X
تبلیغات
hadiwebnegar - دو قدم با تاریخ
آنچه که امروز از آن به‌عنوان صهیونیسم جهانی یاد می‌شود حاصل بذری است که یک نفر یهودی بیش از یکصد سال پیش کاشت و همان است که تصویرش در همه ساختمان‌های اداری و دولتی اسرائیل و در همه خانه‌های مردمان سرزمین‌های اشغالی مشاهده می‌شود.

بنیامین زیب بن ژاکوب هرتسل که به اختصار او را تئودور هرتزل می‌خوانند، مطابق دوم مه 1860 در شهر بوداپست به‌دنیا آمد. وی دومین فرزند خانواده‌‌ای یهودی بود که اصالتا اهل صربستان بودند و از اتباع آلمانی‌زبان امپراتوری اتریش مجارستان محسوب می‌شدند. مادر وی بیشتر طرفدار امانیسم آلمانی بود تا شریعت یهود و همین مساله باعث شده بود هرتزل تا جوانی علاقه‌‌ای به آیین یهود نداشته باشد و در نتیجه به عنوان یک آلمانی سکولار و مخالف سنت یهود و به گفته‌‌ آموس الون به‌عنوان یک آتئیست در سال 1878 همراه خانواده‌اش به وین مهاجرت کرد و برای تحصیل در رشته حقوق وارد دانشگاه شد و به عضویت حزب بورشن شافت که انگیزه‌های ناسیونال- لیبرالی داشت درآمد و پس از مدتی روزنامه‌نگاری در وین و سالتسبرگ به نمایشنامه‌نویسی در پاریس روی آورد.

روال بی‌تفاوتی وی نسبت به یهودیت همچنان ادامه داشت تا اینکه در سال 1894 واقعه دریفوس رخ داد. ماجرا چنین بود که در آن سال یک افسر یهودی فرانسوی به اشتباه به جرم جاسوسی برای آلمان‌ها دستگیر و در دادگاه نظامی به حبس ابد محکوم می‌شود و پس از این واقعه موجی از احساسات ضدیهودی اروپا را فرامی‌گیرد. (اینکه این مساله و فراگیر شدن احساسات ضدیهودی در اروپا به همین دلیل بوده باشد از دید محققان محل اشکال است چرا که اولا جاسوسی یک یهودی فرانسوی برای آلمان‌ها نمی‌باید همان عکس‌العمل را در جبهه آلمانی به‌وجود آورده باشد و ثانیا جاسوسی یک یهودی به نفع کشوری که اتباع بسیاری را در اروپای آن روز شامل می‌شده دلیل کافی برای ایجاد احساسات نژادی و دینی در کل اروپا محسوب نمی‌شود بویژه که بررسی جامعه‌شناختی آن روز اروپا این حقیقت را آشکار می‌کند که پس از رنسانس و بعد‌ها با به‌وجود آمدن احساسات ملی‌گرایانه در کشور‌های اروپایی، هویت بر پایه مذهب در نظر گرفته نمی‌شده و این ملیت بوده که معرف شخصیت محسوب می‌شده است، چنان‌که به‌عنوان مثال امپراتوری اتریش مجارستان شامل اتباع یهودی، اسلاو، صرب، فرانسوی، ژرمن و ایتالیایی بوده است. ثالثا تاریخ اروپا سرشار از امواج ضدیهودی به‌دلیل فاش شدن برخی جنایات یهودیان مانند برخی مناسک تلمود و... در کنار مساله رباست که شاهدمثال آن مواردی مانند اخراج یهودیان در قرن سیزدهم و شانزدهم از انگلستان و در قرن پانزدهم از اسپانیا و پرتغال و در قرن هجدهم از فرانسه و در 2 قرن 19 و 20 از روسیه و آلمان است. در نتیجه جاسوسی یک یهودی نمی‌توانسته عامل ایجاد احساسات ضدیهودی باشد و این مساله در واقعی‌ترین حالت تنها بر نفرت مردم اروپا از یهودیان افزوده است.) به هر حال طبق تواریخ رایج، با به‌وجود آمدن این مساله به‌رغم آنکه هرتزل به گفته ژاک کورنبرگ، دریفوس را گناهکار می‌دانست وی را به این صرافت انداخت که یهودیان باید از اروپا خارج شوند و سرزمین دیگری را برای سکونت برگزیند. سال بعد او کتاب دولت یهود را منتشر کرد و در آن به تدوین دلایل و ترغیب یهودیان اروپا نسبت به سرزمین دیگری نظیر آرژانتین پرداخت و این در حالی بود که مساله یهودیان و قضیه دریفوس همچنان در مطبوعات اروپا پیگیری می‌شد و همین باعث انتشار کتاب در شمارگان بسیار شد. اگرچه بعدها هرتزل در گفت‌وگو با ولفستون از شخصیت‌های برجسته صهیونیست، گفته بود: «چنانچه من از کتاب «خودمختار» پینسکر (کتاب مشابهی که رهبر جنبش عشاق صهیون چند سال قبل نوشته بود) اطلاعی داشتم، هیچ‌وقت اظهار عقیده‌ای نمی‌کردم...». با انتشار گسترده کتاب، هرتزل به شخصیتی قابل توجه در اروپا تبدیل شد؛ بویژه که بحران حاصل از واقعه دریفوس حاکمان اروپایی را برای یافتن راه‌حلی همیشگی برای موارد مشابه تحریک کرده بود و هرتسل نیز مناطقی را برای اسکان یهودیان پیشنهاد می‌کرد که منافع استعماری حداقل یک دولت اروپایی را تضمین کند و از این طریق از حمایت آن برخوردار شود.

رقابت و بعضا نزاع میان امپراتوری‌های اروپای مرکزی و انگلستان ویلیام هسلر، وزیر مختار انگلیس در فرانسه را بر آن داشت تا به‌عنوان نخستین مسؤول دولتی با هرتزل دیدار کند. هرتزل درباره دیدار خود با وی چنین می‌گوید: «به او گفتم باید با یکی از افراد عالیرتبه‌ مثل یک شاهزاده یا وزیر دیدار کنم تا برای من وجهه‌‌ای بین یهویان به‌وجود بیاید تا از من پیروی کنند و قیصر آلمان بهترین گزینه در این زمینه است...». هسلر می‌پذیرد و ملاقاتی را با فردریک اول دوک اعظم بادِن ترتیب می‌دهد که عموی قیصر آلمان بود و بعدها موجبات ملاقات قیصر ویلهلم دوم را با هرتزل مهیا کرد که خود نقطه عطفی در هویت‌بخشی به جنبش صهیونیسم محسوب شد. هرتزل که ارتباط گسترده‌‌ای را با نخبگان اقتصادی، سیاسی و اجتماعی یهودی آغاز کرده بود، یافتن سرزمین را محدود به الطاف حاکمان اروپا نکرد و همزمان به استانبول رفت تا سلطان عثمانی را برای واگذاری سرزمین فلسطین به یهودیان ترغیب کند. اگرچه او موفق به دیدار عبدالحمید دوم نشد اما توانست وزیر اعظم را به‌عنوان یک خبرنگار فرانسوی ملاقات کند و پیشنهادات خود را برای برون‌رفت امپراتوری عثمانی از بن‌بست‌های اقتصادی و نظامی در ازای فلسطین ارائه کند. 

اولین پیشنهاد هرتزل به سلطان که از سوی وزیر اعظم ابلاغ شده بود خرید فلسطین در ازای 20 میلیون لیره عثمانی بود که سلطان عثمانی در جواب وی چنین گفته بود: «اگر هرتزل به همان اندازه که تو دوست من هستی، دوست تو باشد، به او نصحیت کن که در این راه، گام پیش ننهد. من نمی‏توانم یک وجب از سرزمینم را بفروشم، چون این کشور تنها متعلق به من نیست، بلکه به ملت من تعلق دارد. افراد ملتم این امپراتوری را با نثار خون خود به دست آوردند و آن را با خون خود آبیاری کردند و پیش از آنکه کسی به آن دست‏‌اندازی کند، آن را با خون خود رنگین خواهیم کرد. بهتر است یهودیان میلیون‏ها ثروت خود را نزد خودشان نگه دارند. اگر امپراتوری سقوط کرد، شاید یهودیان بدون پرداخت هیچگونه وجهی، فلسطین را به دست آورند، لیکن این سرزمین تقسیم نخواهد شد؛ مگر بر پیکر مرده ما و هرگز اجازه نخواهیم داد کالبد ما را بشکافند».

