و مادر و زن و فرزند کودک يا نوجوانش بايد تاوان تخلف او را بدهند؟

2. اگر ابن هرمه معرفي شود براي هميشه بي آبرو شده و ديگر شانس بازگشت به جامعه از وي گرفته مي‌شود و با اين نوع مجازات، ديگر به دنبال اصلاح خود نخواهد رفت (تئوري «برچسب زدن» در جرم شناسي که از سال 1938 در غرب مطرح گرديد.)

3. امروز مارقين و ناکثين و قاسطين هر روز در پي توطئه عليه حکومت هستند. اگر ابن هرمه که کارگزار حکومت اسلامي است به عنوان متخلف معرفي شود، دشمنان و منتقدين بهترين بهانه براي سوء استفاده و تبليغ عليه حکومت را به چنگ مي‌آورند؛ خواهند گفت: "ببينيد علي هم عده‌اي متخلف را به دور خود جمع کرده است". ابن هرمه نبايد معرفي شود زيرا خوراک تبليغاتي براي دشمن فراهم شده و مردم به حکومت اسلامي بدبين مي‌شوند و در نتيجه به تعبير امروز، نظام «تضعيف» مي‌شود. متخلف را بايد تنبيه کرد ولي براي جلوگيري از سوء استفاده دشمن بايد اين کار را با يک دستور محرمانه انجام داد.
اما اميرالمؤمنين (ع) براي دلايلي از اين دست ارزشي قائل نشد.

از ميان اين سه دليل، دليل سوم که «براي حفظ آبروي نظام و جلوگيري از تضعيف آن، متخلفان حکومتي نبايد معرفي شوند» بيت الغزلي است که سالها در کشور ما تکرار شده است. اين دليل که نه انقلابيون، نه بي تفاوتان و نه ضد انقلاب را قانع مي‌کند بسياري از دوستداران انقلاب را نسبت به انقلاب بي تفاوت، و برخي بي تفاوتان را ضد انقلاب کرده و بهترين ابزار تبليغ عليه مسئولان را براي ضد انقلاب فراهم آورده است. اين مقاله کاوشي است درباره اين بيت الغزل و به تعبير بهتر «مصيبت عظما»ي انقلاب، که هر مدافع انقلاب را در مقابل انتقاداتي از اين نوع، خلع سلاح کرده است. (نظر به فضاي محدود اين مقاله، به دليل اول و دوم در مقاله بعدي اشاره خواهد شد.)

در مقاله قبل گفتيم که بدون اصلاح نظام اطلاع رساني، ايران گلستان شدني نيست و نظام اطلاع رساني فعلي ما لااقل شش پيشفرض دارد که آثار زيانبار پيشفرض اول (توجه به امور کلان و غفلت از حال افراد) توضيح داده شد. حال مي‌خواهم به ارزيابي پيشفرض دوم نظام اطلاع رساني يا خبري يعني اينکه «معرفي متخلف وابسته به حکومت، مردم را به نظام بدبين و حکومت را تضعيف مي‌کند» و نيز پيامدهاي ناگوار آن بپردازم و نشان دهم که اين استدلال نه تنها با عقل و شرع و عدل نمي‌سازد بلکه به طور خاص با مباني تشيع در تضاد است.

معلوم نيست اين اصل از کدام ناکجاآباد آمده است که به صرف آگاهي مردم نسبت به تخلف يک فرد منتسب به يک مجموعه، مردم به کل آن مجموعه بدبين شده و يا آن مجموعه تضعيف مي‌شود؟

قرآن در آيه تطهير، اهل بيت پيامبر (ص) را معصوم معرفي مي‌کند. اما همين قرآن با صراحت از ضلالت و شقاوت کساني از اهل بيت حضرت نوح(ع) و حضرت لوط (ع)، اين دو پيامبر بزرگ ياد مي‌کند. آيا قرآن بايد خطاي وابستگان خانوادگي نوح و لوط را پنهان مي‌ساخت تا مردم به خاندان پيامبران و از جمله خاندان پيامبر اسلام بدبين نشوند؟! آيا چون همسر امام حسن (ع) قاتل از آب درآمده است، شيعيان به همه همسران ائمه اطهار (ع) بدبين شده‌اند؟!

کساني مثل جعفر کذاب، هم نوه امام معصوم بودند، هم فرزند امام معصوم، هم برادر امام معصوم و هم عموي امام معصوم. اين نشان مي‌دهد که حتي زندگي با چند امام معصوم و تربيت شدن توسط امام معصوم هم ـ به دليل عمل خود فرد ـ لزوما فرد را آدم نمي‌کند. آيا صرف حکم مسئوليت گرفتن در جمهوري اسلامي چنان معنويتي به يک فرد مي‌بخشد که احتمال خطاي او را صفر مي‌کند تا جايي که در صورت معرفي او به عنوان متخلف،حيثيت و آبروي نظام اسلامي زير سوال مي‌رود؟

اگر کسي آشنايي مختصري با ديدگاه شيعه درباره «صحابه رسول خدا (ص)» داشته باشد از فرض مورد بحث مبهوت مي‌ماند. اهل سنت معتقدند همه اصحاب رسول خدا اهل بهشت و عادل هستند (ولو اينکه مثل خالد بن وليد پس از کشتن مالک بن نويره به دليل واهي، در همان شب با همسر او ازدواج کرده باشد). شيعه با دلايل متقن اثبات مي‌کند که برخي از کساني که سالها همراه پيامبر بوده و حتي در رکاب ايشان شمشير زده‌اند به خاطر عملکرد بعدي، نه تنها عادل نيستند بلکه چه بسا مستحق لعن هم باشند. آيا مي‌شود گفت شيعه براي جلوگيري از تضعيف پيامبر بايد دست از نظريه خود در باب عدالت صحابه بردارد؟!

حتي همان افرادي که شيعه شديدا به اعمالشان انتقاد دارد گاهي از طرف پيامبر به «مأموريت» هم فرستاده شدند. بنابراين حتي حکم مأموريت گرفتن از شخص پيامبر هم جلوي نقد شديد شيعه از يک فرد را نمي‌گيرد.

اما وقتي از «حکم مأموريت گرفتن از پيامبر» در آن زمان به «حکم مسئوليت گرفتن از حکومت اسلامي» در زمان خودمان مي‌رسيم گويي همه آن ملاکها يکسره فراموش مي‌شود. ملاک، ديگر عمل فرد نيست بلکه انتساب و انتصاب است. نظام اطلاع رساني ما جلوي انجام محاکمه علني و يا رسوايي متخلف حکومتي، اعم از مأمور انتظامي، قاضي و مقامات پايين تر و بالاتر را مي‌گيرد ولو آن فرد بزرگترين جرمها را مرتکب شده باشد.

من هر چه به ذهنم فشار مي‌آورم، معناي اين منطق را نمي‌فهمم. مگر نظام اسلامي با دادن حکم مسؤوليت به يک فرد، پيشاپيش عدم ارتکاب تخلف توسط او را تضمين کرده و اعلام کرده بود که تا پاي جان براي اثبات عصمت آن فرد متخلف ايستاده است که رسيدگي علني به تخلف او «لطمه به آبروي نظام» تلقي شود؟ وقتي نه تنها ابن هرمه که «منصوب با واسطه» قطب العارفين علي (ع) است، بلکه «منصوب مستقيم» اميرالمؤمنين (ع) يعني عثمان بن حنيف ـ والي بصره ـ هم تخلف مي‌کند، چرا مردم ما با آگاهي از تخلف يک فرد منتسب به جمهوري اسلامي به کل نظام بدبين شوند؟

آيا کساني که امروز براي اولين بار داستان ابن هرمه را شنيدند به حکومت امير المؤمنين(ع) و يا شخص ايشان بدبين شدند؟! اساسا يکي از دلايل عمده‌اي که حکومت پيامبر (ص) و علي (ع) «با آبروترين» حکومت‌ها نزد مردم ماست، اين است که در «بي آبرو کردن متخلف حکومتي» ذره‌اي به خود ترديد راه نمي‌دادند. آبروي يک نظام با پنهان سازي هويت متخلفين در معرض خطر قرار مي‌گيرد نه با معرفي آنان.

چه بسا همان فرد متخلف در زمان انتصاب، فرد مهذب و لايقي بوده، اما بعدها به هر دليل ـ ولو براي مدت کوتاه ـ بنده شيطان شده است. چرا چنين فردي حتي پس از اثبات جرم، يکدفعه چنان «عزيز عزيزان» مي‌شود که نظام اسلامي حاضر است براي فاش نشدن پرونده او، به شبهه «اجرا نشدن عدالت» در حکومتي که بر استخوانهاي صدها هزار شهيد بنا شده دامن بزند.

حال بد نيست آنچه اميرالمؤمنين (ع) در مقابل يک تخلف مالي انجام داد با آنچه در نظام ما درباره تخلفات منتسبان به حکومت انجام مي‌شود مقايسه کنيم.

خانم جواني به تنهايي و بدون اطلاع شوهر به دادگاه رفته و با پرداخت رشوه و يکروزه حکم طلاق را از قاضي مي‌گيرد. شوهر که تهيه کننده سينماست بي خبر از همه جا پس از اطلاع از حکم به سراغ قاضي رفته و اعتراض مي‌کند. اين قاضي چه جوابي دارد؟ با اصرار بر حکم خود، شوهر را به دليل واهي روانه زندان مي‌کند! پس از تحقيقات معلوم مي‌شود همين به اصطلاح قاضي قبلا" در استان ديگري مشغول قضاوت بوده و با دريافت خودرو «دوو» از خانواده يک قاچاقچي وي را با جعل سند آزاد کرده است. (اعتماد، چهارم ارديبهشت 1384).

اصل جرم در سال 82 واقع شده است. پس از دو سال پيگيري، مجازات اصلي اين قاضي متخلف ـ غير از چند هفته زندان ـ چه بوده است؟ «انفصال از خدمت».

آيا «انفصال از خدمت» مجازات عبرت انگيزي براي متخلفان آينده است؟ بله، اما براي روستاي حداکثر سه هزار نفري که همه، قاضي متخلف را خواهند شناخت و کارگزاران حکومتي از قاضي و غير قاضي، حساب کار خود را خواهند کرد. اما در کشور هفتاد ميليوني، بازدارندگي مجازات «انفصال از خدمت» چه در مورد قاضي و چه در مورد هر متخلف ديگري بسيار ناچيز است. اين بازدارندگي به همان اندازه است که بگوييم چون ناظم يک مدرسه به چند دانش آموز نامنضبط در بجنورد اخم کرده است، دانش آموزان بندرعباس ديگر حساب کار خود را کرده‌اند!

آيا اگر همين قاضي يقين داشت که در صورت شکايت آن شوهر مظلوم، پس از اثبات جرم با تصوير در دستگاه اطلاع رساني معرفي مي‌شود اساسا چنين تخلفي به ذهنش خطور مي‌کرد؟ فلسفه مجازات، غير از تنبيه متخلف و تسلي خاطر مظلوم، بازدارندگي آن براي متخلفان بالقوه آينده است. «معرفي يک قاضي متخلف حتي بدون مجازات زندان»، تأثيرش در اصلاح دستگاه قضايي از «انفصال از خدمت هزار قاضي بدون اعلام نام آنان» بيشتر است. قاضي که مي‌تواند با يک حکم ميلياردها تومان را جابجا کند، افراد را بالاي دار فرستاده يا از آن رهايي بخشد، زندگيها را از هم بپاشد و در واقع جان و مال و ناموس مردم به او سپرده شده است، آيا مجازات اصلي او در صورت تخلف بايد «انفصال از خدمت» باشد؟ جالب اينکه برخي از اين انفصال‌ها چون موقت است پس از چند سال دوباره منجر به «اتصال» ـ البته در استان ديگري که از سوابقش خبر ندارند ـ مي‌شود.

جامعه مورد نظر پيامبر(ص) ـ که بارها بر آن تأکيد کرد ـ جامعه‌اي بود که در آن ضعيف بتواند «بدون لکنت» (غير متتعتع) حقش را از قوي بگيرد،( لن تقدس امة لا يؤخذ للضعيف فيها حقه من القوي غير متتعتع).پس صرف اينکه «ضعيف» بتواند حقش را از «قوي» بگيرد کافي نيست، بلکه بايد بدون نگراني و به آساني حق خود را بگيرد. متأسفانه اين اصلهاي عجيب و غريب درباره آبروي نظام و تضعيف نظام، کار را به جايي رسانده که گاهي «قوي» هم نمي‌تواند از «قوي» حق را بگيرد. قوه قضائيه با اين همه قدرت و تشکيلات، هنوز پس از سالها، توفيق نيافته است که حتي يک آقازاده يا مفسد اقتصادي داراي نفوذ سياسي و يا يک مقام سياسي، قضايي يا انتظامي متخلف را «محکوم و معرفي» کند.

بناي اين انقلاب لااقل نزد شهيد مطهري که افکارش را مبناي فکري نظام مي‌دانيم اين نبود. اوايل پيروزي انقلاب، شهيد مطهري ـ که فقط هشتاد روز پس از آن زنده بود ـ مطلع شد که يک فرد کميته‌اي با سو ء استفاده از سلاح خود مرتکب جرمي شده است. دقت کنيد: در غوغا و آشفتگي اولين ماه پس از پيروزي انقلاب که بيش از يک هفته از تشکيل کميته‌ها ـ که در آن زمان تنها اميد براي حفظ نظم بود ـ نگذشته بود و سپاه هم هنوز تشکيل نشده بود. رئيس کميته‌ها هم يکي از دوستان نزديک شهيد يعني آيت الله مهدوي کني بود و اتفاقا حکم رياست ايشان نيز با پيشنهاد خود شهيد مطهري از سوي امام (ره) و به خط استاد صادر شده بود.

اما شهيد مطهري اصرار داشت که اين فرد خاطي حتما «به نام مأمور کميته و به طور علني» محاکمه شود. اين کار در ظاهر، تضعيف انقلابي بود که هنوز حتي به مرحله «جمهوري اسلامي» پا نگذاشته بود؛ اما در باطن، تضميني بود بزرگ براي پيشگيري از تخلفات کوچک و بزرگ آتي.

مطهري مي‌دانست که حکمتي است در فرمان اميرالمؤمنين (ع) به مالک اشتر درباره کارگزاران متخلف: «اگر يکي از آنان دستش را به خيانت آلوده ساخت... گريبانش را بگير و به خاک مذلت و خواري اش بنشان. داغ خيانت را بر او بزن و قلاده بدنامي و ننگ را بر گردنش بيفکن» (نامه 53). (اين نشان مي‌دهد که نحوه برخورد امام با ابن هرمه، نه يک استثنا بلکه يک اصل ضروري در حکومت است).

شهيد مطهري که در سال 58 اهميت مساله آزادي در جمهوري اسلامي را مطرح کرد – امري که 18 سال بعد به طور جدي مطرح گرديد – به خوبي مي‌دانست که اگر قصه حفظ آبروي متخلف به خاطر آبروي انقلاب يا اين دستگاه و آن دستگاه و اين صنف و آن صنف باب شود در آينده کار بسيار مشکل خواهد شد.

حضرت امام (ص) گاهي حتي از يک کوتاهي که چه بسا تخلف هم نبود علنا با ذکر نام انتقاد مي‌کرد. ايشان در سخنراني خود در تابستان 1361 در حسينيه جماران – که مثل همه سخنان ديگر امام کلمه به کلمه اش توسط دوست و دشمن دنبال مي‌شد ـ به طور علني از برخي از اعضاي شوراي نگهبان و شوراي عالي قضايي که ـ بعضا" منصوبان خود ايشان بودند ـ انتقاد کرد که چرا مي‌خواهند مجددا" به حج بروند. آيا امام با اين کار تضعيف نظام کرد؟! آيا تنها راه رساندن اين تذکر به آن افراد راديو و تلويزيون بود؟

متأسفانه امروز کار به جايي رسيده است که وقتي در مهرماه گذشته، يک خانم پزشک جوان ـ و از استعدادهاي درخشان ـ که به همراه نامزدش در همدان به پارک رفته، دستگير مي‌شود و دو روز بعد جنازه اش از بازداشتگاه بيرون مي‌آيد، تقريبا همه دست اندرکاران حکومتي با سکوت خود نظام را تقويت! مي‌کنند. هيچيک از آنان حتي در حد ابراز ناراحتي و يا دلجويي بازماندگان دم بر نمي‌آورد. فريادهاي دادخواهي پدر زهرا، آقاي بني يعقوب نيز که زنداني سياسي قبل از انقلاب بوده و سالها در شغل شريف پاسداري به اين انقلاب خدمت کرده است به جايي نمي‌رسد.

آيا چشم اميد اين پدر در کشوري که سالهايش نام رسول الله(ص) و اميرالمؤمنين(ع) را يدک مي‌کشد بايد به سازمانهاي بين المللي اي باشد که بسياري از دست اندرکارانش به چشم تحقير به احکام نوراني اسلام مي‌نگرند؟ (پاسخگويي قوه قضائيه در مورد اين پرونده مثل همه پرونده‌هاي ديگر مورد توجه مردم، اين است که «در دست بررسي است و لذا اطلاعات بيشتري نمي‌توانيم بدهيم». اين سخن در جاي خود صحيح است ولي اميد چنداني ايجاد نمي‌کند، زيرا در همه دنيا با توجه به مشخص بودن حجم و محتواي يک پرونده و تجربه قاضي، در کنار تأکيد بر «در دست بررسي بودن» پرونده، از همان آغاز، تاريخ دقيقي ولو ده ماه ديگر به عنوان زمان اعلام نتيجه پرونده و معرفي مجرمان به آگاهي مردم مي‌رسد).

بي ترديد انتظار عده‌اي از من، به عنوان يک روحاني و فرزند يک شهيد اين است که براي به اصطلاح "حفظ آبروي نظام" در برابر پايمال شدن حق يک مظلوم و نيز لطمه‌هاي جبران ناپذيري که به خاطر حفظ منزلت چند متخلف بر نظام اسلامي وارد مي‌آيد سکوت پيشه کنم. ظاهرا" اين افراد اين جمله عميق و صحيح حضرت امام (ره) را که «حفظ نظام از اوجب واجبات است» با اينکه «انتقاد علني از هر ظلم و تخلفي که به نحوي به حکومت مربوط مي‌شود حرام است» اشتباه گرفته‌اند. شايد کساني که سکوت کرده و دعوت به سکوت هم مي‌کنند و اعتراض به اين ناعدالتيها را تضعيف نظام مي‌دانند، قصد دارند همين توجيه را به عنوان عذر موجهي براي سکوت خود، به درگاه الهي در حضور انبيا و صديقين و شهدا و صالحين در صحراي محشر هم عرضه کنند.

و باز اين نوع سياست اطلاع رساني و در واقع لاپوشاني تخلفات متخلفين، اعم از روحاني و غير روحاني، کار را به جايي رسانده است که عده‌اي از جوانان امروز به همه روحانيان از صدر تا ذيل و حتي درگذشتگانشان مثل شهيد مطهري و علامه طباطبايي هم بدبين شده‌اند. از روحانيان، تنها عده بسيار قليلي در پناه نظام اطلاع رساني موجود، جرمهايي مرتکب شده و مي‌شوند و حداکثر خلع لباس و يا منفصل از خدمت مي‌شوند – اگر بشوند ـ اما تاوان آن فساد‌ها و چپاولها را بايد آن طلبه‌اي بدهد که خود برايم مي‌گفت وقتي با حال زار، دختر شش ماهه سرطاني اش را در خيابانهاي تهران در بغل گرفته و آدرس مي‌پرسيده است عده‌اي حتي حاضر نبوده‌اند محل بيمارستان را به او نشان دهند. آبروي اين صنف شريف که به نسبت، بيشترين شهيد را به اين انقلاب تقديم کرده و بدون ترديد بسياري از آنان زير فقر زندگي مي‌کنند فداي برخي سياستهاي غلط و به ويژه سياستهاي کنوني نظام اطلاع رساني شده است. (به اين قصه پر غصه که چرا عده‌اي به روحانيت چنين بدبين شده‌اند و چه بايد کرد بايد در فرصت ديگري پرداخت.)

و باز لاپوشانيها تحت لواي حفظ آبروي نظام و جلوگيري از تضعيف نظام، کار را به آنجا رسانده است که در ميان دانشجويان، تشکلهايي صرفا" براي عدالتخواهي تشکيل شده است. روي آوردن به تشکلهاي عدالتخواهي در داخل جمهوري اسلامي ـ که مبتکر طرح «مردم سالاري ديني» و به دنبال اجراي عدالت در جهان است ـ همانقدر شگفت انگيز و تأسف بار است که روزي در ميان روحانيون هيئت نمازخوانان تشکيل شود.

اصرار اميرالمومنين (ع) بر معرفي متخلفان حکومتي از آن ويژگي‌هاي خاص حضرت نيست که بگوييم عدالت علي مي‌خواهد و ما با عدالت و تقواي آن حضرت هزاران فرسنگ فاصله داريم. آنقدر فوايد در معرفي متخلف حکومتي و آنقدر مضار در ترک آن هست که در دنياي امروز عليرغم اختلافات گوناگون در ساختار حکومتها به يک اصل تبديل شده است.
شايد لازم نباشد اين بار نيز طبق روال مقالات گذشته نمونه‌هايي از شرق و غرب عالم ـ اين بار براي معرفي متخلفين حکومتي ـ آورده شود. هر هفته در اخبار صدا وسيما اين داغ دل ـ با شنيدن اخباري از قبيل اينکه نخست وزير، وزير، قاضي، مقام ارشد پليس و يا کشيش اين کشور و آن کشور به خاطر تخلفات خود محکوم شدند ـ تازه مي‌شود. اگر معرفي متخلفان باعث تضعيف يک نظام بود، نظام حکومتي ژاپن بايد تاکنون چند بار از روي زمين محو شده بود.

به نظر نمي‌رسد انتظار مردم ايران براي اينکه فردي منتسب به نظام به خاطر جرم ارتکابي از قبيل فساد اقتصادي يا اخلاقي يا قضايي ـ و نه مشکل سياسي ـ به محاکمه کشيده شده و معرفي شود پاياني داشته باشد. گويا مردم ما حق دارند تنها با نام و چهره متخلفان حکومتي در خارج از مرزهاي ايران آشنا شوند و هرگز اميدوار به ديدن نظاير اين تصاوير در کشور خود نباشند؛ تصاويري که مقامات مختلف از وزير و قاضي و پليس گرفته تا آقازادگان را در حال عذرخواهي و يا گريه درباره تخلفاتشان نشان مي‌دهد.

در کشور ما هر از چند گاهي تخلف فردي منتسب به حکومت لو مي‌رود. جرمها مختلف است اما ايران ما اين ويژگي را دارد که مجرمينش ـ حتي پس از اثبات جرم ـ نام مشترک دارند: آقاي چند نقطه! (آقاي...). وقتي نامهاي پنهان در زير اين نقطه‌ها برملا نمي‌شوند اين نقطه‌ها تبديل به لکه‌هايي مي‌شود که بر دامن هر کسي که لباس خدمت به اين نظام را به تن دارد مي‌نشيند.

يک نکته را هم دلسوزانه به همه مسئولان عزيز يادآوري کنم. هر مسئولي که زير مجموعه‌اي را هدايت مي‌کند اگر گمان مي‌کند که تنها با فرستادن بازرس محسوس و نامحسوس، مشغول اعمال بهترين نوع مديريت بوده و بر آنچه در دستگاهش مي‌گذرد اشراف دارد سخت در اشتباه است. ملاک اساسي اين است که آيا افراد زيرمجموعه او به هنگام انجام تخلف از ريختن آبرويشان واهمه دارند يا نه؟ به عبارت ديگر آيا «جرأت بر انجام جرم» را با «معرفي متخلفين قبلي» به حداقل رسانده است يا خير. اگر چنين نيست بداند احتمال اينکه داستانها حتي در همان سيستم‌هاي بازرسي و نظارتي در زير گوشش در جريان باشد کم نيست.

در همه دستگاه‌ها به ويژه آنان که با جان و مال و ناموس و امنيت مردم سر و کار دارند اصل اساسي براي حفظ سلامت و گلستان شدن آن دستگاه اين است که نبايد "تخلف اثبات شده پنهان" وجود داشته باشد. اعتماد کامل به دستگاه قضايي و انتظامي و اقتصادي و امنيتي حاصل نمي‌شود مگر اينکه معرفي قاضي يا مأمور انتظامي يا هر کارگزار (با تخلفات معين) به صورت يک رويه درآيد. در اين صورت است که در مدت کوتاهي آمار تخلفات – کم باشد يا زياد ـ به شدت کاهش مي‌يابد. (البته من منکر نقش عظيم کنترل دروني از طريق تقواي الهي نيستم ولي اين به تنهايي کافي نيست چنانکه توضيح آن در آينده خواهد آمد).

اميدوارم دوباره عده قليلي از خوانندگان بدون دقت کافي در متن، به اشتباه نيفتند. در مقاله گذشته تأکيد شد که «شرط» اساسي براي پيشرفت کشور، اصلاح نظام اطلاع رساني است ولي برخي چنين فهميدند که «مسبب» نابساماني‌ها نظام اطلاع رساني و يا مسئولان رسانه ملي هستند. در اين مقاله هم در پي آن نبودم که چنين القا کنم که تخلفات مسئولين زياد است. من هيچ مسئوليت سياسي در اين کشور نداشته و ندارم و طبعا به مطالب بولتنهاي محرمانه دسترسي نداشته و از آمار واقعي بي اطلاعم. سخن در تعداد تخلفات نيست؛ سخن در اين هم نيست که با تخلفات منتسبان به حکومت اساسا" برخورد نمي‌شود؛ نکته مورد نظر اين است که پنهان کردن تخلف يک مسئول نه با دين مي‌سازد، نه با مصلحت نظام و نه با پيشرفت کشور، و خسارتهاي جبران ناپذيري بر اسلام و ايران و مردم وارد کرده و مي‌کند.

البته رويه‌هاي نادرست اطلاع رساني فقط مربوط به متخلفين حکومتي نيست. چنانکه در بخش دوم اين مقالات (آيا مسئولان اخبار حوادث را نمي‌خوانند؟) توضيح داده شد متأسفانه متجاوزين به زنان و کودکان هم آبرويشان محترم است. طرفه آنکه حتي کسي که جرمش اساسا «بازي با آبروي ديگران» از طريق پخش فيلم خصوصي يا فيلم استخر بانوان است ـ که گاهي تا ابد روي اينترنت خواهد ماند ـ باز آبرويش محفوظ است و معرفي نمي‌شود!

نکات ديگري از اين بحث يعني مسأله «اطلاع‌رساني و جايگاه آبروي متخلفان»، مثل خدمت سياست‌هاي کنوني به پروژه‌هاي سياه نمايي، به همراه مطالب ديگري از جمله اينکه چرا مولاي متقيان ملاحظه آبروي خانواده ابن هرمه را نکرد و چرا رفاعه فرماندار اهواز را تهديد کرد ان شاءالله در نوشتار بعدي خواهد آمد (البته فرمان امام درباره مجازات ابن هرمه سه برابر متني است که در ابتدا آورده شد که متأسفانه مجال طرح تمام آن نيست). خواهيم ديد که چگونه مي‌توان با تکيه بر عنصر آبرو از تخلفات پنهان برخي مسئولان و نيز تخلفات آشکار برخي افراد غير حکومتي مثل محتکرين و مزاحمين خياباني تا حد بسيار قابل توجهي جلوگيري کرده و کشور را رو به گلستان شدن سوق داد.
م مطهری
+ نوشته شده توسط هادی مشگان در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 1:49 |
 

دفعتا خبر آمد كه فدك از دست رفت و اين براى شما بانوى من كه تازه داغ غصب خلافت ديده بوديد، كم غمى نبود.
كارگزاران شما هراسان آمدند و گفتند:
- خليفه ما را از فدك بيرون كرد و افراد خود را در آنجا گماشت.

