تبليغاتX
hadivebnegar
Image of hadimeshgan

خدایا توشاهد باش که من همه کارم فقط برای رضای توست و امیدوارم این سخنان همگی دروغ باشد

متن کامل سخنان دکتر پالیزدار در لینک زیر

متن سخنرانی دکتر پالیزدار

خبرگزاری انتخاب

+ نوشته شده توسط هادی مشگان در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 19:42 |
Image of hadimeshgan

اگر مرا تو نخواهي دلم تو را نگذارد
تو هم به صلح گرايي اگر خدا بگمارد

(ديوان شمس)

نوشتن و سخن گفتن از يك شخصيتي كه پيرامون وي، آراي ضدّ و نقيضي درانداخته مي‌شود و مخالفان و موافقاني به صف مي‌ايستند و صف‌ها مي‌شكنند، به گونه‌اي كه هواخواهان سينه چاك مي‌كنند و بدخواهان مي‌شكافندش، بسي دشوار است. همين سخنان ضد و نقيض پيرامون يك شخصيت، اگر از هيچ نكته‌اي حكايت نكند در عالم ‌انديشه، از تو در تويي و لايه لايه بودن و در يك كلام از بزرگي يك شخصيت حكايت دارد؛ ‌انديشمندي كه درونش، شعله ور، برونش برافروخته بود. هم دل‌هاي غمزده اي را سوخته بود، هم دل دردمند خويش را. لذت جان را در خراب‌آباد ‌انديشه‌هاي دنياي مدرنيته و ورود جامعه‌شناسي به يكي از لطيفترين حوزه‌هاي اعطايي آسمانيان به زمينيان ـ دين ـ مي‌ديد و بي‌صحبت جانانه، هيچ خوشي را تذوق نمي‌كرد. وقتي راه‌‌ها، بسته بود و طمع‌ها گسسته، او آمد و از آسمان‌ها، راه‌‌ها را برگشود. وقتي نفير سوسياليستي ابوذر و نفرت او را از انباشت سرمايه و اختلاف طبقاتي برشنيد به قلب و سر، دلبرده او شد و در مدح و ثنايش داد سخن در داد:
گر نبودي خلق محجوب و كثيف    ور نبودي حلق‌ها تنگ و ضعيف
در مديحت داد معنا دادمي         غير اين منطق لبي بگشادمي

و شروع به تراويدن و جوشيدن و غريدن كرد. او از غناي خالق و نياز خويش برست و به راز و ناز خلق پرداخت. دست به شوري شگفت و شعوري شگرف زد. چون جان ‌آفتاب، آب دين را از گلِ مثلثي شومِ زر و زور و تزوير كه همه عدالتخواهان در آن مدفون شده بودند، بيرون كشيد و از مثلث فكري ابوذر (جامعه اجتماعي)، ابن سينا (جامعه فلسفي) و حلاج (جامعه عرفاني) ابوذر را براي جامعه فرو خسبيده آن دوران، ابن سينا را براي پسر خويش، دكتر«احسان» و آينده ايران و حلاج را براي خويشتن خويش برگزيد. او حلاج و «انا‌الحق» گفتنش را براي جامعه مضر و براي خويشتن خويش مفيد مي‌ديد. سه نقطه و حفره از ديدگاه وي حاجت به درمان داشت: 1 ـ جامعه؛ كه با ابوذر و علي و زينب و حسين مداوا مي‌شد و فيلسوفان هيچ كاركردي و نقشي در مدارا و مديريت جامعه نداشتند و نمي بايد مي‌داشتند.

2ـ آينده: با فلسفه و عقلانيت و خردورزي؛ يعني ابن سيناوار درمان مي‌شد آن درندگي و پارگي برآمده از چاقوي جامعه شناسي و آموزه‌هاي دانشگاه سوربن بايد با سوزن فلسفه جديد (تحليلي، زبان ...) رفو مي‌شد و جامه دوزندگي به تن مي‌كرد. همان گونه كه به فرزند خويش احسان توصيه كرد كه فلسفه بخواند و او هم سفارش پدر را پذيرفت و خواند.