هرتزل پس از بازگشت از استانبول پیشنهاد برگزاری کنگره‌‌ای را به همین منظور مطرح کرد؛ کنگره‌‌ای که یک سال بعد در شهر بال سوییس برگزار و تحت عنوان اولین کنگره جهانی صهیونیسم به کنگره بال معروف شد. نکته جالب توجه در این زمینه این است که وی به‌دلیل آموزه‌ها و گرایشات دوران کودکی و جوانی خود هیچگاه تعریفی دینی از صهیونیسم ارائه نداد و تفسیر وی در این زمینه نگرشی سکولار داشت که همین امر باعث شد برخی گروه‌های ارتدکس یهودی از حمایت از وی در آن دوران خودداری کنند. کنگره اول با حضور بیش از 200 نفر از نخبگان کشور‌های مختلف اروپایی برگزار شد و ایجاد مقدمات تاسیس یک کشور یهودی در آن در دستور‌کار قرار گرفت. هرتزل در این‌باره می‌گوید: «اگر بخواهم ‌کنگره بال‌ را در یک کلمه جمع کنم، باید بگویم که در بال، من کشور یهود را بنیان گذاشتم. این را علنی نخواهم گفت، چون اگر امروز چنین بگویم، جهان به من خواهد خندید اما در عرض 5 سال و مسلما 50 سال آینده، همگان کشور یهود را خواهند دید».

پس از آن کنگره هر سال برگزار می‌شد و هرتزل نیز به رایزنی با پادشاهان اروپا و حتی سلطان عثمانی ادامه داد. وی در سال 1901 دوباره به عثمانی رفت و این بار با خود سلطان ملاقات کرد و طی آن پیشنهادات بیشتری را برای واگذاری فلسطین به یهودیان مطرح کرد که در میان آنها پرداخت مبلغ 5 میلیون لیره طلای انگلیس، تامین ناوگان دریایی عثمانی در مقابل دولت‌های اروپایی، تاسیس دانشگاه عثمانی در بیت‏المقدس، بازپرداخت همه بدهی‏های دولت عثمانی به امپراتوری‌های اروپایی، کمک‏های مالی جهت اجرای طرح‏های عمرانی و پرداخت مالیات سالانه برای کمک به دولت جهت سر و سامان بخشیدن به اوضاع اقتصادی بیشترین اهمیت را داشتند. مواردی که پذیرش آنها عثمانی را که به مرد مریض در اروپا معروف شده بود نجات می‌داد اما عبدالحمید دوم آنها را نپذیرفت و همین مساله باعث توطئه انگلستان برای خلع وی شد. ناگفته نماند که بازی پادشاهان اروپا با یهودیان بر سر ممالک عثمانی به اواخر قرن هجدهم باز‌می‌گردد و این ناپلئون بود که کمک مالی ثروتمندان یهودی را با وعده بخشیدن فلسطین برای تجهیز حمله خود به مصر برانگیخت و پس از آن نیز در میانه قرن نوزدهم انگلیس برای متقاعد کردن دولت عثمانی برای اسکان یهودیان در فلسطین گام‌هایی را برداشته بود که بررسی آن مجال دیگری می‌طلبد اما نکته مربوط به اقدامات هرتزل و نقش کنگره‌ بال پس از او در خلع سلطان عثمانی تکمیل پرونده‌‌ای بود که از میانه ‌ قرن نوزدهم آغاز شده بود. داستان از این قرار بود که یهودیان که در ناآرامی‌های دهه 60 قرن نوزدهم مصر و حدود فلسطین مشارکت داشتند مورد غضب سلطان واقع شدند و تحت فشار قرار گرفتند، در نتیجه یهودیان بومی دست به دامان انگلستان شدند و انگلستان نیز با کمک برخی حاکمان محلی در مصر و شامات به اسکان یهودیان بیشتر در منطقه و فعالیت دیپلماتیک با باب عالی روی آورد که این مساله با خرید سهام کانال سوئز در 1875 و اشغال مصر توسط انگلستان شدت بیشتری یافت. سر ادوارد کوزلیت در این باره می‌گوید: اشغال مصر مصالح امپراتوری بریتانیا در مشرق‌زمین و مصالح یهودیان در فلسطین را به هم پیوند زده است.‌ زانگویل رهبر صهیونیست‌ها نیز بر این حقیقت تاکید می‌کند: «هم‌اکنون بیش از هر زمان دیگری برای اسرائیل فرصت پیش آمده است، پس از اینکه کانال سوئز، جهان را به دروازه‌های فلسطین وصل کرد ما منتظر یهود و فلسطین نخواهیم ماند». پس از آن و از سال 1882 انگلستان به افزایش تعداد یهودیان در منطقه مبادرت می‌ورزد و ساکنان یهودی مهاجر تعدادشان به یکصد هزار نفر می‌رسد.

در نتیجه این اقدامات سلطان عثمانی فرمانی را مبنی بر محدودیت مهاجرت یهودیان و فروش زمین به اروپاییان در شرق شامات صادر می‌کند. (نام فلسطین زاییده انگلیس است و پیش از قرن نوزدهم از این واژه استفاده نمی‌شده است. فلسطین در تواریخ تلمود نام قومی بت‌پرست در منطقه بوده که یهودیان برای رسیدن به ارض موعود با آنها به جنگ پرداخته بودند و استفاده از این نام برای منطقه تا قرن 19 رایج نبوده است.) سهل‌انگاری رشاد‌پاشا در این زمینه منجر به اعتراضات محلی می‌شود و حساسیت سلطان را بر‌می‌انگیزد و همین امر مقوی سازش‌ناپذیری عبدالحمید دوم در‌باره فلسطین می‌شود. عدم‌سازش سلطان و رایزنی‌های امثال هرتزل با یهودیان و لژ‌های فراماسونری نظیر لژ سالانیک منجر به تامین مادی و معنوی انقلاب 1908 شد که طی آن سلطان عثمانی عزل شده و زمینه برای ایجاد دولت یهودی در فلسطین مهیا شد، مساله‌‌ای که حسن خلاق درباره آن می‌گوید: ممکن است پس از تحقیق اسناد و مدارک موجود به‌طور خلاصه بگوییم انقلاب اتحاد و ترقی قبل از اینکه انقلابی ترکی یا عثمانی باشد، انقلابی یهودی بین‌المللی است زیرا کمیته جمعیت در سالانیک زیر نظر فراماسونری بین‌المللی و با تایید یهود و یهودیان دونمه شکل گرفت و عناصر یهودی مثل قارصوه، سالم، ساسون، فارجی، مازلیاح، جاوید و بالجی نقش اساسی در تنظیم این کمیته و پیروزی انقلاب ایفا کردند. همانگونه که بسیاری از یهودیان در ضرورت پیشروی به سوی پایتخت و اشغال آن سعی بلیغی ابراز کردند. رهبری ارتش مهاجم به سمت پایتخت را کلنل رمزی‌بیگ، یکی از یهودیان دونمه بر عهده داشت. همچنین صهیونیست‌ها در فلسطین برای برآورده شدن آرزوهایی که در دوران حکومت سلطان عبدالحمید از تحقق آن عاجز بودند، کوشش فراوانی در انقلاب به‌خرج دادند. بر این حقیقت همه دیپلمات‌های بریتانیایی نظیر لوثر، بلش و مارلینگ تاکید می‌کنند. سند نامه سلطان عبدالحمید که به محمود ابوالشامات ارسال شده است نیز تاکید می‌کند سلطان به آن دلیل از سلطنت خلع شد که پیشنهاد 150 میلیون لیره طلا در مقابل ایجاد وطن قومی برای یهودی‌ها را رد کرد. از این رو آژانس صهیونیستی در عهد سلطان محمد رشاد اصرار داشت به قانونی که به یهودیان اجازه مهاجرت و مالکیت و لغو گذرنامه قرمز را می‌داد، دست یابد، همانگونه که نفوذ مشترک یهودیان و صهیونیست‌ها در دستگاه حکومتی جدید آشکار شد بویژه اینکه جاوید‌بیگ، وزیر دارایی یکی از یهودیانی بود که نقش برجسته‌ای در تصمیم‌گیری خلع سلطان داشت به گونه‌ای که این اقدام به جنبش اعتراضی علیه حکومت جدید و بویژه سیاست وزیر دارایی منجر شد. این جنبش اعتراضی را 2 تن از اعضای مجلس شورا به نام‌های صادق‌بیگ و مفید‌بیگ و نمایندگان سه‌گانه فلسطین، روحی خالدی، سعید‌الحسینی و حافظ‌السعید رهبری می‌کردند. علاوه بر اینکه اسناد بریتانیایی بر نقش یهود در انقلاب 1908 و 1909 و نفوذ روزافزون آنان در دوران جمعیت تاکید می‌کند، همچنین جراید آن زمان از جمله روزنامه‌های المشرق، المنار، العصر الجدید و نهضه‌العرب بر این حقایق تاکید می‌کنند. شاید بررسی مقاله «الاسرائیلیه فی جمعیه الاتحاد و الترقی» نوشته یکی از مسلمانان عثمانی مقیم پاریس، بهترین گواه مسائل پشت پرده و شرایط انقلاب و خلع عبدالحمید ثانی باشد. علاوه بر حسن خلاق، یتون واتسون نیز نظریه‌پردازان انقلاب اتحاد و ترقی را همان یهودیان، دونمه و کشورهای بیگانه‌ می‌خواند و لوتر سفیر بریتانیا در آستانه بر این حقیقت اینگونه تاکید می‌کند که «جمعیت اتحاد و ترقی از نقطه‌نظر تشکیلات سازمانی و درونی خود همپیمان مشترک یهودیان و ترک‌ها بودند». همچنین مارلینگ می‌گوید «الهام جنبش در سالانیک به‌طور مشخص سیمایی یهودی است». ارنست رامزور، محمد رشید رضا و جواد رفعت أتلخان فرمانده ترک هم اظهاراتی در این زمینه دارند که انقلاب ترکیه سال 1908 به‌طور کلی محصول توطئه یهودیان فراماسون بوده است.

