تبليغاتX
hadivebnegar
Image of hadimeshgan

انتخاب مطلب برای روزی که تاریخ ، آخرین مبشر و منذر خدا را از دست می دهد بی نهایت

دشوار بود. اگر این شخصیت فردی همچون محمد باشد عجز به اوج می رسد. در میان همه

پیروان محمد ، هنوز کسی که یک کتاب جامع و کامل در وصف شخصیت غیر دینی و جدای از

مذهب او نوشته باشد وجود ندارد ، کسی که محمد را برای محمد بودنش کنکاش کند نه برای

پیامبر بودنش؛ بهترین راه این بود که از کسی همانند محمد سراغ بگیریم ، کسی مثل علی ...

متنی که ذیلاً از نظر شما می گذرد نوشته ای تحت عنوان "علی تنهاست" از کتاب علی نوشته

معلم شهید علی شریعتی است.هر چه تلاش کردم عنوان دیگری برای این نوشته بیابم(مثل

چیزی که از ازل تا ابد فقط یک نام برازنده آن است) نتوانستم و هیچ نامی بهتر از علی

تنهاست شایسته این متن ندیدم...

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی                    که هنوز من نبودم که تو دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد                      دگران روند و آیند تو همچنان که هستی

 

یکی از عواملی که انسان را در جامعه اش تنها می گذارد، بیگانه بودن اوست با آنچه که مردم

همه می شناسند؛ تشنه ماندن اوست در کنار جویبارهایی که مردم از آن می آشامند و لذت

می برند؛ گرسنه ماندن اوست بر سر سفره ای که همه خوب می خورند و سیر می شوند.

روح به میزانی که تکامل می یابد و به آن انسان متعالی ای که قران از آن بنام قصه آدم یاد

می کند، می رسد تنهاتر می شود. چه کسی تنها نیست؟ کسی که با همه، یعنی در سطح

همه است.کسی که رنگ زمان بخود می گیرد، رنگ همه را بخود می گیرد و با همگان تفاهم

دارد و در سطح موجودات و با وضع موجود ، به هر شکلش و هر بعدش منطبق است. این آدم

احساس تنهایی و تک بودن و مجهول بودن نمی کند، چرا که از جنس همگان است. او در جمع

است ،با جمع می خورد و می پوشد و میسازد و لذت می برد. احساس خلاء مربوط به

روحی است که آنچه در این جامعه و زمان و در این ابتذال روزمرگی وجود دارد نمی تواند

سیرش کند. احساس گریز، احساس تنهایی در جامعه و در روی زمین و احساس عشق که

عکس العمل این گریز است، او را بطرف آن کسی که می پرستدش و با او تفاهم دارد

میکشد، به آن جایی که جای شایسته اوست و متناسب با شخصیت او، احساس تنهایی و

احساس عشق در یک روح به میزانی که این روح رشد می کند، قویتر و شدیدتر و رنج آورتر

می شود.

درد انسان، درد انسان متعالی، تنهایی و عشق است.

و می بینیم علی (به همان میزانی که می شناسیم) همان علی که می نالد و دائما فریاد می

زند ، سکوتش درد آور است، سخنش درد آور است و همان علی که عمری شمشیر زده،

جنگ ها کرده، فداکاریها نموده و جامعه ای را با قدرت و جهادش پی ریخته و بوجود آورده

است، هنگامی که این نهضت پیروز شده او در میان جمع یارانش تنها است و بعد می بینیم که

نیمه شبهای خاموش، مدینه را ترک می کند و سر در حلقوم چاه می نالد. آن همه یاران، آن

همه همرزمان، آن همه نشست و برخاست با اصحاب پیغمبر برای علی تفاهمی بوجود

نیاورده است. در سطح هیچکدام از آنها نیست، می خواهد دردش را بگوید، حرفش را بزند

گوشی نیست، دلی نیست، تجانسی نیست.در یثرب، یعنی شهری و جامعه ای که به

شمشیر او و سخن او پی ریخته شده، هیچ آشنا نمی بیند و نیمه شب به نخلستان پیرامون

شهر می رود و در دل تاریک و هراسناک شب به اطرافش نگاه می کند که کسی متوجه

نشود.

رنج بزرگ یک انسان این است که عظمت او و شخصیت او در قالب فکرهای کوتاه و در برابر

نگاه های پست و پلید و احساس او در روح های بسیار آلوده و اندک و تنگ قرار گیرد. چنین

روحی در چنان حالی همیشه هراسناک است که این نگاه ها، این فهم ها و این روح ها او را

ببینند، بفهمند و بشناسند. بقول یکی از نویسندگان: روزها شیر نمی نالد! در برابر نگاه روباهان،

در برابر نگاه گرگها و در برابر نگاه جانوران، شیر نمی نالد. سکوت و وقار و عظمت خویش را بر

سر شکنجه آمیزترین دردها حفظ می کند. اما، تنها در شبها است که شیر می گرید. نیمه شب

بطرف نخلستان می رود، آنجا هیچکس نیست، مردم راحت آرمیده اند. هیچ دردی آنها را در

شب بیدار نگاه نداشته است و این مرد تنها، که روی زمین خودش را تنها می یابد، با این زمین

و این آسمان بیگانه است و فقط رسالت و وظیفه اش او را با این جامعه و شهر پیوند داده،

پیوند روزمره و همه روزه. ولی وقتی بخودش بر می گردد می بیند که تنها است؛ به نخلستان

میرود و هراسان است که کسی او را و در آن حال نبیند که شیر در شب می گرید و تنهایی و

باز برای اینکه ناله او بگوش هیچ فهم پلیدی و هیچ نگاه آلوده ای نیالاید، سر در حلقوم چاه

فرو می کند و می گرید. این گریه برای چیست؟ افسوس که گریه او یک معما برای همه

است، زیرا حتی شیعیان او نمی دانند علی چرا می گرید. از اینکه خلافتش غصب شده؟ از

اینکه فدک از دست رفته؟ از اینکه فلانی روی کار آمده است؟ از اینکه او را از مقامش ....؟ از

اینکه .........؟ از ..........؟ واقعاً که چندش آور است.

یک روح تنها در دنیایی که با آن بیگانه است، در جامعه ای که دائماً در آن زندگی می کند، اما

نتوانسته خودش را با آن بند و بست ها و با آن کششها و با آن خودخواهی ها و با آن سطح

درکی که یاران پیغمبر از اسلام داشته اند منطبق کند، تنها مانده است و می نالد. علی

همانطور که فلسفه ها می گویند می نالد، برای اینکه انسان است و بخاطر اینکه تنها است.

این حرفی که می زنم هم مذاهب به آن معتقدند و هم مردی مانند "سارتر" که اصولا به

مذهب و خدایی معتقد نیست، انسان را یک تافته ی جدا بافته می داند و می گوید: همه

موجودات یکجور ساخته شده اند؛ اول ماهیت آنها ساخته شده و بعد وجودشان، بجز انسان

که اول وجودش ساخته شده و بعد ماهیتش. می بینیم که سارتر هم که بخدا اعتقاد ندارد،

معتقد است که انسان یک عنصر کاملاً ممتاز از عالم مادی است و بیگانه با آن و انسان هر چه

از مرحله حیوانی و نیازهای غریزی که طبیعت بر او تحمیل کرده دورتر می شود، در طبیعت

تنهاتر می شود و گرسنه تر و تشنه تر و علی یک انسان مطلق است.