3ـ خودش: درمان خودش عرفان بود. او ضد عرفان نبود، بلكه عرفان را در ساحت خصوصي و ساختار شخصي آن مي‌خواست، كيميايي بود كه هر جان خسته و زخمي را تك به تك، منحصرا با تجربه‌اي جداگانه و گونه‌گون درمان مي‌كرد و با شريعتي نيز چنين كرد.

او داوود وار، آهن تحجر را موم كرد. عيسي وار در دل جواناني كه ماركسيست‌ها روز به روز الحادي و مادي‌اش مي‌كردند، ديانت و معنويت و منزلت بردميد. موسي وار جوانان دلسرد و دلمرده را طور سينايي نشانشان داد و زانوان آنان را در برابر محبوب و معبودشان براي نماز و نيايش در دانشگاه تهران در برابر توده‌اي‌ها و چپي‌ها بر زمين زد. چون كيسه بوكسي شد كه شاگردانش با مشت زدن به وي ورزيده و توانگر و نيرومند شدند. او راهي عاشقانه برگزيد به تعبير مولانا:
راه عشق است اين ره حمام نيست      غير ناكامي در اين ره كام نيست
شد چنين شيخي گداي كو به كو          عشق آمد لاابالي اتقوا

آنگاه كه متفكران سكولار و مبارزي چون «آناتول فرانس» براي وي نامه مي‌نوشتند كه ما تازه به نتيجه رسيده‌ايم كه دين را به حوزه‌هاي فردي ببريم و از نهادسازي آن خودداري كنيم و از تاريخ تلخ آن عبرت‌ها گيريم، پاسخ مي‌داد كه من در دين چيزها مي‌بينم كه شماها نمي بينيد؛ شماها ابوذر و امام حسين و زينب و ... را نداريد و ندانيد. ديني كه در حفره‌ها مدفون و در حجره‌ها مستور بود، دكتر شريعتي عاشقانه عتابش را از سوي سكولارها و خشك مذهب‌ها به جان خريد و حجابش را بردريد و روحي در آن بردميد، زيرا به تعبير حافظ:
عتاب يار پري چهره عاشقانه بكش
كه يك كرشمه تلافي صد جفا بكند

او يك كرشمه از اهل بيت را به صد جفاي ناپرهيزگاران ترجيح داد و با تلخكامي و خونخوري پذيرفت كه در ايران آن دوران، متهم به بهايي و وهابي و سني افراطي شود و در عربستان آن دوران، اتهام شيعه افراطي و شيفته پر احساس و بي منطق اهل بيت را به جان خرد. از سه «ت»؛ «تقي زاده» و «تاريخ» و «تقيه» مي‌ناليد، هر چند كه شريعتي، «تقي زاده» را مصداق روشنفكر خودباخته مي‌ديد كه به نظر بنده، دكتر او را با ميرزا ملكم خان اشتباه مي‌گرفت. او خود حكايت از غصه وصف‌ناپذير وي از قرادادهاي ننگيني داشت كه امضاي هيچ مجتهدي پاي آن نبود، اما رد پا و سرانگشت روشنفكران آشكارا ديده مي‌شد و از الينه شدن روشنفكران مي‌ناليد. و از تاريخ، حوادثي كه نبايد مي‌افتاد، ولي افتاده بود و از تقيه، چيزهايي كه نبايد پنهان مي‌شد، ولي شده بود.