شما در بستر بيمارى بوديد. رنگ رويتان زرد بود و دستهايتان هنوز مى لرزيد، فروغ نگاهتان رفته بود و دور چشمانتان به كبودى نشسته بود.
…شما مضطر و مضطرب از بستر بيمارى جهيديد و گفتيد:
- چرا؟!! و شنيديد:
- فدك را هم غصب كردند، به نفع حكومت غصبى.
- چرا؟!
اين چرا ديگر جوابى نداشت، نه فقط كارگزاران شما كه خود خليفه هم براى اين چرا پاسخى نداشت.
من كه كنيزى ام- به افتخار- در خانه شما، مى دانم كه:
»فدك قريه اى است در اطراف مدينه، از مدينه تا آنجا دو- سه روز راه است. اين باغ از ابتدا دست يهود بوده است تا سال هفتم هجرت. در اين سال كه اسلام، نضج و قدرتى فوق العاده مى گيرد، يهود، بيم زده، از در مصالحه درمى آيند و. و اين باغ را به شخص پيامبر هديه مى كند تا در امان بمانند.
پيامبر آن را مى پذيرد و باغ در دست پيامبر مى ماند تا آيه «واتِ ذَالْقُرْبى حَقَّهُ»... نازل مى شود و پيامبر به دستور صريح خداوند، فدك را به شما مى بخشد.«اين، واقعيتى نيست كه كسى بتواند آن را انكار كند. اگر پدرتان رسول خدا هم پيش از ارتحال، همه مسلمانان را جمع مى كرد و سئوال مى فرمود: فدك از آن كيست؟ همه بى تامل مى گفتند:
- فاطمه.

اينكه حالا چرا همه خفقان گرفته اند و دم برنمى آورند، من نمى دانم. حداقل بايد همان فقرا و مساكينى كه از اين باغ به دست شما روزى مى خورند و حالا نمى خورند، صدايشان دربيايد، اما انگار ايمان مردم هم با پيامبر، رخت بربست و جاى آن را رعب و وحشت و حب دنيا گرفت.
شما برخاستيد، با همان حال نزار و تن بيمار.

پس از وفات پدر بزرگوارتان، هر روز چروك تازه اى بر پيشانى مباركتان مى نشست، اما از اين حادثه، آنچنان برآشفتيد كه من مبهوت شدم.

مرا ببخشيد بانوى عالميان! با خودم فكر كردم كه اين فدك مگر چيست كه غصب آن زهراى مرضيه را اينگونه برمى آشوبد؟ فدك ملك با ارزش و پردرآمدى است. درست، اما براى فاطمه بريده از دنيا و پيوسته به عقبى كه مال دنيا، ارزش نيست، تازه، از فدك هم كه خود هيچگاه بهره نمى برديد.

فدك در تملك شما بود و فقر از سر و روى اين خانه مى باريد. فدك از آن شما بود و نان جويى هم سفره شما را زينت نمى داد. فدك ملك شخص شما بود و روزها و روزها دودى از مطبخ اين خانه بلند نمى شد. شوى شما على، جان عالمى بفداش هزاران هزار درهم را در ساعتى بين فقرا تقسيم مى كرد، دستهايش را مى تكاند و گرسنگى اش را به خانه مى آورد.

پس چه رازى بود در اين ماجرا كه شما چون اسپندى از بستر بيمارى خيزاند؟ من اين راز را دريافتم. اما چه فرقى مى كند كه فضه خادمه اى اين راز را دريافته باشد يا نيافته باشد. كاش مردم اين راز را مى فهميدند، ايمانشان را طوفان حادثه برده بود، عقلشان چه شده بود؟ فدك براى شما باغ و ملك نبود، روى ديگر سكه خلافت بود. و شما به همان محكمى كه در مقابل غصب خلافت ايستاديد، در مقابل غصب فدك مقاومت كرديد، شما در ماجراى غصب فدك درست مثل غصب خلافت، انحراف از اصل اسلام و پيام پيامبر را مى ديديد.

فدك يعنى خلافت و خلافت يعنى فدك، فدك بعد اقتصادى خلافت است و خلافت بعد سياسى فدك و خلافت و فدك يعنى اسلام، يعنى پيامبر، يعنى سنت نبوى. وقتى جنازه پيامبر بر زمين است، مى توان حكم او را در خاك كرد، وقتى هنوز رطوبت قبر پيامبر خشك نشده، مى توان كلام او را لگدمال كرد، هر اتفاق و انحراف ديگرى بعيد نيست. و اسلام بعد از چهار روز پوستين وارونه مى شود بر تن خلق الله كه جز تمسخر برنمى انگيزد. و اين بود آنچه جگر شما را مى سوزاند و بر جان شما- سرور زنان عالم- آتش مى افكند.
***
غضبناك و خشم آلود به ابوبكر فرموديد:
- فدك از آن من است، مى دانى كه پدرم به امر خدا آن را به من بخشيده است، چرا آن را غصب كردى؟ ابوبكر گفت:
- بر اين مدعايت شاهد بياور.
به شما، به مخاطب آيه «اِنّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرّجْسَ اَهْلَ الْبَيْت وَ يُطَهرّكُمْ تَطْهيراً«.
گفت: شاهد بياور. به كسى كه كلامش حجت است گفت كه شاهد بياور.
يعنى، زبانم لال، پناه بر خدا، صديقه كبرى، راستگوترين زن عالم دروغ مى گويد ، يعنى آنكه رسول الله درباره اش فرمود:
- اِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَّلَ فَطَمَ ابْنَتى فاطِمَةَ و وَلَدَها وَ مَنْ اَحَبَّهُمْ مِنَ النّارِ فَلِذلِكَ سُمّيَتْ فاطِمَه .
خداوند عزوجل دخترم فاطمه را و فرزندان و دوستدارانش را از آتش جهنم مصون داشت و بدين سبب، فاطمه، فاطمه ناميده شد، صحت سخنش با گواه، اثبات مى شود؟!
يعنى آنكه به تصريح پيامبر، خشم خدا درگروى خشم اوست و رضاى خدا، در گروى رضاى او. بايد كلامش بواسطه كسى ديگر تاييد شود؟!
بانوى من! جسارت حد و مرز نمى شناسد، بخصوص در وادى جهالت. ولى شما پذيرفتند، شما عصاره صبريد، شما اسوه استقامتيد.
فرموديد:
- باشد، شاهد مى آورم. و على را كه گواه خلقت بود، به شهادت برديد.
- كافى نيست، يك نفر براى شهادت كافى نيست.
عجب! پس وا اسلاماه! وامحمداه!... خليفه نشنيده است اين كلام پيامبر را كه:
اَلْحَقُّ مَعَ عَلى وَ عَلىٌّ مَعَ الْحَقْ، يَدُورُ مَعَهُ حَيْثُما دَار.
هميشه حق با على است و على با حق است. حق به دور على مى گردد، حق دنباله روى على است، هر جا على باشد حق حضور مى بابد.
اين كلام به آيه قرآن مى ماند، نص صريح كلام پيامبر است. پيامبر آنقدر اين كلام را در زمان حيات خويش تكرار كرده است كه هيچكس ناشنيده نماند. و اين يعنى كلام على حكم است. عين عدالت است و اطاعت مى طلبد.
خليفه در محضر آب، دنبال خاك براى تيمم مى گشت. چه طهارتى! چه تيممى! چه نمازى!
جانتان از درد در شرف احتراق بود اما صبورى كرديد و شاهدى ديگر برديد.
ام يمن شاهد ديگر شما به خليفه گفت:
- شهادت نمى دهم مگر اينكه اعترافى از تو بگيرم.
- چه اعترافى؟ - كلام مشهور پيامبر در مورد من چيست؟ خودت اين را از زبان رسول نشنيدى كه فرمود «ام ايمن از زنان بهشتى است؟» - راستش چرا، شنيدم. همه شنيدند.
- من زنى از زنان بهشت شهادت مى دهم كه پس از نزول آيه «وَاتِ ذَالْقُرْبى حَقَّهُ...» پيامبر، فدك را به امر خدا به فاطمه بخشيد.
خليفه خلع سلاح شد:
- باشد، فدك از آن تو.
- بنويس!
- نياز به...
- بنويس! و خليفه نوشت كه فدك از آن زهر است.
تمام؟ نه، عمر وارد شد:
- چه كردى ابوبكر؟ - هيچ فدك از آن فاطمه بود، گرفته بودم شاهد آورد، پس دادم.
عمر نوشته را از شما گرفت، بر آن آب دهان انداخت و آن را پاره كرد. بند دل ما را. كاش من درون سينه تان بودم و به جاى آن جگر نازنينتان مى سوختم. كاش شما دختر پيامبر نمى بوديد، كاش فاطمه نمى بوديد، كاش اينقدر خوب نمى بوديد، كاش اينقدر عزيز نمى بوديد كه دل ما اينقدر آتش نمى گرفت.
اشك در چشمان شما نشست ولى سكوت كرديد. هيهات از اين سكوت و صبورى!
اميرمومنان على، آهى از سردرد كشيد و گفت:
- چرا چنين مى كنيد؟ گفته شد:
- شهود كم اند، بايد بيشتر شاهد بياوريد.
امام على رو به ابوبكر كرد و فرمود:
- اگر مالى در دست كسى باشد و من ادعا كنم كه آن مال از من است، تو از كداميك شاهد طلب مى كنى؟ از آن كه مال در دست است و ذواليد است يا من كه ادعا مى كنم.
ابوبكر گفت: حكم اسلام اين است كه بايد از مدعى، شاهد طلب
كرد نه از آنكه مال در دست اوست.
على فرمود:
- پس چرا از فاطمه شاهد مى خواهى در حاليكه فدك در تملك و تصرف او بوده است.
ابوبكر در مقابل اين برهان روشن از پاى درآمد و سكوت كرد ولى عمر با جسارت جواب داد:
- على! رها كن اين حرف ها را، فدك را پس نمى دهيم.
على، كوه استوار حلم فرمود:
- اِنّا للَّهِ وَ اِنّا اِلَيْهِ راجِعُون... وَسَيعْلَمُ الَّذين ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون.
به يقين آنها هم مى دانستند كه على براى حف اصل اسلام، مامور به سكوت است و گرنه هيچگاه تا بدين پايه جرات جسارت نداشتند.
بانوى من! وقتى به خانه بازگشتيد، گريه امانتان را ربود، آنچنانكه صداى ضجه تان فضاى خانه را پر كرد. پدرتان را صدر مى زديد و از حاكميت جور، شكوه مى كرديد.

***
ناگهان تصميم غريبى گرفتيد. اعلام كرديد كه به مسجد مى رويد و سخنرانى مى كنيد. آخرين حربه اى كه در دست مظلوم مى ماند، اظهار مظلوميت است و افشاگرى.
باشد تا حجت بر همگان تمام شود. آنها كه خود را به خواب زده اند، بيدار نمى شوند، اما شايد آنها كه به خواب برده شده اند تكانى بخورند. هر چند وقتى كه خورشيد ولايت، محبوس خانه شده است، شب جاودانه است و خواب مستمر.
اما وَما عَلَى الرَّسُولِ اِلّا الْبَلاغ.
خبر مثل رعد در فضاى مدينه پيچيد و شهر را لرزاند.
- فاطمه به مسجد مى آيد!
- دخت پيامبر مى خواهد سخنرانى كند!
- احتمالا مساله غصب خلافت است - شايد ماجراى غصب فدك باشد.
- برويم.
مسجد به طرفة العينى غلغله شد. مهاجرين و انصار از هم پيشى مى گرفتند. كودكان بر دوش مردان قرار گرفتند تا يادگار پيامبر را به محض ورود ببينند. انگار جمعيت مى خواست ديوارهاى مسجد را درهم بشكند يا لااقل عقب براند.
خليفه مصلحت نمى ديد منعتان كند و بيدارى مردم و رسوايى خويش را دامن بزند. خود و اعوان و انصارش در مسجد پخش شدند تا رشته كار از دستشان در نرود و طوفان دردهاى شما، تخت بى بنيان خلافت را از جا نكند.

آرام اما با شكوه و وقار از خانه درآمديد. چون پا گذاشتن ماه در عرصه آسمان، اين شما بوديد يا پيامبر كه بر زمين مى خراميديد؟! همه گفتند: انگار پيامبر زنده شده است. شبيه ترين فرد- حتى در راه رفتن- به پيامبر.
زنان بنى هاشم، چون ستارگان شب تيره، دور ماه وجودتان را گرفتند و جلال و جبروتتان را تا مسجد همراهى كردند. و قتى شما قدم به مسجد گذاشتيد، نفس در سينه مسجد حبس شد، در پشت پرده اى كه به دستور شما آويخته شده بود، قرار گرفتيد و مدتى فقط سكوت كرديد. سكوتى كه يك دنيا حرف در آن بود. و آنها كه گوش شنيدن اين سكوت را داشتند، ضجه زدند.
بعضى كه راه گلوى شما را گرفته بود، جز با گريه كنار نمى رفت. گريه شما بغض مسجد را تركاند. مسجد يكپارچه ضجه و ناله شد. و بعد سكوت كرديد، سكوتى كه عطش را دامن مى زند و تشنگى را صد چندان مى كند و... لب به سخن گشوديد:

بسم الله الرحمن الرحيم سپاس خداى را بر آنچه انعام فرموده و شكر هم او را بر آنچه الهام نموده و ثنا و ستايش بر آنچه از پيش ارزانى داشته.
حمد به خاطر همه نعمت ها و مواهب و هدايايى كه پيوسته بشر را احاطه كرده و پياپى از سوى او بر انسان نازل شده.
شماره آنها از حوصله عدد بيرون است و مرزهاى آن از حد جبران و پاداش فراتر و دامنه آن تا ابد از حيطه اداراك بشر گسترده تر.
مردمان را ندا داد تا با شكر استمرار و ازدياد نعمت را طلب كنند. و ستايش خلايق را با افزايش نعم خويش بر انگيخت و دعا را وسيله افزونى نعمت ها قرار داد. و شهادت مى دهم كه «لا اله الا الله» خدايى كه هيچ شريكى برايش متصور نيست.
كلمه اى كه تاويل آن اخلاص است و دلها به آن گره خورده است و انديشه ها از آن روشنى يافته است.
خدايى كه چشم ها را توان ديدن او نيست و زبان ها را قدرت وصف او نه.
خدايى كه بال وهم و انديشه و خيال، تا اوج درك ذاتش نمى رسد.

اشياء را آفريد بى آنكه پيش از آن چيزى موجود باشد و آنها را با قدرت و مشيتش بى هيچ قالب و مثالى تكوين فرمود، بى آنكه به خلقت آن محتاج باشد، يا در آن فايدتى بجويد، مگر تثبيت حكمتش و هشيار كردن خلايق بر طاعتش و اظهار قدرتش و رهنمايى مردم به عبوديتش و عزت بخشيدن به دعوتش.

سپس ثواب را در مقابل طاعت و عقاب را در برابر معصيت قرار داد تا بندگان از خشم و انتقام و عذابش به سوى جنات رحمتش شتاب بگيرند. و شهادت مى دهم كه پدرم محمد، بنده و رسول خداست. و خداوند او را انتخاب كرد پيش از آنكه به سوى مردم گسيل دارد و نامزد رسالتش كرد پيش از آنكه او را بيافريند و او را برگزيد و برترى بخشيد، پيش از آنكه مبعوثش كند. و آن هنگام كه بندگان در عالم غيب پنهان بودند و در سرحد عدم و در هاله اى از ترس و وحشت و ظلمات سير مى كردند.

از آنجا كه خداوند علم و احاطه و معرفت به عواقب امور و حوادث روزگار و منزلگاه مقدرات داشت، او را برانگيخت تا كار خدايى خويش را به اتمام رساند و حكم قطعى خويش را امضا كند و مقدرات حتمى اش را نفوذ بخشد.
پس محمد رسول خدا با امتهايى مواجه شد، فرقه فرقه شده در مقابل آئين ها و زانو زده در مقابل آتش ها و فروافتاده در مقابل بت ها و گرفتار آمده در دام انكار خدا.

پس خداى تعالى با محمد تاريكى ها را روشن كرد و تيرگيهاى ابهام را از دلها زدود و ابرهاى سياه را از مقابل ديده ها كنار زد.
پيامبر كمر به هدايت مردم بست و آنها را از گمراهى نجات بخشيد و نور بصيرت بر چشمهاى تاريكشان پاشيد و آنها را به سوى دين محكم و استوار سوق داد و به صراط مستقيم فراخواند. تا اينكه خداوند او را به اختيار و رغبت و ايثار او و با دست رافت خويش به سوى خود برد.
پس محمد (ص) اكنون از شر اين دنيا در آسايش است و گرد او را فرشتگان نيكوكار فراگرفته اند و خشنودى پروردگار غفار بر او سايه افكنده و همجوارى خداوند جبار نصيبش گرديده.
درود خدا بر پدرم، پيامبر او و امين وحى او و برگزيده او و منتخب و مرضى او. و سلام و رحمت و بركت خدا بر او.

***
سكوت بر مسجد سايه افكنده بود، زمان از حركت ايستاده بود و تپش قلب ها نيز. و شما انگار در اين دنيا نبوديد و هيچكس را نمى ديديد. انگار در عرش بوديد و خدا و پيامبر را وصف كرديد و بعد به فرش بازگشتيد، به مسجد و در ميان مردم و رو به آنها فرموديد:

شما اى بندگان خدا!
مرجع و نگاهبان و پرچمدار امر و نهى خداونديد و حاملان دين او و وحى او و امناء خداونديد بر خويشتن و مبلغان اوئيد به سوى امت ها.
زمامدار حق اكنون در ميان شماست با پيمانى كه از پيش با شما بسته است.
يادگارى كه براى شما باقى گذاشته است، كتاب ناطق خداست و قرآن صادق و نور فروزان و شعاع درخشان.
كتابى كه حجت هاى آن روشن است، بواطن آن آشكار، ظواهر آن متجلى و پيروان آن مفتخر و مورد غبطه اقوام ديگر.

كتابى كه تبعيت از آن، انسان را به سوى رضوان سوق مى دهد و گوش جان سپردن به آن، نجات را به ارمغان مى آورد و حجت هاى نورانى خداوند بواسطه آن شناخته مى شود.
تفسير فرايض و واجبات و حدود محرمات و روشنايى بينات و كفايت براهين و استدلالات و فضائل و محسنات و رخصت ها و موهبت ها و اختيارات و شرايع و مكتوبات، همه و همه به واسطه قرآن شناخته مى شود. و خداوند ايمان را آفريد براى تطهير شما از شرك. و نماز را آفريد براى تنزيه شما از كبر. و زكات را براى تزكيه جان شما و افزايش روزى شما. و روزه را براى تثبيت اخلاص شما. و حج را براى پايدارى دين شما. و عدل را براى تنظيم قلب هاى شما.

اطاعت و امامت ما را بر شما واجب كرد براى نظام يافتن ملت و در امان ماندن از تفرقه. و جهاد را وسيله عزت اسلام قرار داد و صبر را وسيله اى براى جلب پاداش حق. مصلحت عامه را در گروى امر به معروف قرار داد و نيكى بر پدر و مادر را سپرى ساخت براى محافظت از آتش قهر خودش و پيوند خويشان را وسيله افزايش جمعيت و قدرت ساخت و قصاص را وسيله حفظ خونها و وفاء به نذر را موجب آمرزش و رعايت موازين در خريد و فروش را براى از ميان رفتن كم فروشى و نهى از شرابخوارى را براى دورى از پليدى ها و پرهيز از تهمت ناروا را حجابى در برابر غضب خداوند و ترك سرقت را وسيله اى براى ورود به وادى عفت قرار داد. و شرك را حرام كرد تا خدا پرستى جامه اخلاص بپوشد.

پس تقواى خدا پيشه كنيد آنچنانكه شايسته است و جز در لباس اسلام نميريد. و فرمانبردار خدا باشيد در آنچه امر فرموده و از آنچه نهى كرده كه همانا بندگان انديشمند خدا به مقام خشيت او نائل مى شوند.

***
بيش از همه چيز بهت و حيرت بر دلهاى مسجديان سنگينى مى كرد: عجبا! اين فاطمه است يا فاتح قله هاى فصاحت؟! اين زهراست يا زه كمان كياست؟! اين بتول است يا بانى بناى بلاغت؟! اين طاهره است يا طلايه دار كاروان خطابت؟! اين كيست؟ كجا بوده است؟ اين همان كوثر هميشه جوشان است كه خدا به پيامبر عطا كرده است! و اين ابتداى وادى حيرت بود .
دلها كه به كلام شما شخم خورده بود، اكنون آماده بذر مى شد.
چه زمين لم يزرعى و چه بذر بى نظيرى!

***
اَيُّها النّاس! اِعْلَموُا اَنّى فاطِمَةٌ وَ اَبى مُحَّمَد.« هان اى مردم! بدانيد كه من فاطمه ام و پدرم محمد است. »
حرف اول و آخرم يكى است.
نه غلط در گفتارم جا دارد و نه خطا در كردارم راه.
پيامبرى از خود شما به ميان شما آمد كه رنجهاى شما بر او گردن بود و به هدايت شما حرص مى ورزيد و با مومنان رافت و مهربانى داشت.
اگر بخواهيد او را بشناسيد، مى بينيد كه پدر من بوده است نه پدر زنان شما و برادر پسر عموى (شوى) من بوده است نه برادر مردان شما. و راستى كه چه خوب نسبتى است اين نسبت.

پس او رسالت خود را به انجام رسانيد و با انذار آغاز كرد، از پرتگاه مشركان رو بر تافت، شمشير بر فرق آنان نواخت، گردن هايشان را گرفت، گلوگاهشان را فشرد و با بهترين زبان، زبان موعظه و حكمت، آنان را به سوى خدا دعوت كرد.
آنقدر بت شكست و آنقدر پشت افكار آنان را به خاك ماليد كه تا جمعشان از هم پاشيد و هزيمت تنها گريزگاهشان شد.
شب گريخت و صبح مجال ظهور يافت و حق جلوه گرى كرد و با كلام زمامدار دين، عربده هخاى شياطين، خاموش شد.

خارهاى نفاق روفته گرديد و گره هاى كفر و شقاق گشوده گشت... و آنگاه زبان شما به گفتن «لا اله الا الله» باز شد. و اين در حالى بود كه تهى و تنها بوديد و پرتگاهى از آتش در كناره شما شعله مى كشيد.
هيچ بوديد.
هيچ نبوديد. به جرعه اى آب مى مانستيد و لقمه اى كه به دمى خورده مى شود.
ضعفتان، طمع برانگيز بود.
آتش زنه اى بوديد كه روشنى نيافته خاموش مى شديد.
زير پا بوديد، لگدمال عابران.
آب متعفن مى نوشيديد، خوراكتان از برگ درختان بود. ذليل و درمانده بوديد و هميشه در هول و هراس از اينكه پايمال اين و آن شويد.

بعد از اين حال و روز، خداى تعالى شما را با محمد (ص) نجات داد درود خدا بر او- چه بلاها كه از دست مردم كشيد، از گرگان عرب و سركشان اهل كتاب.
هرگاه كه آتش جنگ برمى افروختند، خدا خاموشش مى كرد. هر دم كه شاخ شيطان عيان مى شد يا اژدهاى مشركين دهان باز مى كرد، پيامبر برادرش على را به كام اژدها مى فرستاد. و او- على- تا پشت و پوزه ديو صفتان بدكنشت را به خاك نمى ماليد و آتش كينه هايشان را به آب شمشير خاموش نمى كرد بازنمى گشت.
غرق بود در عشق خدا و پر تلاش در مسير خدا و نزديك با رسول خدا.

او مردى مرد بود از دوستان خدا و هست؛ سيد اولياء خدا، هميشه تلاشگر، هميشه مقاوم هميشه خير خواه و هميشه قبراق و حاضر به يراق. و لى شما... شما در آن گيرودار، خوب آسوده زيستيد و خوب خوش گذارانديد و گوش خوابانديد و چشم درانديد تاكى چرخ روزگار عليه ما بگردد.
همان شما كه از جنگها مى گريختيد و دشمن پشتتان را بيشتر مى ديد تا رويتان را، همان شما چشم براه گردش روزگار عليه ما شديد ...
تا پدرم وفات كرد...

خدا خانه پيامبران و جايگاه برگزيدگان را براى او ترجيح داد. و بعد... علائم خفته نفاق در شما آشكار شد و از اعماق وجودتان سر برآورد.
لباس دين برايتان كهنه شد و سردسته گمراهان زبان درآورد. و ناچيزان هيچگاه به حساب نيامده سر جنباندند و اظهار وجود كردند. و عربده هاى سراب پرستان و باطل جويان در عرصه دلهاى شما پيچيد. و شيطان از مخفى گاه خود سر برآورد و شما را به نام خواند.
شما را بلافاصله آشناى كلامش يافت و پاسخگوى دعوتش و آماده براى پذيرفتن خدعه و فريب و نيرنگش.

شما را از جا بلند كرد و ديد كه چه راحت برمى خيزيد و شما را گرم كرد و ديد كه چه آسان گرم مى شويد و آتش در خرمن كينه هاتان انداخت و ديد كه چه زود شعله مى گيريد.
پس به اغواى شيطان بر شترى نشانه گذاشتيد كه از آن شما نبود و بر آبشخورى وارد شديد كه غصب محض بود.
خطايى خواسته و اشتباهى دانسته! و اين در حالى بود كه از عهد پيامبر هنوز چيزى نگذشته بود.
زخم مصيبت هنوز تازه بود و دهان جراحت هنوز به هم نيامده بود و پيامبر هنوز بيرون قبر بود.
بهانه آورديد كه از فتنه مى ترسيديم (و خليفه برگزيديم) و اى كه هم الان در فتنه افتاده ايد و هم اكنون در قعر فتنه ايد و راستى كه جهنم بركافران احاطه دارد.

پس واى بر شما! چطور تن داديد؟! چطور راضى شديد؟! چه كرديد؟! به كجا مى رويد؟!
اين كتاب خداست در ميان شما! همه چيزش روشن است. احكامش درخشان است، نشانه هايش چشمگير است، نواهى اش واضح است و اوامرش آشكار، اما شما آن را پشت سر انداخته ايد، زير پا گذاشته ايد.
آيا از آن گريزان شده ايد؟ يا غير آن را به حكمت مى طلبيد.
آه كه ستمكاران جانشين بدى براى قرآن برگزيدند.
و آنكه غير از اسلام دينى بجويد از او پذيرفته نمى شود و او در قيامت از زيانكاران است .
چندان درنگ نكرديد كه فتنه ها آرام گيرد، ناقه خلافت را پيش از آنكه حتى رام شود، به سوى خود كشيديد.
آتش فتنه ها را برافرختيد و شعله هاى آن را دامن زديد. گوش يبه زنگ شيطان گمراه كننده شديد و كمر به خاموش كردن انوار دين حق و سنت نبى برگزيده او بستيد. به بهانه گرفتن كف از روى شير، ان را تماما مخفيانه نوشيديد. و با انبوه مردم بر فرزندان و خاندان پيامبرتان حمله ور شديد.

اما ما صبر كرديم، خنجر بر گلو و نيزه بر شكم، تاب آورديم و دم نزديم. تا جائيكه شما فكر مى كنيد كه ما ارث نمى بريم. تا جائيكه حكم جاهليت را بر ما جارى مى كنيد. و چه حكمى بهتر از حكم خداست.
براى كسانى كه ايمان دارند؟ آيا نمى دانيد؟ مى دانيد. برايتان از خورشيد ميانه روز، روشتنتر است كه من دختر پيامبرم.
آى مسلمانان! آيا اين حق است كه ارث من به زور گرفته شود؟!
اى پسر ابى قحافه! اى ابوبكر!
آيا اين در كتاب خداست كه تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرت ارث نبرم؟!
عجب نوبر زشتى آورده اى!
آيا عمدا كتاب خدا را ترك گفتيد و پشت سر انداختيد يا نمى فهميد؟!
آيا قرآن نمى گويد:
سليمان از داود ارث برد آيا قرآن در ماجراى زكريا نمى گويد كه:
زكريا عرضه داشت: خدايا به من فرزندى عنايت كن تا از من و آل يعقوب ارث ببرد. ؟ اين كلام قرآن است كه:
خوشياوندان در ارث بردن بر بيگانگان ترجيح دارند. و اين نيز كه:
سفارش خداوند در مورد اولاد اين است كه ارث پسران، دو برابر ارث دختران. و باز مى فرمايد:
اگر كسى مالى از خود بگذارد، براى پدر و مادر و بستگان به طرز شايسته وصيت كند و اين حقى است بر عهده پرهيزكاران. آيا شما گمان مى بريد كه من هيچ ارث و بهره اى از پدرم ندارم؟!