علی کسی بود که هیچ پیوندی با جامعه یثرب نداشت مگر شمشیرهایی که بخاطر حق زده و

رنجها و خطرهایی که بخاطر حقیقت کشیده و همین شمشیرها او را تنها گذاشته، بنابر این

علی در مدینه تنهاست. از این درناکتر، اینکه علی در میان پیروان عاشقش نیز تنهاست...

در میان امتش که همه عشق و احساس و همه فرهنگ و تاریخ اش را به علی سپرده است،

تنها است. او را همچون یک قهرمان بزرگ، یک معبود و یک الهه می پرستند، اما نمی

شناسندش و نمی دانند که کیست، دردش چیست، حرفش چیست، رنجش چیست و

سکوتش چراست؟ در زبان فارسی، هنوز نهج البلاغه ای که مردم بخوانند وجود ندارد. تنهایی

مگر چیست؟ هنوز پس از گذشت قرنها سخن علی بزبان فارسی ای که نسل ما بخواند و

بفهمد وجود ندارد و هنوز ملتی که تمام هستی اش را در راه عشق علی نثار کرده، از او کلمه

ای و سخنی درست نمی شناسد. این است که علی در میان پیروانش هم تنهاست. این است

که علی در اوج ستایش هایی که از او می شود مجهول است.

درد علی دوگونه است: یک درد، دردیست که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش

احساس می کند و درد دیگر، دردیست که او را تنها در نیمه شبهای خاموش به دل نخلستان

های اطراف مدینه کشانده و بناله در آورده است. ما تنها بر دردی می گرییم که از شمشیر این

ملجم در فرق سرش احساس می کند. اما، این درد علی نیست ... دردی که چنان روح بزرگی

را بناله آورده است، تنهایی است که ما آنرا نمی شناسیم. باید این درد را بشناسیم نه آن درد

را ، که علی درد شمشیر را احساس نمی کند وما درد علی را ...

 

یا علی مدد...

+ نوشته شده توسط هادی مشگان در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت 10:11 |
Image of hadimeshgan

ابوالفرج در «مقاتل‌الطالبيين» روايت كرده كه پس از ضربت خوردن امير مؤمنان، اطباى كوفه را به بالين آن حضرت آوردند و در ميان آنها، هيچ يك در معالجه زخم و جراحى استادتر از اثير بن عمرو نبود و او متخصص در معالجه زخم‌ها و جراحات بود و از جمله چهل نفر جوانى بود كه در زمان ابوبكر در عين التمر به دست خالد بن وليد اسير و در كوفه ساكن شده بود.

اين طبيب همين كه زخم سر آن حضرت را ديد، دستور داد شُش گوسفندى را بياورند و از ميان آن رگى را بيرون آورد و آن رگ را در زخم مزبور نهاد و پس از اندكى بيرون آورد و آن را مشاهده كرد. سپس رو بدان حضرت كرده، گفت: «اى امير مؤمنان، هر وصيتى دارى، بكن كه ضربت شمشير اين دشمن خدا به مغز سر رسيده و معالجه سودى ندارد.» در اين وقت بود كه امير المؤمنين كاغذ و قلم و دواتى طلبيد و شروع به وصيت كرد.

وصيتنامه حضرت على (ع) را در كتاب‌هاى حديث به اجمال و تفصيل و به طور گوناگون نقل كرده‏اند كه يكى را ابوالفرج نقل كرده و در كافى مرحوم كلينى هم نظير همين وصيت را كه ابوالفرج روايت كرده، نقل مى‏كند و در نهج البلاغه نيز (در زير نامه شماره 47) اجمالى از اين وصيت آمده و خلاصه‏اى از آن در كشف‌الغمه و روايات ديگر آمده كه همه آنها را مجلسى(ره) در بحارالانوار نقل كرده و ما همان روايت ابوالفرج را كه نسبتاً جامعتر از ديگران است، نقل مى‌كنيم.

بسم‏الله الرحمن الرحيم
اين وصيتنامه‏اى است كه اميرالمؤمنين، على بن ابيطالب بدان وصيت مى‏كند: گواهى مى‏دهد كه معبودى جز خدا نيست كه يگانه است و شريك ندارد و نيز گواهى دهد كه محمد(ص) بنده و رسول اوست، كه خداوند او را به راهنمايى و دين حق فرستاد تا بر همه اديان پيروزش كند، هرچند مشركان آن را ناخوش دارند. درود و بركات خدا بر او باد! «همانا نماز و پرستش و زندگى و مرگ من از آن خداوندى است كه پروردگار جهان است و شريكى براى او نيست و بدان مأمور گشته‏ام و منم از نخستين مسلمانان».1

اى حسن! من تو را و تمام فرزندان و خاندانم و هر كسى‏ كه اين وصيتنامه به او برسد، به تقوا و ترس از خداوندى كه پروردگار شماست، سفارش مى‏كنم و بايد نميريد جز اينكه مسلمان باشيد و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد، زيرا به راستى من از رسول خدا(ص) شنيدم كه مى‏فرمود: اصلاح دادن ميان مردمان از همه نماز و روزه بهتر است و آنچه دين را تباه ساخته و از بين مى‏برد، افساد ميان مردمان است، ولا قوه الا بالله العلى العظيم [نيرويى جز به وسيله خداى بزرگ نيست]. به خويشان و ارحام خويش توجه داشته باشيد و به آنان پيوند كنيد، صله رحم كنيد تا خداوند در روز قيامت حساب را بر شما آسان گرداند.

الله الله فى الايتام، فلا تغبوا افواههم، ولا تضيعوا بحضرتكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد، درباره يتيمان، پس براى دهن‌هاشان به سبب سنگدلى‏تان نوبت قرار ندهيد (كه گاهى سير و گاهى گرسنه نگاهشان داريد).

الله الله فى جيرانكم، فانهم وصيه نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره همسايگانتان كه رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش كرده و پيوسته درباره آنان توصيه مى‏فرمود، به اندازه‏اى كه ما گمان كرديم براى همسايگان از همسايه خود ارث قرار مى‏دهد و حرمت آنان به اندازه‌اى است كه سهمى در مالشان براى همسايه تعيين كرده!

الله الله فى القرآن، فلايسبقكم الى العمل به احد غيركم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره قرآن مبادا كسى به عمل‏كردن بدان بر شما سبقت جويد.

الله الله فى الصلاه فانه خير العمل وانها عمود دينكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره نماز، زيرا كه نماز ستون دين شماست.

الله الله فى بيت ربكم لاتخلوه ما بقيتم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره خانه پروردگارتان (خانه كعبه)، مبادا تا زنده هستيد، آن خانه از شما خالى‏ بماند، كه اگر رها شد، مهلت داده نمى‌شويد و به عذاب دچار مى‏‌شويد و اگر از شما خالى ماند، كيفر خداوند فرصت زندگى به شما نمى‏دهد.