ستيز فكري چندجانبه با ماركسيست‌هاي ستبر كه روح را منكر بودند و اگزيستانسياليست‌هاي سترگ كه روح را تنها و رها شده و بريده از نيستان وجود و گمگشته در عالم هستي مي‌پنداشتند، از بيرون و تنگ نظري‌هاي استخوان سوز و خشك‌بيني‌هاي نفسگير در درون، سينه سيمين شرحه شرحه او را مالامال درد كرده بود و شرح درد خويش را مشتاقي جز «گفت‌وگوهاي تنهايي» نمي‌يافت:
گر نكني موافقت درد دلي بگيردت
همنفسي خوش است خوش هين مگريز يك نفس
(ديوان شمس)

او هم‌نفسي نداشت، اما ذوق او گرفت و ذايقه‌هايي را تلخ و شيرين كرد. سخن درباره شهادت و حسين ميراث آدم ـ اگر مي‌تواني بميران اگر نمي‌تواني بمير؛ آدميان يا حسيني‌اند يا يزيدي ـ او را به خانواده انقلاب كه در رأس و صدر آن حضرت امام امت قرار داشت، وارد نمود. او پاره‌اي جملات را ابوذروار براي انقلابگران آموخت و آنها هم بي مزد و منت آن جملات را خرج آتشدان انقلاب مي‌كردند. «چه گوارا» هميشه برايش گوارا بود. حركت نهضت‌هاي مسلمان در شمال آفريقا و سراسر جهان از تيررس وي بيرون نبود.
آنگاه كه از تناقض‌هاي اسلاميات و اجتماعياتش دلش مي‌شكست، ترميمش را به كويريات مي‌سپرد و شروع به سخن گفتن با معبود‌هاي خويش چون «پروفسور گورويچ» و «پروفسور ماسينيون» و ... مي‌كرد: به تعبير مولانا در ديوان شمس و خطاب به شمس:
از تناقض‌هاي دل پشتم شكست
بر سرم جانا بيا مي‌مال دست

ماسينيون، مولاناي او بود، اما خود به فراست و ظرافت مي‌دانست كه او هرگز به پاي مولانا نرسد. در دانشگاه سوربون در برابر همه دين‌گريزان و دين ستيزان از اسلام دفاع مي‌كرد. وقتي كه زخم دلش، سختكاري و خونريز مي‌شد، به دامان بي‌دام خودكشي پناه مي‌آورد كه شايد آب لطفي بر آن شعله زند. همان دم بود كه «مثنوي مولانا» منجي و نجات بخش او مي‌شد، زيرا با خود مولانا هم عنان و هم كلام بود كه مثنوي، صيقل ارواح است و روح‌هايي كه زنگ مي‌زند و كهنه مي‌شود با مثنوي زنگارش زدوده و براق و شفاف مي‌شود:
مثنوي كه صيقل ارواح بود
بازگشتش روز استفتاح بود

مولانا ستون فقرات عرفان ماست و ستون فقرات عرفان مولانا را «عشق» مي‌سازد. اگر مولانا شريعتي را از تناقض‌ها و تحمل‌ها و هجوم ‌انديشه‌ها و انگيزه‌ها و انگيخته‌ها مي‌رهاند، اين مولانا نيست كه چنين مي‌كند؛ اين همان عشقي است كه مولانا مبلغ و مروج آن بود و مولاناي مرده را زنده كرده بود؛ عشقي كه به آدمي شتاب مي‌بخشيد و او را گستاختر مي‌كرد و آماده باختن همه چيز:
زاهد با ترس مي‌تازد به پا
عاشقان پرانتر از برق و هوا

لاابالي بود؛ يعني به گل پارگي گل پارگان و سركگي سركه فروشان توجهي نمي‌كرد:
لاابالي عشق باشد ني خرد
عقل آن جويد كزان سودي برد

در پرتو اين عشق پرتو افكني مي‌كرد و از سايه ‌انداختن ابرصفتان‌، اندك واهمه‌اي در دل نداشت:
هين تو كار خويش كن اي ارجمند
زود كايشان ريش خود بر مي‌كنند
او به خانواده اي كه از آن برخاسته بود و هم سفره با انبيا و اوليا بود، سخت وفادارماند و تعمدا و عامدا و قاصدا با نمايانندگان و مفسران رسمي دين ـ طبقه روحانيت ـ كه جزو لاينفك اسلام بوده و هستند و خواهند بود، از در چالش و ستيز و عناد درنيامد.