به هر حال عدم پذیرش سلطان عثمانی باعث شد هرتزل را که تا آن روز تاسیس کشور یهود را محدود به آرژانتین می‌دانست به فکر سرزمین‌های دیگری در آفریقا و آمریکای‌جنوبی بیندازد. هرتزل همچنان به تلاش‌های دیپلماتیک خود در این باره ادامه داد و سال بعد ویلهلم دوم را در اورشلیم ملاقات کرد و در سال 1903 با ژوزف چمبرلین، وزیر امور مستعمرات بریتانیا ملاقات کرد و وی مذاکره با دولت مصر را برای اسکان یهودیان در صحرای سینا برای هرتزل برعهده گرفت. هرتزل همچنین به دربار پاپ پیوس دهم رفت تا حمایت وی را جلب کند که پاپ توسط کاردینال رافائل دووال تقاضای وی را با این دلیل که تا زمانی‌که یهودیان الوهیت مسیح (ع) را رد کنند از حمایت آنها خودداری می‌کند، رد کرد.در سال 1903 دولت انگلستان پیشنهاد کنیای امروزی یا اوگاندا را به هرتزل داد که هرتزل نیز آن را پیش از کنگره ششم دریافت کرد اما رفتار یهودیان در خلال سال‌های 4-1903 در روسیه موجی از اعتراضات را علیه یهودیان روسیه برانگیخته و این موجب حملات پراکنده مطبوعات به جنبش صهیون شده بود. هرتزل بلافاصله به سن‌پترزبورگ مسافرت کرد و با سرگئی ویت، وزیر منابع و ویاچسلاو پلوف، وزیر داخله دیدار و راه‌حل برون‌رفت روسیه از مساله یهودیان را کمک به ایجاد دولت مستقل یهود عنوان کرد و قول مساعدت آنها را در این زمینه گرفت؛ مساله‌‌ای که نمود آن در اخراج یهودیان از سرزمین‌های روسیه و بعضا ایجاد تسهیلات برای مهاجرت اختیاری نمایان می‌شود. سال بعد و در سال 1904 هرتزل بر اثر بیماری قلبی در نیدراسترایش اتریش درمی‌گذرد و در وین دفن می‌شود. کنگره ‌ ششم بال نیز پس از هرتزل اسکان یهودیان در هر جایی از دنیا به‌جز فلسطین را برای همیشه رد کرد. از نکات جالب در بررسی رویه هرتزل برای رسیدن به این مقصود این است که همیشه از ایجاد گفتمانی دینی اجتناب و بر قومیت تاکید کرد و شاید بتوان گفت همه راه‌حل‌های موجود را از مذاکره با سلطان عثمانی گرفته تا تطمیع اشراف انگلستان و تهییج یهودیان آمریکا به کار گرفت و از هیچ کوششی فروگذار نکرد و شاید همین پشتکار وی باعث شد که مطابق وعده‌اش، درست 50 سال بعد دولت اسرائیل در سرزمین‌های اشغالی تاسیس شود. بویژه که هرتزل، زاده یک خانواده متوسط یهودی بود و نه فرزند یک تاجر یا بانکدار و همه مخارج آنچه ملزوم فعالیت‌های صهیونیستی ‌بود را با رایزنی با یهودیان و غیریهودیان اروپا به‌دست می‌آورد. وی همچنین وصیت کرد برای او تشییع جنازه‌‌ای مطابق تشییع جنازه یهودیان متوسط برگزار شود و او را مجاور پدرش دفن کنند تا زمانی‌که دولت اسرائیل ایجاد شود. جسد وی در سال 1949 به اسرائیل منتقل و در کوه هرتزل در اورشلیم به خاک سپرده شد

+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در دوشنبه سی و یکم تیر 1392 و ساعت 1:34 |

شوالیه های تمپلر و هاسپیتال

در قرن یازده میلادی و پس از کشمکش های ترکان سلجوقی و خلفای فاطمی مصر بر سر سرزمین های غربی شامات مسیحیان از طرف خلیفه فاطمی متهم به همدستی با ترکان شدند. در نتیجه فشار بر آنها افزایش یافت و پاپ اوربان دوم غرب مسیحی را برای حمایت از مسیحیان و آزادسازی سرزمینهای مقدس از دست مسلمین بسیج نمود.


 

پادشاهان اروپا و فئودالها نیز که مرزهایشان در اروپا تثبیت شده بود به بهانه حمایت از زائران اورشلیم و مسیحیان شرق و در حقیقت برای تصرف ممالک اسلامی و ثروت های افسانه ای آن رهسپار فلسطین می شوند.

سه سال بعد اورشلیم را فتح می کنند و دست کم هفتاد هزار مسلمان و یهودی در شهر را قتل عام می نمایند.

نکته اینکه این انجمن نظامی مذهبی که وارث شوالیه های معبد در اورشلیم بوده و حتی نام اورشلیم را نیز در عنوان خود یدک می کشد هیچ گاه ماهیت دوگانه خود را از دست نداده و همیشه در طول تاریخ بعنوان انجمن شوالیه گری که علیه مسلمانان فعالیت می کند

و در کنار آن به مسیحیان نیز خدمات پزشکی در جنگ ها ارائه می دهد شناخته شده است که البته در کمال ناباوری با هشت کشور عربی-اسلامی نیز بعنوان کشور مستقل روابط دیپلماتیک دارد.

البته بیمارستان ها و اردوگاه های آن در عراق افغانستان و افریقای شمالی می تواند به نظر ناقض این مدعا محسوب شود حال آنکه اصولا فعالیتهای بشر دوستانه بهترین پوشش برای فعالیتهای غیرقانونی محسوب می شود

مخصوصا که تجارت کودکان و قاچاق اعضای بدن که پرسود ترین تجارت های بین المللی محسوب می شوند در قالب فعالیت های بیمارستانی به راحتی انجام پذیر اند علی الخصوص که فعالیت بیمارستانی بهترین وسیله برای ورود در کشور هایی که از ثبات برخوردارند به حساب می آید.

همچنین فراموش نکنیم که غرب نیز در تمام دوران استعمار با ادعای عمران و آباد کردن کشور های دیگر و استفاده از واژه استعمار به استثمار و غارت ثروترهای آنان پرداخته بود.

رسمیت این انجمن برادری بعنوان یک کشور مستقل حتی پیش از آنکه اسرائیل بر روی فلسطین بنا شود در حالی از سوی جهان پذیرفته شده که قطعا فعالیتهای بیمارستانی احتیاج به حق رای برای انتخاب پاپ واحد پول مستقل که پشتوانه آن مشخص نیست و گذرنامه های مجزا ندارد.

شوالیه های تمپلر ( شوالیه های معبد)

بنیان گذار جنگ های صلیبی پاپ اوربان دوم بود. وی در سال ۱۰۹۵ میلادی شورای مجلس کلرمونت، مجلسی که از تمامی اصول و مبادی صلح طلبانه ی مسیحیت عدول کرده بود را به جنگ فرا خواند.

هدف جنگ به دست آوردن سرزمین مقدس (بیت المقدس)از دست مسلمانان اعلام شد و به دنبال آن سپاه بزرگی از صلیبیان تشکیل شد. این ارتش از دها هزار تن از مردم عادی به همراه سربازان تشکیل شد.

بسیاری از مورخان بر این اعتقادند که اربن دوم برای خنثی ساختن یک انقلاب داخلی که درصدد کنار گذاشتن وی از سمت پاپ بود، به این جنگ اقدام کرد تا این انقلاب داخلی را خنثی سازد.

به هر حال استقبال بسیاری از شاهان اروپا، اشراف و شاهزادگان از درخواست اربن دوم تنها در چارچوب تحقق برخی اهداف مادی و سیاسی انجام گرفت.