الله الله فى الزكاه فانها تطفى غضب ربكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد در دادن زكات اموال خود كه زكات خشم پروردگار را فرو نشاند.

الله الله فى شهر رمضان فان صيامه جُنه من النار: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره روزه ماه رمضان، زيرا كه آن براى شما چون سپرى است از آتش دوزخ.

الله الله فى الفقراء والمساكين فشاركوهم فى معاشكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره بينوايان و مسكينان و آنها را در زندگى خود شريك سازيد و از خوراك و لباس خود به آنها نيز بدهيد.

الله الله فى الجهاد باموالكم وانفسكم والسنتكم: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره پيكار كردن در راه خدا به مالها و جان‌ها و زبان‌هاى خويش.

الله الله فى ذريه نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره امت پيغمبرتان، مبادا در ميان شما ظلم و ستمى واقع شود.

الله الله فى اصحاب نبيكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره اصحاب پيغمبرتان؛ زيرا كه رسول خدا(ص) درباره آنان سفارش فرموده.

الله الله فى النساء و فيما ملكت ايمانكم...: از خدا بترسيد، از خدا بترسيد درباره زيردستانتان، غلامان و كنيزان، زيرا كه آخرين سفارش و وصيت رسول خدا(ص) اين بود كه فرمود: «من شما را درباره دو دسته ناتوان كه زيردست شما هستند، سفارش مى‏كنم».2

آنگاه فرمود:
الصلاه الصلاه، لا تخافوا فى الله لومه لائم...: نماز! نماز! درباره خداوند از سرزنش مردمان نهراسيد؛ چه، هر كس به شما ستم كند يا انديشه بد داشته باشد، خداوند شر او را كفايت فرمايد. با مردم به نيكى سخن بگوييد، همان گونه كه خدا فرمود. امر به معروف و نهى از منكر را ترك مكنيد كه رشته كار از دست شما بيرون شود، آنگاه هر چه دعا كنيد و از خداوند دفع شر خواهيد، پذيرفته نشود و به اجابت نرسد.

بر شما باد هنگام معاشرت، به فروتنى و بخشش و نيكويى درباره يكديگر و زنهار از جدايى و تفرقه و پراكندگى و روى‏ گردانيدن از هم و در نيكوكارى، يار و مددكار يكديگر باشيد و بر گناه و ستمكارى كمك مباشيد كه شكنجه و عذاب خدا بسيار سخت است.

خداوند نگهدار شما خاندان باشد و حقوق پيغمبرش را در حق شما حفظ فرمايد، اكنون با شما وداع مى‏كنم و شما را به خدا مى‏سپارم و سلام و رحمتش را بر شما مى‏خوانم.

***  ***   ***

در كافى آمده است كه پس از پايان وصيت پيوسته مى‏گفت: «لااله‏الاالله» تا وقتى كه روح مقدس آن حضرت به ملكوت اعلى پيوست. در نهج البلاغه است كه در پايان وصيت، امام(ع) فرزندان خود را مخاطب ساخته بدانها فرمود:

اى فرزندان عبدالمطلب، نيابم (و نبينم) شما را كه در خون مسلمانان فرو رويد (و دست به كشتار مردم زنيد) به بهانه اين كه بگوييد: «اميرالمؤمنين كشته شده» (و هر كارى بخواهيد، به اين بهانه انجام دهيد) و بدانيد كه در برابر من، جز كشنده من كسى نبايد كشته شود. بنگريد چون من از ضربت او از دنيا رفتم، يك ضربت به او بزنيد و او را مثله مكنيد كه من از رسول خدا(ص) شنيدم كه مى‏فرمود: «از مثله كردن بپرهيزيد، هرچند به سگ گزنده و هار باشد!»

+ نوشته شده توسط هادی مشگان در چهارشنبه سوم مهر 1387 و ساعت 0:56 |
Image of hadimeshgan

آیا علی را میشناسید ؟شیعه علی یعنی چه ؟

سخنی از دکتر علی مزینانی:

سخن گفتن درباره علي (ع) بي‌نهايت دشوار است، زيرا به عقيده من، علي (ع) يك قهرمان يا يك شخصيت تاريخي تنها نيست. هر كس درباره علي (ع) از ابعاد و جهات مختلف بررسي كند، خود را نه تنها در برابر يك فرد، يك فرد برجسته انساني در تاريخ مي‌بيند، بلكه خود را در برابر معجزه‌اي و حتا در برابر يك مساله علمي، يك معماي علمي «‌اين خلقت» احساس مي‌كند. بنابراين درباره علي (ع) سخن گفتن برخلاف آنچه كه در وهله اول به ذهن مي‌آيد، درباره يك شخصيت بزرگ سخن گفتن نيست، بلكه درباره معجزه‌اي است كه به نام انسان و به صورت انسان در تاريخ متجلي شده است.

علي (ع) يكي از شخصيت‌هاي بزرگي است كه به نظر من بزرگترين شخصيت انساني است (پيغمبر (ص) را بايد جدا كرد كه رسالت خاصي دارد) كه از همه وقت، امروز ناشناخته مي‌بود، بدشناخته‌تر است كه كيست، محققين او را براي اولين بار مي‌شناختند.

گاه علي (ع) را كه توي اين جنگ‌ها يك قهرمان شمشيرزن است، توي شهر يك سياستمدار پرتلاش حساس است و توي زندگي يك پدر و يك همسر بسيار مهربان و بسيار دقيق است و يك انسان زندگي است و در همه ابعادش مي‌بينيم، تاريخ مي‌گويد، تنها در نيمه‌ شب‌ها، توي نخلستانهاي اطراف مدينه مي‌رفته و نگاه مي‌كرده كه كسي نبيند و نشوند و بعد سر در حلقوم چاه فرو مي‌برده و مي‌ناليده! هرگز، من نمي‌توانم قبول كنم كه رنج‌هاي مدينه و رنج‌هاي عرب و جامعه عرب و حق جامعه اسلامي و حتا يارانش، اين روحي را كه از همه اين آفرينش بزرگ‌تر است وادار به چنين ناليدني بكند، هرگز!

درد علي (ع) خيلي بزرگ‌تر است و آن درد خيلي بايد درد نيرومندي باشد، كه اين روح را اين اندازه بي‌تاب بكند! مسلما اين همان درد انساني است كه خود را در اين عالم زنداني مي‌بيند، انساني است كه خود را بيشتر از اين عالم مي‌بيند و احساس خفقان در اين عالم مي‌كند.

مسلما هر كسي كه انسان‌تر است، پيش از آنچه هست در خود نياز احساس مي‌كند، انسان است، اين است كه مي‌بينيم علي (ع) قهرمان متعالي سخن گفتن و زيبا سخن گفتن و پاك سخن گفتن است، نمونه اعلا و متعالي شهامت و گستاخي در جنگ است، نمونه عالي پاكي روح در حد اساطير و تخيل فرضي انسان در طول تاريخ است، نمونه اعلاي محبت و رقت و لطافت روح است، نمونه عالي دوست داشتن در حد نمونه‌هاي اساطيري است، نمونه عالي عدل خشك دقيقي است كه حتا براي مرد خوبي مانند عقيل ـ برادرش - قابل تحمل نيست، نمونه اعلاي تحمل است در جايي كه تحمل نكردن، خيانت است و نمونه اعلاي همه زيبايي‌هايي است و همه فضايلي است كه انسان همواره نيازمندش بوده و ندانسته.