آيا خدا آيه اى مخصوص شما نازل كرده و پدرم را استثناء نموده؟!
يا مى گوئيد: اهل دو مذهب از يكديگر ارث نمى برند و من و پدرم پيرو دو مذهبيم ؟!
آيا شما به عموم و خصوص قرآن از پدرم و پسر عمويم (على) واردتريد؟ بيا! بگير! اين مركب آماده و مهار شده را بگير و ببر.
ديدار به قيامت! كه چه نيكو داورى است خدا و چه خوب دادخواهى است محمد (ص) و چه خوش وعده گاهى است قيامت.
در آن روز اهل باطل زيان مى كنند و پشيمانى در آن روز بى فايده است و براى هر خبرى قرارگاهى است. پس خواهيد دانست كه عذاب خوارى افزا بر سر چه كسى فرود خواهد آمد و عذاب جاودانه بر چه كسى حلول خواهد كرد.

***
مسجد انباشته از سنگ بود يا آدم؟ پس چرا آتش نگرفت؟ پس چرا نسوخت؟ پس چرا آب نشد؟ آن رودى كه پيامبر جارى كرده بود از مردم، چه زود بركه شد، چه زود تعفن پذيرفت، چه زود گنديد!
ما زنان نه روسپيد كه موسپيد شديم در مقابل آنهمه مردان نامرد.
يك مرد نبود در ميان آن همه جمعيت كه برخيزد و بگويد كه فاطمه تو راست مى گويى؟ يك شمشير نبود در ميان آن همه نيام خالى كه حق را از باطل جدا كند؟ در ميان آن همه جنازه و جسد، يك دست مردانه نبود كه گوساله سامرى را در هم بشكند و حقانيت موسى و هرون را به اثبات بنشيند.

زنان بنى هاشم با خود انديشيدند كه شايد كسى برخاسته، ما نمى بينيم، شايد صدايى درآمده ما نمى شنويم، سر كشيدند و گوش خواباندند اما قبرستان مسجد، سوت و كور بود و حفار القبور حقوق ، خرسند اين سكوت.
مرده هاى هفت كفن پوسانده با زلزله از خاك بيرون مى افتند اما زلزله اين كلمات، خاك از قبر دل هيچ زنده اى بلند نكرد.
شما شايد فكر كرديد كه رگ غيرت انصار را بجنبانيد، شايد آنها نه براى شما كه براى نجات خود از اين مرگ زودرس و خفت بار كارى بكنند.

رو كرديد به انصار و ادامه داديد:
اى جوانمردان! اى بازوان ملت! و اى ياوران اسلام!
اين خمودى و سستى و بى توجهى نسبت به حق من براى چيست؟ اين تغافل و سهل انگارى در برابر ستم چراست؟ آيا پدرم رسول خدا (ص) نمى فرمود:
حرمت هر كس با احترام به فرزندش داشته مى شود ؟ چه سريع يادتان رفت و چه با عجله از راه فرو افتاديد و چه تند به بيراهه پيچيديد. شما مى دانيد كه حق با من است و مى بينيد كه حق پايمال مى شود و مى توانيد از من حمايت كنيد و حق مرا بگيريد، اما نمى كنيد.

آيا مى گوئيد كه پيامبر مرد و تمام؟ آرى اين مصيبتى بزرگ است، مصيبتى در نهايت وسعت. شكافى است كه هيچ گاه پر نمى شود و زخمى است كه هر روز بازتر مى شود.
زمين، تيره غيبت اوست و ستارگان بى فروغ از هجران او.
در مرگ او كوههاى اميد و آرزو متلاشى است و خارهاى ياس آشكار.
با مرگ او احترام از ميان رفته است و هيچ حريمى محفوظ نيست.
بخدا كه اين مصيبت، بدمصيبتى است، بزرگ بليه اى است.
بليه و مصيبتى كه هيچ حادثه توانفرسا و طاقت سوزى مثل آن نيست.
اما كتاب خدا اين مصيبت را پيش از ورود خبر داده بود، همان كتابى كه در خانه هاى شماست و شب يا روز، آرام يا بلند ، با تلاوت يا زمزمه مى خوانيد و گفته بود كه:
اين حكمى حتمى است و قضائى قطعى كه پيش از اين هم بر انبياء و رسل وارد شده است و آن خبر اين است: و ما محمد الا رسول قدخلت من قبله الرسل، افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا و سيجزى الله الشاكرين. و محمد جز پيامبرى نيست كه پيش از او هم پيامبرانى آمده اند، اگر او بميرد يا كشته شود شما به گذشته برمى گرديد و هر كس به جاهليت گذشته روى برد، به خداوند زيانى نمى رساند و خدا پاداش سپاسگزاران را مى دهد.

اى فرزندان قبله! ( بانوى شرافتمندى كه نسبت شما بدو مى رسد) آيا رواست كه ميراث پدرم پايمان شود و شما نظاره گر باشيد؟ آيا رواست كه نداى تظلم مرا بشنويد و دم برنياوريد؟ صداى من در ميان اجتماعتان طنين مى افكند، دعوت مرا مى شنويد و از حال و روزم خبر مى شويد. شما از ابزار دفاع از حق، چيزى كم نداريد.
داراى عده و عده ايد. نفرات داريد، نيرو داريد، ابزار داريد، سلاح و زره و سپر داريد ، اما پاسخ دعوت مرا نمى دهيد؟ به داد من نمى رسيد؟ فرياد استغاثه مرا مى شنويد، اما يارى ام نمى كنيد؟ شما كه به شجاعت و جنگاورى معروفيد.
شما كه به خير و صلاح شهره ايد.
بر شما كه نام انصار و ياور نهاده شده.
شما كه دست چين شديد، برگزيده شديد. شما چرا؟ شما همانيد كه با عرب پيكار كرديد، زخم زديده و زخم خورديد، رنج كشيديد و محنت برديد، با امت هاى مختلف به مبارزه پرداختيد، با پهوانان و جنگجويان بزرگ ستيز كرديد.
پيوسته با ما گام برمى داشتيد و اوامر ما را گردن مى نهاديد. تا آسياى اسلام برمحور خاندان ما به گردش درآمد و شير در پستان مادر دهر فزونى گرفت و نعره هاى شرك آميز خاموش شد و ديگ تهمت و طمع از جوش افتاد و شعله هاى كفر به خاموشى نشست و نواى هرج و مرج در گلو خفه شد و دين، نظام يافت و شكل گرفت. و اكنون چرا بعد از آن همه زبان آورى، دم فرو بسته ايد و به وادى حيرت افتاده ايد؟ چرا حق را بعد از آشكار شدنش مخفى مى كنيد؟ چرا پس از آن همه پيشگامى عقب نشسته ايد؟ چرا پيمانهايتان را شكسته ايد؟ چرا بعد از ايمان، تازه به شرك روى آورده ايد؟ قرآن مى گويد:
آيا نمى جنگيد با گروهى كه عهد شكستند و كمر به اخراج رسول بستند و آتش جنگ را برافروختند. آيا مى ترسيد از آنان در حاليكه خدا سزاوارتر است براى ترسيدن اگر كه مومنيد. به هوش كه من مى بينم شما به سوى تنبلى و تن آسائى و عافيت طلبى مى رويد.

شما كسى را كه از همه سزاوارتر براى زمامدارى مسلمين بود ، كنار گذاشتيد و با راحتى و تن پرورى خلوت كرديد و از تنگناى مسئوليت ها به فراخناى بى تفاوتى و بى خيالى روى آورديد.
آنچه را كه حفظ كرده بوديد، بيرون افكنديد و آنچه را كه فرو برده و اندوخته بوديد، از گلو برآورديد.
اما چه باك، اين آيه قرآن است كه:
اگر شما و هر كه روى زمين است، كافر شويد، به خدا زيانى نمى رسد و او حميد است و بى نياز از همگان.
آگاه باشيد كه من گفتم آنچه را بايد بگويم با اينكه مى دانم سستى و خوارى و ترك يارى حق در وجودد شما لانه كرده و خيانت و بى وفايى با گوشت و پوستتان عجين شده. و لى اينها جوشش دل اندوهگين است و فوران خشم و درد و حركت امواج خروشان غمى كه در درياى دل، تنگى مى كند و سر بر ساحل سينه مى سايد و رخ مى نمايد.
به هر حال اكنون حجت بر شما تمام است.
بگيريد اين خلافت را و آن فدك را ولى بدانيد كه پشت مركب خلافت زخم است وپاى آن تاول. نه سوارى مى دهد به شما و نه راه مى رود براى شما.
داغ ننگ بر آن خورده است و نشان از غضب خدا دارد. رسوايى ابدى با اوست.
هر كه به آن بياويزد فردا در آتش خشم خدا كه قلب ها را احاطه مى كند فرو خواهد افتاد.
بدانيد كه آنچه مى كنيد در محضر و منظر خداست. و آنها كه ستم كردند بزودى خواهند دانست كه به چه بازگشتگاهى باز خواهند گشت. و من دختر آن كسى هستم كه شما را از عذاب دردناك پيش رويتان خبر داد.
پس بكنيد هر چه مى خواهيد و ما هر عمل مى كنيم و منتظر باشيد كه ما منتظر مى مانيم.

***

هرم گذارنده كلام شما فولاد سخت دلها را نه نرم كه قدرى گرم كرد، زلزله سخن عرش لرزان شما سنگ قبر دلهاى مرده را از جا نه كند كه سست كرد و تكان داد.
پاها به قدر اين پا و آن پا شدن جنبيد اما نه به اندازه برخاستن. دستها به قدر از تاسف بر هم نشستن جابجا شد اما نه به اندازه مشت شدن و برآمدن. بركه تعفن گرفته غيرت، موج برداشت، اما نه بقصد جارى شدن و سيل گرديدن و بنيان كندن.
پناه بر خدا، اگر براى انعام و احشام سخن گفته بوديد، اميد فايده بيشتر بود.
فرياد نه، غوغانه، خروش نه، زمزمه اى در مسجد پيچيد، چون پچ و پچ و هم آلود و بيم زده زنان آن هنگام كه دلشان به راهى است و دستشان به كارى ديگر.
جرقه هاى برگرفته از اين آتش هولناك كلام، آنقدر كوچك بود كه به آب خدعه اى خاموش مى شد.
خليفه برخاست به پاسخگويى:
- اى دختر رسول خدا! پدرت با مومنان عطوف و كريم و رئوف و رحيم بود و با كافران عذاب و عقابى عظيم. درست است كه او پدر تو بوده است و نه زنان ديگر، او برادر شوى تو بوده است و نه ديگران. شوى تو در رفاقت با پيامبر و جلب رضايت و محبت او از همه پيش بود.
شما را جز سعادتمندان دوست نمى دارند و جز شقاوتمندان با شما دشمنى نمى كنند كه شما عترت پاك رسول خدا هستيد و برگزيده نجباى جهان.
شما راهنماى ما به سوى خير بوديد و به سمت بهشت. و تو بخصوص برگزيده زنان و دختر برترين پيامبران.
تو در كلامت صادقى و در فراوانى عقلت پيشقدم.
هرگز حقت را از تو نمى گيرم و در مقابل صداقت تو نمى ايستم.
بخدا من هرگز از راى رسول خدا تجاوز نكردم و جز به اجازه او قدم برنداشتم. و رائد به قوم و خويش خود دروغ نمى گويد.
من خدا را گواه مى گيرم كه از رسول خدا شنيدم كه فرمود:
ما پيامبران، طلا و نقره و خانه و مزرعه به ارث نمى گذاريم. ما فقط كتاب و حكمت و علم و نبوت به ارث مى گذاريم و آنچه ما به عنوان طعمه داريم بر عهده ولى امر بعد از ماست، او هرگونه بخواهد بر آن حكم مى كند. و ما فدك را اكنون به مصرف خريد اسب و اسلحه مى رسانيم تا مسلمانان بوسيله آن با كفار و سركشان جهاد كنند.

من تنها و مستبدانه دست به اين كار نزدم بلكه با اتفاق نظر مسلمانان اين اقدام را كردم. و اين مال و ثروت من براى تو و در اختيار تو، از تو دريغ نمى كنم و براى ديگرى ذخيره نمى نمايم. كه تو سرور بانوان امت پدرت هستى و درخت پاك براى فرزندانت.
فضائل تو را نمى توانم انكار كنم و حتى از شاخه و برگ آن نمى توانم بكاهم آنچه دارم مال تو ولى تو مى پسندى كه من در اين مورد بر خلاف گفته پدرت عمل كنم ؟!

چقدر ار مردم فريب آشكار اين كلمات را دريافتند؟ چند بارقه با جرقه به آب اين خدعه خاموش شد؟ شما باز برخاستيد و از اينكه در روز روشن، عقل و ايمان مردم را به يغما مى بردند، برآشفتيد:

سبحان الله! پيامبر خدا از كتاب خدا رويگردان بود؟! پيامبر خدا با احكام خدا مخالفت مى كرد؟!
نه، نه، او پا جاى پاى قرآن مى گذاشت و در پشت سوره ها راه مى رفت.
اما شما، شما مى خواهيد بر زور، لباس تزوير هم بپوشانيد؟ شما مى خواهيد قلدرى تان را با خدعه و نيرنگ بيارائيد؟ اين كار شما بعد از وفات پيامبر، به همان دامهايى مى ماند كه براى هلاك او در زمان حيات او مى گسترديد.
اينك اين كتاب خداست كه ميان من و شما، روشن و قطعى و عادلانه، حكم مى كند، قرآن مى فرمايد:
يَرِثُنى وَ يَرِثُ مِنْ الِ يَعْقُوب زكريا از خداوند فرزندى خواست تا از او و آل يعقوب ارث ببرد. و مى فرمايد: وَ وَرِثَ سَليْمانُ داوُد سليمان از داود ارث برد.

آرى خداوند در مورد سهم ها، فريضه ها ، ميراث ها و بهره هاى زنان و مردان، روشن و قطعى حكم كرده تا بهانه دست اهل باطل نماند و براى هيچكس تا قيامت ترديدى پديد نيايد. و بعد به مكر و خدعه برادران يوسف اشاره فرموديد كه برادر را در چاه افكندند و به خدعه و نيرنگ متوسل شدند و ماجرا را براى پدر به گونه اى ديگر آراستند و يعقوب پدر پاسخ داد:
نه چنين است، اين راهى است كه نفس مكارتان پيش پا نهاده است. ماجرا چنين نيست اما من صبر مى كنم و خدا هم در روشن كردن ماجرائى كه نقل مى كنيد كمك خواهد كرد. اى واى كه حب جاه و مقام چگونه گوش و چشم را كر و كور و دل را سنگ مى كند!

ابوبكر دوباره چشم ها را بست و دهان را گشود:
آرى، خدا و پيامبر راست گفته اند و دخترش نيز راست گفته است. تو معدن حكمتى و موطن هدايت و رحمت و پايه دين و سرچشمه حجت و دليل.
نمى توانم حرفهاى تو را انكار كنم و سخن حق تو را دور افكنم.
اما اين مسلمين ميان من و تو داورى كنند. قلاده خلافت را اينها به گردن من آويخته اند و آنچه از تو گرفته ام نه بر مبناى كبر و استبداد و بهره ورى. و خودشان هم شاهدند. اينجا همان جايى بود كه مى بايست اتفاق بيفتد و زمان، همان زمانى بود كه مى بايست كودك اعتراض زاده شود.
چرا كه خليفه، گناه را گردن مردم مى انداخت و غيرت اگر زنده بود، مى بايست از جا برخيزد.

اما هيچ اتفاقى نيفتاد. كودك اعتراض در شكم مرد و غيرت، كفنى ديگر پوساند. شما دلتان نيامد كه مردم به اين ارزانى خود را بفروشند و به اين راحتى روانه جهنم شوند.
رو كرديد به مردم و فرموديد: اى مردم! كه به شنيدن سخن باطل تشنه تريد و راحت از كنار كردار زشت و زيان آور مى گذاريد.
اَفَلا يَتَدَبَّروُنَ الْقُرانَ اَمْ عَلى قُلُوبٍ اَقْفالُها.
آيا در قرآن انديشه نمى كنيد يا بر در دلهايتان قفل خورده است؟ نه چنين است. بل كارهاى زشت، دلهاى شما را سياه كرده است. تيرگى گوشها و چشمهايتان را گرفته است.
چه بد با قرآن برخورد كرديد و چه بد راهى پيش پاى خليفه نهاديد و چه بد معامله تى كرديد!
به خدا قسم كه كمرهايتان در زير بار اين گناه خم خواهد شد و وزرو و بال آن پشيمانتان خواهد كرد.
زمانى كه پرده هاى غفلت از دلهايتان برداشته شود و زيان هاى اين كار آشكار گردد و آنچه را كه حساب نمى كرديد، بر شما هويدا شود.
آنجاست كه باطل گرايان زيان مى بينند. باز هم هيچ خبرى نشد.
اين چوب بيدارى اگر بر كفن مردگان مى خورد، از آن خاك اعتراض برمى خاست. چه مرگى گريبان آن جمع را گرفته بود كه نفخه صور كلام شما هم آنها را از جا تكان نمى داد. واقعا راحت طلبى، تن پروزى، به مسئوليتى و آسايش جويى با انسان چنين مى كند؟! يا نه خدعه و تزوير و نيرنگ، بدين سادگى عقل و غيرت و شرف و مردانگى را مى ربايد؟ هرچه بود ديگر كسى نبود كه شايسته سخن شما باشد، لياقت داشته باشد كه مخاطب شما واقع شود.
باران در شوره زار! و طلوع خورشيد در شهر خفاشان!

روى برگردانديد از مردم روى گردانده از خدا و سر درد دل با پيامبر گشوديد و به اين اشعار تمثل جستيد:
بعد از تو اخبار غريب و مسائل پيچيده اى بروز كرد، كه تو اگر بودى اينچنين سخت و بزرگ به چشم نمى آمد.
ما تو را از دست داديم همانند زمينى كه از باران محروم مى شود و قوم تو مختل شدند و بيا ببين كه چه نكبتى بار آوردند.

هر خاندانى، قرب و منزلتى داشت در نزد خدا و بيگانگان الا ما. و قتى تو رفتى و پرده خاك، روى تو را پوشاند، مردانى چند، اسرار درونى خود را كه در زمان حيات تو مخفى مى كردند، آشكار ساختند. و قتى تو رفتى، آنها از ما روى گرداندند و ما را خوار كردند و ميراث ما را بلعيدند.

تو ماه شب چهارده بودى و نورى بودى كه روشنى مى بخشيدى و از جانب خداوند عزيز بر تو كتابها نازل مى شد.
جبرئيل با آيات قرآنى مونس ما بود، اما با رفتن تو، همه خيرها پوشيده شد.
اى كاش ما پيش از تو مرده بوديم و اينهمه فاصله ميان ما نمى افتاد.

به راستى كه ما بلاديدگان به مصيبتى گرفتار آمديم كه هيچ عرب و عجمى بدان مبتلا نشده است. حرف هنوز بسيار مانده بود اما حجت تمام شده بود. شما مسجد را ترك گفتيد و راه خانه را پيش گرفتيد. وقتى از كنار ديوار مسجد مى گذشتيد، من احساس كردم كه سنگ و خاك بر شما كرنش مى كند و حضور شما را قدر مى دانند. و ديدم كه از سنگ و خاك در و ديوار كمترند آنها كه در دام سكوت و بى غيرتى افتاده اند.

و قتى شما از مسجد درآمديد، زمزمه اعتراضى ملايم در مسجد پيچيد، تكان خوردن برگى خشك بر برگى و نه حتى جنبيدن سنگى بر سنگى.
اما خليفه همين مقدار را هم منشاء خطر ديد، سريع بر روى منبر خزيد و فرياد كشيد:
اى مردم اين چه سست عنصرى است كه در برابر هر سخنى كه مى شنويد از شما مى بينم. اين ادعاها و آرزوها و كى در زمان رسول خدا بود؟ هر كه ديده يا شنيده بگويد.
آنكه سخن گفت روباه ماده اى بود كه شاهدش دمش بود.
اينها باعث ايجاد فتنه خواهد شد.
على كسى است كه مى خواهد جنگ خلافت را از سر بگيرد و اين موضوع كهنه را تازه سازد و براى اين منظور از زنان يارى مى طلبد، همانند ام طحال (زن بدكاره معروف) كه بهترين افراد نزد او زن بدكاره است. بانوى من! سرور زنان! اى كاش اين اباطيل، اينجا، در بستر ارتحال شما يادم نمى آمد و جگرم را شرحه شرحه نمى كرد، اما چه كنم از وقتى بستر وفات گشوديد و دفتر رفتن را در دست گرفتيد. لحظه لحظه يك عمر مظلوميت شما در ذهنم تداعى مى شود و بر جانم چنگ مى زند.

آن زمان فكر مى كردم كه كدام جهنمى مى تواند جزاى اين جسارت ها قرار بگيرد و اكنون فكر مى كنم كه جهنم چگونه مى تواند جهنم را در خويش بگيرد، آتش چگونه مى تواند آتش را بسوزاند؟!
پس از اين ماجرا ديگر هيچ حادثه اى به چشمم غريب نمى آيد و مردم در نظرم به پشيزى نمى ارزند.
مردمى كه مى توانند جگر پاره رسول خدا را در چنگال كفتار ببينند و سكوت كنند.
كاش اين خاطرات مظلوميت شما در ذهنم مرور نمى شد. عجبا! حرفهايى كه تداعى اش جگرم را از شرم مى سوزاند، شنيدن و ديدنش حتى عرق شرم بر پيشانى مردم ننشاند.

يادم هست كه فقط ام سلمه- زنى مردتر از مردنمايان مسجد، از جا برخاست، در مقابل خليفه ايستاد و گفت:
آيا در مورد كسى چون فاطمه زهرا، دختر رسول خدا، بايد چنين سخنانى گفته شود در حاليكه والله او حوريه اى است در ميان انسانها و چون جان است براى جسم جهان.
او كسى است كه در دامان پاكان تربيت شده و هنگام ولادت در ميان فرشتگان، دست به دست گشته و دامان زنان پاكيزه، مهد تربيت او بوده و به بهترين وجهى رشد كرده و به نيكوترين وضعيتى تربيت يافته.
آيا گمان مى بريد كه پيامبر، ميراث او را بر وى احرام كرده و او را در اين باره بى خبر گذاشته، در حاليكه خداى متعال مى فرمايد: و انذر عشيرتك الاقربين. يا اينكه پيامبر به او خبر داده و زهرا مخالفت كرده و چيزى را كه از آن او نبوده، مطالبه كرده؟ او سرور و برگزيده زنان عالم است و ما در جوانان اهل بهشت و همتاى مريم. پدر او كه خاتم پيامبران بود به خدا سوگند كه نگران گرما و سرماى زهرا بود، يك دست خود را زير سر فاطمه مى گذاشت و دست ديگرش را حفاظ او قرار مى داد. اين فاطمه چنين كسى است و شما در محضر چنين شخصيتى دست به جسارت زديد. آرامتر! اينقدر تند نرويد! پيامبر شما را مى بيند و به هر حال روزى بر خدا وارد خواهيد شد. واى بر شما آنگاه كه جزاى اعمالتان را مى بينيد .

اين اعتراض، تنها كارى كه كرد قطع مواجب ام سلمه از بيت المال بود، به دستور خليفه. شايد ديگران هم از همين مى ترسيدند كه لب به سخن نمى گشودند.
همه اما همه چيز خود را چه ارزان مى فروختند! چه زشت! چه شنيع! چه درد آور! چه ننگ آلود! دين در مقابل دنيا! ناموس در قبال مال! و بهشت در ازاى... هيچ چيز... رايگان!
شرمسارم بانوى من كه در ذهن و دلم كه به هر حال محضر و منظر شماست، اين خاطرات تلخ را مرور كردم. دست خودم نبود، جاى پاى هر كدام از اين خاطرات تلخ را مرور كردم. دست خودم نبود، جاى پاى هر كدام از اين جنايات، چروكى شده است بر پيشانى و چهره شما كه با زبان بى زبانى همه گذشته را تداعى مى كند .
بى جهت نيست كه از شوى مظلوم خويش، على مرتضى خواسته ايد شما را با لباس غسل دهد، چرا كه يك دفتر مصيبت در بازو و پهلوى شما نهفته... نه... آشكار است و ديدن اين علم هاى مصيبت، تاب و توان از دل على مى ربايد و جان على را مى خراشد.

من فقط مبهوت طاقت شوى شما ابوالحسن ام كه چه مى كند در زير بار اينهمه مصيبت!

 
سيد مهدي شجاعي
+ نوشته شده توسط هادی مشگان در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 1:43 |
Image of hadimeshgan

وقتي قيمت يك آپارتمان با مساحت دويست متر مربع در شمال تهران يك ميليون دلار است، پرداخت يكصد هزار دلار براي خريد يك خودرو كاملا طبيعي و عادي به نظر مي‌رسد.

به نوشته الف، خبرگزاري فرانسه در گزارشي به موضوع نمايش خودروهاي لوكس در خيابانهاي تهران توسط جوانان ثروتمند پرداخته و مي‏نويسد، ايران چند سالي است كه مجوز واردات خودرو را صادر كرده است، اما به منظور حمايت از صنايع داخلي كه هر سال بيش از يك ميليون خودرو توليد مي‌كند، تنها خودروهاي تجملي مي‌توانند وارد كشور بشوند.مرسدس بنز لكسوس تويوتا و نيسان در جاده‌ها ديده مي‌شوند.

بنا بر اين گزارش، سال گذشته سي و هفت هزار خودروي خارجي وارد كشور شد. در خيابانهاي تهران حتي تعداد اندكي خودرو فراري و لامبورگيني نيز ديده مي‌شود.

امير اشكان يكي از جوانان تهراني است كه بعد ازظهر روزهاي جمعه هر هفته سوار بر خودرو «بي ام وي» كوپه و نوي خود به خيابان آفريقا در شمال تهران مي‏آيد. خياباني كه جوانان ثروتمند در آنجا خودروهاي خارجي خود را كه قيمت آنها اغلب از كل درآمد يك ايراني طبقه متوسط در طول عمرش تجاوز مي‌كند، به نمايش مي‌گذارند. امير اشكان بيست و هشت ساله كه ساعت مچي رولكس به دست دارد و از عينك مارك گوچي استفاده مي‌كند، مانند همه اين جوانان داشتن خودرو خارجي را نماد بيروني ثروت مي‌داند و مي‌گويد: «بايد از زندگي لذت برد».

امير كه مهندس ساختمان است، مي‌گويد: در همه جاي دنيا داشتن يك خودرو زيبا و شيك مسئله‌اي عادي است. در آمريكا و اروپا و حتي در روسيه برخي افراد حتي هواپيما و كشتي‌هاي تفريحي در اختيار دارند، اما اينجا بر سر استفاده از ماشين‌هاي لوكس اين همه بحث و جنجال به پا مي‌كنند. «بي ام وي» امير كه از نوع كوپه دو در سري سه است، نهصد و پنجاه ميليون ريال معادل شصت و شش هزار يورو مي‌ارزد و او همه پول خودرو را نقد پرداخته در حالي كه درآمد يك ايراني از طبقه متوسط در ماه بين دويست تا سيصد يورو است.

امير اشكان مي‌گويد، البته براي رفتن به محل كارش از اين خودرو استفاده نمي‌كند، «چون جنبه خوبي ندارد».

عباس كه يك نمايشگاه فروش خودرو را اداره مي‌كند، بدون اشاره به نام فروشگاهش مي‌گويد، مجوز ويژه‌اي براي فروش اين خودروها دريافت كرده و دست كم چهارصد هزار يورو از فروش آنها درآمد داشته است. عباس همچنين مي‏گويد، برخي از خريداران اين خودروها آقازاده‌ها يعني پسران مسئولان رده بالاي كشور هستند.

دولت از خودروهاي وارداتي صد درصد ماليات مي‌گيرد و به اين ترتيب قيمت اين ماشين‌هاي لوكس دو برابر قيمت تمام شده در كشورهاي حوزه خليج فارس است. بر خلاف كشورهاي ديگر ايراني‌ها بايد بهاي خودرو خود را تماما نقدي بپردازند.