دونالد کوئلر، یکی از اساتید دانشگاه ایلینویز در این زمینه می نویسد: در آن زمان شوالیه های فرانسوی بیشتر به دنبال زمین بودند و تاجران ایتالیایی درصدد گسترش تجارت خود در بنادر خاورمیانه و بسیاری از مردم عادی شرکت کننده در این جنگ ها نیز تنها برای فرار از سختی های زندگی روزمره ی خود به سپاه صلیبی ها برای شرکت در این جنگ پیوستند.

سربازان این ارتش حریص در راه خود به شرق بسیاری از مسلمانان و حتی یهودیان را به امید یافتن طلا و جواهرات به قتل رساندند.

صلیبیان که گمان می بردند مردم مشرق زمین پیش از مرگ جواهرات و طلای خود را می بلعند تا با خود به آن دنیا ببرند، برای دست یابی به این جواهرات شکم قربانیان خود را می دریدند.

سپاه مختلط صلیبیان پس از یک سفر طولانی و سخت و پس از غارت و قتل عام وسیع مسلمانان سرانجام در سال ۱۰۹۹ به بیت المقدس (اورشلیم) رسید.

بیت المقدس پس از پنج هفته محاصره سقوط کرد و صلیبیان وارد آن شدند و مرتکب جنایت هایی در این شهر شدند که تاریخ کمتر به خود دیده است.

سپاه صلیبیان تنها طی دو روز ۴۰ هزار مسلمان را با وحشی گری به قتل رساند. برای آنکه به جنایت های وحشیانه ی این جنگ نگاهی داشته باشیم مروری به خاطرات یکی از سربازان صلیبی شرکت کننده در این جنگ به نام ریموند می اندازیم.

وی در زمینه ی دستاوردهای این جنگ به خصوص تصرف بیت المقدس توسط سپاه صلیبیان به خود می بالد و این چنین یاداشت های خود را آغاز می کند:

(مناظر شگفت انگیزی بود، بعضی از مردان سر دشمنان را قطع می کردند، برخی دیگر دشمنان را که بر روی برج بودند، هدف تیر قرار می دادند و برخی دیگر را شکنجه می کردند و در آتش می انداختند.

در کومه های شهر پشته هایی از سر و دست و پا دیده می شد به طوری که برای حرکت باید با احتیاط از میان اجساد انسان ها و اسب ها عبور می کردیم. اما این پیروزی ها در مقایسه با آنچه که در معبد سلیمان انجام می گرفت، قابل مقایسه نبود.

در معبد سلیمان مردان صلیبی درحالی که خون به زانوها و افسار اسب هایشان رسیده بود، عبور کردند. اورشلیم توسط سپاه صلیبیان تصرف شد و به عنوان پایتخت آنها اعلام گردید. )

گسترش قلمروی حکومت صلیبیان و حفظ این قلمروی تازه توسط آنها نیازمند سازماندهی و رهبری بود. صلیبیان برای آن که موقعیت خود را در خاورمیانه حفظ کنند، نیازمند ادامه ی این جنگ بودند بنابراین بنای ثبات خود در این منطقه را بر رهبری جنگ و ستیزهای تازه و گسترش دامنه ی این جنگ ها قرار دادند.

برای تحقق این هدف گروه های نظامی ویژه ای از سوی سردمداران صلیبی تشکیل شد. افراد این گروه های نظامی ویژه از اروپا به فلسطین اعزام می شدند و در مکان هایی شبیه به صومعه مستقر می شدند.

این افراد برای جنگ با مسلمانان آموزش نظامی می دیدند و بالاخره عامل بسیاری از کشتارهای مشرق زمین که به عنوان یک حربه ی دینی توسط بسیاری از اروپاییان استفاده می شد، از میان این گروه نظامی سر در برآورد. این گروه، گروهی جز شوالیه های معبد نبود.

شوالیه هایی که به بیت المدس رسیده بودند براى تقویت و تحکیم پایه هاى حکومت مسیحی اورشلیم و دفاع از سرزمین فلسطین در مقابل‏مسلمانان، سه فرقه با ماهیت راهبى - نظامی تشکیل دادند که در آنها فقط کشیشان و شوالیه ها حق عضویت داشتند.

شوالیه های معبد یا تمپلر. شوالیه های هاسپیتالی یا اسپیتاریته و شوالیه های آلمانی توتنی که به اندازه دو گروه اول شهرت ندارند و بعضی آنهارا زیرمجموعه شوالیه های هاسپیتالر می دانند.

اعضاى این فرقه‏ها موظّف بودند تا همانند راهبان مغرب زمین سرگرم عبادت و ریاضت و از نظر نظامى پیوسته آماده کارزار باشند.

شوالیه های معبد که نام دیگرشان (هم رزمان مسکین عیسی مسیح و معبد سلیمان)است در سال ۱۱۱۸ میلادی یعنی بیست سال پس از اشغال اورشلیم، توسط صلیبیان تاسیس شد. موسسان این طبقه دو شوالیه ی فرانسوی به نام هیودی پیتر و گادفری دو سنت امر بودند.

این انجمن یا گروه در ابتدا با استقبال خیلی کمی برای عضویت افراد مواجه شد اما با مرور زمان بسیاری از افراد در این انجمن عضو شدند.

اعضای این انجمن ابتدا در منطقه ی یک معبد ویران شده مستقر شدند و در همین محل بود که (قبه الصخره)توسط اعضای این انجمن ساخته شد.

افراد این انجمن خود را به عنوان سربازان مسکین میان مردم مطرح ساختند اما طولی نکشید که این سربازان مسکین به ثروت هنگفتی دست یافتند.

زائران مسیحی که از اروپا قصد فلسطین را می کردند کاملا توسط شوالیه های معبد اداره می شدند و در نتیجه این شوالیه ها توسط این زائران به ثروت بسیاری دست یافتند.

نگهبانان مبعد یا شوالیه های معبد عامل اصلی حملات بعدی صلیبیان به مسلمانان هستند و بسیاری از کشت و کشتارهای جنگ های صلیبی در تاریخ به نام این گروه به ثبت رسیده است.

هسته اولیه شوالیه های تمپلر یا شوالیه های معبد که سال 1129 میلادی شورای کلیسای تروی به آن رسمیت داد و به حمایت از آن پرداخت یک گروه نه نفری از نجیب زادگان فرانسوی بودند که علایق مذهبی شدید و پیوند عمیقی با هم داشتند

و با اجازه بالدوین دوم پادشاه اورشیلم در کوه معبد در مکان معبد ویران شده سلیمان در مسجدالاقصی مستقر شدند و بهمین دلیل عنوان شوالیه های معبد را برگزیدند.

برای تامین هزینه های جنگ پادشاهان اروپایی کمکهای زیادی به آنها کردند و در نتیجه شوالیه ها از درآمد و ثروت زیادی برخوردار شدند و صاحب املاک و مستغلات فراوانی گردیدند.

اکثر این شوالیه های قدرتمند و با نفوذ تبدیل به تاجر، بانکدار و مدیران اداری هم شدند و به نوعی اولین تعاونی ها و سیستم بانکی منظم اروپا را تاسیس کردند.

آن ها را می توان بنیانگذاران نظام سرمایه داری در دوران قرون وسطی در اروپا نامید که نظام بانکداری جدید را که بر مبنای معاملات ربایی استوار است ، طراحی کردند.

تا سال ۱۱۶۸ این گروه بیش از ۲۰ قلعه از ترکیه تا شمال مصر ساختند و در همین سال رهبر آنها برای اولین بار استاد بزرگ لقب گرفت.

در بسیاری از منابع آمده است که شوالیه‌های معبد در دوران اقامت در اورشلیم ، با گروه مخفی یهودی که از آموزه های قباله ( کابالا) پیروی می کردند ارتباط برقرار کرده و تحت تأثیر این نهاد سرّی قرار گرفتند که در نتیجة آن مسیحیت را رها نموده و به اجرای آداب جادوگری پرداختند.

الیمنس لیوای نویسندة فرانسوی کتاب تاریخ جادوگری، شواهد تفضیلی در این کتاب ارائه می‌دهد و اثبات می‌کند، شوالیه‌های معبد اولین گام را در پذیرش تعالیم کابالا برداشتند

به عبارت دیگر آنها این تعالیم را به صورت مخفیانه آموختند واصول جادوگری مصر باستان به کمک کابالا به شوالیه‌های معبد منتقل شد و بالتبع شوالیه‌های معبد با پذیرش مفاهیم کابالا با بنیاد مسیحی حاکم بر اروپا سر ناسازگاری یافتند.