علي (ع) نه تنها امام است، در طول تاريخ هيچ شخصيتي با اين امتياز را نداشته كه يك خانواده امام (ع) است، يعني خانواده اساطيري است، خانواده‌اي كه پدر علي (ع) است، مادر زهرا (س) است، پسر آن خانواده حسين (ع) [و حسن (ع)] است و دختر آن خانواده زينب (س) است.

چهرهايي كه مي‌خواهم، در قرن بيستم، به عنوان سمبل و تجسم يك ايدئولوژي مطرح و عنوا كنم، داراي اين خصوصيات است. البته اين كامل‌ترين خصوصياتش نيست، اما اساسي‌ترين آنهاست

علي (ع) نخستين نسل در انقلاب اسلامي، علي (ع) در خانه پسرعمو، رابطه متقابل پيغمبر (ص) و علي (ع)، علي (ع) مظهر جهاد و رهبري جنگ، علي (ع)، ‌مرد سياست و مسؤوليت اجتماعي، علي (ع) مرد كار يدي، كشاورزي و توليد، علي (ع) ‌مظهر نثر و شعر علي (ع) بهترين سخنور و سخنگو، علي (ع) ‌فيلسوف، علي (ع) مظهر بينش‌ها و ابعاد متضاد، علي (ع) ‌زهد انقلابي و عبادت، ‌تكيه بر عدالت، علي (ع) تساوي در مصرف، علي (ع) امام و مظهر حقيقت‌ها و ارزش‌ها، علي (ع) نفي مصلحت به خاطر حقيقت، نفي شخصيت، علي (ع) انسان‌دوستي.

درد علي (ع) دو گونه است: يك درد، دردي است كه از زخم شمشير ابن ‌ملجم در فرق سرش احساس مي‌كند و درد ديگر دردي است كه او را تنها در نيمه‌هاي شب خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده ... و به ناله درآورده است ... ما تنها بر دردي مي‌گرييم كه از شمشير ابن ‌ملجم در قرق سرش احساس مي‌كند. اما اين درد علي (ع) نيست، دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله درآورده است، «تنهايي» است كه ما آن را نمي‌شناسيم!

بايد اين درد را بشناسيم، ‌نه آن درد را كه علي (ع) درد شمشير را احساس نمي‌كند و ... ما درد علي (ع) را احساس نمي‌كنيم.

ما ملتي كه افتخار بزرگ انتصاب به علي (ع) و مكتب علي (ع) را داريم و اين بزرگترين افتخار تاريخي است كه مي‌تواند بدان بنازد و بالاخره بزرگترين سرمايه، اميدي است كه مي‌تواند به وسيله آن نجات پيدا كرده، ‌به آگاهي، بيداري، حركت و رهايي برسد، اما در عين حال مي‌بينيم كه با داشتن علي (ع) و با داشتن «عشق به علي» هم نرسيده‌ايم!

در صورتي كه «شيعه علي (ع) بودن» از «چون علي (ع) عمل كردن» شروع مي‌شود و اين مرحله‌اي است پس از شناخت و پس از عشق.

بنابراين ما يك ملت «دوستدار علي (ع) » ‌هستيم، اما نه «شيعه علي (ع) »‌! چراكه شيعه علي (ع) همچنان كه گفتم علي (ع) ‌وار بودن، علي (ع) ‌وار انديشيدن، علي (ع) ‌وار احساس كردن در برابر جامعه، ‌علي (ع) وار مسؤوليت احساس كردن و انجام دادن و در برابر خدا و خلق، ‌علي (ع) ‌وار زيستن، علي (ع) ‌وار پرستيدن و علي (ع) ‌وار خدمت كردن است

+ نوشته شده توسط هادی مشگان در سه شنبه دوم مهر 1387 و ساعت 3:28 |
Image of hadimeshgan

علي كردان كه در هفته‌‌هاي جاري، يكي از چهره‌‌هاي خبرساز در عرصه رسانه‌هاي داخلي و حتي خارجي بود، اين بار در نشست معارفه استاندار قزوين، با ارايه طرح كارشناسي اقتصادي، باعث شگفتي فعالان عرصه اقتصادي شد.

به گزارش خبرنگار «تابناك»، علي كردان، وزير كشور، در جلسه توديع و معارفه استاندار قزوين گفت: «شوراي امنيت بايد قفل بانك مركزي را باز كند تا امكان سرمايه‌گذاري در كشور فراهم شود.

رشد بي‌رويه نقدينگي در كشور كه بيشتر كارشناسان مسائل اقتصادي، آن را برخاسته از بي‌انضباطي‌هاي مالي دولت مي‌دانند، باعث شد برخلاف اهداف پيش‌بيني‌ شده در برنامه چهارم توسعه و سند چشم‌انداز بيست ساله اقتصاد كشور، تورمي در حدود 20 درصد ـ بنا بر آمار منتشره بانك مركزي ـ را در سه سال گذشته تجربه كند؛ امري كه فشار دوچنداني بر دهك‌هاي پايين جامعه و قشر مستضعف متحمل كرده است.

از سوي ديگر، نظريه آقاي كردان هرچند با همه معيارهاي علم اقتصاد و تمام آنچه اصولا مي‌توان به آن نام اقتصاد داد، مغايرت دارد، در نوع خود نظريه نويني در عرصه سياستگذاري‌هاي اقتصادي به شمار مي‌رود.

از لحاظ حقوقي نيز كه ايشان در اين زمينه سررشته دارند، با قوانين و مقررات كشور نيز مغايرت فراوان دارد؛ چه آن‌كه سياستگذاري در مسائل پولي در حيطه اختيارات بانك مركزي است و از آنجا كه رئيس كل بانك مركزي از سوي رئيس‌جمهور منصوب مي‌شود، چه لزومي دارد كه تغيير و تحول يك سياست پولي يا مالي در شوراي امنيت كه رئيس آن وزير كشور است مطرح شود؟ آيا ايشان معتقد است مشكلات پولي و مالي دولت به خاطر اختلاف‌نظرهاي سران دولت آنقدر حاد شده است كه به لاجرم به بحران امينتي در كشور منجر مي‌شود؟ بنابراين از سر دورانديشي به علاج واقعه پيش از وقوع پرداخته است.

اما آنچه در اين جملات قصار قابل تأمل و تفكر است، دل‌نگراني‌ عده‌‌اي از وضعيت نابسامان اقتصادي كشور است كه تفكرات وزير كشور جديد را پريشان كرده و به جاي باز كردن گره با دست، مي‌كوشند از آغاز آن را با دندان باز كند و البته از چندي پيش اقتصاددانان به پيامدهاي وخيم رشد بي‌رويه تورم توأم با افزايش فزاينده بيكاري بسيار هشدار داده‌اند. هرچند كه بيكاري در آمارهاي ارايه‌شده دولت سير نزولي به خود گرفته، اما پرسش اين است كه چند درصد شهروندان ايراني با هفته‌اي يك يا دو ساعت كار، مي‌توانند زندگي خود را بگذرانند كه ملاك اشتغال توسط وزارت كار و امور اجتماعي، يك ساعت كار در هفته لحاظ شده است؟!