عباس همچنين افزود: قيمت اين خودروها بين چهارصد تا سه هزار ميليون ريال يعني بيست و هشت تا دويست و ده هزار يورو متغير است و گرانترين مدل خودرو موجود در نمايشگاه وي مرسدس بنز اس سيصد و پنجاه است.

گزارشگر خبرگزاري فرانسه مدعي است، بدين ترتيب شاهد فراموش شدن شعار عدالت اجتماعي هستيم كه اوايل انقلاب اسلامي ايران رواج داشت و محمود احمدي نژاد، رئيس جمهور ايران تلاش كرد بار ديگر مطرح كند.

گزارش فرانس پرس ادامه مي‏دهد، امروز ثروتمندان ثروتمندتر شده‏اند و فقرا به سختي مي‌توانند هزينه خود را تا آخر ماه تامين كنند. ما شاهد تغيير فرهنگ اجتماعي در ايران هستيم. حدود سي سال افراد بايد از نمايش دادن ثروت پرهيز مي‌كردند، اما امروز كاملا بر عكس شده است، آن هم به علت به وجود آمدن طبقه جديدي به يمن افزايش سرسام آور قيمت مسكن و واردات كه به ثروت هنگفتي رسيده‌اند.

عباس علاوه بر اين معتقد است، وقتي قيمت يك آپارتمان با مساحت دويست متر مربع در شمال تهران يك ميليون دلار است، پرداخت يكصد هزار دلار براي خريد يك خودرو كاملا طبيعي و عادي به نظر مي‌رسد.

اما ديدن اين ماشين‌هاي شيك و زيبا از طرفي ديگر مردم را عصباني مي‌كند. اصغر كه يك كارمند بانك و از طبقه متوسط جامعه است، مي‌گويد: اين كاملا بي‌عدالتي است، يك جوان بيست ساله سوار يك خودرو دويست هزار دلاري مي‌شود در حالي كه حتي پنج هزار دلار هم درآمد در سراسر زندگيش كسب نكرده است.

در سالهاي اخير اختلاف طبقاتي به شدت افزايش پيدا كرده و انتقادهاي بسيار سنگيني را حتي در داخل حكومت برانگيخته است. محمد كه به اين جوانان سوار بر خودروهاي تجملاتي در خيابان آفريقا نگاه مي‌كند مي‌گويد، من هم داشتن يكي از اين خودروها را فقط در رويا مي‌بينم و اگر حتي تمام دوران زندگيم را كار كنم نخواهم توانست يكي از آنها را بخرم. او كه سرايدار يك ساختمان مسكوني در حال ساخت است ماهانه تقريبا دويست و پنجاه يورو حقوق مي‌گيرد، در حالي كه رئيسش سوار يك مرسدس دويست و بيست هزار يورويي مي‌شود كه قيمت آن معادل هفتاد سال كار محمد است.

محمد علاوه بر اين گفت: منصفانه‌تر خواهد بود بتواند دست كم بعد از پنج يا ده سال كار يك ماشين مدل پايين بخرد، اما حتي قادر به خريد اين خودرو هم نخواهم بود.
تابناک:
كد خبر: ۱۱۸۸۳ تاريخ انتشار:  ۱۶ خرداد ۱۳۸۷
+ نوشته شده توسط هادی مشگان در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 1:40 |
Image of hadimeshgan

يا اميرالمومنيــــــــن روحي فداک                   آسمـــان را دفن‌کردي زير خاک

آه را در دل نـهــــــــان کردي چـرا                    مــاه را در گل نهان کردي چـرا

يا علي جان تربت زهرا کجاست؟                    يـــادگار غربت زهرا کجـاست؟

تا ز نـورش ديده را روشـــــن کنم                    بـر مـزارش شعله‌ها بر تن کنم

آه ازآن ســــاعت که‌آتش درگرفت                   جـــام را از ساقي کوثـر گرفت

ياد پهلـــــــويش نمازم را شکست                   فرصــت راز و نيازم را شکست

آه زهـرا تا ابـــــد جـــــــــاري بود                   دست مـولا تشـــنه يـاري بـود

چون علي شد بي‌کس و بي‌هم‌نفس               گفت يا زينب به فريـــادم برس

 

 

عشق يعني دل سپردن در الست 

از مي وصل الهي  مستِ مست

 

عشق  يعني  ذكر ناموس  خدا

يا علي گفتن به زير دست و پا

 

عشق  يعني  جلوه  صبر  خدا

شرم ايوب نبي  از مرتضي

 

عشق بر دلداده  فرمان  مي‌دهد

عاشق جان داده را جان مي‌دهد

 

عشق باعث شد كه دل سامان گرفت

پشت درب خانه زهرا جان گرفت

 

عشق  يعني انقلاب فاطمه

از كبودي  چشم تار فاطمه

 

عشق يعني عشق ناب فاطمه

بيت الاحزان خراب فاطمه

 

 

 

آزار فاطمه، آزار خدا و پيامبر است

چرا حضرت فاطمه علیهاالسلام فدک را مطالبه می‌فرمود؟

حوادث بعد از پیامبر در خطبه حضرت زهرا علیهماالسلام

غروب گل محمدى

مزار دختر پيغمبر کجاست؟

مقام حضرت زهرا علیهاالسلام در بهشت

 

 

زندگينامه حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله علیها

اسم آن خانم، فاطمه است و براى آن بزرگوار هشت لقب ذكر كرده‏اند: صديقه، راضيه، مرضيه، زهرا، بتول، عذرا، مباركه و طاهره (1). از بعضى روايات استفاده مى‏شود كه زكيه و محدثه از القاب آن خانم است و كنيه او ام ابيها است. (2)

عمر آن بزرگوار تقريبا هجده سال است. در روز جمعه بيستم جمادى الثانى سال دوم بعثت‏به دنيا آمد (3) و سال يازدهم از هجرت، سوم جمادى الثانى (4) به دست گردانندگان سقيفه بنى ساعده شهيد شد.

شخصيت‏حضرت زهرا را با اين بحث كوتاه نمى‏توان معرفى كرد و آنچه در اينجا آورده مى‏شود، قطره‏اى از درياى فضيلت آن صديقه شهيده است.

شخصيت اسلامى از دو راه يافت مى‏شود: از راه نسب و از راه حسب و فضايل نفسانى. شخصيت نسبى كه اسلام آن را پذيرفته است، تحت تاثير عوامل مختلفى است: قانون وراثت، تغذيه از راه مشروع، تاثير محيط، تاثير همسر و رفيق، اولاد صالح و غيره در تشكيل چنين شخصيتى نقش دارند. زهرا سلام الله عليها از نظر قانون وراثت، پدرى چون رسول گرامى دارد كه به گفته سعدى همه مراتب انسانيت را به كمالاتش پيموده است. همه تاريكى‏ها به جمالش روشن شده است و همه صفات او در انتهاى خوبى است:

بلغ العلى بكماله كشف الدجى بجماله حسنت جميع خصاله صلوا عليه و آله

مادرى چون خديجه دارد كه بايد گفت اسلام مرهون زحمات آن بزرگوار است. مادرى كه سه سال، مسلمانان محصور در شعب ابى طالب را اداره كرد و همه اموال خود را در اين راه خرج كرد. مادرى كه چندين سال در مكه با آن مصيبتهاى كمر شكن ساخت، و دوش بدوش رسول اكرم، اسلام را يارى فرمود و در اين راه سنگها به بدن مباركش فرود آمد، بى حرمتيها به او وارد شد، شماتتها در اين راه ديد و هرچه اين اتفاقات بيشتر مى‏شد، صبر و استقامت او زيادتر مى‏گشت.

و اما از نظر قانون تاثير غذا: مورخين نوشته‏اند كه وقتى اراده حق تعالى به خلقت زهرا سلام الله عليها تعلق گرفت، پيامبر گرامى مامور شد كه چهل شبانه روز در كوه حرا به رياضت دينى پردازد. (5)

حضرت خديجه در خانه خود، از مردم گوشه گرفته و به عبادت مشغول بود و پيامبر گرامى در كوه حرا، پس از آن مدت فرمان آمد كه پيامبر به خانه بازگردد. از عالم ملكوت براى آنان غذا آوردند. سپس نور زهرا به حضرت خديجه منتقل شد.

از نظر تاثير محيط، زهرا علاوه بر آنكه در دامن مادرى فداكار، با گذشت و با استقامت، و در دامن پدرى چون پيامبر گرامى پرورش يافت، محيط زندگى او محيط پر تلاطمى بود. مكه با آن مصيبتها و حوادث ناگوار، محيط پرورش او بود. در شعب ابى طالب با آن حوادثى زندگى كرد كه اميرالمومنين در نهج البلاغه آنجا را براى معاويه چنين توصيف مى‏كند: «شما ما را سه سال در ميان آفتاب زندانى كرديد، به طورى كه بچه‏هاى ما از گرسنگى و تشنگى مردند، بزرگان ما پوست گذاردند، صداى آه و ناله زنها و بچه‏ها بلند بود...» روشن است‏بچه‏اى كه در اين چنين محيطى پرورش يابد; مخصوصا اگر مربى‏اى چون پيامبر گرامى داشته باشد، استقامت او، صبر او و سعه صدر او زياد خواهد بود:

ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست عاشقى شيوه رندان بلاكش باشد

زهرا سلام الله عليها از نظر همسر و مصاحب، و از نظر اولاد صالح نيز، فوق العاده است. شوهرى چون اميرالمومنين دارد كه بيش از سيصد آيه از قرآن شريف درباره او نازل شده. (6)

شوهرى كه از نظر تاريخ، قطعى است كه اسلام مرهون او است. شوهرى كه به اقرار خود اهل تسنن، عمر بيش از هفتاد مرتبه در مواقع مختلفه گفته: لولا على لهلك عمر. (7)

فرزندانى چون حسن، حسين، زينب و كلثوم دارد كه اگر نبودند، قطعا اسلام نبود و به گفته امام حسين و على الاسلام السلام (8) زهرا از نظر فرزند، ام الائمه است، سر مستودع است، مادر عصاره عالم خلقت، حضرت بقية الله عجل الله تعالى فرجه الشريف است.

و اما از نظر فضايل انسانيت، چه مى‏توان گفت در حق كسى كه پيامبر گرامى (ص) كرارا درباره‏اش فرموده است: ان الله اصطفيك و طهرك و اصطفيك على نساء العالمين. (9)

همانا خداوند تو را برگزيده و پاكيزه و معصوم گردانيده و تو را بر همه زنها رجحان داده است.

اگر براى فضيلت زهرا چيزى جز سوره كوثر نبود، زهرا را بس بود كه بگويد نزد خداوند افضل و برتر از عالميانم.

انا اعطيناك الكوثر فصل لربك و انحر ان شانئك هو الابتر. (10)

همانا كوثر را بر تو ارزانى داشتيم، پس براى پروردگارت نماز گزار و قربانى كن، به درستى كه بدخواه تو دنباله بريده است.

زهرا از نظر ايمان، راضيه و مرضيه است:

«يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتي‏». (11)

«اى نفس مطمئنه! - كه به مقام شهود رسيده‏اى - بيا به سوى پروردگارت خشنود شده، و داخل در زمره بندگان من شو و داخل شو در بهشت من.» ما بايد بدانيم كه القاب چهارده معصوم، كنيه‏هاى آنان و اسماء آنان بى سبب نيست. همه آنها سر دارد. معنى ندارد زهرا، صديقه; زكيه; طاهره; محدثه و ... نباشد و به اين‏گونه لقبها متصف شود. اگر جبرئيل نيايد و با او محادثه نكند و به او محدثه بگويند، دروغ است: تعالى الله عما يقول غير العارفين فى حقهم، و معنى ندارد كسى محدثه باشد و ايمانش به مرتبه شهود نرسيده باشد.

 

زهرا از نظر علم داراى مصحف است.

از نظر روايات، كتابهايى نزد ائمه طاهرين است كه از جمله آن كتابها مصحف فاطمه سلام الله عليها است.

اين كتاب را ائمه به آن افتخار مى‏كرده‏اند و مى‏گفتند: علم ما كان و يكون و ما هو كائن در آن است; و به خط اميرالمؤمنين و املاى حضرت زهرا سلام الله عليهما مى‏باشد. (12)

 

زهرا از نظر زهد

شبى كه زهرا به خانه اميرالمومنين مى‏رفت، اميرالمومنين فرش خانه‏اش را از شن تهيه كرد و رسول اكرم جهازيه‏اى براى زهرا سلام الله عليها تهيه فرمود كه همه آن جهازيه شصت و سه درهم مى‏شد.

 

جهازيه عبارت بود از:

1- عبا 2- مقنعه 3- پيراهن 4- حصير 5- پرده 6- لحاف 7- دستك 8- بالش 9- آفتابه 10- آب خورى 11- كوزه 12- كاسه 13- آسياى دستى 14- مشك آب 15- حوله 16- پوست گوسفند.

پيامبر گرامى چون جهازيه را ديد از چشمهاى مباركش اشك جارى شد و فرمود: «خدايا اين جهازيه را كه غالب آن از گل است مبارك كن!» (13) زهرا به خانه شوهر مى‏رود و در وسط راه پيراهنى را كه از جمله جهازيه او است، به فقير مى‏دهد و با همان پيراهن كهنه‏اى كه داشت‏به خانه اميرالمؤمنين رهسپار مى‏شود. (14)

شب عروسى پايان گرفت و صبح، پيامبر گرامى به ديدن زهرا آمد و هديه آورد. هديه پيامبر گرامى اين بود: على فاطمة خدمت ما دون الباب و على على خدمت ما خلفه.

كارهاى داخل خانه براى فاطمه است و كارهاى خارج از خانه براى على.

زهرا از اين هديه، ازاين تقسيم كار به قدرى خشنود شد كه فرمود:

ما يعلم الا الله ما داخلنى من السرور (15)

جز خداوند كسى نمى‏داند كه از اين تقسيم كار چقدر خشنودم.

 

عبادت زهرا

در روايات آمده است كه زهرا به قدرى روى پا ايستاد و عبادت كرد كه پاهاى او متورم شد (16) امام حسن عليه السلام مى‏گويد، مادرم از اول شب تا صبح عبادت مى‏كرد و هرگاه از نماز فارغ مى‏شد، به ديگران دعا مى‏كرد. از او پرسيدم كه چرا به ما دعا نكرديد؟ فرمود: عزيز من اول ديگران، سپس ما - الجار ثم الدار. - (17)

تسبيح حضرت زهرا سلام الله عليها بسيار با فضيلت است. امام صادق عليه السلام فرموده:

«تسبيح جده‏ام زهرا سلام الله عليها نزد من از هزار ركعت نماز بهتر است‏» . (18)

مى‏گويند: زهرا براى كمك، خادمه‏اى لازم داشت و گرفتن خادم و خادمه در آن زمان رايج و بلكه لازم بود. چون زهرا سلام الله عليها بر رسول الله وارد شد قبل از آنكه در اين مورد چيزى بگويد، پيامبر فرمود: زهرا جان مى‏خواهى چيزى به تو ياد دهم كه بهتر از دنيا و آنچه در آن است‏باشد؟ و تسبيح مشهور را به او ياد داد.

زهرا سلام الله عليها با خوشحالى تمام به خانه بازگشت و به اميرالمومنين عرض كرد با دعايى كه از پدرم صلوات الله عليه گرفته‏ام، خير دنيا نصيب من شده است.

 

سخاوت و ايثار زهرا

مفسرين شيعه و سنى اتفاق دارند كه روزى زهرا سلام الله عليها با اطرافيانش روزه بودند. در هنگام افطار فقيرى رسيد و از آنها چيزى خواست. زهرا، شوهرش، بچه‏هايش و خادمه‏اش افطار خود را به آن گدا دادند. زهرا براى افطار روز بعد نانى تهيه كرد. يتيمى آمد، زهرا نان را به يتيم داد در مرتبه سوم نانى تهيه نمود اسيرى آمد و افطار خود را به او داد و بالاخره هر سه شب را بدون افطار صبح كرد و آيه شريفه نازل شد «و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا. انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاءا و لا شكورا!» (19) «و اطعام كردند طعامى را كه دوست داشتند به مسكين و يتيم و اسير جز اين نيست كه اين كار را فقط براى خدا مى‏كنيم و از شما جز او سپاسى نمى‏خواهيم‏» . (20)

 

در خاتمه به تفسير كنيه و اسم ايشان مى‏پردازيم.

براى القاب زهرا، تفسيرها، تاويلها و گفتگوها چندان است كه در اين نوشته مجال بازگو كردن همه آن نيست فقط به طور فشرده به تفسير كنيه و اسم ايشان مى‏پردازيم.

زهرا را ام ابيها گفته‏اند و اين كنيه را كه افتخارى بر آن حضرت است، پيامبر گرامى به ايشان داده است. (21)

ام ابيها به معناى «مادر پدرش‏» ; يعنى زهرا مادر پدر خويش است. اين كنيه معانى مختلفى دارد اما بهترين معنى همان است كه پيامبر (ص) به اين كنيه داد يعنى: «زهرا علت غايى جهان هستى است.» و اگر كسى ادعا كند كه واسطه فيض عالم هستى نيز هست، ادعاى او بدون دليل به گزاف نيست.

و اما فاطمه، فاطمه را فاطمه گفته‏اند و اين تسميه اسرارى دارد و همه آن اسرار از روايات بهره‏مند است:

1- سميت فاطمة فاطمة لانها فطمت من الشر (22)

فاطمه، فاطمه ناميده شده است; چرا كه از شر بريده و جدا است.

اين جمله اشاره به عصمت زهرا سلام الله عليها است; زيرا مسلما معصومه است و آيه «انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا» (23) درباره او است. (24)

2- سميت فاطمة لانها فطمت عن الطمث. (25)

فاطمه را فاطمه گويد زيرا بريده است از خونى كه زنها مى‏بينند. اين تفسير اشاره به طهارت ظاهرى زهرا سلام الله عليها است; زيرا از نظر روايات، چنانچه زهرا مطهره بود از نظر معنى، طاهره بود از خون حيض، نفاس و استحاضه.

3- سميت فاطمة فاطمة لانها فطمت عن الخلق فاطمه را فاطمه گفتند، براى اينكه بريده شده بود از خلق.

اين تفسير اشاره به مقام فنا و لقاى زهراى مرضيه است. كسى كه در دل او هيچ كس جز خدا نبود دل او فقط مشغول به خدا است.

4- سميت فاطمة فاطمة لان الخلق فطموا عن كنه معرفتها.

فاطمه، فاطمه نام گرفت; زيرا مردم از معرفت او بريده شده‏اند و قدرت بر شناخت‏حقيقت او ندارند و اين تفسير اشاره به همان مقامى دارد كه به واسطه آن مقام ام ابيها ناميده شده است.

5- سميت فاطمة فاطمة لانها فطمت هى و شيعتها عن النار. (26)

فاطمه را فاطمه گفتند; چون شيعيان خود را از آتش مى‏رهاند و نجات مى‏دهد. اين تفسير اشاره به شفاعت اوست.

6- سميت فاطمة فاطمة لان اعدائها فطموا عن حبها

فاطمه را فاطمه گفتند، چون دشمنان او بريده مى‏شوند ازمحبت او، و روشن است كه كسى كه محبت اهل بيت را ندارد به رو در آتش انداخته مى‏شود.

در حق فاطمه چه توان گفت كه پيامبر گرامى صلى الله عليه و اله و سلم چون بر زهرا سلام الله عليها وارد مى‏شد يا زهرا سلام الله عليها بر او وارد مى‏شد، چهره زهرا سلام الله عليها و دست زهرا سلام الله عليها را مى‏بوسيد و او را استقبال مى‏كرد و به جاى خود مى‏نشانيد. (27)

و مى‏فرمود: من بوى بهشت را از سينه زهرا استشمام مى‏كنم، ولى همين زهرا سلام الله عليها به قدرى براى ديگران متواضع است كه وقتى اميرالمؤمنين عليه السلام از او اجاره مى‏خواهد كه كسانى بر خانه زهرا سلام الله عليها وارد شوند، زهرا با آنكه ازاين ملاقات سخت‏بيزار است; (28) اما چون على عليه السلام مى‏خواهد آن بانوى متواضع درمقابل شوهر مى‏گويد: خانه، خانه تو و من هم كنيز تو هستم. (29)

زنى مى‏آيد و از زهرا سلام الله عليها مساله‏اى سوال مى‏كند اما چون بيمارى فراموشى دارد، ده بار برمى‏گردد و مساله را سوال مى‏كند در بار دهم از زهرا سلام الله عليها عذر خواهى مى‏كند و زهرا در جواب مى‏فرمايد: «در هر بار، پروردگار عالم به من پاداشهاى زيادى عنايت مى‏كند پس تكرار سوال تو عذر ندارد» . (30)

زهرا سلام الله عليها وقتى پدر بزرگوارش فضه خادمه را به او داد به دستور پدر كارهاى خانه را قسمت كرد: يك روز زهرا سلام الله عليها كارها را انجام مى‏داد و روز ديگر نوبت فضه بود. (31)

نبايد فراموش شود و بانوان بايد بدانند كه زهرا سلام الله عليها و همه اهل بيت عليهم السلام سرمشق زندگى ما هستند، همه بايد از پيامبر گرامى و خاندان او سرمشق بگيرند.

قرآن چنين دستور مى‏دهد:

لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و اليوم الاخر... (32)

به تحقيق كه رسول خدا سرمشق است‏براى كسانى كه اميد به خدا و روز جزا دارند.

ما اگر سعادت دو جهان را بخواهيم بايد پيرو رسول اكرم و اهل بيت گرامى او باشيم. بانوان اسلامى وقتى به سعادت مى‏رسند كه در عفت، ايثار، فداكارى، مردم دارى، شوهر دارى، خانه دارى وتربيت اولاد، پيرو زهرا سلام الله عليها باشند.

صاحب وسايل الشيعه در جلد دوم وسايل قضيه‏اى از زهرا سلام الله عليها نقل مى‏كند كه همه مخصوصا بانوان اسلامى بايد به آن توجه داشته باشند.

مضمون همه روايات چنين است: «فضه خادمه در روزهاى آخر عمر زهرا، سلام الله عليها او را مهموم و مغموم يافت. علت را پرسيد زهرا گفت: «چون جنازه مرا بلند مى‏كنند حجم بدن من نمايان است و نامحرم حجم بدن مرا مى‏بيند.» فضه مى‏گويد شكل عمارى را براى زهرا رسم كردم و گفتم: در عجم رسم است افراد باشخصيت را در عمارى مى‏گذارند. زهرا شاد شد، تبسم نمود و وصيت كرد كه جنازه او را در عمارى بگذارند.

همه مى‏دانيم كه وصيت مؤكد كرد كه اميرالمؤمنين عليه السلام او را شب غسل دهد و كفن و دفن كند و كسى را هم خبر نكند.(33)

منبع: زندگينامه چهارده معصوم عليهم السلام ص‏37 ، آية الله مظاهرى

 

پى‏نوشت‏ها:

1- مناقب ج 3، ص 133 و 133- بحار الانوار ج 43 ص 16

2- مناقب ج 3، ص 133 و 133- بحار الانوار ج 43 ص 16

3- شيخ مفيد (ره) در حدائق الرياض، مصباح كفعمى (ره) 4- دلائل الامة طبرى شيعى از امام صادق عليه السلام نقل كرده است.

5- بحار الانوار ج 6- بيت الاحزان محدث قمى (ره)، ص 5

6- خطيب بغدادى در تاريخ خود ج 6 ص 221 و ابن حجر در صواعق ص 76، شبلنجى در نورالابصار ص 73 از ابن عسكر از ابن عباس: در كتاب خداى تعالى براى هيچ فردى، آنقدر كه در فضيلت على عليه السلام نازل شده، آيه نازل نشده است.

7- سنن بيهقى ج 7 ص 442، رياض النضره ج 2 ص 196

8- مقتل خوارزمى ج 1 ص 184- لهوف ص 20

9- مناقب ابن شهر آشوب ج 3- امالى صدوق سوره كوثر.

10- سوره كوثر.

11- فجر آيات 27 تا 30.

12- اصول كافى ج 1 بصائر الدرجات.

13- امالى شيخ طوسى / 5 ج 1، ص 39

14- صفورى شافعى در نزهة المجالس ج 2 ص 226.

15- قرب الاسناد - منتهى الامال ج 1.

16- بحار ج 43 ص 84- منتهى الامال ص 161.

17- كشف الغمه ج 2 س 25 و 26- بحار ج 43 ص 81 و 82.

18- وسائل الشيعه ج 4 باب 9 ص 1024.

19- سوره دهر/ (انسان) آيه 7 و 8.

20- امالى صدوق ص 212- 216- تفسير كشاف تاليف جار الله زمخشرى.

21- مقاتل الطالبين، كشف الغمه

22- مناقب ابن شهر آشوب ج 3 ص 230.

23- احزاب/43.

24- سيوطى در المنثور ج 5 ص 198 زمخشرى در كشاف ج 1 س 193 و . . .

25- مناقب ابن شهر آشوب ج 3 ص 330.

26- بحار الانوار ج 10.

27- الامامة و السياسة ج 1 ص 14 علل الشرايع صدوق /5.

28- ترمذى و ابن عبد ربه در عقد الفريد ج 2 ص 3 مناقب ابن شهر آشوب ج 3.

29- علل الشرايع.

30- بحار الانوار كتاب العلم.

31- بحار ج 43 ص 28- بيت الاحزان ص 20.

32- احزاب آيه‏21.

33- روضه الواعظين.

 

آزار فاطمه، آزار خدا و پيامبر است

اين كه آزار فاطمه عليهاالسلام اذيت و آزار خدا و پيامبر صلى اللَّه عليه و آله است، موضوعى است كه دهها حديث معتبر در اين باره در كتب شيعه و سنى آمده، كه اينك بدون نياز به تحليل، به چند حديث از آنها تبرك مى‏جوييم:

1- قال رسول ‏الله صلى الله عليه و آله:

فاطمه بضعة منى، فمن اغضبها اغضبنى (1)؛ فاطمه پاره‏ى تن من است، هر كس او را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است.

 

2- عن النبى صلى اللَّه عليه و آله:

فاطمه بضعة منى، و هى نور عينى، ثمره فوادى، و روحى التى بين جنبى، من آذاها فقد آذانى، و من آذانى فقد آذى اللَّه، و من اغضبها فقد اغضبنى، يوذينى ما آذاها (2) ؛ فاطمه پاره‏ى تن من، نور چشمم، ميوه‏ى دلم و روح و روانم است. هر كس او را اذيت كند، مرا اذيت نموده و اذيت من اذيت خداست و كسى كه وى را به خشم آورد، مرا به خشم آورده، و اذيت مى‏كند مرا، آنچه فاطمه را اذيت كند.

 

3- قال النبى:

فاطمه بضعه منى، من آذاها فقد آذانى، و من آذانى فقد آذى اللَّه عز و جل و هذا يدل على عصمتها (3)؛ فاطمه پاره‏ى تن من است، هر كس او را اذيت كند مرا اذيت نموده و كسى كه مرا اذيت كند، خدا را اذيت كرده. (سپس ابن ابى‏الحديد مى‏گويد: اين حديث، عصمت فاطمه را در بر دارد.)

 

4- عن رسول‏ الله صلى الله عليه و آله:

ان اللَّه عزوجل ليغضب لغضب فاطمه، و يرضى لرضاها (4)؛ خداوند با خشم و غضب فاطمه به خشم آيد و با رضاى او راضى مى‏گردد.

 

 5- قال رسول‏ الله صلى الله عليه و آله:

فاطمه بضعة منى، يوذينى ما اذاها (5) ؛ فاطمه پاره‏ى تن من است، اذيت مى‏كند مرا، آنچه او را بيازارد.

 

6- قال رسول ‏الله صلى الله عليه و آله:

فاطمه بنت محمد، و هى بضعة منى، فمن آذاها فقد آذانى، و من آذانى فقد آذى اللَّه (6) ؛ فاطمه دختر محمد است، او پاره‏ى تن من است، هر كس وى را آزار دهد، مرا آزار نموده و كسى كه مرا اذيت كند، خدا را اذيت نموده است. اين احاديث ششگانه، كه به عنوان نمونه، از كتاب‌هاى معتبر اهل تسنن نقل گرديد، مى‏رساند كه خشم فاطمه عليهاالسلام باعث خشم خدا و پيامبر مى‏گردد و اساساً رضايت و غضب الهى به رضا و غضب فاطمه عليهاالسلام بستگى دارد. و چنانچه ملاحظه فرموديد از اين احاديث به عصمت فاطمه عليهاالسلام اشاره نموده و حركت او را تابع اراده و خواست خدا مى‏داند.