بسیاری از محققان، حفاظت از زائران مسیحی فلسطین از سوی شوالیه ها را پوششی برای اقدامات سری خود عنوان می کنند زیرا هدف حقیقی‌شان کاملاً متفاوت بود و علاوه بر آن نیز هیچ نشانه‌ای مبنی بر حمایت لژ معبد از زائران بدست نیامد. مورخ فرانسوی به نام دلافورج نیز ادعا می‌کند:

( وظیفة اصلی نه شوالیه انجام تحقیقات جهت به دست آوردن نسخ خطی به شمار می‌رفت که حاوی ماهیت رسوم پنهانی یهودیت و مصر باستان بودند.

نتیجه اینکه این گروه آثاری در اورشلیم کشف کردند که دیدشان را نسبت به جهان تغییر داد.

فعالیتها و اقدامات مرموز شوالیه های معبد ، به تدریج سوء ظن و بدبینی حاکمان متعصب اروپایی و دستگاه پاپ را برانگیخت و زمینه سازی اضمحلال آنها را فراهم ساخت.)

صلاح الدین ایوبی یکی از فرماندهان ارتش اسلام در جنگ های صلیبی سرانجام توانست این دایره ی ظلم و ستم را بشکند و در سال ۱۱۸۷ در جنگ هیتن سپاه صلیبیان را در هم شکند و بیت المقدس را از دست آنها برهاند.

صلاح الدین ایوبی به رغم آن که بسیاری از مسیحیان را در طول جنگ های مختلف مورد عفو قرار داد اما به دلیل جنایت های متعددی که شوالیه های معبد در حق مسلمانان مرتکب شده بودند، آنها را محکوم به مرگ کرد.

شوالیه های مبعد به رغم آنکه بیت المقدس را از دست داده و متحمل تلفات سنگین شده بودند و نیز با خطر کاهش روز افزون مسیحیان در فلسطین مواجه بودند،

به گونه های مختلف ادامه ی حیات دادند و به مرور زمان در اروپا به قدرت دست یافتندو پس از اروپا در بسیاری از دیگر کشورها نفوذ کردند و حتی بخشی از حکومت ها را نیز در دست گرفتند.

با پایان یافتن جنگ های صلیبی این شوالیه ها در کشورهای اروپا و مخصوصا در فرانسه مستقر شدند.

فلیپ چهارم ( فلیپ لوبل) که قصد توسعه قلمرو خود و جنگ با انگلستان را داشت ، از شوالیه ها درخواست کمک مالی نمود اما آنهادرخواست وی را رد کردند.

شاه از پاپ درخواست کرد تا شوالیه ها را تکفیر کند اما پاپ بنیفوس هشتم با اقدامات فلیپ مخالفت کرد و در اعتراض به رفتار وی ، شاه را تکفیر نمود. در مقابل شورای سلطنتی فرانسه سفیرانی را به ایتالیا اعزام کرد تا پاپ را معزول کنند.

پاپ بعد از مدتی فوت کرد و جانشین وی حکم تکفیر فلیپ را ملغی کرد و از گناهش درگذشت. وی نیز پس از مدتی درگذشت و کلمنت پنجم در سال 1305 به عنوان جانشین انتخاب گردید.

او بر خلاف پاپ های قبلی از ضدیت با فیلپ دست برداشت و از اتحاد شوالیه های معبد و شوالیه های هاسپیتالر جلوگیری نمود و موافقت کرد که شاه به بازدادشت و بازجویی شوالیه ها مبادرت کند.

فیلیپ چهارم نیز آنها را به اتهاماتی نظیر ضدیت با عیسی مسیح ، پرستش شیطان ، بت پرستی، خوردن خاکستر مردگان،پنهان کاری، ارتداد و... تحت تعقیب قرار داد. با اثبات اتهامات وارده این گروه به حکم شورای وین ملغی گردید.

جمعی از شوالیه های معبد بازداشت شدند و در سال 1307 میلادی ساختار شوالیه های معبد تبدیل یه یک نظام سری و زیر زمینی شد.

پس از آن و به دستور پاپ کلمنت پنجم و پادشاه فرانسه استاد بزرگ ژاک دومالی در سال 1314 در آتش سوزانده شد اموال این شوالیه نیز توقیف و به شوالیه‌های سنت‌جان ( شوالیه های هاسپیتال) که تحت حمایت پاپ بودند ، واگذار گردید.

بسیاری از شوالیه ها در منطقه پراونیس فرانسه مخفی شدند و سنت شفاهی کابالا در آنجا به کتاب تبدیل شد و ثبت گردید. پادشاهان بعدی فرانسه نیز تلاش کردند تا بساط شوالیه های مقدس را برچیند و در سال 1337 بسیاری از تمپلرها دستگیر و با اتهامات مختلف به محاکمه کشانده شدند.

شمار قابل توجهی نیز گریختند و به پادشاه اسکاتلند( تنها پادشاهی که مرجعیت پاپ را قبول نداشت) پناه بردند.

پادشاه اسکاتلند رابرت بروس از رقیب تازه واتیکان استقبال کرد و آنها را به درجات عالی دربار خود راه داد . شوالیه ها کم کم تفکرات خود را در دربار نفوذ دادند و در پناه حمایت شاه تشکیلات خود را احیا نمودند و اندکی بعد به لژ وال بیلدرز مهم ترین لژ اسکاتلند ، نفوذ کردند و در اندک زمانی بر آن تسلط یافتند.

آن ها در اسکاتلند عقاید و مراسم دینی مصر باستان را با آیین کاهنان اقوام سلتی ادغام نموده، به عنوان فراماسون ها ظاهر شدند. و به این ترتیب فراماسونری در اسکاتلند متولد شد و لژ کهن اسکاتلند همچنان شاخه اصلی فراماسونری به شمار می‌رود.

القابی که به افراد عالی رتبه ی این لژ داده می شد، قرن ها پیش به شوالیه های معبد داده می شد. این عناوین تا به امروز به کار می رود. به طور کلی شوالیه های معبد ناپدید نشده و هنوز فلسفه، عقاید و تشریفاتشان در لباس مبدل فرامانسونری پابرجاست.

شواهد بی شمار تاریخی این موضوع را تایید می کند و امروز شمار وسیعی از تاریخ دانان و و تاریخ نویسان غربی چه فراماسونری و چه غیر فراماسونری این امر را پذیرفته اند.

واقعیت آن است که بسیاری از مورخان غربی و اسلامی معتقدند این گروه که به عنوان حربه ی دینی در روشن کردن آتش جنگ های صلیبی نقش داشتند تا به امروز فرهنگ و مذهب خاص شان را که بر گرفته از تمدن ها و تعلیمات دینی مختلف است در بروز بسیاری از اختلافات میان جهان مسیحیت و اسلام تاثیر گذارند.

برغم آنکه مکتب شوالیه های معبد به عنوان یک مکتب پایان یافته محسوب می شود اما هنوز هم تعلیمات این گروه تا به امروز در نزد بسیاری از اصول گرایان مسیحی محفوظ باقی مانده است

و بسیاری از این سیاستمداران اصول گرا و محافظه کار غربی به بحران های کنونی غرب و خاورمیانه یا مشرق زمین با دید یک جنگ صلیبی نگاه می کنند و این بحران ها را در چارچوب این دیدگاه تعریف می کنند.

شوالیه های هاسپیتال( شوالیه های مالت)

در سال ۶۰۰ میلادی پاپ گریگوری اول فرمان ساخت بیمارستانی را در اورشلیم برای مراقبت از زائران مسیحی صادر کرد. دویست سال بعد شارلمان پادشاه آلمان آن را توسعه داد.

دویست و ۲۳ سال بعد خلیفه علی الظهیر فاطمی اجازه بازسازی آن را به بازرگانان ایتالیایی داد

و بیمارستان در محل صومعه سنت جان باپتیست از نو ساخته شد و راهبان بندیکتی در آن به خدمت پرداختند.

پس از جنگ اول صلیبی ریموند دوپی بیمارستان را در کنار صومعه سپولر مقدس بازسازی نمود و چندی بعد شوالیه ها به اعضای انجمن برای محافظت از بیماران و اموال بیمارستان آموزش های نظامی دادند که به مرور به نیروی نظامی قابل توجهی تبدیل گشت.

تا سال ۱۱۱۹ شوالیه های معبد و هاسپیتالرها بزرگترین نیروی نظامی صلیبی در منطقه به حساب می آمدند.

در سال ۱۲۴۸ پاپ ایناسنت چهارم لباده ای قرمز با صلیب سفیدی بر روی آن به آنها اعطا نمود تا بعنوان لباس نظامی بر تن کنند و موجب تمایز آنها در میدان جنگ شود.

در اواسط قرن دوازدهم انجمن هاسپیتالی به دو گروه مجزای جنگاوران و خادمان بیماران تقسیم شد.