رشد بيكاري در كنار افزايش تورم، وضعيت ناگواري در كشور پديد آورده و وزير كشور چند ماهه نيز آن را دريافته و با تمام توان درصدد برطرف كردن آن برآمده، اما بايد گفت، هرچند كردان پيامدهاي ناگوار وضعيت اقتصادي موجود را به خوبي دريافته است، ولي بايد اين نكته را به وي يادآور شد كه اين مسئله، بيش از هر چيز، ريشه در بي‌انضباطي‌هاي مالي و تصميم‌هاي خلق‌الساعه اقتصادي دارد و اگر وي دنبال راه علاج است، بهتر است مسئله را در هيأت دولت مطرح كند كه حكما مفيدتر خواهد بود.
منبع تابناک   کد ۱۸۸۵۵
نظرات ما:
 ۱-اقتصاد دستوری مشکلی حل نمیکند بزرگترین وعالی ترین اقتصاد دولتی را اتحاد جماهیر شوروی داشت که پاشید باید علم اقتصاد را شناخت واز ان سواری گرفت وگرنه این اقتصاد است که سواری خواهد گرفت
۲- احتمالا از فردا نفس کشیدن هم امنیتی میشود
 
+ نوشته شده توسط هادی مشگان در سه شنبه دوم مهر 1387 و ساعت 0:57 |
Image of hadimeshgan

الهی لا تعذبنی فانی مقر بالذی قد کان منی.فما لی حیله الا رجائی.لعفوک ان عفوت و حسن ظنی.وکم من زله لی فی الخطایا.وانت علی ذو فضل

خوشا آنان که امشب در نجف هستند و ناد علیا را میخوانند ای کاش....
 
 



روز نهم زمضان، " برک بن عبدا..." و " عمر و عاص " و " عبدالرحمن ابن ملجم" سه قبضه شمشير يمانی، به سه هزار درهم خريدند و سه هزار درهم ديگر پرداختند تا آهنگر اين شمشير ها را به زهر آب دهد. د رانديشه اين سه تن، نقشه های عجيبی ميگذشت.

هيچکس از از نقشه آنان آگاه نبود، جز دختری زيبا، سياه چشم، مشکين مو، بلند قامت و سبزه و نمکين، که بتازگی شکفتگی جوانی و خامی، در سينه و سر و صورت و اندامش، چشم هر هوس پرستی را به دنبال خود می کشيد و اسير می کرد. در انديشه اين دختر جوان و زيبا هم دسيسه ای زشت و گناه آلود ميگذشت ابليس پليدی و کفر و گناه، در دلش خانه کرده بود، از اين رو اسير عفريت انتقام و خونخواهی شده بود و برای منظور شوم خود، صيدی رام و فرمانبردار يافته بود، مردی جاهل و ساده و خام و دهان بين ( متاسفانه چون اين مسلمان غافل شده بود طوری که خيلی از انسانها در حال حاضر می شوند، تمام خدمت هائی که به اسلام کرده بود فراموش شده چرا که اين شخص غافل شده بسيار بسيار در جنگهای پيغمبر خود حضور داشت و از اسلام دفاع کرده بود و گمان داشت حذف علی از خلافت و دنيا به نحو اسلام است، و اين را هم خود علی ميدانست و به خاطر همين بعد از ضربت دستور داده بود او را اذيت نکنند ) به نام ابن ملجم  و دل ضعيف او ار اسير خود کرده بود و شرطی قرار داده بود تا بدن خود را کاملاً  تسليم محض وی کند و آن قتل ابر مرد زمين و هستی يعنی خليفه زمان، حضرت علی بود .

حدود 10 روز بود که در خصوص آن شروط  شررآميز، و وسوسه لمس بدن " قطامه " با آن دختر فتنه گر، تبادل نظر می کرد و شب و روز قرار و آرام نئاشت و توان کنترل مهر افسار گسيخته هوس خود را نداشت تا سرانجام ...

... سرانجام، شب 19 ماه رمضان فرا رسيد، آفتاب به غروب نشسته بود، و " ام کلثوم " دختر اميرالمومنين، دو قرص نان جوين و چوبين کاسه ای شير و کمی نمک در برابر فخر عالم ، حضرت علی نهاد تا افطار کند. ( در آن زمان اکثر آنسانها به غير ثروتمندان مانن علی افطار ميکردند اما قبلاً هم گفته ام بسيار سخت هضم خواهد شد که خليفه بر سر چنين سفره ای نشيند و از خوان خود به تمام فقيران اطعام دهد )  در آن روز علی از هر روز ديگری پر سکوت تر و متفکر تر بود، پس از افطارف از خانه بيرون آمد و سر بر آسمان کرد و به ستارگان خيره شد، با خدا مانند هميشه راز و نياز کرد و آیات قرآن مي خواند و گويند چندين بار سوره "يس" را با صدائی نيمه بلند تلاوت کرد. سپس به خانه بازگشت و سر بر سجده نهاد . دخترش که پدر را تا کنون اين همه بيتاب و اين چنين در خود فرو رفته نديده بود با پريشانی گفت:

 - پدر ... امشب بيش از حد مظطرب و پريشانی، دليلش چيست؟ من نمی توانم تو را اين طور آزرده ببينم. گوئی به دنيای ما پشت کرده ای ... و ...

 - دخترم ... تو درست مي گوئی ... فردا .... فردا ....

علی ان شب را هم مانند شبهای ديگر، تا سپيده دم به نماز و مناجات و نيايش به درگاه آفريدگار، سپری کردف هنوز سپيده ندميده بود که سر از مصلای عبادت برداشت و بپا خاست و عازم مسجد شد . و در راه مرغان مطابق غريزه صبحگاهی خود مشغول به سر و صدا بودند  و علی گفت : در پی فرياد اين مرغان، آوای نوحه آميز ی بلند خواهد شد.چراغهای مسجد خاموش شده بود گروهی که شب نوزدهم ماه رمضان را با عبادت " احيا"  داشتند، بخواب رفته بودند . در سايه روشن اين محيط ، علی به نماز ايستاد هر چه دفعات سجده بيشتر ميشد سپيده بامدادی افزونتر ميگرديد. پس از ادای نماز ، بر بالای بام مسجد رفت و به مشرق خيره شد. و با صدائی ملايم گفت:  ای سپيدی ها و نيزه های نور که طليعه صبح و پيام آور روزيد، شما هرگز نتوانستيد پيش از علی بيدار شويد. آنگاه با صدائی گرم بانگ اذان صبح را برای اخرين بار اعلان نمودو سپس خفتگان را بسيار آرام و ملايم برای اقامه نماز از خواب بيدار نمود و از آن جمله خفتگان ابن مالجم فريب خورده بود که علی او را بيدار کرد.