شايد نمونه بارز آن را در سلوك و برخورد و پيروي ايشان از حضرت امام كه براي او آقاي خميني بود، مي‌توان دريافت. او «امت و امامت» را تئوريزه كرد و از «دمكراسي هدايت شده» سخن به ميان آورد كه شرح و بسط آن را بايد به نوبتي ديگر واگذاشت.
شرح اين هجران و اين خون جگر
يك زمان بگذار تا وقت دگر

«العاقبه للمتقين»
+ نوشته شده توسط هادی مشگان در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 19:30 |
Image of hadimeshgan

وظایف حکومت اسلامی نسبت به مردم در کلام امیر مومنان

(آیا مسئولان محترم تا یه حال سری به اداراتی ازقبیل دارایی و شهرداری

زده اند تا بدانند که چه بر سر مردم می اید توسط  حضرات ادارات چی های

 فوق و الله قسم تمام این مظالم به پای حکومت اسلامی نوشته میشود و

اسلام است که تاوان آن را باز پس میدهد شما را سوگند اگر هنوز هم غیرت

علی در رگهایتان است نگذارید عده ای به نام اسلام - اسلام زدایی کنند 

ایا میدانید در دارایی به زور از مردم مالیات اخذ میگردد و گر اعتراض کنی

تهدیدت میکنند که مشمول ماده ۱۸۸ میگردی  ایا میدانید  در شهرداری محل

 کسب مردم را پلمپ میکنند و برای انها عوارضی چند صد میلیونی تعیین

میکنند و ایا با این رفتارها افراد را  اسلام زده نمی کنیم نان زن وبچه مردم

رابریدن به چه قیمتی!!!!و چند صد نفر رابیکار میکنند که چه شما حق

شهرداری را نمی دهید عجبا حق مردم را چه کسی میدهد چه کسی تاوان

 بیکاری هزاران فارغ التحصیل ایرانی است چرا هنوز هم خانواده های ایرانی

 تحت پوشش بیمه تامین اجتماعی نیستند فقط این مردم هستند که باید

حق شهرداری  دارایی و ..... را بدهند و حتی حق دادخواهی هم ندارند چون

 کسی داد انان را نمی ستاند  )

هادی مشگان

برگرفته از نامه ۵۳ نهج البلاغه 

با مردم چنان باش ، كه در روز حساب كه خدا را ديدار مى‏كنى ، عذرت پذيرفته آيد كه گروه ناتوانان و بينوايان به عدالت تو نيازمندتر از ديگران‏اند و چنان باش كه براى يك يك آنان در پيشگاه خداوندى ، در اداى حق ايشان ، عذرى توانى داشت .

براى كسانى كه به تو نياز دارند ، زمانى معين كن كه در آن فارغ از هر كارى به آنان پردازى . براى ديدار با ايشان به مجلس عام بنشين ، مجلسى كه همگان در آن حاضر توانند شد و ، براى خدايى كه آفريدگار توست ، در برابرشان فروتنى نمايى و بفرماى تا سپاهيان و ياران و نگهبانان و پاسپانان به يك سو شوند ، تا سخنگويشان بى‏هراس و بى‏لكنت زبان سخن خويش بگويد . كه من از رسول الله ( صلى الله عليه و آله ) بارها شنيدم كه مى‏گفت : پاك و آراسته نيست امتى كه در آن امت ، زيردست نتواند بدون لكنت زبان حق خود را از قوى دست بستاند . پس تحمل نماى ، درشتگويى يا عجز آنها را در سخن گفتن . و تنگ حوصلگى و خودپسندى را از خود دور ساز تا خداوند درهاى رحمتش را به روى تو بگشايد و ثواب طاعتش را به تو عنايت فرمايد . اگر چيزى مى‏بخشى ، چنان بخش كه گويى تو را گوارا افتاده است و اگر منع مى‏كنى ،

بايد كه منع تو با مهربانى و پوزشخواهى همراه بود .