پی‌نوشت‌ها:

1ـ كنزالعمال، ج 12، ص 108 ش 34222/ جامع الصغير سيوطى، ج 2، ص 208 ش 58333/ صحيح بخارى، ج 5، ص 96 ش 278.

2ـ مسند احمد حنبل، ج 4، ص 329.

3ـ ابن ابى‏الحديد، ج 16، ص 273.

4ـ فرائد سمطين، ج 2، ص 46، ش 378.

5ـ صحيح مسلم، ج 16، ص 3 به شرح نووى.

61ـ محجةالبيضاء، ج 4، ص 210.

 

چرا حضرت فاطمه علیهاالسلام فدک را مطالبه می‌فرمود؟

ممکن است گفته شود که سیده زنان عالم حضرت صدیقه طاهره از دنیا و زخارف آن دست شسته بودند و کسی که اینگونه دنیا را رها فرموده و از امور فریبنده آن دست شسته، چه باعث گردید که به این نهضت عظیم و سعی و تلاش پی‌گیر در طلب حقوق خود دست یازد؟

و سبب این اصرار و پیگیری در طلب فدک و اهتمام به باز پس گرفتن زمین‌ها و درخت‌های نخل آن با وجود این که حضرت فاطمه زهرا به علت علو نفس و بزرگی مقام معنوی خویش هیچگاه از آن بهره‌مند نمی‌شدند چه بود؟

و عاملی که باعث گردید سیده زنان جهان، خود را به این درد و رنج عظیم بیفکند و این مشکلات عدیده را بپذیرد تا آن که اراضی خود را مطالبه نماید چه چیز بود؟ و حال آن که می‌دانست که تلاش‌هایش به شکست منجر شده و نخواهد توانست مجدداً بر آن مکان و اراضی دست یابد و آن سرزمین را از چنگال غاصبان بیرون آورد.

این‌ها تصوراتی است که ممکن است پیرامون این موضوع در اذهان ایجاد گردد و اما در پاسخ باید بگوئیم که:

اولا: حکومت وقت به هنگام مصادره اموال حضرت فاطمه و آنها را (به اصطلاح عصر ما) در اختیار دولت در آوردن و به حساب دولت واریز کردن و به عنوان بودجه مملکت منظور کردن قصد و غرضش فقط تضعیف جناح اهل‌بیت بود و می‌خواستند که حضرت علی علیه السلام فقیر شده تا این که مردم گرد وی جمع نشوند و ایشان از نظر اقتصادی دارای وزن و شانی نباشد.

و این همان سیاستی بود که منافقان درباره رسول خدا اعمال کردند. آن وقت که گفتند به کسانی که نزد رسول خدایند انفاق نکرده و چیزی ندهید تا از اطرافش پراکنده شوند.

حق را باید طلب کرد و حق به خودی خود داده نمی‌شود. (حق گرفتنی است نه دادنی) پس انسانی که مالش را غصب کرده‌اند باید حق خود را طلب نموده و بستاند زیرا که حق اوست حتی اگر از آن مال بی‌نیاز باشد و رغبتی به آن مال نداشته باشد و این مطلب هیچگونه منافاتی با زهد و ترک دنیا ندارد و هیچگاه در برابر غصب حق، سکوت نباید نمود.

ثانیاً: اراضی فدک کم بهره و کم ارزش نبود، بلکه عوائد و درآمد قابل ملاحظه‌ای داشت. ابن ابی الحدید می‌گوید درختان نخل فدک مانند نخلستان‌های کوفه در زمان ابن ابی الحدید بود.

شیخ بزرگوار مجلسی از کشف المحجة نقل می‌فرماید که عوائد و درآمد فدک بیست و چهار هزار دینار در هر سال بود و در روایتی دیگر آمده هفتاد هزار دینار و شاید که این اختلاف در این دو رقم مربوط به یک سال نبود بلکه در سال‌های مختلف عواید فدک نیز مختلف می‌گردیده است.

به هر حال این مقدار درآمد سالانه مقدار قابل توجهی بود که چشم پوشی از آن از نظر هیات حاکمه آن روز صحیح و روا نبوده است.

ثالثاً: فاطمه زهرا علیهاالسلام به دنبال مطالبه فدک؛ مطالبه خلافت و حکومت برای امامش علی بن ابیطالب را می‌نمود همان خلافت و حکومتی که از آن پدر بزرگوارش رسول خدا صلی الله علیه و آله بود.

ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه گوید از مدرس مدرسه غریبه بغداد علی بن الفارقی سوال کردم که آیا فاطمه راستگو بود پاسخ داد: آری. گفتم پس چرا ابوبکر در حالی که وی را راستگو می‌شمرد فدک را به وی برنگرداند؟

وی خندید و آنگاه سخن لطیف و زیبایی گفت (با این که مردی با شخصیت و وزین و محترم بود و کمتر شوخی می‌نمود) گفت اگر امروز به وی فدک را می‌داد و به مجرد شنیدن این موضوع که فدک از آن من است فدک را به وی باز می‌گرداند فردا به سراغش رفته و ادعا می‌کرد که خلافت از آن همسر اوست و ابوبکر وی را از حق رسمی‌اش باز داشته است و مسلم بود که ابوبکر در برابر وی هیچ عذری نمی‌توانست بیاورد و باید که در هر مساله‌ای با وی همراهی می‌کرد زیرا برای ابوبکر ثابت بود که حضرت زهرا علیهاالسلام در آنچه ادعا کند راستگوست بدون آن که هیچگونه نیازی به اقامه و ارائه دلیل و شاهد باشد.

رابعاً: حق را باید طلب کرد و حق به خودی خود داده نمی‌شود. (حق گرفتنی است نه دادنی) پس انسانی که مالش را غصب کرده‌اند باید حق خود را طلب نموده و بستاند زیرا که حق اوست حتی اگر از آن مال بی‌نیاز باشد و رغبتی به آن مال نداشته باشد و این مطلب هیچگونه منافاتی با زهد و ترک دنیا ندارد و هیچگاه در برابر غصب حق، سکوت نباید نمود.

خامساً: انسان حتی اگر در دنیا نیز زاهد بوده و تلاش و کوشش وی برای آخرت باشد در عین حال برای آن که امور زندگانی خود را اصلاح بخشد و آبروی خویش را حفظ کند و صله رحم کند و در راه خدا مالی صرف کند احتیاج به اموال خواهد داشت آیا از نظر تاریخ مسلم نیست که رسول خدا در حالی که زاهدترین مردم بود چگونه از اموال خدیجه در راه تقویت اسلام بهره‌مند گردید؟!

ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه گوید از مدرس مدرسه غریبه بغداد علی بن الفارقی سوال کردم که آیا فاطمه راستگو بود پاسخ داد: آری. گفتم پس چرا ابوبکر در حالی که وی را راستگو می‌شمرد فدک را به وی برنگرداند؟

وی خندید و آنگاه سخن لطیف و زیبایی گفت (با این که مردی با شخصیت و وزین و محترم بود و کمتر شوخی می‌نمود) گفت اگر امروز به وی فدک را می‌داد و به مجرد شنیدن این موضوع که فدک از آن من است فدک را به وی باز می‌گرداند فردا به سراغش رفته و ادعا می‌کرد که خلافت از آن همسر اوست و ابوبکر وی را از حق رسمی‌اش باز داشته است و مسلم بود که ابوبکر در برابر وی هیچ عذری نمی‌توانست بیاورد.

سادساً: حکمت ایجاب می‌کند که انسان حق غصب شده خویش را طلب نماید زیرا سرانجام کار از دو صورت بیرون نخواهد بود:

- یا این که در این تلاش و طلب پیروزی یافته و آنچه می‌خواهد به دست می‌آورد فنعم المطلوب و المراد که از این رهگذر به هدف خود از مبارزه و تلاش دست می‌یابد.

- یا این که در مبارزه توفیق نیافته و به مال خویشتن راه نمی‌یابد و دسترسی پیدا نمی‌کند که در این هنگام ظلم را آشکار نموده و مظلومیت خویش را به مردم اعلان کرده و ثابت نموده که اموال وی به غصب از دستش بیرون کشیده شده‌اند.

و در این صورت اخیر به خصوص اگر غاصب کسی باشد که ادعای صلاح و فلاح داشته باشد و تظاهر به دیانت و تقوا نماید، مظلوم وی را به گروهی فراوان از مردم شناسانده که در ادعای خویش مبنی بر دیانت و تقوا راستگو و صادق نیست.

سابعاً: افراد مکتبی و معتقد، از انواع وسیله‌های مناسب برای جلب قلوب به سوی خود، استفاده می‌نمایند و از این انواع وسائل می‌توان جلب قلوب را به وسیله مال یا اخلاق یا وعده و نظائر آنها نام برد، ولیکن بهترین وسیله و افضل آنان برای این منظور به خصوص در همه طبقات عبارتست از اظهار تظلم و مظلومیت. زیرا که قلب‌ها متوجه مظلوم خواهد شد هر که باشد و از ظالم اشمئزاز و بیزاری خواهند جست حال ظالم هر که باشد.

ولی بهترین وسیله برای جلب قلوب عامه تظلم و اظهار مظلومیت است که وسیله‌ایست موفقیت آور و گوارا برای محقق ساختن اهداف افراد مکتبی یعنی کسانی که می‌خواهند در نفوس و ارواح مردمان از طریق جلب آنان به سوی خود، در آنان آگاهی ایجاد نمایند.

و در اینجا می‌توان از اسباب و عوامل دیگری نام برد که البته ما مجال ذکر آنها را نداریم.

و به همین علل حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها برخاسته و به سوی مسجد پدرش رسول خدا روی آوردند تا این که حق خویش را مطالبه نمایند.

البته ایشان به منزل ابوبکر نرفتند تا در منزل وی با او گفتگو و مناظره‌ای در این مورد داشته باشند بلکه مکان مناسب‌تری را انتخاب فرمودند که عبارت بود از مرکز اسلامی در آن روز و محل اجتماع مسلمانان در آن زمان یعنی مسجد رسول الله صلی اله علیه و آله.

و به علاوه زمانی بس مناسب را برای رفتن به مسجد انتخاب فرمودند و آن زمانی بود که مسجد مملو از طبقات مختلف از مهاجرین و انصار بود و نیز بانوی بزرگوار اسلام به تنهایی روانه مسجد نگردیدند بلکه از منزل به سوی مسجد حرکت فرمودند در حالی که گروهی از زنان گرداگرد ایشان را فرا گرفته بودند.

حضرت فاطمه زهرا خطبه‌ای بالبداهه، منظم، مرتب، دور از هرگونه نقص و نارسائی کلامی، و منزه از مغالطه و کجروی ایراد فرمودند و بدون آن که به زشت‌گویی و بدگویی و زیاده‌گویی متوسل شوند، و از آنچه که با شخصیت عظیم و برجسته و مقام بلندپایه‌شان منافات داشت اجتناب ورزیدند.

و قبل از آن که ایشان به مسجد بروند محلی که قرار بود پاره تن رسول خدا در آنجا بنشیند مشخص گردیده و پرده‌ای برای آن که حضرت پشت آن پرده بنشینند در آنجا آویخته بودند زیرا که ایشان مایه افتخار پرده‌نشینان و سرور زنانی هستند که در پوشاندن خود از نامحرمان مراقبت فراوان داشتند.

آنچه گذشت مسائلی بود فوق العاده مهم و ابوبکر نیز خود را آماده ساخته بود تا به احتجاج حضرت صدیقه گوش فرا دهد یعنی دختر کسی که می‌فرمود من فصیح‌ترین مرد عرب هستم، یعنی بانویی که دانشمندترین بانوان جهان بود.

حضرت فاطمه زهرا خطبه‌ای بالبداهه، منظم، مرتب، دور از هرگونه نقص و نارسائی کلامی، و منزه از مغالطه و کجروی ایراد فرمودند و بدون آن که به زشت‌گویی و بدگویی و زیاده‌گویی متوسل شوند، و از آنچه که با شخصیت عظیم و برجسته و مقام بلند پایه‌شان منافات داشت اجتناب ورزیدند.

این خطبه و سخنرانی درخشان به عنوان معجزه‌ای باقی و جاودان بر بزرگواری و شخصیت صدیقه طاهره فاطمه زهرا و برهانی نیرومند و روشن بر فرهنگ دینی و تربیت مذهبی ایشان، که حضرتش به فراوانی از آن بهره‌مند بودند؛ به حساب می‌آید.

و اما از لحاظ فصاحت و بلاغت، شیرینی بیان، روانی منطق، قدرت استدلال، متانت و استحکام دلیل، منظم بودن کلام، ایراد انواع استعارات با کنایات سطح بالا، ثابت نمودن مقصد و تنوع و فراوان بودن موضوعات سخن؛ در حدی است که به راستی قلم به تنهایی نمی‌تواند وصف آن را جامع و کامل بیان کند و لذا ناچار است که از فکر و اندیشه خواننده یاری طلبیده و استعانت جوید.

حضرت صدیقه طاهره به سلاح براهین روشن و دلایل قوی و قاطع، مسلح بودند و مسلمانان حاضر در مسجد منتظر شنیدن سخن و کلام ایشان بوده و با اشتیاق فراوان انتظار مباحثه‌ای را می‌کشیدند که تا آن روز نظیر و مانندش در تاریخ سابقه نداشت.

فاطمه زهرا سلام الله علیها در مکانی که برای ایشان در پشت پرده معین کرده بودند نشستند و شاید که این اولین باری بود که حضرت صدیقه پس از رحلت پدر بزرگوارشان رسول اعظم اسلام به مسجد می‌رفتند. پس تعجبی ندارد که مردم به شدت در اندوه فرو رفتند. در این هنگام ایشان ناله‌ای شدید از دل برآوردند.

من که از بیان تحلیل آن ناله و گریه و میزان تاثیرش در مردم، عاجز و ناتوانم تنها یک ناله - بدون هیچ سخنی - عواطف مردم را به هیجان آورده و آنان را به گریه انداخت.

من نمی‌دانم این ناله کدام معانی و مفاهیم را در خود جای داده بود و چرا مردم را به گریه کردن تحریک نمود.

و آیا فقط یک ناله - آری فقط یک ناله می‌تواند چشم‌ها را بگریاند و اشک‌ها را جاری نماید و قلب‌ها را آتش زند.

آری اینها معماهایی است که من حل آنها را نمی‌دانم و شاید که دیگری غیر از من بتواند این معماها را حل نماید.   

منبع:

کتاب فاطمة الزهرا از ولادت تا شهادت، سید محمد کاظم قزوینی

 

----------------

 

حوادث بعد از پیامبر در خطبه حضرت زهرا علیهماالسلام

حضرت زهرا علیهاالسلام  پس از رخدادهای بعد از رحلت پیامبر اکرم به مسجد رفته و برای احقاق حق خود و امام زمانش خطبه ای غرا می خواند و پس از فرازهایی از خطبه به بیان حوادث پس از رسول خدا و اموری که افرادی پس از وفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ایجاد کردند کشانده و می‌فرماید:

فَلما اختارَاللهُ لِنبیّهِ دارَ اَنبیائهِ ؛ درجات بلند مرتبه‌ای که خدای تعالی برای بندگان خاص خود که انبیاء باشند آماده فرموده و قریب به همین مضمون است: ماوی اَصفیائهِ .

ظَهرت فیکم حَسکةُ النِّفاق و در نسخه دیگری است: حُسکیةَ ؛ خار و مراد از این کلام یعنی دشمنی و نفاق یا عداوتی که بر اثر نفاق حاصل گردد.

وَ سَملَ جِلبابُ الدّین در نسخه دیگری آمده که: اَسملَ و در نسخه های دیگر چنین ذکر شده جِلبابُ الاسلام ؛ آثار کهنگی بر جامه اسلام ظاهر شد پس از آن که اسلام در نهایت حسن و جمال و طراوت بود.

وَ نَطقَ کاظِمَ الغاوینَ ؛ آن کسانی که سابقاً جرأت حرف زدن نداشتند شروع به سخن گفتن نمودند.

و نَبغ خاملُ الاَقلّینَ ؛ افرادی که پست و دنی بودند ظاهر شدند و به نام رسیدند.

و هَد رفَنیقُ المُبطلینَ در نسحه دیگری است: فنیق الکُفر ؛  شتر فحلی که سوارش نمی‌شوند صدایش را بلند کرد.

فَخطرَ فی عَرصاتکم ؛ این شتر خودخواه شروع به راه رفتن کرد آن هم راه رفتن متکبرانه و با غرور.

این عبارات کنایه‌هایی است از آشکار شدن نفاق پنهانی که در سینه‌ها بود و بروز حرکت‌ها و جهت‌گیری‌هایی که در زمان رسول خدا مخفی بود و ضعفای عاجز تبدیل به اقویاء شدند.

افرادی که پست و دنی بودند ظاهر شدند و به نام رسیدند. آن کسانی که سابقاً جرأت حرف زدن نداشتند شروع به سخن گفتن نمودند.

وَ اَطلعَ الشَّیطانُ رَاسهُ مِن مَغرزهِ هاتفاً بِِکم ؛ فاطمه زهرا سلام الله علیها این اتفاقات را نوعی پاسخگویی به دعوت شیطان تعبیر می‌فرمایند با توجه به سخنی که شیطان گفت و سوگند یاد کرد: لاغویَنَّهم اَجمعینَ الّا عِبادکَ مِنهُم المُخلَصونَ (یعنی پروردگارا من همه بندگان را گمراه خواهم نمود مگر بندگان مخلص ترا) پس شیطانی که در زمان رسول خدا ناتوان و ضعیف بود آن زمانی که اسلام دارای قوت و قدرتی بود، در این زمان شیطان سر خود را از مخفی‌گاه خویش بیرون آورد، سر خویش را خارج ساخت مانند سنگ‌پشتی که به هنگام از بین رفتن خطر سر خویش را از داخل لاک خود بیرون می‌آورد، پس شیطان به شما ندا داد و شما را به سوی نقض بیعتی که در روز غدیر بسته بودید و به سوی سلب حقوق از اهل و اصحاب حق و دارای حق، خواند.

فَالفاکم لِدعوتهِ مُستجیبینَ در نسخه دیگری است: فَوجدکُم لِدعوتهِ الّتی دَعا اِلیها مُجیبینَ ؛ آن هنگام که شیطان شما را فراخواند، شما را مطابق میل خود یافت و گمانش بر شما به دست آمد.

وَ لِلغرّة فیه مُلاحظینَ ؛ شیطان در شما حالت پاسخگویی شدیدی یافت و حالت پذیرش کاملی برای خدعه‌های وی، همانند انسانی که آنچه به او بگویند پذیرفته و قبول می‌کند و آنچه به وی امر شود اطاعت نموده و عمل می‌کند بدون آن که ذره‌ای تعقل و تفکر در کارها به کار برد.

ثُمَّ استَنهضکم فَوجدکُم خِفافاً ؛ به شما امر به قیام به همراه خود کرد و شما را بدون این که کمترین سنگینی و دشواری در خود بیابد در انجام وسوسه‌هایش سریع یافت.

وَ اَحمشکم فَالفاکُم غِضاباً در نسخه دیگری آمده: فَوجدکم غِصاباً ؛ یا شما را به غضب حمل کرد و بر غضب تشویق و تحریکتان نمود آنگاه دید که شما به غضب او غضبناک می‌شوید و بر اساس مصلحت و حساب شیطان به سوی غضب می‌گرائید و خلاصه آن که شیطان شما را مطیع اوامر و منقاد خود در هر حالتی یافت.

فَوسمتُم غَیر اِبلکُم ؛ نتیجه این کار آن شد که عمل کردید آنچه را که اجازه نداشتید عمل نمائید و انتخاب کردید آنچه را که نباید انتخاب می‌کردید و کلید کارها را به غیر اهل آنها دادید و رهبری و زمامداری را به نااهل تحویل دادید.

وَ اَوردتُم غَیر شِربِکم و در نسخه دیگری آمده: وَ اَورَدتُموها شِرباً لیس لکُم  ؛ مانند چوپانی که شترش را در چشمه‌ای که مال او نیست فرود می‌آورد و مقصود آنست که شما آنچه را که حقی در آن نداشتید - خلافت را گرفتید. مراد آنست که مردمانی اندک برای تعیین خلیفه قیام کردند و خلافت را از اهل و اصحاب شرعی آن به جای دیگر افکندند. آری این تصرفات حق مردم نبود بلکه باید از سوی خدای تعالی معین گردد؛ که گردیده بود.

جراحات مصیبت وفات رسول خدا هنوز التیام نیافته است. قبل از دفن رسول خدا پیشتازان انقلاب ظاهر شدند یعنی در همان ساعاتی که علی علیه السلام پیامبر را غسل می‌داد و کفن می‌کرد جمع شدید و آنچه خواستید کردید.

هذا وَ العَهدُ قَریبٌ ؛ تمام این تغییرات به وجود آمد در حالی که عهد نزدیک بود یعنی از زمان رسول خدا مدت زمان طولانی نگذشته بود البته ممکن است که تغییر یابد یا مسلمانان اوامر و تعالیم را بر اساس و اثر مرور زمان فراموش کنند و این امر در طی مدت طولانی ممکن است صورت بگیرد ولی اکنون بیش از دو هفته از وفات پیامبر نگذشته است که دین اینگونه دستخوش تغییر و دگرگونی شده است.

وَ الکلمُ رَحیبٌ ؛ و جراحت قلب که بر اثر وفات رسول اکرم به وجود آمده دائماً دهانه‌اش وسیع‌تر می‌گردد و این تعبیر برای رساندن وسعت جراحت از دست دادن رسول خدا و عظمت مصیبت او و شدت امر و ناراحتی به کار رفته شده است.

وَالجُرجُ لمّا یَندَمل ؛ جراحات مصیبت وفات رسول خدا هنوز التیام نیافته است.

وَالرَّسُولُ لَما یُقبر ؛ قبل از دفن رسول خدا پیشتازان انقلاب ظاهر شدند یعنی در همان ساعاتی که علی علیه السلام پیامبر را غسل می‌داد و کفن می‌کرد جمع شدید و آنچه خواستید کردید.

اِبتداراً زَعَمتم خَوف الفِتنةِ و در نسخه دیگری است: بدراراً ؛ به سرعت و با کمال عجله به این کارها پرداختید و پنداشتید که آنچه کردید به خاطر جلوگیری نمودن از فتنه است و معنی زعم یعنی شیئی و مطلبی را ادعا کند در حالی که دروغ بودنش را می‌داند و معنی زعمتم در اینجا گمان کردید که این اعمال را انجام می‌دهید تا فتنه‌ای واقع نشود و خود شما می‌دانید که در این ادعای خود دروغگویانید.

اَلا فِی الفِتنةِ سَقطوا وَ انّ جَهنم لَمحیطةٌ بِالکافرینَ ؛ فتنه شما بودید و عمل شما فتنه فاسده بود حقوق را از اهل آن غصب کردید تا آن که بر اساس ادعای واهی خود از فتنه جلوگیری کنید و کدام محنتی بزرگتر از تغییر مجرای اسلام است و تبدیل احکام، و غصب حقوق اهل‌بیت و با قساوت قلب و خشونت با آنان رفتار نمودن؟

فَهیهاتَ مِنکم! ؛ معنی کلمه هیهات یعنی دوری و تو گویی که ارتکاب اینگونه اعمال از آنان، به نظر بسیار مستبعد می‌رسید آن هم استبعادی همراه با تعجب که آنان چگونه به آن کارها توانستند اقدام کنند و چه انسان منصفی اینگونه اعمال زشت و ناپسند را که منجر به آن جرائم بزرگ گردد آن هم بر خلاف تصریح قرآن و تصریحات رسول اکرم و سفارشات وی در حق عترت و اهل‌بیتش باور می‌نماید؟

وَ کیف بکُم ؛ فاطمه زهرا علیهاالسلام از این دگرگونی که در عقاید و سلوک آنان پدید آمده تعجب می‌کند یعنی چگونه این اعمال را انجام دادید و چگونه شما لایق ارتکاب این جنایت بودید؟

وَ انّی تُوفکونَ ؛ کجا می‌روید و شیطان چگونه شما را از راه پر فضیلت و نمونه‌تان به راه دیگر برد و چگونه شما را به این اعمال واداشت در حالی که:

و کتابُ اللهِ بَینَ اَظهر کُم ؛ در حالی که قرآن هنوز در میان شما موجود است و شما را در پناه خویش گرفته است .

اُمورهُ طاهرهٌ ؛ در قرآن چیزی که موجب شک و تردید شود وجود ندارد چرا که امور آن آشکار است.

و اَحکامهُ زاهرهٌ ؛ و احکامش متلالا و درخشان است.

و اَعلامُهُ باهرهٌ ؛ علاماتی که به وسیله آنها بر قرآن استدلال می‌شود از نورانیت و فروغ فراوانی برخوردارند.

و زَواجرهُ لائحة ؛ آن نواهی قرآن که شما را از تبعیت هوی باز می‌دارد واضح و روشن است.

و اَوامرهُ واضحة ؛ اوامری که شما را به اطاعت ما و یاد گرفتن احکام از ما و تسلیم شدن در برابر ما می‌خواند ظاهر است.

و قَد خَلفتموهُ وَراءَ ظُهورکُم ؛ جای تاسف است قرآنی که موصوف به این اوصاف است امروز به پشت سرهاتان افکنده‌اید نه از آن چیزی یاد می‌گیرید و نه گفتارش را اخذ می‌نمائید.

فتنه شما بودید و عمل شما فتنه فاسده بود حقوق را از اهل آن غصب کردید تا آن که بر اساس ادعای واهی خود از فتنه جلوگیری کنید و کدام محنتی بزرگتر از تغییر مجرای اسلام است و تبدیل احکام، و غصب حقوق اهل‌بیت و با قساوت قلب و خشونت با آنان رفتار نمودن؟

اَ رَغبة عَنه تُریدونَ؟ ؛ این استفهام توبیخی است، زیرا انسان زمانی که چیزی را پشت سر افکند معنای آن چنین است که به آن رغبتی ندارد و به آن پشت نموده است، آری گویی این بزرگوار می‌فرماید شما عمل به قرآن را به کناری افکنده‌اید، یعنی قرآن شما را خوش نیاید یعنی احکام آن مزاحم با هوی‌ها و اهداف شماست.

اَم بِغیرهِ تَحکمون؟ ؛ به قوانین دیگری غیر از قوانین قرآن حکم می‌نمایید زیرا که برای قرآن صلاحیت عمل در میان خودتان را قائل نیستید.

بِئسَ لِلظالمینَ بَدلاً ؛ آنچه را که به جای قرآن گرفته‌اید چه بد است یعنی احکام باطلی که اتخاذ نموده‌اید و آنها را به جای قرآن به کار می‌زنید.

ثُمَّ لَم تَلبثُوا اِلّا رَبثَ اَن تَسکنَ نَفرتها وَ یَسلسَ قِیادها ؛ در اینجا حضرت صدیقه طاهره فتنه را به شتر ماده و یا حیوان رمیده‌ای تشبیه می‌فرماید که رام کردنش بسیار دشوار است و سوار شدنش سخت. لذا می‌فرماید بعد از آن که بر این مقام بلند مرتبه عالیقدر والا مسلط شدید؛ (مقام خلافت) آنقدر درنگ نکردید که کارها تمام شود و اضطراب‌ها آرام گردد و آنگاه شروع به اعمال خرابکارانه نمایید.

ثُمَّ اَخذتم تُورونَ و قَدتَها و تُهیَّجونَ جَمرتها ؛ شروع به فتنه‌انگیزی نمودید مانند کسی که در آتش می‌دمد تا بیشتر فروزان شود و یا گل آتش را می‌گرداند و حرکت می‌دهد تا شعله‌ور شده و آتشش کاملاً آشکار گردد و خشک و تر را بسوزاند و مقصود از این مثال امور تاسف باری بود که این افراد بر سر امیرالمومنین آوردند از سلب امکانات و هجوم به در خانه، و آنچه را که بر صدیقه طاهره و او فرزندانش وارد آوردند، مصادره املاک، بازداشتن خمس و فئی از آنان و امور فراوان دیگری که مورخان ذکر کرده‌اند و مسلماً تمامی رویدادها نیست.