 

بنازم اين همه چرخ و فلک را   که  پادشاهی بيدار کند قاتل خود را

 

اندکی بعد در محراب ايستاد، و صفوف نمازگزاران در پشت سرش بسته شدند، و با صدای محکم و رسای تکبيرش ، هزاران نمازگزار با هم آخرين " الله اکبر " با علی را گفتند.

اما در طرف ديگر ، در چشمانش بارقه گناه و هوس ميدرخشيد، و در مغز و انديشه اش جز هدفی مشئوم و زشت _ که ناشی از هم آغوشی با دختری هوس پيکر و کينه جو بود چيزی نمی گذشت ....

علی از رکوع قامت برافراشت، بعد پيشانی مقدسش را برای سجود بر خاک پاک محراب مسجد نهاد و سر از سجده برداشت تا نگاهش بر پروردگار عالم افکند. سر از سجده برداشت تا نگاهی بر فاطمه نهد و سر از سجده برداشت از ميان جماعتی بی زبان و بی دل به سوی بارگاهی رود که از آن اوست ، سر از سجده برداشت تا بيوه زنان بی نان آور غريب گردند، تا يتيمان بی پدر گردند، تا داغ بر نخل کوفه گذارد، تا چاه علی تنها گردد ، تا بانک رستگاری بر فلک فکند، آری محراب در رکوع دوم توان نگه داری علی را برای نماز ديگری نداشت، محراب تاوان عشق خود را به پيشانی علی داد و خونين گشت و آری شمشير زهر آلود بالا رفت و با نهايت قدرت و شدت بر فرق علی فرود آمد . ناگهان به صدای الله اکبر امير، نمازگزاران در هم ريختند صدای علی دگر بار بلند شد و گفت:

 

فزت و رب الکعبه ( به خدای کعبه سوگند که رها و رستگار شدم )

 

در سايه روشن فضای مسجد فرياد مردم بلند شد :   چه شد؟ که بود؟ عمر و عاص ؟ خوارج؟ آه آنجاست،! ابن ملجم .... در ميان ضرباتی  که بر سر و تنش فرود می آوردند گفت : حکومت خاص خدا است، آری من بودم ... من زدم.

از شکاف سر علی " علی " سيلاب خون از دستار و رويش سرازير بود. در اين حال با صدای بلند و محکم فرمود:  چرا او را ميزنيد؟ .... او را نزد من بطاوريد ...

او را نزد علی آوردند . از زير پرده خون که بر سرو رويش جاری بود، چشم به ابن ملجم دوخت و گفت: ای برادر، چرا چنين کردی؟ مگر من برای تو بد اميری بودم؟ چرا خواستی فرزندان من يتيم شوند؟    آنگاه علی رو به حاضران کرد و گفت: او را به زندان ببريد اما آزارش مکنيد و شکنجه اش مدهيد، توهينش مکنيد، اور ا مرنجانيد!

تا 21 ماه رمضان علی بل حالتی ميانمرگ و زندگی به سر برد، و وصيت خود را به فرزندانش حسنين به جای آورد و باز هم دستور داد که ابن ملجم را نيازارند و  گفت: اگر زنده ماندم کار او با من خواهد بود اما اگر نماندم و مردم فقط با يک ضربت او را مجازات کنيد و اگر عفو کنيد و ببخشيد ، اين عمل شما به تقوا و پرهيزکاری نزديکتر است.

ساکنان کوفه همچون طفلان پدر از دست داده ناله سر ميدادند و به شدت مي گريستند اما علی به همه ميگفت:  زاری نکنيد که من را ه بهشت را در پيش دارم.(به علت همي« موضوع است که در کشور پاکستان در روز شهادت علی عليه سلام جشن خاصی دارند و به امام خود افتخار ميکنند که چنين بزرگوار بوده و به بهشت رفته است) برايش کاسه ای شير آوردند، مقداری نوشيد و به حسن داد و گفت : آنرا بگير و برای ابن ملجم ببر! مواظب باشيد که او در دوران اسيری خود گرسنه و تشنه نماند( اينجا تفاوتهای سخت بوجود مي آيد، اينجا مانند علی بودن دشوار می گردد، اينجا اعمال طوری است که وصف چنين لحظه هائی دور از فکر است و خال چنين لحظه هائی در دست افراد معمولی نخواهد بود، گفتنش آسان و به يادش بودن سخت)

نيمه جان بود و هنوز در هدايت ديگران مي کوشيد:

 

پيش از انکه مرا از دست بدهيد، هر پرسشی داريد بکنيد

 

در سه روز اخر عمر خود همواره وصيت می کرد، پند و اندرز ميداد ، مسير راه را برای فرزندان روشن می کرد، وظايف آنها را گوشزد ميکرد، به اتحاد و هم دليشان توصيه مينمود و به مردم توصيه و پند ميداد تا اينکه ابر مرد جهان اين بنيانگذار عدل و قضاوت و شاهکار شکوه خلقت بشر در شب 21 ماه رمضان رفته رفته چشمان خود را فرو بست و لبانش را نيمه باز کرد و برای هزارمين بار شهادتين را تکرار کرد و رفت

+ نوشته شده توسط هادی مشگان در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت 3:44 |
 Image of hadimeshgan

جلال الدین سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد، فرزند سید احمد حسینی طالقانی در محله سید نصرالدین از محله های قدیمی شهر تهران به دنیا آمد، او در سال 1302 پس از هفت دختر متولد شد و نهمین فرزند پدر و دومین پسر خانواده بود.