به هر حال ، روى پوشيدنت از مردم به دراز نكشد ، زيرا روى پوشيدن واليان از رعيت خود ، گونه‏اى نامهربانى است به آنها و سبب مى‏شود كه از امور ملك آگاهى اندكى داشته باشند . اگر والى از مردم رخ بپوشد ، چگونه تواند از شوربختيها و رنجهاى آنان آگاه شود . آن وقت ، بسا بزرگا ، كه در نظر مردم خرد آيد و بسا خردا ، كه بزرگ جلوه كند و زيبا ، زشت و زشت ، زيبا نمايد و حق و باطل به هم بياميزند . زيرا والى انسان است و نمى‏تواند به كارهاى مردم كه از نظر او پنهان مانده ، آگاه گردد .

بدان ، كه والى را خويشاوندان و نزديكان است و در ايشان خوى برترى‏جويى و گردنكشى است و در معاملت با مردم رعايت انصاف نكنند . ريشه ايشان را با قطع موجبات آن صفات قطع كن . به هيچيك از اطرافيان و خويشاوندانت زمينى را به اقطاع مده ، مبادا به سبب نزديكى به تو ، پيمانى بندند كه صاحبان زمينهاى مجاورشان را در سهمى كه از آب دارند يا كارى كه بايد به اشتراك انجام دهند ، زيان برسانند و بخواهند بار زحمت خود بر دوش آنان نهند . پس لذت و گوارايى ، نصيب ايشان شود و ننگ آن در دنيا و آخرت بهره تو گردد . اجراى حق را درباره هر كه باشد ،

چه خويشاوند و چه بيگانه ، لازم بدار و در اين كار شكيبايى به خرج ده كه خداوند پاداش شكيبايى تو را خواهد داد . هر چند ، در اجراى عدالت ، خويشاوندان و نزديكان تو را زيان رسد . پس چشم به عاقبت دار ، هر چند ، تحمل آن بر تو سنگين آيد كه عاقبتى نيك و پسنديده است .

 

اگر رعيت بر تو به ستمگرى گمان برد ، عذر خود را به آشكارا با آنان در ميانه نه و با اين كار از بدگمانيشان بكاه ، كه چون چنين كنى ، خود را به عدالت پروده‏اى و با رعيت مدارا نموده‏اى . عذرى كه مى‏آورى سبب مى‏شود كه تو به مقصود خود رسى و آنان نيز به حق راه يابند .

نامه ۵۹

به اسود بن قطبه فرمانرواى حلوان

اما بعد . هر گاه والى را نسبت به افراد رعيب ميل و هوا گونه گون باشد ، بسا از اجراى عدالت باز ماند . پس بايد كار مردم ، در حقى كه دارند ، در نزد تو يكسان باشد كه از ستم نتوان به عدالت رسيد و از هر چه همانند آن را ناروا مى‏شمارى دورى گزين و خود را به كارى كه خدا بر تو واجب ساخته ، وادار نماى ، در حالى كه ، اميد پاداش او دارى و از عقابش بيمناك هستى . و بدان ، كه دنيا سراى بلاهاست . كسى را در آن ،

ساعتى آسودگى نيست ، جز آنكه آسودگيش سبب حسرت و دريغ او در قيامت گردد .

هيچ چيز تو را از حق بى‏نياز نگرداند . و از آن حقها كه بر گردن توست يكى نگهدارى نفس توست از كژتابيهايش و كوشش توست در كار رعيت به قدر توانت . زيرا آنچه از آنها نصيب تو مى‏شود بسى بيش از چيزى است كه از تو نصيب آنان گردد . والسلام .