این در حالی بود که شوالیه ها ماهیت مذهبی خود را همچنان حفظ کرده بودند و با عنایت مقام پاپ با استقلال از حاکمان مسیحی حکومتی را همتراز با پادشاهی مسیحی اورشلیم در سرزمین های مقدس تشکیل دادند

تا جاییکه صاحب هفت دژ مستحکم و صدوچهل ولایت مستقل در انطاکیه فلسطین و حتی سوریه برای خود بودند.

آنها در سال ۱۱۸۵ تحت حمایت فردریک بارباروسا امپراطور مقدس روم قرار گرفتند و این وضعیت تا فتح دوباره سرزمین های مقدس توسط مسلمین ادامه داشت.

با سقوط پادشاهی مسیحی اورشلیم شوالیه ها از اورشلیم اخراج شدند و به سوی طرابلس و عکا عقب نشستند.

با سقوط عکا شوالیه ها به پادشاهی قبرس پناه بردند و استاد بزرگ گویلام دو ویلارت سعی نمود تا سرزمینی را برای شوالیه ها پیدا کند.

پس از دو سال آوارگی جانشین وی فوکس دو ویلارت اجازه سکونت و حاکمیت بر جزیره رودس را بدست آورد

و آنها در ۱۳۰۹ کنترل رودس و بعضی جزایر مجاور و بنادر بودروم و کاستلوریز را در آناتولی بدست گرفتند.

در سال ۱۳۱۲ و پس از انحلال انجمن شوالیه های معبد اموال آنها از سوی پاپ به شوالیه های هاسپیتالر داده شد.

زمینهایی که در هشت پادشاهی آراگورن آورن کستیل فرانسه انگلستان آلمان ایتالیا و پراونس پراکنده شده بود.

شوالیه های هاسپیتالی پس از استقرار در رودس در مدیترانه به دزدی دریایی و جنگ با مسلمانان روی آوردند و خلیفه مصر و سلطان محمد دوم پس از فتح قسطنطنیه مقابله با آنها را در اولویت قرار دادند.

در سال ۱۵۲۲ سلطان سلیمان قانونی آنها را در رودس محاصره کرد و پس از شش ماه محاصره و شکست شوالیه ها به آنها اجازه داد تا به سمت سیسیل عقب نشینی کنند.

پس از هفت سال آوارگی در اروپا چارلز پنجم پادشاه اسپانیا جزیره مالت گازو و بندر طرابلس در شمال آفریقا را در ازای پرداخت خراج سالانه به نایب السلطنه خود در سیسیل به شوالیه ها واگذار کرد.

پس از آن شوالیه ها به جنگ علیه مسلمانان ادامه دادند. در 1565 سلطان سلیمان برای پایان دادن به دست اندازی های هاسپیتالی ها که پس از سکونت در مالت عنوان شوالیه های مالت را برگزیده بودند جزایر آنها را محاصره نمود. اما با مرگ ناگهانی فرمانده ناوگان عثمانی تورگوت پاشا معادله نبرد تغییر کرد.

فرماندهان بعدی با بی دقتی ارتباط خود را با سواحل آفریقا قطع نمودند و از تجدیدقوای نائب السلطنه سیسیل که مالت را دروازه ای برای فتح سیسیل و ناپل می دانست غافل شدند.

با رسیدن نیروی تازه نفس سیسیلی و کشتی های اسپانیایی ناوگان عثمانی در هم شکست و به سمت شرق عقب نشینی نمود.

در 1607 به استاد بزرگ از طرف امپراطور مقدس روم لقب شاهزاده امپراطوری و در سال 1630 از جانب پاپ عنوان کاردینال و شاهزاده کلیسااعطا شد و پس از آن شوالیه ها به دزدی دریایی از کشتی های اعراب و عثمانی در مدیترانهادامه دادند.

با نهضت اصلاح طلبی در اروپا شوالیه ها حمایت پادشاهان پروتستان و دارایی های خود را در کشورهای پروس(آلمان) وانگلستان از دست دادند.

در فرانسه نیز پس از لغو نظام فئودالی در 1789 و بی اعتبار شدن عنوانهای سبطنتی که شامل عنوان شوالیه نیز می شد اموال رسمی شوالیه های مالت بدست انقلابیون افتاد.

در 1798 و در جریان فتح مصر ناپلئون جزایز مالت را نیز فتح کرد و این پایان شوالیه ها در مالت بود.

وی پس از فتح مالت اموال و دارایی های شوالیه ها را که شامل ثروت حاصل از دزدی دریایی عتیقجات جنگ های صلیبی و میراث شوالیه های معبد بود را ضبط نمود و بسوی فرانسه فرستاد اما ناوگان فرانسه توسط کشتی های انگلیسی در آبهای مصر غرق شد و این غنائم نیز در خلیج ابوغیر به قعر دریا رفت.

ادعا می شود که این کشتی ها هیچگاه پس از آن یافت نشدند که البته غیرقابل باور است که همچون ثروت هنگفتی بعلاوه میراث کابالای شوالیه های معبد در دریا رها شده باشد.

پس از آن اعضای انجمن مالت در اروپا پراکنده شدند. تزار پائول اول تعداد بسیاری از آنها را در سن پترزبورگ پذیرفت و آنها نیز او را همزمان با ون همپش بعنوان استاد بزرگ برگزیدند.

در سال 1834 شوالیه ها دیگر بار به ساختن یک مرکز فرماندهی در رم پرداختند. در خلال سالهای 1805 تا 1879 انجمن توسط معاونین اداره می شد تا اینکه در سال 1879 پاپ لئو سیزدهم استاد اعظم دیگری برای آنها برگزید. و پس از آن اعضای انجمن به ساخت بیمارستان و فعالیتهای درمانی پرداختند.

انجمن پادشاهی نظامی هاسپیتالر سنت جان اورشلیم رودس و مالت یک انجمن مذهبی کاتولیک و قدیمی ترین انجمن بازمانده شوالیه گری است که یک کشور مستقل محسوب می شود.

با ۱۰۴ کشور جهان رابطه دیپلماتیک و جمعیتی متشکل از ۱۳ هزار عضو ۸۰ هزار داوطلب و ۲۰ هزار پرسنل پزشکی دارد. همچنین واحد پول مستقل و گذرنامه مجزا داشته و پلاک مخصوص برای وسایل نقلیه خود صادر می کند.

استاد اعظم این انجمن در حد یک حاکم کشور و پادشاه محسوب می شود و در سلسله مراتب کلیسا نیز یک کاردینال است و در انتخاب پاپ رای میدهد.

نماینده آن در سازمان ملل و نیز تمام سازمان های وابسته به آن از حق رای برخوردار است و در نتیجه در تمام تصمیم گیری های بین المللی شریک است و تمامی اینها در حالی است

که این انجمن برادری هیچ سرزمین یا اقتصادی ندارد و تمام خاک آن را اردوگاه های امدادی موقت یا ساختمان های نمایندگی و بیمارستان ها تشکیل می دهند.

سوالی که مطرح می شود این است که این انجمن که در حال حاضر و حتی با احتساب اعضای داوطلب کمتر از 115هزار نفر جمعیت دارد چگونه به عنوان یک کشور از سوی جامعه جهانی پذیرفته شده

در حالیکه مردم فلسطین از حق داشتن حاکمیت و کشور قانونی محرومند و حتی کرانه باختری رود اردن در جامعه ملل بعنوان حکومت خودمختار تحت حاکمیت اسرائیل حق اعمال نفوذ در محدوده خودش را دارد.

جالب اینکه این انجمن از قرن ۱۹ به بعد هیچ گاه تقاضای داشتن زمین مستقل نداشته و همیشه در قالب یک گروه خیرخواه بشر دوست فقط و فقط به فعالیت های امدادی پرداخته است!

آنچه در این میان بیش از هرچیز انسان را به فکر فرو می برد نداشتن اقتصاد مستقل و منبع درآمد رسمی است. به عبارت دیگر منبع مالی فعالیت های کشور شوالیه های مالت (با کشور مالت فرق دارد) همچنان نامشخص و سری باقیمانده است

حال آنکه خدمات رایگان پزشکی در این سطح وسیع احتیاج به سالیانه مبالغی بالغ بر میلیاردها دلار دارد که البته از منبع کمک های بین المللی نیز تامین نمی شود.

علاوه بر آن مقامات این کشور نیز همیشه از ارائه توضیح در اینباره خودداری کرده اند و اساسا پشت پرده این فعالیتها همچون اقدامات سایر انجمن های فراماسونری همچنان مخفی مانده است.