تصویر
پدرش در کسوت روحانیت بود و از این رو جلال دوران کودکی را در محیطی مذهبی گذراند. تمام سعی پدر این بود که از جلال، برای مسجد و منبرش جانشینی بپرورد.
جلال پس از اتمام دوره دبستان، تحصیل در دبیرستان را آغاز کرد، اما پدر که تحصیل فرزند را در مدارس دولتی نمی پسندید و پیش بینی می کرد که آن درسها، فرزندش را از راه دین و حقیقت منحرف می کند، با او مخالفت کرد:
« دبستان را که تمام کردم، دیگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کار کن» تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من رفتم بازار. اما دارالفنون هم کلاسهای شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. »
پس از ختم تحصیل دبیرستانی، پدر او را به نجف نزد برادر بزرگش سید محمد تقی فرستاد تا در آنجا به تحصیل در علوم دینی بپردازد، البته او خود به قصد تحصیل در بیروت به این سفر رفت، اما در نجف ماندگار شد. این سفر چند ماه بیشتر دوام نیاورد و جلال به ایران بازگشت.
در «کارنامه سه ساله» ماجرای رفتن به عراق را این گونه شرح می دهد:
«تابستان 1322 بود، در بحبوحه جنگ، با حضور سربازان بیگانه و رفت و آمد وحشت انگیز U.K.C.C و قرقی که در تمام جاده ها کرده بودند تا مهمات جنگی از خرمشهر به استالینگراد برسد. به قصد تحصیل به بیروت می رفتم که آخرین حد نوک دماغ ذهن جوانی ام بود و از راه خرمشهر به بصره و نجف می رفتم که سپس به بغداد والخ .... اما در نجف ماندگار شدم. میهمان سفره برادرم. تا سه ماه بعد به چیزی در حدود گریزی، از راه خانقین و کرمانشاه برگردم. کله خورده و کلافه و از برادر و پدر.»
پس از بازگشت از سفر، آثار شک و تردید و بی اعتقادی به مذهب در او مشاهده می شود که بازتابهای منفی خانواده را به دنبال داشت.
«شخص من که نویسنده این کلمات است، در خانواده روحانی خود همان وقت لامذهب اعلام شد ه دیگر مهر نماز زیرپیشانی نمی گذاشت. در نظر خود من که چنین می کردم، بر مهر گلی نماز خواندن نوعی بت پرستی بود که اسلام هر نوعش را نهی کرده، ولی در نظر پدرم آغاز لا مذهبی بود. و تصدیق می کنید که وقتی لا مذهبی به این آسانی به چنگ آمد، به خاطر آزمایش هم شده، آدمیزاد به خود حق می دهد که تا به آخر براندش.»
آل احمد در سال 1323 به حزب توده ایران پیوست و عملاً از تفکرات مذهبی دست شست. دوران پر حرارت بلوغ که شک و تردید لازمه آن دوره از زندگی بود، اوج گیری حرکت های چپ گرایانه حزب توده ایران و توجه جوانان پرشور آن زمان به شعارهای تند وانقلابی آن حزب و درگیری جنگ جهانی دوم عواملی بودند که باعث تغییر مسیر فکری آن احد شدند.
همه این عوامل دست به دست هم داد تا جوانکی با انگشتری عقیق با دست و سر تراشیده، تبدیل شد به جوانی مرتب و منظم با یک کراوات و یکدست لباس نیمدار آمریکایی شود.
در سال 1324 با چاپ داستان «زیارت» در مجله سخن به دنیای نویسندگی قدم گذاشت و در همان سال، این داستان در کنار چند
داستان کوتاه دیگر در مجموعه "دید و بازدید" به چاپ رسید. آل احمد در نوروز سال 1324 برای افتتاح حزب توده و اتحادیه کارگران وابسته به حزب به آبادان سفر کرد:
«در آبادان اطراق کردم. پانزده روزی. سال 1324 بود، ایام نوروز و من به مأموریتی برای افتتاح حزب توده و اتحادیه کارگران وابسته اش به آن ولایت می رفتم و اولین میتینگ در اهواز از بالای بالکونی کنار خیابان".
آل احمد که از دانشسرای عالی در رشته ادبیات فارسی فارغ التحصیل شده بود، او تحصیل را در دوره دکترای ادبیات فارسی نیز ادامه داد، اما در اواخر تحصیل از ادامه آن دوری جست و به قول خودش «از آن بیماری (دکتر شدن) شفا یافت».
به علت فعالیت مداومش در حزب توده، مسؤولیتهای چندی را پذیرفت. خود در این باره می گوید:
«در حزب توده در عرض چهار سال از صورت یک عضو ساده به عضویت کمیته حزبی تهران رسیدم و نمایندگی کنگره.... و از اوایل 25 مأمور شدم زیر نظر طبری «ماهنامه مردم» را راه بیندازم که تا هنگام انشعاب 18 شماره اش را درآوردم حتی شش ماهی مدیر چاپخانه حزب بودم.»
در سال 1326 به استخدام آموزش و پرورش درآمد. در همان سال، به رهبری خلیل ملکی و 10 تن دیگر از حزب توده جدا شد. آنها از رهبری حزب و مشی آن انتقاد می کردند و نمی توانستند بپذیرند که یک حزب ایرانی، آلت دست کشور بیگانه باشد. در این سال با همراهی گروهی از همفکرانش طرح استعفای دسته جمعی خود را نوشتند.
آل احمد با نثر عصیانگرش اینگونه می گوید:

«روزگاری بود و حزب توده ای بود و حرف و سخنی داشت و انقلابی می نمود و ضد استعمار حرف می زد و مدافع کارگران و دهقانان بود و چه دعویهای دیگر و چه شوری که انگیخته بود و ما جوان بودیم و عضو آن حزب بودیم و نمی دانستیم سر نخ دست کیست و جوانی مان را می فرسودیم و تجربه می آموختیم. برای خود من «اما» روزی شروع شد که مأمور انتظامات یکی از تظاهرات حزبی بودیم (سال 23 یا 24؟) از در حزب خیابان فردوسی تا چهارراه مخبرالدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها که به خلق نفروختم، اما اول شاه آباد چشمم افتاد به کامیون های روسی پر از سرباز که ناظر و حامی تظاهرات ما کنار خیابان صف کشیده بودند که یک مرتبه جا خوردم و چنان خجالت کشیدم که تپیدم توی کوچه سید هاشم و ....."

در سال 1326 کتاب «از رنجی که می بریم» چاپ شد که مجموعه 10 قصه کوتاه بود و در سال بعد «سه تار» به چاپ رسید. پس از این سالها آل احمد به ترجمه روی آورد. در این دوره، به ترجمه آثار «ژید» و«کامو»، «سارتر» و «داستایوسکی» پرداخت و در همین دوره با دکتر سیمین دانشور ازدواج کرد.

«زن زیادی» نیز به این سال تعلق دارد.

در طی سالهای 1333 و 1334 «اورازان»، «تات نشینهای بلوک زهرا»، «هفت مقاله» و ترجمه مائده های زمینی را منتشر کرد و در سال 1337 «مدیر مدرسه» «سرگذشت کندوها» را به چاپ سپرد. دو سال بعد «جزیره خارک- در یتیم خلیج» را چاپ کرد. سپس از سال 40 تا 43 «نون و القلم»، «سه مقاله دیگر»، «کارنامه سه ساله»، «غرب زدگی» «سفر روس»، «سنگی بر گوری» را نوشت و در سال 45 «خسی در میقات» را چاپ کرد و هم «کرگدن» نمایشنامه ای از اوژان یونسکورا. «در خدمت و خیانت روشنفکران» و «نفرین زمین» و ترجمه «عبور از خط» از آخرین آثار اوست.

آل احمد در صحنه مطبوعات نیز حضور فعالانه مستمری داشت و در این مجلات و روزنامه ها فعالیت می کرد.

نکته ای که در زندگی آل احمد جالب توجه است، زندگی مستمر ادبی او است. اگر حیات ادبی این نویسنده با دیگر نویسندگان همعصرش مقایسه شود این موضوع به خوبی مشخص می شود.

جلال در سالهای فرجامین زندگی، با روحی خسته و دلزده از تفکرات مادی به تعمق در خویشتن خویش پرداخت تا آنجا که در نهایت، پلی روحانی و معنوی بین او و خدایش ارتباط برقرار کرد.

او در کتاب "خسی در میقات" که سفرنامه ی حج اوست به این تحول روحی اشاره می کند و می گوید: دیدم که کسی نیستم که به میعاد آمده باشد که خسی به میقات آمده است. . .

این نویسنده پر توان که همواره به حقیقت می اندیشید و از مصلحت اندیشی می گریخت، در اواخر عمر پر بارش، به کلبه ای در میان جنگلهای اسالم کوچ کرد.