 

+ نوشته شده توسط هادی مشگان در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 4:7 |
Image of hadimeshgan

تاریخچه حکومت در کمیجان

فرزندان سهراب خان:

ü      حسن اقا

ü      حسین افا

  حسن اقا:

ü      اسدا... خان

اسدا...خان:

ü      رضاخان

ü      اقا بالا خان

ü      قاسم خان

ü      نیم تاج خانم

ü      خانم تاج خانم

قاسم خان:

ü      رجبعلی گرجی (از مالکین بزرگ شهرستان کمیجان )

ü      اختر خانم

ü      ام البنین

ü      رقیه خانم (والده گرامی اینجانب)

رجبعلی :

ü      یوسف

ü      محمد

ü      تعدادی دختر از ایشان به یادگار مانده است

اختر خانم:

ü      ابراهیم

ü      محمود

ü      خوشقدم

ü      فرخ خانم

رقیه خانم:

ü      هادی (نویسنده مطالب مربوطه)

ام البنین:

ü      ناصر

ü      محمد

ü      فاطمه

ü      منصوره

حسین آقا:

§         شکرا... خان

شکرا... خان:

§         محمود اقا

§         یدا...خان

محمود اقا:

  • ابراهیم
  • محمد
  • عباس

یدا... خان:

  • غلامعلی
  • عزیزا...

 

 

 

 

 

 

در پی حوادثی که درپست      گذری برتاریخ ایران    ذکر کردم و مهاجرت بزرگان سرزمین گرجستان و حاکمان انجا به نواحی مرکزی ایران سهراب خان توسط حکومت مرکزی به ناحیه کمیجان فرستاده میشود و حکومت کمیجان به وی سپرده میگردد این طایفه که بعدها در پی ورود شناسنامه و ثبت احوال به ایران عده ای از انها خود را سهرابی بهرامی و گرجی نامیدند تا سالها حکومت کمیجان را عهده دار بودند

ازدواج یکی ازپسران خاندان عاصم السلطنه (که از خاندان کوچک وحقیر کمیجان محسوب میشدند)با یکی از دختران طایفه سهراب خان که  مابعد ازاین انها را سهرابی میخوانیم باعث ایجاد اتفاقات تاسف برانگیزی میگردد که این خاندان هنوز هم بعد از سالیان دراز از آن به بدی و سیاهی یاد میکنند

سهرابی ها در کمیجان دارای چندین  پارچه ابادی و اسیاب  بوده و بنا به قولی در جنگهای اول و دوم روسیه جهت دفاع از اب و خاک میهن عزیزمان رشادتهای بسیاری به خرج داده اند  و در این راه فرزندان بسیاری ازاین خاندان به فیض عظیم شهادت نایل امده اند.

(روستاهای و نواحی تحت مالکیت این خاندان بزرگ شامل:

Ø  کمیجان

Ø  خسروبگ

Ø  نیراپوشتا

Ø  سوران محمود اباد

Ø  انار

Ø  خمارباغی

Ø  اغچه کریز

بوده است .

در پی فوت سهراب خان پسر ارشد ایشان حسن اقا و سپس اسدا.. خان حاکم مناطق فوق میگردند

در پی وفات اسدا... خان نایب ایشان معروف به میرپنج اداره املاک و حکومت مناطق فوق را تارسدن فرزند بزرگ اسدا... خان به سن قانونی عهده دار میگردد

رضاخان فرزند ارشد اسدا... خان در سن 15 سالگی شاهد مصیبتی دیگر میشود میرپنج  وفات میابد و در واپسین لحظات عمر رضاخان را به بالین طلبیده و توصیه های لازم را به ایشان مینماید و و صایای پدر بزرگوارشان به ایشان گوشزد میکند و جان به به جان افرین تسلیم مینماید

خاندان سفاک عاصم السلطنه که مسند قدرت را بدون حاکم مبیند و رضاخان را بی تجربه در امر حاکمیت به ناگاه تصمیم شومی را اخذ منماید