منابع:

پایگاه اینترنتی تاریخ اسلام

+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در دوشنبه سی و یکم تیر 1392 و ساعت 1:24 |

آن چیزی که امروز به «کابالا» معروف است و در میان یهودیان گسترش پیدا کرده ریشه‌ای دارد در عقاید سری و مادیگری مربوط به مصر باستان که بر جادوگری استوار است. آنان با چشم‌پوشی از احکام تورات، شعائر و آداب سحر‌آمیز دیگر بت‌پرستان را پذیرا شدند و در نتیجه عقایدی مثل کابالا به تعالیم پنهانی در یهودیت تبدیل شد.

 

 

شیطان‌پرستی با چاشنی خودپرستی

«نوستر آداموس» که تبلیغات زیادی دربارة او انجام می‌شود و در حدود پانصد سال پیش زندگی می‌کرده است کتابی دارد که تمام تاریخ و پایان آن را به صورتی مبهم، در آن پیشگویی کرده است. کابالیست‌های یهودی و فراماسون‌ها تکیه بسیاری بر گفته‌های او می‌کنند. در نمادها و سمبل‌های‌شان به موارد مشترک زیادی برمی‌خوریم.

برای نمونه ستارة شش‌گوشه از مهم‌ترین نمادهای صهیونیسم می‌باشد که پرچم اسرائیل غاصب منقش به آن است .از نمادهای جالب فراماسونری «ابلیسک» است که بزرگ‌ترین آن در ایالات‌متحده ساخته شده است.

آنان مراسمات عجیب و غریبی که عموماً معکوس و کپی‌برداری شده از مراسمات دینی هستند، برگزار می‌کنند، در چند قرن پیش مراسم خونریزی برگزار می‌کردند تا شیطان خشنود شود. مثلاً کودکان و دختر بچه‌ها را قربانی کرده و با خون آنان حرکاتی را انجام می‌دادند. اتفاقاً رسومی در بین بعضی از فرقه‌های یهودی گزارش شده که خیلی شبیه به این مراسم است. شیطان‌پرستان در کنسرت‌های‌شان سعی می‌کنند، صداهایی شبیه حیوانات عظیم‌الجثه و ترسناک ایجاد کنند تا مخاطب‌شان ترسیده و تحت تأثیر قرار بگیرند.

تاریخ زندگی انسان‌ها در همة جوامع بشری، آکنده از افراد، گروه‌ها و جریان‌هایی است که به‌نام هدایت آدمیان، آن‌ها را به تباهی کشیده و انحرافات گسترده اعتقادی، رفتاری و اخلاقی را به‌وجود آورده‌اند. یکی از این فرقه‌های انحرافی، شیطان‌پرستی است. سرمنشأ آن خود شیطان است که در مقابل امر خداوند متعال سر فرود نیاورد و از درگاه الهی رانده شد. آدم نیز به‌واسطة او قدم در گم‌راهه نهاد و سقوط کرد.

شیطان به عزت پروردگار سوگند خورده بود که اولاد آدم را گمراه کند و بهترین راه برای این هدف تحریف حقیقت و آغشته‌کردن آن به باطل بود. البته به اذن و مهلت پروردگار متعال بود که او چنین فرصتی پیدا کرد تا بندگان ناشایست از شایستگان مشخص شده و غربال شوند. مثلاً قومی را که به بزرگی از خودشان علاقة زیادی داشتند به‌واسطة تندیسی که از آن بزرگ برای یادآوری او ساخته بودند، در طول چند نسل به بت‌پرستی کشاند.

اگر کمی در احوالات اقوامی که به غیر یکتاپرستی روی آوردند، تأمل کنیم به این نکته پی خواهیم برد که آنان عموماً از زیاد بزرگ دانستن هر چیزی به غیر از خدای متعال به این ورطه افتادند و کار آنان از علاقه و محبت یا ترس و خوف از هر موجود واقعی و یا غیرواقعی به درست‌کردن نماد یا بت‌هایی از آنان و پرستیدن غیر خدا، کشیده شد. آدمیان هر وقت از پیامبر(ص) و یا اولیای خدا دور ‌افتادند، مثل گلة بی‌شبان، به دام گرگ‌ که همان شیطان بود، می‌افتادند و این عرصه‌ای بود که ذات هر کس برای او نمایان می‌شد.

مثلاً روزی برای اولین پدر و مادر ارزش قائل می‌شدند، ولی آن‌ها را مخلوق خدای یکتا می‌دانستند، بعداً و بر اثر گذشت زمان، و جابه‌جایی چند نسل و فراموشی و غفلت برای آن‌ها مقام خالقیت درست کرده و آن‌ها را در فعل خداوند شریک می‌پنداشتند. به این صورت بود که به دو اله تبدیل شده و قابل پرستیدن می‌گردیدند. در این میان بعضی از آن‌ها اشکالاتی به افعال الهی وارد کرده و ربِّ جلَّ علا را از مقام الوهیت و یکتایی پایین آورده و هم ردیف و یا کمی بالاتر از الهه‌های خود فرض می‌کردند، وقتی این‌چنین می‌توان مشرک شد، پس دیگر برای رسیدن به کفر واقعی راهی نمانده است.

خدا را که پایین آوردی، آرام‌آرام می‌توان منکر او هم بشوی و یا بدتر از آن موجود یا مخلوقی دیگر را به‌جای او بنشانی و در نتیجه می‌توانی خودت و آرزوهای برخواسته از توهّم را بگذاری جای خدا یا چرا راه را دور کنیم، خود شیطان را می‌نشانیم بر تخت خدایی.  مطمئن باشید این کار، گردی هم بر دامن کبریایی پروردگار نمی‌نشاند. فقط این وسط ما آدمیان هستیم که به قعر تاریکی سقوط خواهیم کرد. همة ما انسان‌ها از هر دین و مسلکی چه بت‌پرست و لائیک، چه یهودی و زرتشی، چه مسیحی و مسلمان ممکن است در این راه گام برداریم.

شیطان خود از عباد و زهاد بود و سال‌ها بندگی کرده بود ولی پایش لغزید، باید از لغزش‌ها پناه برد به خدا و در اصلاح آنان کوشید. فقط در این صورت است که می‌توان رستگار شد و در راه حق پا نهاد. آن‌چه در تاریخ دربارة شیطان‌پرستی و چگونگی شکل‌گرفتن آن، آمده است، نشان می‌دهد که این فرقه دارای انواع متعددی است که اشتراکات و اختلافاتی با هم دارند و حتی خاستگاه و مولد آن‌ها از هم جداست. می‌توان گفت ساحران و جادوگران از دیرباز به‌کار تقدیس شیطان مشغول بودند.

به احتمال زیاد اسرار سحر و جادو که شیاطین جن و انس با سوء‌استفاده از علوم الهی و تحریف و تبدیل آن به‌دست آورده بودند، روح خود را به شیطان می‌فروختند و به این صورت توّهم استقلال از خداوند قادر را در آنان رشد می‌داد و احساس خدایی می‌کردند و به طبع بسیاری از بندگان خدا به تصور معجزه و کرامت به صف پیروان گمراه آنان در می‌آمدند تا اینکه پیامبری همچون موسی(ع) بیاید و با ید بیضاء و عصای موسوی سحر آنان را باطل و معجزه واقعی را به مردم نشان بدهد.

قوم بنی‌اسرائیل وقتی که در مصر سکنی گزیدند، عقاید باطل مصریان در آنان تأثیر فراوان گذاشت. مصریان آن عصر به تصریح قرآن سحر و جادو می‌دانستند و با همین سلاح به مقابله با پیامبر خدا موسی(ع) رفتند، ولی شکست خوردند. اما قوم بنی‌اسرائیل حتی بعد از عبور از دریا و هجرت از مصر، دلبستگی خود را از آن عقاید و اذکار شیطانی به فراموشی نسپرد. در قرآن نیز آمده است که بنی‌اسرائیل در زمان حضرت سلیمان که آموزش سحر و جادو ممنوع بود، به هر صورت که امکان داشت جادوگری را ادامه دادند و بعد از آن حضرت، این کار وسعت بیشتری یافت.

آن چیزی که امروز به «کابالا» معروف است و در میان یهودیان گسترش پیدا کرده ریشه‌ای دارد در عقاید سری و مادیگری مربوط به مصر باستان که بر جادوگری استوار است. آنان با چشم‌پوشی از احکام تورات، شعائر و آداب سحر‌آمیز دیگر بت‌پرستان را پذیرا شدند و در نتیجه عقایدی مثل کابالا به تعالیم پنهانی در یهودیت تبدیل شد. جاهایی مثل هندوستان و یونان و... طالع‌بینان و غیب‌گویان خود را داشتند، ولی به احتمال زیاد یهودیان سنت مقدسی را که به ارث برده بودند با عقاید جادوگری که از دیگر اقوام وام گرفتند، مجروح ساختند.‌ آنان از گنوسیه و از عقاید یونان باستان نیز تأثیر پذیرفتند و به‌طور قطع از کتاب تورات استفاده‌های فراوان کرده‌اند.