و خلاصه کلام آن که شما اقدام به جرائم پشت سر هم و فراوانی نمودید که هر کدام از آنها از دیگری فجیع‌تر و زشت‌تر بود.

و تَستجیبونَ لِهِتافِ الشَّیطانِ الغَویّ ؛ زیرا که شیطان حزب خود را دعوت می‌کند تا سرانجام در زمره اصحاب جهنم درآیند و قرآن کریم ما را از سخن شیطان آگاهی می‌دهد که: « وَ ما کانَ لی عَلیکم مِن سُلطانٍ الّا اَن دَعوتکُم فَاستجبتُم لی» ؛ مرا بر شما تسلطی نبود فقط شما را دعوت کردم و شما نیز اجابت کردید.

آری اعمالی که مردان صاحب قدرت و حکومت در آن زمان بر علیه خانواده پیامبر صورت دادند مسلماً در پاسخ به ندای خدا و پیامبر که آنان را دعوت می‌کردند نبود، بلکه پاسخ به ندای شیطان گمراه بود.

وَ اِطفاءِ اَنوار الدّین الجَلیّ ؛ دین اسلام را انواری است که مردمان به وسیله آنها هدایت می‌شوند و آن انوار عبارتند از محاسن احکام و قوانین اسلام و روحانیتی که دین از آن بهره‌مند است و آنان سعی کردند این انوار را با اعمال زشت و ناپسندشان خاموش کنند.

َو اِخمادِ سُننِ النَّبیِّ الصَّفیِّ ؛ از بین بردن راه و رسم رسول خدا و در اینجا سنن نبوی تشبیه به نور گردیده است و زیر پا نهادن سنن تشبیه به اخماد شده است.

تُسرّونَ حَسواً فِی ارتِغاءٍ ؛ این جمله اشاره به قضیه معروفی است و آن این که زمانی که شیر را می‌دوشند روی آن کف جمع می‌شود مردی می‌آید و چنین وانمود می‌کند که فقط علاقمند به نوشیدن کف است ولی آهسته و در پنهانی شیر را نیز می‌نوشد و این مثل برای کسی وضع شده که ادعای چیزی را می‌کند ولی غیر از آن را مورد نظر دارد، او شیر را مخفیانه می‌نوشد ولی ادعا می‌کند که کف را می‌نوشد در این صورت گفته می‌شود: فُلانٌ یُسرُّ حَسواً فی ارتِغاءٍ وَ الارتغاء یعنی نوشیدن کف.

و به این ترتیب و با ذکر این مَثل حضرت صدیقه طاهره هدف اصلی و حقیقی آن گروه را خبر می‌دهند که آنان ادعای چیزی را می‌کنند ولی مطلب دیگری را مدنظر دارند. آری آنان ادعا می‌کنند که قصد جلوگیری از فتنه را دارند ولی مراد و مقصود حقیقیشان بستن در خانه آل محمد و از بین بردن هستی و کیان اهل‌بیت رسول خدا است.

وَ تَمشونَ لاَهلهِ وَ وُلدهِ فِی السَّراءِ و الضَّراءِ و در نسخه دیگری آمده: فِی الخَمر و الضَّراءِ ؛ خمر: عبارتست از آنچه ترا می‌پوشاند مانند درخت و غیر آن و الضراء بدون تشدید راء عبارتست از درخت بهم پیچیده و زمین پست و گودال مانند و مقصود آنست که شما رسول خدا و اولاد و فرزندان او را با مکر و خدعه و به صورتی پنهان و نهان اذیت کردید و برای این مقصود و هدف غیر انسانی راه‌های روزی را بر آنان بستید تا فقیر و نادار شوند و در نتیجه کسی به سوی آنان نیاید.

وَ نَصبرُ مِنکم عَلی مِثل حَزّالمدی ؛ و ما بر این اذیت‌ها و آزارها و دشواری‌ها صبر می‌کنیم. آری آن اذیت‌ها و آزارهایی که بر ما رساندید بر آنها صبر می‌کنیم: ولی چه صبری! مانند کسی که می‌بیند با چاقو اعضا بدن او را قطع می‌کنند ولی باید صبر نماید.

وَ وَخز السَّنانِ فِی الحِشی ؛ و مانند کسی صبر می‌کنیم که وی را با سنان و نیزه هدف قرار داده و در شکم وی نیزه را فرو برده باشند و معنای این جملات عجیب اینست که واقعاً موضوع و مساله، ساده و آسان نیست که بتوان از آنها چشم‌پوشی نمود و یا فراموششان کرد بلکه فاجعه ایست بزرگ و گناهی است نابخشودنی.

وَ اَنتُم- الانَ تَزعَمونَ اَن لا اِرثَ لَنا ؛ و اکنون نیز برای شرعی جلوه دادن دشمنی‌ها و موقعیت و موضع خصمانه‌تان نسبت به ما و پوشاندن و سرپوش نهادن بر روی اعمال ننگینتان گمان می‌برید یا به دروغ ادعا می‌کنید که ما را از رسول خدا ارثی نیست، یعنی مهمترین امور و واضح‌ترین مسائل را در دین اسلام انکار می‌نمائید، یعنی قانون ثابت وراثت را که در قرآن و سنت موجود است، را رد می‌نمایید .

کجا می‌روید و شیطان چگونه شما را از راه پر فضیلت و نمونه‌تان به راه دیگر برد و چگونه شما را به این اعمال واداشت در حالی که: قرآن هنوز در میان شما موجود است و شما را در پناه خویش گرفته است .

اَفَحکمَ الجاهلیَّهِ یَبغونَ و در نسخه دیگری است: تَبغونَ ؛ فاطمه زهرا سلام الله علیها سخن خویش را با این آیه محکم فرمود همانگونه که شیوه‌شان در طول این محاکمه چنین بود که به خاطر آشنایی فوق العاده‌ای که با کتاب قرآن داشتند و این کتاب را بسیار می‌خواندید در هر مناسبتی به عنوان شاهد و مثال مطلب از قرآن کریم بهره برمی‌گرفتند. ایشان می‌فرمایند انکار وراثت در احکام اسلامی وجود ندارد و بسیار تعجب آور است که شما به احکام جاهلیت که تابع هوی‌های فردی و نفسانی است حکم می‌نمائید آری احکام که منبعث از اغراض شخصی است یعنی این که، دختران را از ارث محروم نمائید و ارث را فقط اختصاص به پسران دهید.

وَ مَن اَحسنُ مِن اللهِ حُکماً لِقومٍ یُوقنونَ ؛ آیه دیگری که صدیقه طاهره علیهاالسلام در سخن خود بیان و تلاوت فرمودند این آیه بود یعنی آیا شما حکم و قانونی غیر از احکامی که از سوی خدای تعالی صادر گردیده سراغ دارید آن هم برای کسانی که به خدای حکیم یقین دارند و معتقد به اسلام می‌باشند؟ آیا قانون اسلامی قوانین جاهلیت را از بین نبرد و منسوخ نساخت؟ آیا اسلام ارث را برای دختر و پسر هر دو قرار نداده؟

بَلی تَجلّی لَکُم کَالشَّمس الضّاحیهِ اَنّی اِبنتهُ ؛ آری این مسئله نزد شما مانند آفتاب در وسط روز درخشان است، آن هم روزی که قطعه ابری در آسمان نباشد. این مساله مسلم و واضح است یعنی می‌دانید که قطعاً و یقیناً من دخت پیامبرم و در این مسئله تردیدی نیست.

اَفلا تَعلمونَ ؛ آیا این امور و این حقایق را نمی‌دانید؟ و یا نمی‌دانید من دخت پیامبرم.

اَیّها المُسلمونَ!

حضاری که اکنون شنوندگان خطاب من هستید و ای کسانی که ابوبکر را برای خلافت نامزد کردید ای امت محمد! من دختر محمد و دخت رسول اسلامم.

أاُغلبُ عَلی اِرثیهِ (ارثی)؟ ؛ آیا در گرفتن ارث من، بر من غلبه می‌جوئید این ارث من و حق من است، آیا حقم را از من می‌ستانید؟

منبع: کتاب فاطمة الزهرا از ولادت تا شهادت، سیدمحمد کاظم قزوینی

 

بهشتیان

خانه گلين زهرا سلام الله علیها سرد و اندوهبار مى‏نمود. داغ از دست دادن پيامبر رحمت، هنوز بر سينه مدينه سنگينى مى‏كرد. دخت گرانقدر واپسين فرستاده آفريدگار، كنجى بر خاك نشسته بود، زانوى اندوه به سينه مى‏فشرد و به روزهاى شيرين گذشته مى‏انديشيد؛ روزهاى دوستى، يگانگى و يكرنگى؛ روزهاى مهربانى و شادمانى مدينه؛ هنگامى كه پدر پاكي‌ها زنده بود و در اين شهر نفس مى‏كشيد. سر بلند كرد، چشمانش را پيرامون خانه گرداند، به جايگاه‌هايى كه پيامبر مى‏نشست، خيره شد و باز در انديشه فرو رفت؛ انديشه روزهايى كه پدر همراه يارانش به خانه او مى‏آمد، در مى‏كوفت و ... .

در اين هنگام صدايى برخاست و رشته افكارش را گسست. پوشش خويش را مرتب ساخت، خود را به در رساند و آن را گشود. مرد كهنسالى، كه پشت در بود، با مشاهده دخت پاكدامن پيامبر سر به زير افكند و گفت: سلام.

فاطمه مرد سالخورده را شناخت. سلامش را پاسخ گفت؛ او را گرامى داشت و فرمود: سلمان، بر من ستم مى‏دارى و بسيار اندك به ديدارم مى‏آيى.

حضرت سلمان رحمة الله علیه فرمود: به پروردگار سوگند، دعاى فاطمه زهرا سلام الله علیها را به بيش از هزار تن از ساكنان مكه و مدينه، كه گرفتار تب بودند، آموختم و همه به بركت آن تندرستى خويش را بازيافتند.

پس وى را در جايگاه شايسته نشانيد. ياور كهنسال پيامبر سر به زير افكنده بود و به زمين مى‏نگريست. اين خاك‌ها با ديگر خاك‌هاى مدينه تفاوت داشت. هر ذره آن عطر گام‌هاى محمد صلی الله علیه و آله را در خويش گنجانده بود و خاطرات روزهاى شاداب گذشته را به يادش مى‏آورد؛ خاطره‏هايى كه سرشك بر ديدگانش جارى مى‏ساخت و آه حسرت از نهادش برمى‏آورد.

دخت گرانقدر پيامبر، كه اندوه و دريغ درون سلمان را دريافته بود، فرمود: دوست دارى خبرى بشنوى كه شادمانت‏ سازد؟

ياور سالخورده آيين وحى مشتاقانه پاسخ داد: آرى، پدر و مادرم فدايت ‏باد.

 

سرور بانوان هستى فرمود: ديروز درها به روى خويش بسته بودم و تنها در اتاق به سر مى‏بردم؛ با خود مى‏انديشيدم كه پس از رحلت پدر گرامى‏ام فرشتگان نيز ما را ترك گفته‏اند و ديگر روزهاى معنوى فرود وحى و فرشته به اين سرا، پايان پذيرفته است. در اين انديشه حسرت‌بار غوطه‏ور بودم كه ناگهان در گشوده شد، سه بانوى بلندپايه و ارجمند به اتاق گام نهادند، سلام كردند و گفتند: اى سالار جهانيان، اى يگانه روزگاران و نمونه پاكدامنان، ما حوران بهشتيم؛ پروردگار ما را به خدمت گسيل كرده است، بسى شيفته ديدار بوديم.

 

از كسى كه بزرگ‌تر از ديگران به نظر مى‏رسيد، پرسيدم: نامت چيست؟

پاسخ داد: مقدوده. خداوند مرا براى مقداد آفريد تا در بهشت همدمش باشم.

 

از ديگرى پرسيد: چه نام دارى؟

گفت: سلمى. پروردگار مرا براى سلمان آفريد، تا در باغ‌هاى شاداب بهشت همنشين او باشم.

 

به سومى نگريستم، پرسيدم: تو را به كدامين نام مى‏خوانند؟

پاسخ داد: ذره. نامم ذره است. پروردگار توانا مرا آفريد تا در سراى ديگر همدم ابوذر باشم.

 

آنگاه ظرفى پر از خرماى بهشتى در برابرم قرار دادند؛ رطبى از برف سپيدتر و از مشك ناب، خوشبوى‏تر. من اندكى از آن برايت ‏برداشتم؛ زيرا تو از مايى و در شمار اهل‌بيت جاى دارى.

خانه گلين زهرا سلام الله علیها سرد و اندوهبار مى‏نمود. داغ از دست دادن پيامبر رحمت، هنوز بر سينه مدينه سنگينى مى‏كرد. دخت گرانقدر واپسين فرستاده آفريدگار، كنجى بر خاك نشسته بود، زانوى اندوه به سينه مى‏فشرد و به روزهاى شيرين گذشته مى‏انديشيد؛ روزهاى دوستى، يگانگى و يكرنگى؛ روزهاى مهربانى و شادمانى مدينه؛ هنگامى كه پدر پاكي‌ها زنده بود و در اين شهر نفس مى‏كشيد. سر بلند كرد، چشمانش را پيرامون خانه گرداند، به جايگاه‌هايى كه پيامبر مى‏نشست، خيره شد و باز در انديشه فرو رفت؛ انديشه روزهايى كه پدر همراه يارانش به خانه او مى‏آمد، در مى‏كوفت و ... .

بعد برخاست و از اتاق بيرون رفت. ياور كهنسال رسول خدا صلی الله علیه و آله از شادى در پوست نمى‏گنجيد. هرگز فكر نمى‏كرد روزى بتواند پيش از مرگ لذت ميوه‏هاى بهشت را دريابد. پيوسته پروردگار را سپاس مى‏گفت و بر پيامبر و خاندان پاكش درود مى‏فرستاد. انديشه‏اش از پرسش و دلش از اشتياق آكنده بود. راستى خرماى بهشتى چه شكلى است؟ آيا شكل و اندازه‏اش نيز چون رنگش شگفت‏انگيز خواهد بود؟ سرور پاكدامنان چند رطب برايم كنار نهاده است؟ ...

در اين هنگام، فاطمه بازگشت؛ آنچه براى پيرو فداكار و سالخورده آل محمد صلی الله علیه و آله اندوخته بود، در برابرش قرار داد و فرمود: سلمان، با اين افطار كن و فردا هسته‏اش را برايم بياور.

يار پاكدل پيام‏آور نور، لختى در هديه سالار روشن‏روانان نگريست. در حالى كه عبارت‌هاى گونه‏گون سپاس‏آميز بر زبان مى‏راند، آن را برداشت، برخاست؛ دخت فرستاده آفريدگار را بدرود گفت و راه خانه خويش پيش گرفت.

او، چون هميشه بى‏آنكه با كسى سخن بگويد، كوچه‏هاى مدينه را پشت ‏سر مى‏گذاشت. ولى كوچه‏ها و مردم مانند روزهاى پيش نبودند. هر جا كه او گام مى‏نهاد از عطر دل‏انگيز ميوه بهشتى سرشار مى‏شد. رهگذران و فروشندگان دوره‏گرد، با شگفتى، به وى چشم مى‏دوختند و گاه برخى از آنها مى‏گفتند: سلمان، بوى مشك ناب در فضا مى‏پراكنى، مگر با خويش عطر حمل مى‏كنى؟

مؤمن كهنسال آيين نيكبختى نمى‏دانست چه بگويد. ناگزير به سلام و درودى كوتاه بسنده مى‏كرد و شتابان راه مى‏پيمود تا به خانه گام نهاد و برون از هياهوى خاك و خاك گرايان به عبادت پرداخت.

اندكى بعد شامگاه فرا رسيد و آواى آسمانى اذان در سراسر مدينه پيچيد. سلمان، كه بهره‏گيرى از ميوه بهشتى را توفيقى بزرگ مى‏دانست، نماز گزارد؛ سفره گسترد و آماده افطار شد. چون دست ‏سمت رطب دراز كرد، سفارش سرور جهانيان در وجودش طنين افكند: سلمان، با اين افطار كن و فردا هسته‏اش را برايم بياور.

هديه حضرت فاطمه سلام الله علیها را برداشت؛ درونش را كاويد تا هسته‏اش را كنار نهد، ولى هيچ نيافت. چگونه ممكن است ‏خرما بى‏هسته باشد؟ آيا كسى در آن دست ‏برده است؟ سفارش دختر رسول خدا چه مى‏شود؟ اين پرسش‌ها رهايش نمى‏كرد و آن شب تا بامداد با او بود.

چون ساعتى از روز گذشت، شتابان خود را به خانه فاطمه(‏3) رساند، در كوفت و پس از ورود؛ بى‏درنگ گفت: اى دخت گرامى‏ترين فرستاده آفريدگار، رطب‌ها هسته نداشت.

فاطمه سلام الله علیها فرمود: آن رطب، ميوه نخلى است كه خداوند در بهشت‏ برايم كاشته است، مگر نمى‏دانى ميوه‏هاى بهشتى هسته ندارد؟

سپس لختى درنگ كرد و آنگاه ادامه داد: سلمان، بانوان بهشتى دعايى مى‏خوانند كه پيش‌تر پدرم به من آموخته بود و هر صبح و شام مى‏خوانم. در سايه اين دعا تا كنون تب بر پيكرم چيرگى نيافته است.

سلمان سراپا گوش بود و چهره‏اش از اشتياق شنيدن سرشار مى‏نمود. سرور جهانيان، در پاسخ به شوق درونى سلمان، دعاى بهشتيان را چنين بازگو كرد:

 

بسم الله الرحمن الرحيم

بسم الله النور، بسم الله نور النور، بسم الله نور على نور، بسم الله الذى هو مدبر الامور، بسم الله الذى خلق النور من النور، الحمدلله الذى خلق النور من النور و انزل النور على الطور فى كتاب مسطور فى رق منشور بقدر مقدور على نبى محبور الحمدلله الذى هو بالعز مذكور و بالفخر مشهور و على السراء و الضراء مشكور و صلى الله على سيدنا محمد و آله الطاهرين.

 

به نام خداوند بخشنده مهربان

به نام خدايى كه نور است. به نام آفريدگارى كه نور نور است. به نام پروردگارى كه نور بر نور است. ‏به نام خداوندى كه تدبيرگر كارهاست. به نام پروردگارى كه نور را از نور آفريد. سپاس خداوندى را كه نور از نور آفريد، نور [وحى] را بر كوه طور فرو فرستاد در كتابى نوشته شده، ورقى گشاده و اندازه‏اى معين بر پيامبرى آراسته. سپاس خداوندى را كه به سرفرازى ياد شده، به فخر و بزرگى شهره است و پنهان و آشكار مورد ستايش و سپاس قرار گرفته است؛ و پروردگار بر سرور ما محمد و خاندان پاكش درود فرستد.

سلمان دعا را به خاطر سپرد، خداى را سپاس گزارد، دخت پيامبر رحمت را بدرود گفت و به خانه رفت.

از آن پس خانه ياور فداكار خاندان رسول خدا جايگاه آمد و شد بيماران گرديد. دردمندان از هر سوى مدينه بدانجا مى‏شتافتند، دعاى بهشتيان را مى‏آموختند و در سايه آن از رنج، رهايى مى‏يافتند. او بعدها به يكى از دوستان پاكدلش چنين گفت:

به پروردگار سوگند، دعاى فاطمه زهرا سلام الله علیها را به بيش از هزار تن از ساكنان مكه و مدينه، كه گرفتار تب بودند، آموختم و همه به بركت آن تندرستى خويش را بازيافتند. (1)

منبع: ماهنامه كوثر، شماره 8، عباس عبيرى

 

پى‏نوشت:

1- اين نوشتار با بهره‏گيرى از منابع زير تدوين شده است:

مدائن القصائل و المعاجز، سيد على حسينى شمس الدين، ج 2، ص‏13 و 14/ مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمى، ترجمه احمد طيبى شبسترى، ص ‏156.

 

 

غروب گل محمدى

قال الصادق علیه السلام: 'اذا كان يوم القيامة يقوم عنق من الناس فياتون باب الجنه فيقال: من انتم؟ فيقولون: نحن اهل الصبر، فيقال لهم: على ما صبرتم؟ فيقولون: كنا نصبر على طاعة الله و نصبر عن معاصى الله، فيقول الله عزوجل: صدقوا ادخلوهم الجنة و هو قول الله عزوجل: انما يوفى الصابرون اجرهم بغير حساب' (وسايل الشيعه، ج11، ص186)

امام صادق علیه السلام فرمود: روز قيامت جمعى از مردم به پا مى‌خيزند و مى‌آيند به سوى بهشت، گفته مى‌شود شما كيستيد؟

گويند: ما بردباران هستيم.

گفته مى‌شود: بر چه صبر كرديد؟

گويند: بر (سختى‌هاى) عبادت و كشش‌هاى شيطانى معصيت، صبر كرديم.

آنگاه خداى متعال مى‌فرمايد: راست مى‌گويند وارد بهشت شويد.

امام فرمود: اين مفهوم سخن خداست در قرآن كريم (سوره زمر، آيه10) كه مى‌فرمايد: پاداش بردباران را فوق العاده مى‌دهيم.

مگر نه پيامبر در واپسين لحظات عمر مباركش به حضرت زهرا علیهاالسلام روى كرد و گفت: از هجرت من نالان مباش كه تو نخستين كسى باشى كه به من بپيوندى! پس حال كه ساعاتى چند به ديدار پدر باقى نمانده، جا ندارد كه زهرا برنجد و براى على ـ بيش از اين ـ از ظلم روزگار گلايه كند! ولى شايد بيش‌تر به حال على مى‌گريست كه پس از او سال‌هاى زياد، بايد غريب‌وار زندگى كند.

فاطمه نخستين شهيد راه ولايت است كه به انگيزه بازخواهى فدك، فدك که نه بلکه ولایت را مدنظر داشت. فاطمه با آن ناله‌هاى دردناكش، حق امام و ولى امرش را مى‌خواست بازستاند و اگر نتوانست ـ كه نمى‌توانست ـ بايد حق را برملا سازد و مظلوميت على را آشكار نمايد و پرده از سقيفه پردازان بردارد ولى فرياد دختر معصوم پيامبر در قلب‌هاى تيره، كارساز نبود، اما تاريخ، آن سخنرانى جاودانه را ثبت و ضبط كرد تا آيندگان بدانند... بسنجند... بفهمند... و تصميم بگيرند.

زهرا همو كه خشمش خشم خداست، فريادش بى پاسخ ماند؛ نه، اشتباه نكنم، آن سنگدلان جاهلى تبار پاسخش را با سوزاندن در و شكستن پهلو دادند.

و اكنون كه حجت را بر همگان تمام كرد و نقش دفاع از ولايت را به خوبى ايفا نمود، با دلى شكسته و بدنى رنجور به خانه باز مى‌گردد؛ او شكايت را به خدا مى‌برد و به پدرش، رسول خدا و چنين با خدايش راز و نياز مى‌كند كه:

'پروردگارا ! نيرو و قدرت از آن تو است و انتقام ظالمان را تو خواهى گرفت؛ پس به تو پناه مى‌برم و از تو استمداد مى‌جويم و به درگاهت روى مى‌آورم كه حق شوهرم را از اين نااهلان بازستانى.'

زهرا مناجات مى‌كرد و على به او گوش مى‌داد. شايد در ديدگان على قطرات اشك گرد آمده بود كه بر رخساره مباركش سرازير شود ولى خوددارى مى‌كرد تا زهرا بيش‌تر نرنجد؛ به هر حال بايد زهرا را تسلى دهد و قلب شكسته‌اش را آرامش بخشد، به او فرمود:

'لا ويل لك بل الويل لشانئك، نهنهى عن وجدك يا ابنه الصفوه و بقيه النبوه فما أمد لك أفضل مما قطع عنك فاحتسبى لله'؛ بدبختى براى تو نيست,، براى دشمنانت است، اندوهت را برگير و بر خويشتن سخت مگير اى دخت برگزيده‌ترين انسان و اى بازمانده خاتم پيامبران. همانا آن چه خدا براى تو آماده ساخته برتر است از آن چه از تو گرفته شده، پس براى خدا بردبار باش و صبر را پيشه خود ساز.

فاطمه نخستين شهيد راه ولايت است كه به انگيزه بازخواهى فدك، (فدك که نه بلکه ولایت را مدنظر داشت) با آن ناله‌هاى دردناكش، حق امام و ولى امرش را مى‌خواست بازستاند و اگر نتوانست ـ كه نمى‌توانست ـ بايد حق را برملا سازد و مظلوميت على را آشكار نمايد و پرده از سقيفه پردازان بردارد ولى فرياد دختر معصوم پيامبر در قلب‌هاى تيره، كارساز نبود، اما تاريخ، آن سخنرانى جاودانه را ثبت و ضبط كرد تا آيندگان بدانند... بسنجند... بفهمند... و تصميم بگيرند.

و اين سان سايه تبسمى آرام بر رخساره رنجور و بى رنگ فاطمه نقش بست چنان كه تابش غروب، هنگام هجرت آفتاب در درياى تار شب بر افق آسمان. با صدايى ضعيف چونان بلبلى بال شكسته در قفس تنهايى، در برابر تنها يار و ياورش، كه اكنون غريبانه در خانه، زندانى شده است، پاسخ داد: 'حسبى الله' ؛ خدا مرا بس است.

و اين بود آغاز هجرت غريبانه زهرا، چرا كه قلب، نالان... سينه، تنگ... زخم، ژرف... بدن، رنجور... پهلو، شكسته... ديده، اشكبار و غربت در وطن، افزون بر بلا و رنج شده بود.

و چه سان سخت است و دردناك كه ستمديده‌اى، با بيان رسا و استدلال محكم و برهان روشن و حجت هويدا نتواند فرياد دلش را به ديگران برساند، نه به ظالمان و غاصبان حقش كه به دوستان نادان و آنان كه آماج فريب و نيرنگ صحنه سازان تراژدى سقيفه شده بودند و اينك كه زور بر حق چيره شده بود، در پاسخ زهرا كه به در خانه‌هايشان مى‌رفت و آنان را به دفاع از امام زمانشان فرا مى‌خواند مى‌گفتند:

'اگر او زودتر به ميدان آمده بود، چه كسى از على برتر! ولى او در ميان قهرمانان نبود! و قرعه به نام ديگرى درآمد!'

اينان چگونه مى‌انديشيدند؟ و چه در سر مى‌پروراندند؟ مگر تازه پيامبر از دنيا نرفته بود؟ و مگر على مشغول كفن و دفن رسول خدا نبود؟ و مگر مى‌شد بدن مبارك اشرف كائنات را بر زمين نگه دارد و از غسل و كفنش دست بردارد و به سوى چادر بنى ساعده بشتابد؟ و تازه اگر هم مى‌رفت آيا مى‌توانست از حق خود دفاع كند؟ و اگر دفاع مى‌كرد آيا گوش شنوايى بود؟

اينها حقايقى بود كه زهرا را رنج مى‌داد؛ چنان رنجى كه درد شكستن پهلو و سقط كردن محسنش در برابر آن كم رنگ مى‌نماياند.

آرى! اگر آنان مى‌خفتند و مى‌آرميدند، زهرا را آرامش نبود. چرا كه اندوه را خوابى نيست. و اگر هم ديده‌هايش را بر هم مى‌گذاشت خواب به ديدگانش ره نمى‌يافت، بايد همچنان در درد و رنج به سر برد تا قضاى الهى برسد.

و اگر زهرا را رنج دردهاى جسمانى بى‌تاب كرده بود، درد روان صدچندان، او را مضطرب و نالان مى‌ساخت و چه دردناك‌تر از اين كه زبان در كام باشد و توان سخن گفتن نباشد. چه اندوهناك‌تر از اين كه حقش روشن و آشكار باشد و حق خواهى نيابد. چه شديدتر و سهمگين‌تر از اين كه داد زند و دادخواهى نبيند؟!

زهرا همو كه خشمش خشم خداست، فريادش بى پاسخ ماند؛ نه، اشتباه نكنم، آن سنگدلان جاهلى تبار پاسخش را با سوزاندن در و شكستن پهلو دادند.