اری با تهدید رعایا را  از دادن خراج به حاکم منع میکنند و مدعی حاکمیت سرزمینهای فوق میگردندو نسبت به اموال خاندان سهرابی تعدی مینمایند رضاخان که هنوز تجربه لازم را در اداره حکومت ندارد در ابتدای این امر با مشکلات زیادی روبرو میگردد

عاصم السلطنه ملعون در پی حملات و اعمال بیشرمانه خویش هفت روز اطراف قلعه رضاخان را محصور نموده و با رانده مسیر رودخانه  به اطراف قلعه حکومتی از هرگونه کمک به ایشان خودداری مینماید (قلعه مزبور معروف به باش قلعه بوده و هنوز هم اثاری ازان در کمیجان یافت میگردد)در پی این حملعه ناجواندانه و ددمنشانه عوامل عاصم السلطنه در نبردی نابرابر بین باقیمانده مردان و عوامل خاندان سهرابی با نیروهای متجاز در میگیرد که بدلایل معلوم و حتی با وجود رشادتهای انجام شده توسط باقیمانده مردان باش قلعه در این جنگ نابرابر عاصم السطنه ملعون پیروز شده و اموال خاندان سهرابی را به یغما میبرد (اثاری از اموال به غارت رفته از باش قلعه را در قلعه جعفر خان واقع در کمیجان مقابل میدان فخرالدین ابراهیم عراقی را میتوان مشاهده نمود )

وقتی مطالب فوق را مینگاشتم به یاد حمله وشیانه و ددمنشانه قوم مغول به ایران افتادم و دفاع مظلومانه مردم جای جای این سرزمین.

در پی این امر اخباری از کمیجان به حکومت مرکزی میرسد حکومت افرادی را از تهران برای بررسی امور به کمیجان میفرستد واین افراد پس از ورود به کمیجان با استقبال عوامل سفاک عاصم السلطنه روبرو میشوند و پس از گرفتن مقادیر متابهی هدایا و رشوه ای عظیم که ازخاندان سهرابی به یغما رفته بود خبری را بدین گونه به تهران ارسال میکنند حاکم جدید کمیجان عاصم السلطنه میباشد و از این پس حکومت مرکزی ایران مالیات و خراج را باید از ایشان مطالبه نماید.و از این پس حکومت کمیجان به نام خاندان سفاک عاصم السطنه ثبت میگردد.

فرزند ارشد عاصم السلطنه معروف به جعفرخان سالها بعد به نزد قاسم خان فرزند کوچک اسدا... خان میرود تا برای جنایتهای پدرش از او کسب حلالیت نماید (پس از ماجرای تقسیم اراضی در مناطق کشاورزی ایران خاندان عاصم السطنه قدرت خود را از دست داده و به خانواده ای کوچک تبدیل میشوند و حکومت کمیجان از سیطره ایشان خارج شده و دیگر دارای قدرتی نمیباشند) از عبرتهای تاریخ

هرچند قاسم خان پدر بزرگ اینجانب  که در ازادگی و بزرگواری شهره زمانه خود بوده هیچ گاه به این کار تن در نمیدهد.

خاطره ای از والده اینجانب به نقل از پدرش یبزگوارشان نقل شده است که پس از غصب حکومت کمیجان توسط عاصم السلطنه رضاخان که فرزندی نداشته به دیاری دیگر کوچ مینماید و اقا بالاخان هم در تهران سکونت میگزیند لیکن قاسم خان در کمیجان سکونت داشته و روزی عوامل حکومتی عاصم السلطنه به سراغ ایشان رفته و درخواست مالیات از ایشان مینمایند که با اعتراض ان بزرگوار روبرو شده و مجبور به عقب نشینی میگردند

لازم به ذذکر است در بها و پنجره ها و اشیائ قیمتی موجود در قلعه معروف جعفرخان از اموال به یغما رفته خاندان سهرابی میباشد.

هادی مشگان

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط هادی مشگان در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 15:28 |





Powered by WebGozar