جلال آل احمد، نویسنده توانا و هنرمند دلیر به ناگاه در غروب روز هفدهم شهریور ماه سال 1348 در چهل و شش سالگی زندگی را بدرود گفت.



ویژگی های آثار


به طور کلی نثر آل احمد نثری است شتابزده، کوتاه، تاثیر گذار و در نهایت کوتاهی و ایجاز .

آل احمد در شکستن برخی از سنت های ادبی و قواعد دستور زبان فارسی شجاعتی کم نظیر داشت و این ویژگی در نامه های او به اوج می رسد.

اغلب نوشته هایش به گونه ای است که خواننده می تواند بپندارد نویسنده هم اکنون در برابرش نشسته و سخنان خود را بیان می کند و خواننده، اگر با نثر او آشنا نباشد و نتواند به کمک آهنگ عبارات ، آغاز و انجام آنها را دریابد، سر در گم خواهد شد.
از این رو ناآشنایان با سبک آل احمد گاهی ناگریز می شوند عباراتی را بیش از چند بار بخوانند.


آثار
آثار جلال آل احمد را به طور کلی می توان در پنج مقوله یا موضوع طبقه بندی کرد:
الف- قصه و داستان. ب- مشاهدات و سفرنامه. ج- مقالات. د- ترجمه. هـ- خاطرات و نامه ها.
الف- قصه و داستان
1- دید و بازدید 1324:
نخست شامل ده
داستان کوتاه بود، در چاپ هفتم دوازده داستان کوتاه را در بردارد. جلال جوان در این مجموعه با دیدی سطحی و نثری طنز آلود اما خام که آن هم سطحی است، زبان به انتقاد از مسایل اجتماعی و باورهای قومی می گشاید.
2- از رنجی که می بریم 1326:
مجموعه هفت
داستان کوتاه است که در این دو سال زبان و نثر داستانهای جلال به انسجام و پختگی می گراید. در این مجموعه تشبیهات تازه، زبان آل احمد را تصویری کرده است.
3- سه تار 1327:
مجموعه سیزده
داستان کوتاه است. فضای داستانهای سه تار لبریز از شکست و ناکامی قشرهای فرو دست جامعه است.
4- زن زیادی 1331:
حاوی یک مقدمه و نه داستان کوتاه است. قبل از جلال، صادق چوبک و
بزرگ علوی به تصویر شخصیت زنان در داستانهای خود پرداخته اند.
زنان مجموعه زن زیادی را قشرهای مختلف و متضاد مرفه، سنت زده و تباه شده تشکیل می دهند.
5- سرگذشت کندوها 1337:
نخستین داستان نسبتاً بلند جلال است با شروعی به سبک قصه های سنتی ایرانی، "یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود" این داستان به بیان شکست مبارزات سیاسی سالهای 29 تا 31 حزبی پرداخته است.
6- مدیر مدرسه 1337:
این داستان نسبتاً بلند به نوعی میان خاطرات فرهنگی آل احمد است. خود او در این مورد گفته است:
"حاصل اندیشه های خصوصی و برداشت های سریع عاطفی از حوزه بسیار کوچک اما بسیار موثر فرهنگ و مدرسه"

مدیر مدرسه، گزارش گونه ای است از روابط افراد یک مدرسه با هم و روابط مدرسه با جامعه.
" آل احمد در مدیر مدرسه به نثر خود اعتماد کامل دارد.
قلم دیگر در دستش نمی لرزد و چنین می نماید که اندیشه هایش نیز، در چارچوبی خاص، شکل نهایی خود را یافته است.
به رغم این تکوین اندیشه، جلال شکست را باور کرده است، لذا به دنبال گوشه ای خلوت می گردد.
7- نون والقلم 1340:
یک داستان بلند تاریخی که حوادث آن مربوط به اویل حکومت صفویان است. زبان نون والقلم به اقتضای زمان آن نسبتاً کهنه است.
8- نفرین زمین 1346:
رمانی روستایی است که بازتابی از جریانهای مربوط به "اصلاحات ارضی" در آن بیان شده است.
9- پنج داستان 1350:
دو سال پس از مرگ آل احمد چاپ شده است.
10- چهل طوطی اصل (با سیمین دانشور) 1351:
مجموعه شش قصه کوتاه قدیمی از "طوطی نامه" که با تحریری نو نگاشته شده است.
آل احمد در نامه ای خطاب به حبیب یغمایی، مدیر مجله ادبی یغما می نویسد: " و من که جلال باشم وقتی خیال دکتر شدن و ادبیات را در سر داشتم به اینها دسترسی یافتم. قرار بود درباره "هزار و یک شب" و ریشه های هندی و ایرانی قصه هایش چیزی درست کنم به رسم رساله، که نشد. . ."
11- سنگی بر گوری 1360:
رمانی است کوتاه و آخرین اثر داستانی آل احمد محسوب می شود.
موضوع آن فرزند نداشتن اوست.
ب- مشاهدات و سفرنامه ها
اورازان 1333، تات نشینهای بلوک زهرا 1337، جزیره خارک، درٌ یتیم خلیج فارس 1339، خسی در میقات 1345، سفر به ولایت عزرائیل چاپ 1363، سفر روس 1369 ، سفر آمریکا و سفر اروپا که هنوز چاپ نشده اند.
ج- مقالات و کتابهای تحقیقی
گزارشها 1325، حزب توده سر دو راه 1326، هفت مقاله 1333، سه مقاله دیگر 1341، غرب زدگی به صورت کتاب 1341، کارنامه سه ساله 1341، ارزیابی شتابزده 1342، یک چاه و دو چاله 1356، در خدمت و خیانت روشنفکران 1356، گفتگوها 1346.
د- ترجمه
عزاداریهای نامشروع 1322 از عربی، محمد آخرالزمان نوشته بل کازانوا نویسنده فرانسوی 1326، قمارباز 1327 از داستایوسکی، بیگانه 1328 اثر آلبرکامو (با علی اصغر خبرزاده)، سوء تفاهم 1329 از آلبرکامو، دستهای آلوده 1331 از ژان پل سارتر، بازگشت از شوروی 1333 از آندره ژید، مائده های زمینی 1334 اثر ژید (با پرویز داریوش)، کرگدن 1345 از اوژن یونسکو، عبور از خط 1346 از یونگر (با دکتر محمود هومن)، تشنگی و گشنگی 1351 نمایشنامه ای از اوژن یونسکو؛ در حدود پنجاه صفحه این کتاب را جلال آل احمد ترجمه کرده بود که مرگ زودرس باعث شد نتواند آن را به پایان ببرد؛ پس از آل احمد دکتر منوچهر هزارخانی بقیه کتاب را ترجمه کرد.
هـ- خاطرات و نامه ها
نامه های جلال آل احمد (جلد اول 1364) به کوشش علی دهباشی، چاپ شده است که حاوی نامه های او به دوستان دور و نزدیک است.

+ نوشته شده توسط هادی مشگان در دوشنبه یکم مهر 1387 و ساعت 0:45 |





Powered by WebGozar