 

و آيا مى‌شود اين بار سنگين را بر اين قلب نازك اندوهبار بار كرد؟

و آيا زهرا ـ كه يثربيان از فرياد سوزان و ناله دلش به تنگ آمده بودند و از على مى‌خواستند او را وادار كند كه يا شب گريه كند و يا روز ـ در برابر آن همه ناملايمات جز صبر تلخ چه چاره دارد؟!

زهرا در حالى كه چون شمعى سوزان آب مى‌شد و آرام آرام به سوى ابديت با كوله بارى از شكوه، ولى با شكوه رهسپار مى‌شد، گاهى به على مى‌نگريست و در رخساره مقدسش غم تنهايى مى‌يافت و گاهى به كودكان معصومش ـ فرزندان رسول خدا ـ نگاه مى‌كرد و يتيمى زودرس را در سيماى پاكشان مشاهده مى‌كرد؛ آنها را به خدا مى‌سپرد كه خدا آنان را بس بود، و چاره‌اى جز فراق جانكاه نداشت.

اينك ديگر بدن زهرا تاب تحمل آن همه رنج و اندوه را نداشت، و آنچنان ضعف بر او چيره شده بود كه از درد نمى‌ناليد؛ يا اين كه شايد دمى از روح بلند محمد در روان قدسى او تابيده بود كه او را آرامش بخشد و يادآردش كه: وعده ديدار نزديك است.

و مگر نه پيامبر در واپسين لحظات عمر مباركش به او روى كرد و گفت: از هجرت من نالان مباش كه تو نخستين كسى باشى كه به من بپيوندى! پس حال كه ساعاتى چند به ديدار پدر باقى نمانده، جا ندارد كه زهرا برنجد و براى على ـ بيش از اين ـ از ظلم روزگار گلايه كند! ولى شايد بيش‌تر به حال على مى‌گريست كه پس از او سال‌هاى زياد، بايد غريب‌وار زندگى كند؛ همو كه از صف‌آرايى تمام اعراب هراس ندارد و با ضربه‌هاى ذوالفقارش بينى يلان عرب را بر خاك مى‌مالد و برق شمشيرش دل شير ژيان را مى‌لرزاند؛ امروزه براى نگهدارى اسلام چاره‌اى جز سكوت ندارد. 'فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجى' او با اين كه ميراث خود را در دست نااهلان مى‌بيند بايد صبر كند تو گويى كه استخوان در گلويش گير كرده است.

آيا زهرا ـ كه يثربيان از فرياد سوزان و ناله دلش به تنگ آمده بودند و از على مى‌خواستند او را وادار كند كه يا شب گريه كند و يا روز ـ در برابر آن همه ناملايمات جز صبر تلخ چاره‌ای دارد؟!

هان! وقت هجرت زهرا فرا رسيده و اينك گل زيباى نبوت پژمرده مى‌شود. تمام مدت عمرش در اين دنياى ستم و زور، هيجده سال است يعنى تازه فروغ جوانى تابيده و گل وجودش شكفته كه بايد رخت بربندد و غروب كند.

هيجده سال است كه زهرا در باغ وجود انسانى، هم چون گلى خوشبو و مقدس كه از نور سرمدى تابشى چون تابش محمد دارد، و از سرشت پاك جاودانه خاتميت، روانش با عطر محمدى عجين شده است، چنين مى‌زيسته و اكنون در عنفوان جوانى و در آغاز زندگانى، زندگى جاودانه را آغاز مى‌كند و چون نفس مطمئنه‌اى به سوى پروردگارش با قلبى شكسته ولى آرام بازمى‌گردد، او از خدا راضى و خدا از او راضى است، به سوى او مى‌رود تا در روز رستاخيز در برابر تمام كائنات، از دشمنانش انتقام بگيرد و دوستان و پيروانش را به سوى بهشت موعود فرا خواند.

'يا أيتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربك راضية مرضيه، فادخلى فى عبادى وادخلى جنتى.'

فرا رسيدن غروب گل محمدى را به پيشگاه فرزند داغديده‌اش ولى الله الاعظم ارواحنا فداه و سيل پيروان درگاهش كه در غم جانسوز آن حضرت ديده‌هايشان روان و قلوبشان نالان است، تسليت عرض مى‌كنيم و انتظار داريم هر چه زودتر آن منتقم حقيقى از پشت پرده غيبت بيرون آيد و انتقام مادرش را از غاصبان و ستم گران باز گيرد. والسلام

منبع: مجله پاسدار اسلام، ش 201 ، استاد سيد محمدجواد مهرى 

 

 

مزار دختر پيغمبر کجاست؟

«و لاىّ الامور تُدفَنُ لَيلاً بِضعةُ المصطفى و يُعفى ثَراها»

متاسفانه مزار دختر پيغمبر مشخص نيست. از آنچه درباره مرگ ایشان ثبت شده، و كوششى كه در پنهان داشتن اين خبر به كار برده‏اند، معلوم است كه خانواده پيغمبر در اين باره خالى از نگرانى نبوده‏اند. حال اين نگرانى براى چه بوده است؟ درست نمى‏دانم. يك قسمت آن ممكن است ‏به خاطر اجراى وصيت حضرت زهرا علیهاالسلام باشد. نخواسته است كسانى را كه از آنان ناخشنود بود، در تشييع جنازه، نماز و مراسم دفن او حاضر شوند. اما آثار قبر را چرا از ميان برده‏اند؟ و يا چرا پس از به خاك سپردن حضرت صورت هفت قبر، يا چهل قبر در قبرستان بقيع و يا در خانه ایشان ساخته‏اند؟

ابن شهر آشوب نوشته است ابوبكر و عمر بر على علیه السلام خرده گرفتند كه چرا آنان را رخصت نداد تا بر دختر پيغمبر نماز بخوانند. امام سوگند خورد كه فاطمه چنين وصيت كرده بود و آنان پذيرفتند و متقاعد شدند.

 

چرا اين همه اصرار در پنهان داشتن مزار حضرت زهرا علیهاالسلام به كار رفته است؟ اگر در سال چهلم هجرى فرزندان فاطمه قبر پدر خويش را از ديده مردم پنهان كردند، از بى‌حرمتى مخالفان مى‏ترسيدند. اما وضع مدينه را در چهل روز يا حداكثر هشت ماه پس از مرگ پيغمبر با وضع كوفه در سال چهلم از هجرت يكسان نمى‏توان گرفت. آنها كه بر سر مسائل سياسى و احراز مقام با حضرت علی علیه السلام كشمكش داشتند، كسانى نيستند كه در سال يازدهم در مدينه حاضر بودند. و آنان كه در مدينه حاضر بودند، حساب على را از فاطمه علیهماالسلام جدا مى‏كردند. براى رعايت ظاهر هم كه بوده است ‏به دختر پيغمبر حرمت مى‏نهادند. و مسلما به قبر او نيز تعرضى نمى‏كرده‏اند. نيز نمى‏توانيم بگوئيم مرور زمان و يا فراموشى راويان موجب معلوم نبودن موضع مزار زهراست. چرا که محل قبر دو صحابى پيغمبر در كنار قبر ایشان معين است. قبر فرزندان زهرا را كه در بقيع آرميده است‏ به تقريب مى‏توان روشن ساخت. پس علت اين پوشيده‌كارى چيز ديگرى است. همان سببى است كه خود حضرت در جمله‏هایى كه شايد آخرين گفتارهاى ایشان بوده است ‏بر زبان آورد. همان سخنانی كه به زنان عيادت كننده گفت: «دنياى شما را دوست نمى‏دارم و از مردان شما بيزارم‏.» حضرت مى‏خواست دور از چشم ناسپاسان و حق ناشناسان به خاك رود و حتى نشان او هم دور از چشم آنان باشد.

ابن شهر آشوب نوشته است ابوبكر و عمر بر على علیه السلام خرده گرفتند كه چرا آنان را رخصت نداد تا بر دختر پيغمبر نماز بخوانند. امام سوگند خورد كه فاطمه چنين وصيت كرده بود و آنان پذيرفتند و متقاعد شدند.(1)

بر اساس روايتى كه كلينى از احمد بن ابى نصر از حضرت رضا علیه السلام آورده است:

امام در پاسخ احمد كه از محل قبر فاطمه علیهاالسلام پرسيد گفت: او را در خانه‏اش به خاك سپردند. و چون بنى‌اميه مسجد را وسعت دادند قبر در مسجد قرار گرفت (2) ابن شهر آشوب از گفته شيخ طوسى نويسد: آنچه درست‏تر مى‏نمايد اين است که حضرت را در خانه‏اش يا در روضه پيغمبر به خاك سپرده‌اند. (3)

در مقابل اين روايت، ابن سعد كه در آغاز قرن سوم رحلت کرده است از عبدالله بن حسن روايت كند: مغيرة بن عبد الرحمان بن حارث بن هشام را در نيم روز گرمى ديدم كه در بقيع ايستاده بود. به او گفتم:

- ابو هاشم براى چه در اين وقت اينجا ايستاده‏اى؟

- در انتظار تو بودم! به من گفته‏اند فاطمه علیهاالسلام را در اين خانه (خانه عقيل) ‏به خاك سپرده‏اند. از تو مى‏خواهم اين خانه را بخرى تا مرا پس از مرگم در آنجا به خاک بسپارند!

- به خدا سوگند اين كار را خواهم كرد!

اما فرزندان عقيل آن خانه را نفروختند. عبدالله بن جعفر گفت هيچ كس شك ندارد كه قبر فاطمه علیهاالسلام در آنجاست. (4)

چرا اين همه اصرار در پنهان داشتن مزار حضرت زهرا علیهاالسلام به كار رفته است؟ اگر در سال چهلم هجرى فرزندان فاطمه قبر پدر خويش را از ديده مردم پنهان كردند، از بى‌حرمتى مخالفان مى‏ترسيدند. اما وضع مدينه را در چهل روز يا حداكثر هشت ماه پس از مرگ پيغمبر با وضع كوفه در سال چهلم از هجرت يكسان نمى‏توان گرفت.

اگر روايت احمد بن ابى نصر قرينه معارض نداشت پذيرفته مى‏شد. اما علماى شيعه روايت‏هایى آورده‏اند كه نشان مى‏دهد دختر پيغمبر را در بقيع به خاك سپرده‏اند. به علاوه در ضمن اين روايات آمده است كه براى پنهان داشتن قبر دختر پيغمبر صورت هفت قبر (5) و به روايتى چهل قبر ساختند. و اين قرينه‏اى است كه قبر در داخل خانه نبوده، زيرا خانه محقر دختر پيغمبر جاى ساختن اين همه صورت قبر را نداشته است. و نيز روايتى در بحارالانوار ديده مى‏شود كه مسلمانان بامداد شبى كه دختر پيغمبر به جوار حق رفت در بقيع جمع شدند و در آنجا صورت چهل قبر تازه ديدند. (6)

مجلسى از دلايل الامامه و او به اسناد خود روايتى از امام صادق علیه السلام آورده است كه بامداد آن روز مى‏خواسته‏اند جنازه دختر پيغمبر را از قبر بيرون آورند و بر آن نماز بخوانند و چون با مخالفت و تهديد سخت حضرت على علیه السلام روبرو شده‏اند از اين كار چشم پوشيده‏اند. (7)

بهر حال پنهان داشتن قبر دختر پيغمبر ناخشنود بودن او را از كسانى چند نشان مى‏دهد و پيداست كه او مى‏خواسته است ‏با اين كار آن ناخشنودى را آشكار سازد.

منبع: کتاب زندگانی فاطمه زهرا، سیدجعفر شهیدی

 

پى‏نوشت‌ها:

1. مناقب، ج 1، ص 504.

2. اصول كافى، ج 1، ص 461.

3. همان، ج 3، ص 365.

4. طبقات، ج 8، ص 20.

5. بحارالانوار.

6. همان.

7. همان .

 

 

مقام حضرت زهرا علیهاالسلام در بهشت

 مقام زهرا عليهاالسلام در بهشت با مقام پيامبر و على و حسنين عليهم‏السلام يكسان است. یکی از مناقب بی‌بی دو عالم، اشتراك شان با پيامبر اكرم و اميرالمؤمنين و حسنين عليهم‏السلام است در مقامات و درجاتى كه مخصوص و منحصر مى‏باشد به پنج تن آل‏عبا. با دقت در اين دسته روايات كاملاً روشن مى‏شود كه آنان را مقام و مركزيت خاصى است، و هرگز هيچ بشرى را به آن درجات والا راه نيست.

 

زيد بن ارقم از پيامبر اكرم روايت مى‏كند كه آن حضرت خطاب به اميرالمؤمنين فرمود:

«انت معى فى قصرى فى الجنة مع فاطمه ابنتى (و انت اخى و رفيقى) » (1) ؛ «يا على تو و دخترم فاطمه در بهشت در قصر من همنشين من هستيد. سپس پيامبر اكرم اين آيه را تلاوت فرمود: 'برادرانه بر تخت‌هاى بهشتى روبروى هم مى‏نشينيد.'»

پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله فرمود:

«انا و فاطمة و على والحسن والحسين فى مكان واحد يوم القيامة»؛ «روز قيامت من و فاطمه و على و حسن و حسين داراى مقام و منزلت واحدى هستيم.»

اين روايت را محب‏الدين طبرى در كتاب الرياض النضره، ابن مغازلى در مناقب، حموينى در فرائد، ابن باكثير (2) در وسيله المال، و عاصمى در زين الفتى، احمد بن حنبل در مناقب نقل كرده‏اند.

حديث ديگرى اميرالمؤمنين عليه‏السلام مرفوعا از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل كرده‏اند كه رسول اكرم فرمود:

«فى الجنة درجة تدعى «الوسيله». فاذا سالتم الله فسالوا لى الوسيله، قالوا: يا رسول‏ الله، من يسكن معك فيها؟ قال: على و فاطمه و الحسن والحسين» (3) ؛ «در بهشت درجه‏اى است به نام «الوسيله»، هرگاه بخواهيد در هنگام دعا چيزى براى من از خدا بطلبيد، مقام «وسيله» را مسئلت نماييد، گفتند: يا رسول‏ الله چه كسانى در اين درجه‏ مخصوص با شما همنشين هستند؟ فرمود: على، فاطمه، حسن و حسين». اين حديث از دانشمندان عامه نيز در كتب خود ذكر شده است، از جمله سيوطى در كتاب جامع الكبير از حافظ ابن مردويه نقل كرده است.

ما شيعيان نيز در زيارت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم چنين عرض مى‏كنيم: «اللهم اعطه الدرجة الرفيعة، و آته الوسيلة من الجنة.» (4)

رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل مى‏كند كه فرمود:

«انا و على و فاطمة والحسن والحسين يوم القيامة فى قبة تحت العرش»؛«جايگاه من و على و فاطمه و حسن و حسين روز قيامت در قبه‏اى است كه زير عرش قرار دارد.»

چنان كه گفته شد درجة الوسيله - كه از والاترين درجات بهشتى است - مخصوص و منحصر است به پنج تن، و هرگز بشرى را به آن رتبه‏ اعلى راه نيست. درجة الوسيله برتر از درجات جميع انبيا، اوصيا، اوليا، و علماء و مخلصين است. (5)

اميرالمؤمنين چنين روايت مى‏كند كه پيامبر اكرم فرمود:

«انا و فاطمة و على والحسن والحسين فى مكان واحد يوم القيامة»؛ «روز قيامت من و فاطمه و على و حسن و حسين داراى مقام و منزلت واحدى هستيم.»

آرى اينان در تمام عوالم خلقت مقام و منزلتشان يكى است. در عالم نور، در عالم ذر، در عالم اظله، در محشر، در عوالم سفلى و عِلوى، ملكى و ملكوتى، در غيب و شهود، خلاصه در تمام مسير آفرينش، از آغاز تا پايان، همه جا با هم، هم‏رديف و هم‏شان و هم‏مقامند. بعضى از علماى عامه (سنى) كه حديث مذكور را نقل كرده‏اند عبارتند از: احمد بن حنبل در مسند، حافظ محب‏الدين طبرى در الرياض النضره.

روايت ديگرى كه علمای عامه نيز نسبت به آن اهميت بسيار قائل شده‏اند عبارت از اين است: روزى رسول اكرم وارد خانه على شد، و اميرالمؤمنين را در حال استراحت مشاهده كرد؛ و خطاب به حضرت زهرا چنين فرمود:

«انى و اياك و هذين (يعنى الحسنين) و هذالراقد (او النائم)، يوم القيامة فى مكان واحد» (6)؛ «همانا، من و تو (يا زهرا) و حسن و حسين، و اين شخص كه در اينجا آرميده است (على)، روز قيامت همه در يك جا خواهيم بود.»

راويان اين حديث عبارتند از: احمد ابن حنبل در مسند، حافظ ابن ‏عساكر، محب‏الدين طبرى، حاكم حسكانى ... .

حاكم نيشابورى اسناد اين روايت را بررسى و آن را تأييد نموده است. (7)

ما نيز مدارك اين حديث شريف را كاملاً رسيدگى كرديم؛ ترديدى در صحت آن نيست، و مسلماً از فرمايشات پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏باشد.

زيد بن ارقم از پيامبر اكرم روايت مى‏كند كه آن حضرت خطاب به اميرالمؤمنين فرمود:

«يا على تو و دخترم فاطمه در بهشت در قصر من همنشين من هستيد. سپس پيامبر اكرم اين آيه را تلاوت فرمود: 'برادرانه بر تخت‌هاى بهشتى روبروى هم مى‏نشينيد.'»

 

عبدالله بن قيس از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل مى‏كند كه فرمود:

«انا و على و فاطمة والحسن والحسين يوم القيامة فى قبة تحت العرش» (8) ؛ «جايگاه من و على و فاطمه و حسن و حسين روز قيامت در قبه‏اى است كه زير عرش قرار دارد.»

از اين روايت چنين معلوم مى‏شود كه والاترين مقامات كه «وسيله» نام دارد، در پايتخت عظمت حضرت حق تبارك و تعالى است؛ و هرگز كسى را به آنجا راه نيست. آرى، پايتخت عالم فقط جايگاه پنچ تن است، آنجا كه نشانگر عظمت و جلال و جلوه‏گاه نور جمال و جلال كبريايى است.

چنانكه گفته شد، اين انوار پنج‏گانه، در جميع منازل خلقت در تمام شئون ولايت همه جا همراه و همگام و همتايند؛ در ابتدا و انتها، در عالم اظله، در عالم ذر، در عالم ارواح و اشباح، در دنيا و برزخ، در حشر و نشر، خلاصه تا روز قيامت، از يكديگر جدا نبوده، در كنار هم در جميع مراحل و در تمام ملكات و فضائل به طور يكسان سهيم هستند.

 

پی‌نوشت‌ها:

1ـ در بعضى از روايات عبارت داخل پرانتز نيز درج است.

2ـ احمد بن فضل بن محمد با كثير مكى شافعى متوفاى 1047 هجرى. وى از ادبا و شعراى مكه بوده و كتاب «وسيلة المال فى عد مناقب الال» را در سال 1027 در مكه تدوين نموده است. (ايضاح المكنون ج 1/ 405، هدية العارفين ج 1/ 159، الاعلام ج 1/ 195، معجم المولفين ج 1/ 228).

3ـ مقتل الحسين(خوارزمى) ج 1، ص67، 68/ منتخب كنزالعمال ج 5، 94/ مناقب ابن مغازلى، ص 247، كنزالعمال، ج 12، 103، ح 34195، ج 13/ 639، 640/ ح 37616.

4ـ اين عبارت در زيارت پيامبر با الفاظ ديگرى هم آمده است نظير: «اللهم اعطه الدرجة العليا و آته الوسيلة الشريفه.» (بحارالانوار، ج97، ص169).

و يا «اللهم و اعطه الدرجة و الوسيلة من الجنة و ابعثه مقاما محمودا يغبطه به الاولون و الاخرون.» (كامل الزيارات، ص 16).

در اعمال روز عرفه نيز صلواتى بر پيامبر و اهل‏بيت عليهم‏السلام نقل شده است كه عبارات فوق به اين صورت در آن آمده است «اللهم اعط محمدا و آله الوسيله و الفضيله والشرف والرفعه والدرجه الكبيره.» (متن كامل اين صلوات را در مفاتيح‏الجنان مى‏توانيد ببينيد).

5ـ در روايتى آمده است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: «واسالوا الله لى الدرجه الوسيله من الجنه. قيل: يا رسول‏ الله، و ما الدرجة الوسيله من الجنه؟ قال: هى اعلى درجه من الجنه لاينالها الا نبى ارجو ان اكون انا.» (بحارالانوار، ج 91، ص65).  6ـ مسند احمد بن حنبل، ج 1، 101/ معجم كبير طبرانى، ج 3، ص40، 41، ح 2622، ج 22/ 405، 406/ ح 1016، 1017/ مستدرك حاكم، ج3، 137/ تلخيص المستدرك، ج3، 137/ الرياض النضره، ج3، ص183/ ذخائرالعقبى، ص 25/ فرائد السمطين، ج 2، ص28، ح 367/ مقتل الحسين، خوارزمى، ص 75، 103/ اسدالغابه، ج 5، ص269، 523/ تاريخ مدينه دمشق (ط دار الفكر) ج 13، ص227، 228، ج 14، 163، 164، تاريخ مدينه دمشق (ترجمه الحسين ع)، ص 111/ تهذيب‏الكمال، ج 6،ص 403، 404/ سير اعلام النبلاء، ج 3، ص258/ مجمع‏الزوائد، ج 9، 170/ منتخب كنزالعمال، ج5، ص94/ كنزالعمال، ج12، ص99، ح 34172/ در السحابه، ص 270/ ينابيع‏الموده، ص194.

7ـ مستدرك حاكم، ج 3، 137.

8ـ كنزالعمال، ج 12، ص100، ح 34177.

+ نوشته شده توسط هادی مشگان در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 1:23 |
Image of hadimeshgan

قصد نداشتم در اين وبلاگ جز درباره ي مديريت و اقتصاد بنويسم ( هرچند گاه وسوسه مي شوم ) اما تا اطلاع ثانوي  براي يك بار هم كه شده قصد دارم اين قاعده را نقض كنم و در باره ي شريعتي بنويسم.

ديروز مطلبي در روزنامه شرق از سارا شريعتي چاپ شده بود. مطلب بسيار كوتاه بود و مضمون آن اينكه چرا شريعتي هنوز در جامعه ما زنده است؟

براستي در زمانه اي كه به نظر مي رسد هيچكس ديگر نيازي به شريعتي حس نمي كند و چپ و راست و سكولار و مذهبي و زاهد و لاابالي همه شريعتي را مورد طعن و حتي لعن قرار مي دهند چرا هنوز كتابهاي وي از  پرفروشترين كتابهاست. چرا از روزنامه همشهري تا شرق هنوز در مورد وي مطلب مي نويسند. چرا يكي از بزرگترين مخالفان فكري وي كه بيشترين ضربه را بر انديشه هاي شريعتي وارد كرد هنوز درباره ي وي كتاب روانه بازار ميكند؟

راز ماندگاري شريعتي در چيست؟

سارا شريعتي مي نويسد:”من به سوالات شما پاسخ نمي‌دهم، يک‌بار اين‌کار را کردم، پارسال بود که به "تصوير شريعتي دانشگاهي"، به "تصوير شريعتي جامعه شناس" پرداختم و بعد، در مقام خواننده و در مقام دفاع از آن‌چه نوشته بودم، ياد جمله‌اي از کسي افتادم در مورد باخ که مي‌گفت: ما محکوميم که به باخ خيانت کنيم. چون هر جاي کار او را مي گيريم، ناگزير وجه ديگرش را اغماض مي‌کنيم... و اين حکم در مورد شريعتي چه صادق است! در سخن گفتن از آراي شريعتي، ما محکوميم که به او خيانت کنيم. يک نيم رخ را برگزينيم و چهره‌ي تمام رخ او را نديده بگيريم. شريعتي اما امروز، تمام رخ ما را به مواجهه مي‌خواند .”

فكر ميكنم وي تلويحا به نكته ي درستي اشاره كرده است. شريعتي انساني  است چند بعدي و به همين جهت در تفكر نيز چند بعد ي است.

در طول تاریخ مصلحان و فلاسفه و روشنفکران در پی کشف منشاء درد و رنج بشر بوده اند و هر کدام به فراخور دید و تجربیات خویش عامل یا عواملی را تشخیص داده و برای رفع آن راه حل ارائه داده اند. (آقای مصطفی ملکیان در مقاله ای تحت عنوان درد از كجا؟ رنج از كجا؟این عوامل را در هشت مورد دسته بندی نموده و به تشریح آنان پرداخته اند، هرچند كه برخي از آنها با يكديگر منطبقند و برخي ار آنها قابل بسط)

بیشتر اندیشمندان یک عامل را منشاء اصلی درد و رنج تشخیص داده و به ارائه راه حل پرداخته اند. بطور مثال در اندیشه های ماركس تجمع قدرت اقتصادی در دست طبقه ای خاص عامل درد و رنج تشخیص داده شده است و ایجاد جامعه سوسیالیستی راه حل آن و یا در اندیشه های لیبرال تجمع قدرت سیاسی عامل نابسامانی آدمیان انگاشته شده است.

شریعتی به تک عامل بودن منشاء درد و رنج بشر اعتقادی نداشت و ریشه آن را در زر، زور و تزویر می جست به عبارت دیگر از دید شریعتی جهل آدمیان و جدایی آنها از امر قدسی از یکسو و تجمع فدرت سیاسی ـ نظامی از سوی دیگر و تجمع قدرت اقتصادی به عنوان ضلع سوم سازنده مثلث شومی هستند که سازندگان رنج و درد در جوامع بشری هستند.

شریعتی  در برابر عوامل فوق عرفان ، برابری و آزادی را بعنوان عوامل رهایی بخش انسانها یکجا طالب بود یعنی به اعتقاد وی جامعه ای می تواند از درد و رنج فراغت یابد که در آن آدمیان به خودآگاهی برسند و با پیوستن به امر قدسی برابر و آزاد زندگی کنند. 

 اكثر روشنفکران دینی و غير ديني پس از انقلاب به علت توجه تام و تمام به تجمع قدرت سیاسی  تک بعدی می اندیشند و به تمامی عوامل یکسان نمی نگرند لذا به حاميان دو آتشه ليبراليسم تبديل شده اند. لذا تفکرشان زمانمند است اگر فردا روزي لیبرالیسم حاکم شود و مشکلات تجمع قدرت اقتصادی و بی توجهی به امر قدسی رخ بنماید در تفکر این روشنفکران مطلبی برای شنیدن وجود ندارد. در حالی که خط فکری شریعتی ( البته نه تک تک سخنان وی) بی زمان است و می تواند سخنی باشد برای تمام عصرها و نسلها. لذا امروز نيز هر كس بنا بر علائق خويش بخشي از انديشه هاي وي را جذاب مي يابد، هرچند در كل به وي خيانت مي كنيم.

 چه خوب مي شد اگر يك بار وي را تمام رخ ميديديم

نقل از وبلاگ مقابل:                   http://haghparast.blogfa.com/cat-2.aspx

+ نوشته شده توسط هادی مشگان در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 1:0 |
Image of hadimeshgan

قبل از مطالعه مطلب ذیل این آما را از دیدگاه اقتصاد خرد در نظر داشته باشیم

مرداد سال قبل۸۶

برنج ایرانی درجه ۱ کیلویی ۱۶۰۰تومان

تیرماه ۸۷: ۴۲۰۰ تومان

ییکاری بیش از دوبرابر شده است

مالیاتهای دریافتی دولت .....................................................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!و الی اخر.

آمار فوق از بانک مرکزی واقعیتر میباشد

در حالي كه نوزدهمين سالگرد رحلت بنيانگذار جمهوري اسلامي فرا مي‌رسد، فشارهاي كم‌‌سابقه معيشتي بر قشر محروم و مستضعف جامعه كه مورد علاقه ويژه امام خميني(ره) بودند و رهبر كبير انقلاب همواره رسيدگي به وضعيت آنان را به مسئولان گوشزد مي‌كرد، وارد مي‌شود.

به گزارش خبرنگار «تابناك»، در يك سال اخير و با شدت گرفتن گراني و افزايش تورم، فشارهاي مالي به اندازه‌اي بر طبقات محروم جامعه وارد مي‌شود كه بسياري از خانواده‌ها، قادر به تأمين حداقل تغذيه مورد نياز خود و فرزندانشان نيستند.

علت فشار شديد زندگي بر قشر محروم كه غالبا از كارمندان و كارگران و مستمري‌بگيران هستند، عدم تناسب افزايش حقوق با گراني و تورم است، به گونه‌اي كه افزايش 10 درصدي حقوق در سال 1387، پاسخگوي افزايش بي رويه قيمت كالاهاي خوراكي ـ كه نياز اوليه افراد براي زنده ماندن است ـ نيست.

فارغ از ارقام واقعي قيمت‌ها در جامعه و گراني موجود، حتي ارقام رسمي اعلام‌شده از سوي بانك مركزي درباره افزايش قيمت كالاهاي خوراكي در يك ساله اخير، نشان‌دهنده فاصله عميق ميان افزايش درآمد و افزايش هزينه خانوارهاست.

مقايسه جديدترين گزارش بانك مركزي در تاريخ 10/3/1387 ـ كه قيمت اقلام خوراكي در دهم خرداد جاري را اعلام كرده است ـ با گزارش اول تير ماه سال گذشته همين بانك و تفاوت فاحش قيمت‌ها در كمتر از يك سال نشان مي‌دهد كه قيمت مواد خوراكي در هفت گروه اصلي غلات، گوشت، لبنيات و تخم‌مرغ، ميوه و خشكبار، سبزيجات، قند و گروه روغن به طور متوسط 54 درصد افزايش يافته است.
 
همچنين متوسط افزايش گروه غلات و برنج 243 درصد، گروه گوشت قرمز و سفيد 21 درصد، گروه لبنيات و تخم‌مرغ 39 درصد، گروه ميوه و خشكبار 27 درصد، سبزيجات 40 درصد، قند 5 - درصد، روغن 47 درصد و نوشيدني‌ها 20 درصد افزايش قيمت داشته‌اند كه با توجه به وزن در نظر گرفته شده براي هر يك از اين گروه‌ها در سبد كالاي خانوار توسط بانك مركزي، متوسط افزايش قيمت سبد مواد خوراكي در يك سال گذشته 3 / 51 درصد بوده است.
 
اين به معناي آن است كه قيمت مواد غذايي ضروري براي مردم در يك سال گذشته، بيش از 51 درصد گرانتر شده و با توجه به افزايش حقوق 10 درصدي، طبقات محروم و مستضعف ناگزير خواهند بود كه 40 درصد از مصرف مواد غذايي خوراكي خود را كاهش دهند و خود و فرزندانشان، روزگار را با شكمي گرسنه و دچار شدن به سوءتغذيه بگذرانند؛ آيا هنوز هم مسئولان مي‌توانند به راحتي از پيروي از راه امام شعار دهند و نسبت به گرسنگان بي‌تفاوت باشند؟!
+ نوشته شده توسط هادی مشگان در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 23:53 |
Image of hadimeshgan

یکی از مشکلات بزرگ در سازمانهای  تحت پوشش ایرانی این است که معمولا تعدادی از مدیران سفارش  شده هستند.

مدیران سفارشی معمولا دارای ۲ صفت مشخصه هستند:

۱) ناتوانی در حیطه مدیریت خود

۲) پشت گرمی به مقام توصیه کننده

این دو صفت باعث می شود که مدیر سفارشی ما برای پوشاندن ضعف خود مدیران دیگر را هدف بگیرد .

مدیری که نمی تواند در حیطه ی مدیریت خود موفق باشد باید بقیه را نیز ضعیف و ناتوان نشان بدهد و حتی طوری وانمود کند که اگر وظایف مدیر دیگری نیز به وی محول شود وی براحتی می تواند از پس آن برآید و چون پشتش هم به کوه قاف است کسی جرات مقابله و مخالفت به خود نمی دهد و مدیر عامل هم مجبوراست دندان روی جگر بگذارد و تحمل کند.

مصداق بهتری از این واقعیت را میتوان در همین تیم ملی فوتبال خدمان پیدا کرد( من علاقه ای به فوتبال ندارم )

۱-انتخابات فدراسیون با کاندیدای ۱ نفره (عجب زمانه قحط الرجالی)

۲-انتخاب این پسرک علی دایی (یک سره هم برای خودش نوشابه باز میکند و کارت تبریک میفرستد)

نتیجه:

حذف تیم فو تبال ایران از گردونه دور مقدماتی جام جهانی

توقف در مقابل عربهای اماراتی

تا دیروز مدعی جزایرمان بودند و امروز با تشرف فرمایی جناب خان دایی غرورمان را هم شکستند تا کی باید چوب ناشایسته سالاران رابخوریم الله اعلم

 

 

+ نوشته شده توسط هادی مشگان در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 22:54 |
Image of hadimeshgan

آنچه از اين بخش آغاز مي‌شود، قلب اين مقالات را تشکيل مي‌دهد و اهميت آن با هيچ يک از مطالب گذشته قابل قياس نيست. من از مسئوليني که اين نوشتار را مي‌خوانند تقاضا دارم پيش از خواندن آن، اين کلام اميرالمؤمنين(ع) خطاب به مالک اشتر را به ياد آورند آنجا که در مورد مشورت دهندگان مي‌فرمايد: «کسي را به خودت نزديکتر کن که حرف حقي را که تلخ است به تو بيشتر و بهتر بزند و در گفتار و کردارت کمتر تو را ستايش کند، هر چند اين کار تو را ناراحت نمايد و دلتنگ شوي» (نهج البلاغه/نامه 53).

در ميان انبوه نظرات مردم در مورد مقاله گذشته درباره پايين آوردن آستانه جرم ـ که بخشي از آن در ذيل مقاله درج شد ـ عليرغم پاره‌اي اختلاف نظرها، دو نکته مورد اتفاق خوانندگان بود: اول آنکه با وجود ذکر بيش از ده معضل اجتماعي آزاردهنده، هيچ‌کس اظهار نکرده بود که اينها سياه‌نمايي بوده و واقعيت امر ديگري است. آنچه همه ما سالها با پوست و گوشت لمس کرده‌ايم، جاي انکار ندارد. دوم آنکه بيشتر کساني که راه حلي براي پديده‌هايي مثل مزاحمت‌هاي خياباني و يا کاهش آستانه جرم ارائه داده بودند راه حل را منحصر در حوزه‌هاي قضايي و انتظامي مي‌دانستند.

آنچه مرا واداشت که زودتر به بيان قلب مطالب بپردازم اين بود که ظاهرا کمتر کسي به نقش بي‌بديل و باورنکردني رسانه ملي در ايجاد امنيت اجتماعي از يک سو و نقش عظيم آن در حل معضلات کشور از سوي ديگر توجه دارد. بي‌ترديد، کاري که رسانه ملي در عرض «دو هفته» براي کاهش دادن شديد جرمها يا تخلفات آشکار (و البته نه همه جرايم) مثل مزاحمت‌هاي خياباني مي‌تواند انجام دهد، نيروي انتظامي و دستگاه قضايي حتي طي «چند سال» هم توان انجام آن را ندارند.

دو راهکاري که براي پايين آوردن آستانه جرم وعده دادم، اولي توسط نيروي انتظامي و قوه قضاييه قابل اجراست (بدون دستگيري و حبس) و دومي توسط رسانه ملي. اما توضيح اين دو راهکار ـ وحتي اولي به دليلي که خواهم گفت ـ بدون تبيين نقش فراموش‌شده رسانه ملي قابل عرضه نيست. بنابراين با پوزش از خوانندگان، بيان دو راه حل وعده داده شده را در ضمن يک بحث بسيار مهم ـ که طي چند بخش عرضه خواهد شد ـ تقديم مي‌دارم. بنابراين در بحث فعلي همه عرصه‌ها مورد نظر بوده و بحث امنيت اجتماعي تنها يکي از مصاديق آن است.

اگر از شما سؤال شود که آيا ايران روزي گلستان خواهد شد يا خير، چه خواهيد گفت؟ من در پاسخ چنين پرسشي با قاطعيت خواهم گفت که با رعايت يک شرط تحقق اين امر ممکن است و بدون رعايت آن شرط، اين امر قطعا ناممکن است. (البته وقتي صحبت از «گلستان» شدن مي‌کنم، مقصود اين نيست که با سياه‌نمايي وضعيت فعلي را «کلبه احزان» تلقي کنم. در انتقاد نبايد جانب انصاف را از دست داده و مبالغه کرد. در بسياري جهات از جمله پيشرفت‌هاي علمي و استقلال سياسي و ده‌ها عرصه ديگر دستاورد‌هاي عظيمي داشته‌ايم، اما چنان که در انتهاي بخش اول گفته شد، با توجه به کثرت ثناگويان، اين مقالات تنها به آسيب‌ها نظر دارد.)

من سالهاي سال است که بي‌اغراق هفته‌اي نبوده که به اين پرسش فکر نکنم که با ظرفيت عظيم ديني، ملي، کشوري و نيروي انساني چرا بايد اينقدر در مسائل پيش پا افتاده تا مسائل بزرگ مشکل داشته باشيم؟ به راستي ريشه اصلي مشکلات کشور ما چيست؟

البته هر کس ممکن است عاملي از عوامل را ريشه اصلي مشکلات برشمارد: تبعيض، وضعيت اقتصادي، عدم فرهنگ‌سازي، رانت‌خواري، قانون گريزي، ناتواني در پاره‌اي مديريت‌ها، جناح‌بازي، نبودن نظم و انضباط اجتماعي، برخي خلقيات ما ايرانيان، پارتي بازي، عدم نظارت دقيق بر دستگاه‌ها، عدم خودباوري، توطئه‌هاي دشمنان خارجي، غربزدگي، تحجر، کارشناسانه نبودن روند تصميم‌گيري‌ها، مال‌اندوزي برخي مرتبطان با قدرت، توجه کافي نکردن به پژوهش و امثال آن. به عقيده من هم بسياري از اين عوامل مي‌توانند در نابساماني‌ها سهيم باشند و هستند اما هيچکدام ريشه «اصلي» مشکلات کشور را سراغ نمي‌دهند.

شايد من با راهنمايي خوانندگان به خطاي خود واقف شوم، اما در اين لحظه و پس از بالغ بر بيست سال تأمل، مطالعه و تجربيات گوناگون، خاضعانه و دردمندانه اعلام مي‌کنم که پس از ايمان به اسلام به هيچ چيز مانند اين امر اعتقاد ندارم که ريشه «اصلي» معضلات کشور ما يک چيز است و بس: «سياست‌هاي اطلاع‌رساني»، و به تعبير دقيقتر فاصله داشتن نظام اطلاع رساني کشور از اصول اسلامي با تمسک به دلايل ناموجه.

تأکيد مي‌کنم که دو مطلب نبايد به هيچ وجه با يکديگر خلط شود. اينکه بگوييم سياستهاي اطلاع رساني صحيح بيش از هر عامل ديگري مي‌توانست و مي‌تواند جلوي بسياري از نابساماني‌ها را بگيرد و راه بسياري از پيشرفت‌ها را باز کند، غير از آن است که همه تقصيرها را به گردن مسئولان اطلاع رساني بيندازيم. در اينجا مقصود اولي است نه دومي. به هر حال آن شرطي که، از نظر من، بدون تحقق آن گلستان شدن ايران ناممکن است، اصلاح نظام اطلاع رساني است. (البته استثناهايي وجود داشته و دارد مثل برنامه کم‌نظير «نود» و «چراغ خاموش» که درباره اين دو خواهم نوشت). همچنانکه روشن است و در بخش اول هم تأکيد شد، بحث در رويه‌هاست، نه اين مسئول و آن مسئول.

نقد من بر سياست‌هاي اطلاع رساني کشور مثل نقد بر رانندگي در کشور است که فوايد آن قابل انکار نيست. با همين نوع رانندگي خدمات بسياري انجام مي‌شود: ميليون‌ها نفر هر روز به مقصد مي‌رسند و صدها هزار تن کالا جابجا مي‌شود، اما اين به معناي مشکلات اساسي نداشتن رانندگي در ايران نيست. همين رانندگي مي‌تواند به گونه‌اي انجام شود که بسياري از آسيب‌هاي کنوني، از کثرت تصادفات و تلفات و مصدومان گرفته تا ميلياردها تومان ضرر مالي و خرد شدن اعصاب و بگومگوها و ناسزاها را به همراه نداشته باشد.

من با ارائه مصاديق مختلف نشان خواهم داد نظام اطلاع رساني در کشور ـ که براي اختصار از آن گاهي به «رسانه ملي» ياد مي‌کنم ـ چندين امر را به غلط مفروض گرفته است:

الف) چون مسئوليت اصلي خود را توجه به مسائل کلان کشور مي‌داند ـ که در جاي خود به عنوان يکي از رسالت‌هاي بسيار مهم صحيح است ـ چنين گمان مي‌کند که آنچه بر يک فرد و يا گروهي از افراد مي‌رود، از حوزه وظايفش بيرون و حداکثر يک مسأله حاشيه‌اي است.

ب) اطلاع رساني در مورد تخلف برخي مسئولان را «تضعيف نظام» مي‌پندارد. نه تنها نسبت به تخلف متخلف ساکت است، بلکه به خدمت خيل مسئولان و کارگزاران مخلص و درستکار هم توجه کافي نشان نمي‌دهد.

ج) وظيفه اصلي اطلاع رساني را عمدتا در دادن آمار مثبت و پنهان‌سازي و يا کمرنگ کردن هر آماري مي‌داند که به نحوي منفي تلقي مي‌شود و اين امر را به خيال بالابردن آبروي نظام نزد مردم انجام مي‌دهد.

د) اخبار مربوط به امنيت مردم از قبيل سرقت، کودک‌ربايي و تعرض را پخش نمي‌کند و گمان مي‌کند با اين کار به جامعه آرامش رواني مي‌بخشد و در نتيجه از انجام وظيفه کليدي خود در برقراري آرامش باز مي‌ماند. اگر اخبار حوادثي هم پخش کند ـ که ديگر نمي‌کند ـ در واقع «اخبار پس از حوادث» است نه «اخبار حوادث»، به شرحي که خواهد آمد.

ه) در مواجهه با معضلات جامعه بيش از آنکه به فکر اصل مشکلات باشد، به فکر اين است که مردم از انعکاس اين مشکل چه فکري در مورد نظام خواهند کرد. به بيان ديگر، آنچه «در سر مردم» مي‌آيد از آنچه «بر سر مردم» مي‌آيد بسي مهمتر است.

و) رسانه ملي تعريف و تمجيد مطلق از مردم و بي نظير خواندن آنان «از همه جهات» را خدمت به آنها تلقي مي‌کند.

آنچه به اجمال گفته شد بخشي از مفروضات رسانه ملي است که يکي از پيامدهاي آن کمک ناخواسته به مؤثر واقع شدن پروژه‌هاي سياه‌نمايي و در نتيجه کاستن از روح نشاط و اميد در جامعه است که توضيح آن خواهد آمد.

شش فرض بالا مرا به ياد اين جمله شهيد مطهري مي‌اندازد که «گاهي يک تک مصراع ضررش براي يک ملت صد بار از وبا و طاعون بيشتر است». (سيره نبوي، ص 30). اين نوع سياست‌ها به ويژه عدم معرفي متخلفان حکومتي ـ که نزد مردم به عدم برخورد قاطعانه و يا حتي غير قاطعانه با آنان تعبير مي‌شود - خسارت‌هايي به تمام معناي کلمه «جبران ناپذير» بر حيثيت اسلام، نظام و روحانيت وارد کرده و مي‌کند و چنانکه خواهيم ديد نه با شرع مي‌سازد، نه با عقل و نه با عدل.

من در اين بخش، به طور مختصر تنها به بخش «الف» يعني بازماندن رسانه ملي از توجه به آنچه بر اشخاص مي‌رود و نيز پيامدهاي غير قابل تصور آن مي‌پردازم. بگذاريد براي رعايت انصاف بيشتر، از دوره‌اي مثال آورم که افراد ديگري غير از متوليان کنوني، سکاندار کشتي رسانه ملي بوده‌اند.

ممکن است بعضي از ما به عملکرد رياست محترم قوه قضائيه ايراد داشته باشيم اما گمان نمي‌کنم کسي در راستگويي ايشان ترديد داشته باشد و چنانکه مي‌دانيم مبالغه هم نوعي دروغ است. ايشان در اوايل اولين دوره رياست خود جمله‌اي فرمودند که پس از قريب 9 سال هنوز نقل مي‌شود: من يک ويرانه را تحويل گرفته‌ام.

مي دانيد چرا اين جمله چنين شوک‌آور بوده و از ذهن‌ها فراموش نمي‌شود؟ زيرا در آن زمان هم تقريبا همان سياست خبري که امروز درباره بيشتر دستگاه‌ها اعمال مي‌شود اعمال مي‌شد. تصويري که صداوسيما در دوران ده ساله مديريت قبلي، از قوه قضاييه مي‌داد نه يک خرابه، که ويلايي زيبا بود که اگر هم ايرادي داشت در حد چکه کردن يکي از شيرها و يا اتصالي داشتن يکي از پريزهاي آن بود. مسئولان آن زمان دستگاه قضايي وقتي به اخبار رسانه ملي گوش مي‌سپردند اخباري از قبيل «تشکيل شوراي عالي قضايي»، «سفر يک مقام قضايي به يک استان»، «رسيدگي به ده‌ها هزار پرونده»، «مزاياي طرح حذف دادسراها» ـ که بعدها صدها ميليون تومان صرف احياي آنها شد ـ مي‌شنيدند و طبعا از عملکرد خود راضي بوده و نقص عمده‌اي نمي‌ديدند.

حال من به خوشبينانه‌ترين وجه آماري ارائه مي‌دهم. فرض کنيد در طول ده سال مديريت قبلي قوه قضاييه فقط ده ميليون نفر به اين دستگاه مراجعه داشته‌اند. اگر آنجا ويرانه بوده است در آن مدت لااقل به پنج درصد مراجعه کنندگان به عدالتخانه يعني پانصد هزار نفر ظلم شده است (البته لازمه ويرانه بودن بسي بيش از اين است). بنابراين در سال اول از آن دوره ده ساله، لااقل پنجاه هزار نفر به دنبال فريادرس بوده‌اند. مورد شکايات شاکيان مختلف بوده است اما آنان ـ به دليل آنچه در بند الف ذکر شد ـ در اين نکته متفق القول بوده‌اند، جايي که نمي‌توانند به عنوان فريادرس به آن بينديشند رسانه ملي است. اما اگر در همان سال اول، رسانه ملي پس از تحقيقات کافي فقط بي‌عدالتي در پنج پرونده را به تصوير کشيده بود چه اتفاقي مي‌افتاد؟ مسئولان قضايي آن دوره، در همان سال اول به فکر چاره اساسي افتاده و پس از ده سال ويرانه‌اي براي اخلاف خود به ميراث نمي‌گذاشتند. البته اگر رسانه ملي در آن زمان چنين کاري را که به مصلحت مردم و دستگاه قضايي هر دو بود انجام مي‌داد، فورا به جناح بازي، سياه‌نمايي، بدبين کردن مردم به نظام و امثال آن متهم مي‌شد.

ضربه‌اي که دستگاه پيشين قضايي از نحوه اطلاع رساني در کشور خورده است، مسئولان قضايي کنوني را نيز مي‌نوازد. چندي پيش رياست دستگاه قضايي با ناراحتي و البته صداقت و شجاعت اعلام کردند که به تازگي آگاه شده‌اند فردي در اهواز بيست و يک سال در بازداشت موقت بوده است. (خدا ببخشد کساني را که با پخش شدن اين خبر ـ البته در مطبوعات ـ به جاي آنکه لحظه‌اي خود را به جاي آن فرد و خانواده‌اش قرار دهند، از اين ناراحت بودند که قرار نبود محتواي سخنراني ايشان پخش شود و در به در به دنبال پخش کننده خبر بودند!) آيا اگر پس از حتي پنج سال بازداشت موقت اين فرد، خانواده‌اش به صداوسيماي مرکز اهواز مي‌رفتند و دادخواهي مي‌کردند چه مي‌شنيدند؟

چون براي نظام خبري ما عناوين و پست‌ها مهمند نه افراد، بنابراين خبررساني هم معناي خاص خودش را دارد: خبر يعني مسئولان امروز در مصاحبه چه گفته‌اند، کجا را افتتاح کرده‌اند، با چه کسي ديدار کرده‌اند، چه خبري درباره طرح‌هاي آينده داده‌اند و چگونه از خود رفع اتهام کرده‌اند.

اين را هم اضافه کنم که اين بي‌توجهي به افراد فقط در مورد ظلمي که احيانا بر يک فرد رفته است نيست. اساسا دليلي ديده نمي‌شود که از افراد غير مشهور يا بي نام و نشان يادي شود. مهم اين است که فلان مسئول به ديدار چند خانواده شهيد رفته است، نام آن شهيدان چيست مهم نيست؛ مهم اين است که يک چيز اختراع شده است و بنابر اين نام بردن از مخترع به عنوان مبهم مثلا «مخترع شاهرودي» کفايت مي‌کند؛ مهم اين است که آتش خاموش شده است اما اينکه نام آن مأمور آتش نشاني که خود را به قلب آتش زده و احيانا مجروح شده چيست مهم نيست. مهم اين است که هواپيما با وجود سانحه سالم بر زمين نشسته، اما اينکه نام آن خلبان ماهري که جان بيش از صد نفر را نجات داده چيست مهم نيست.

حتي آن قاضي شريفي که براي دفاع از حق، تسليم فشارها و تهديدها و تطميع‌ها نشده و مورد ضرب و شتم قرار گرفته و مجروح مي‌شود و يا آن مأمور شجاع نيروي انتظامي که پس از ماه‌ها مبارزه شبانه روزي با اشرار در دل کوه‌ها و يا در جريان حراست از بانک به شهادت مي‌رسد، اين لياقت را پيدا نمي‌کند که نامش در خبر ذکر شود. (در دنياي امروز وقتي مثلا يک مأمور در راه خدمت جان مي‌دهد، در مهمترين بخش خبري و گاهي در اول خبر، نه تنها از خود او که از همسر و کودک شيرخوارش هم ياد مي‌شود. البته بيان تمام ايرادات اخبار خود چندين مقاله مي‌طلبد). اتفاقا سيره پيامبر (ص) سرشار از اهتمام به حال افرادي است که نام و نشان و يا شهرتي نداشتند. حضرت مکررا براي زنان و کساني که فرزند نداشتند و نيز براي کودکان، کنيه ـ که در عرب نشان احترام بود ـ برمي‌گزيدند (سنن النبي، ص 107).

تأکيد آن حضرت بر اينکه که اگر کسي براي رفع مشکل يک مؤمن قدمي بردارد خداوند در قيامت به فرياد او مي‌رسد، حاکي از اهميت توجه به مشکل اشخاص در اسلام است. اساسا مصداق بارز اين حديث نبوي در روزگار ما که «هر کس فرياد "يا للمسلمين" کسي را بشنود و به فريادش نرسد مسلمان نيست» (وسائل الشيعه ج15 ص141)، چيست؟ اگر رسانه ملي که در يک آن، ده‌ها ميليون مخاطب دارد مسئوليتي در قبال رساندن فرياد «يا للمسلمين» مظلومين به مسئولان و مردم ندارد پس اين رسالت بر عهده کيست؟

اگر احساس شود که راه کوتاهي ميان «يا للمسلمين» و رسانه ملي وجود دارد، به مشکلات مشابه هزاران نفر ديگر ـ از بيم مطرح شدن در رسانه - رسيدگي جدي مي‌شود. اگر امروز مي‌بينيم رفع برخي ظلم‌ها منوط به ديدار مردمي با رياست قوه قضائيه شده است ـ که طبعا گروه بسيار اندکي هم چنين فرصتي مي‌يابند- در حقيقت به خاطر کم توجهي سيستم اطلاع رساني به حال اشخاص است و کاري که بخش اعظم آن را رسانه مي‌تواند انجام دهد با دخالت شخص رياست قوه قضائيه انجام مي‌شود.

نيز ميزان توجه امير المؤمنين (ع) به حوادثي که براي اشخاص پيش مي‌آمد چنان بود که ـ همچنان که بارها شنيده‌ايم ـ از شنيدن خبر به تاراج رفتن خلخال از پاي يک زن «يهودي» چنان برآشفت که فرمود نبايد کسي را که بر اين مصيبت جان دهد شماتت کرد. (خطبه 27. نکته‌اي که غالبا بدان توجه نمي‌شود اين است که اين عکس‌العمل امام درباره کاري بود که عمال معاويه انجام داده بودند، نه فردي از طرفداران حضرت؛ که اگر چنين بود حضرت با او چنان برخورد مي‌کرد که با ابن هرمه کرد که ان شاء ا... در بخش بعد آن را نقل خواهم کرد).

در دنياي امروز هم رسانه‌ها غالبا از آنچه بر اشخاص مي‌رود غافل نيستند و توجه جدي آنان به اين نوع اخبار باعث مي‌شود مسئولان به خاطر فشار افکار عمومي يا به هر دليل ديگر به فکر چاره بيفتند، متوليان در موارد آينده بهتر عمل کنند، نقص‌هاي احتمالي قانوني رفع شود، متخصصان نظرات جديدي مطرح کنند و از همه مهمتر متخلفان احتمالي مجازات شوند. سود اين نوع نگاه به اطلاع رساني به حکومت و مردم هر دو مي‌رسد. ما معمولا موقعي به اشخاص عادي بها داده و آنها را در اخبار مطرح مي‌کنيم که مثلا مهتابي قورت بدهد يا بزش شش قلو زاييده باشد.

چندي پيش خانم تري شيوو در يکي از کشورها دچار ضايعه مغزي شد و مدتها از طريق لوله‌اي که در گلويش قرار داده شد به حيات «گياهي» خود ادامه مي‌داد. همسرش پس از سالها نگهداري وي، سرانجام موفق شد از يک قاضي جواز برداشتن اين لوله را بگيرد که البته اين کار منجر به مرگ او مي‌شد.

اين امر با مخالفت مادر و پدر خانم تري روبه‌رو شد. نقصي در قانون پيدا شده بود. رسانه‌ها به اين مطلب توجه ويژه‌اي نشان دادند. نتيجه چه بود؟ مجلس آن کشور براي همين مسأله جلسه فوق العاده تشکيل داد و رئيس جمهور تعطيلات خود را نيمه تمام گذاشته، خود را به پايتخت رساند و در کمتر از يک ساعت از تصويب قانون جديد، آن را به امضا رساند.
 
آنچه گفته شد آغاز داستان است. شايد معدود افراد متأسفانه پرنفوذ و غالبا گمنام و ندرتا خطرناک که از سر سفره همين نوع اطلاع رساني آنچه خواسته‌اند کرده و مي‌کنند اين بار در نقش دايه مهربانتر از مادر چنين وانمود کنند که با اين تحليل همه زحمات مديران و کارکنان رسانه‌ها به ويژه رسانه ملي و بلکه کل نظام زير سؤال مي‌رود. پاسخ من اين است که اتفاقا اين سياست‌هاي اطلاع رساني ـ و البته نه مسئولان اطلاع رساني ـ است که هيچ رکن و نهادي از اين انقلاب از جمله روحانيت را از زير سؤال بردن بي‌نصيب نگذاشته و چنانکه استدلال خواهم کرد ظلم و جفاي ناخواسته سياست‌هاي اطلاع‌رساني حساب نشده، علاوه بر مردم، به دستگاه‌هاي قضايي، اجرايي، قانونگذاري، امنيتي، انتظامي و حتي خود رسانه ملي آسيب رسانده است. براي تبيين اين نکات بايد اندکي صبر کرد.

با کلام امير المؤمنين (ع) آغاز کردم که «کسي را به خودت نزديکتر کن که حرف حقي را که تلخ است به تو بيشتر و بهتر بزند» و با کلام حضرتش هم اين بخش را به پايان مي‌برم که خطاب به مالک اشتر چنين نوشت:«به بهانه پرداختن به کارهاي زياد و مهم، نمي‌تواني در ناديده گرفتن و بر باد دادن حقي هر چند ناچيز عذر بياوري» (نامه 53).
م مطهری
+ نوشته شده توسط هادی مشگان در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 و ساعت 1:7 |





Powered by WebGozar