کتاب تورات که در حال حاضر در میان یهود رایج است، بدون شک تحریف شده با این حال بخش‌هایی از همین تورات تحریف شده فعلی نیز به‌خواست خداوند از دستبرد مصون مانده است و مثلاً در آن می‌توان پیشگویی‌های راستین خداوند را دربارة اسلام، مشاهده کرد. به‌عنوان مثال در تورات آمده که خداوند از کوه سینا آمد (که مربوط به حضرت موسی(ع) است) او از کوه سعیر طلوع کرد (مربوط به حضرت عیسی(ع) است) و از کوه فاران بدرخشید. بنابر اسناد و مدارک خود یهودیان، فاران، غار حرا در مکه معظمه است. اینان تورات اصلی و یا بخش‌هایی از آن را در اختیار داشته‌اند و از آن در پیشگویی‌های خود استفاده کرده تا خود را صاحب علم و دانندة غیب و دانای مطلق نشان‌ دهند.

گفتنی است تورات تنها کتابی نیست که ممکن است منبع سوء‌استفاده‌های آنان باشد بلکه کتاب‌های مخفی و سری دیگری هم وجود دارند که از دسترس عامة مردم دور نگه داشته شده‌اند. طبق شنیده‌ها یکی از این کتاب‌ها «نبوئت هیلد: وحی کودک» است. این کتاب به‌دست یکی از علمای بزرگ یهود که به دین اسلام گرویده بود، در اختیار مسلمانان قرار گرفت و شامل مجموعه سخنان کودکی یهودی است که در دامن خانوادة یک عالم پرهیزگار بنی‌اسرائیل و در حدود هفتادسال قبل از تولد پیامبر گرامی اسلام(ص) به دنیا آمده است.

می‌گویند پیشگویی‌های او به‌قدری دقیق بوده که حتی به نام پیامبر(ص)، واقعه عاشورا با تمام جزئیاتش، انقلاب جهانی حضرت مهدی(عج) اشاره صریح نموده است. این نمونه‌ای کوچک از کتب بی‌شماری از پیامبران و علوم الهی است که گروه‌های مخفی یهودی و غیریهودی از دید عامة مردم پنهان کرده و به‌جای بازگشت به‌سوی خدا، از وحی و علوم الهی سوءاستفاده کرده و به‌ خیال خود بر علیه آن‌ها برنامه‌ریزی کرده‌اند. البته این توطئه به همین راحتی اتفاق نیافتاده و به‌طور حتم مراحل زیادی طی شده تا آنان به این جایگاه رسیده‌اند.

اینان یا خود از بزرگان و علما و اصحاب پیامبران الهی بوده‌اند یا از ایشان باواسطه یا بی‌واسطه استفاده کرده‌اند، وگرنه به سادگی نمی‌توان بر اسرار و آیات الهی واقف شده و از آن‌ها در جهت مطامع شخصی و گروهی سوءاستفاده کرد.

می‌توان گفت چنین کسانی چنان در حلقة یاران و حواریون و اصحاب پیامبران نفوذ می‌کردند که با رفتن آن پیامبر(ص) از میان امت‌اش به‌سرعت و یا آرام‌آرام تمام مقدرات آن دین به دست آنان می‌افتاد، البته مکر الهی از مکر آنان قوی‌تر است و دیر نیست که حق بر همه روشن شود. خواص یهود و خاخام‌ها و کابالیست‌ها و پیشگویان و... به غیر از کتب و علوم پیامبران پیشین از قرآن و احادیث مسلمانان سوءاستفادة زیادی کرده‌اند. این گفتة شهید مطهری شوخی نیست که بیشتر کرسی‌های اسلام‌شناسی را در دنیا، یهود اشغال کرده است.

ما اسناد و مدارک زیادی داریم و حتی در خود قرآن نیز آمده است که آنان پیامبر(ص) را از اولاد خود بهتر می‌شناختند، ولی اغلب‌شان به‌جای ایمان‌آوردن به ایشان، توطئه و طرح نقشه برای منحرف‌کردن دین اسلام و مبارزه با آن را برگزیدند. این موضوع نشان می‌دهد که اطلاعات ذی‌قیمتی در دست آنان بوده و تا به امروز نیز در میان خودشان نگه داشته‌اند و به‌جای پندگرفتن از آن‌ها، به فکر چاره‌اندیشی برای مبارزه با خواست خدای متعال می‌باشند و در عین حال مردم عادی را از خواندن آن محروم می‌کنند.

در احادیث اسلامی هم آمده است که حضرت مهدی(عج) تورات اصلی را آورده و بر اساس آن با یهودیان به بحث خواهند نشست. در بعضی از تواریخ آمده است که بعد از حملة صلیبیان به بیت‌المقدس، گروهی از شوالیه‌ها که معروف به شوالیه‌های معبد بودند و خود را نگهبان معبد سلیمان می‌پنداشتند، رموز و اسراری که مشهور هستند به «کابالا» یا «قباله» و به معنی دریافت و قبول می‌باشد از کابالیست‌های یهودی آموخته و بعد از بازگشت به اروپا و با سرمایه‌هایی که از سرزمین‌های اسلامی به یغما برده بودند به گروه‌هایی صاحب نفوذ تبدیل شدند.

کابالیست‌ها احترام زیادی برای شیطان قائل هستند و حتی بعضی از آن‌ها معتقدند که خداوند به شیطان ظلم کرد! به هر صورت راه و روش شیطان که در مقابل امر خداوند سرکشی کرد، برای آنان الگوی عملی و رفتاری مناسبی به حساب می‌آید.

بعد از مدتی که نفوذ آنان در دول اروپایی بیشتر شد و بعضی از اعمال و رفتار ننگین آنان که با گروه‌هایی از یهودیان همراه بودند، آشکار شد، جو عمومی بر ضد آنان گرایش پیدا کرده و بعضی از حکام اروپا تصمیم به قلع و قمع آنان گرفتند، آنان متحدتر از گذشته شده و به مراکز و مکان‌های مخصوص و پنهانی مثل اسکاتلند، فرانسه و... پناه بردند کابالیست‌‌ها شروع به ترویج سحر و جادوگری کرده و با پیشگویی و دورویی در اظهار اعتقاد به دین مسیحیت، رفته‌رفته جایگاه و شأن اجتماعی خود را در جوامع اروپایی مثل فرانسه و انگلیس و ایتالیا و... ارتقا دادند تا آنجا که عموم مناصب مهم علمی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی را اشغال کردند.

برای مثال «نوستر آداموس» که تبلیغات زیادی دربارة او انجام می‌شود و در حدود پانصد سال پیش زندگی می‌کرده است کتابی دارد که تمام تاریخ و پایان آن را به صورتی مبهم، در آن پیشگویی کرده است. کابالیست‌های یهودی و فراماسون‌ها تکیه بسیاری بر گفته‌های او می‌کنند و تمام اتفاقات تاریخی را مثل تخریب برج‌های دوقلوی تجارت جهانی در نیویورک را به هر توجیه و دلیل غیرمنطقی که شده متصل به پیشگویی‌های او می‌کنند. حال اینکه تا به حال تعداد اندکی از حدسیّات او به‌وقوع پیوسته است، از جملة آنان انقلاب فرانسه است که آن هم در واقع برنامه‌هایی است که گروه‌هایی مثل کابالیست‌ها در فرانسه اجرا کرده و در نهایت توسط فرزندان خلف آن‌ها یعنی «ماسون‌ها» به حقیقت پیوسته است.

در نوشته‌های او انقلاب جهانی حضرت مهدی(عج) نیز پیشگویی شده است، که آن هم به‌صورت ناشیانه‌ای از روایات اسلامی کپی‌برداری شده و گه‌گاه کلمات را عیناً در اشعارش می‌شود دید. تدریجاً گروه‌هایی به نام ماسون، یعنی بنّایان، و فراماسون یعنی بنّایان آزاد، از دل کابالیست‌ها بیرون آمدند. آنان چون خیال‌شان از آیندة اروپا راحت شد به سراغ کل جهان و ساختن جهان بر اساس افکار شیطانی‌شان رفته و نام گروه‌های زیرمجموعة و مزدور خود را بنّا و سازندة این دنیای جدید یا همان ماسون نهادند. در همین اثنا بود که بعضی از نجیب‌زادگان و اشراف در انگلیس به شیطان‌پرستی روی آورده و این نام در دوران جدید و با سبکی جدید در افواه عموم منتشر شد.

شیطان‌پرستان باستانی اعتقادی تحریف‌شده از دین‌های باستانی ایران و ادیان الهی و قدیم چون گنوسیسم(قنوسیه) و پاگانیسم و اسطوره‌های بابلی و مصری و ایرانی و جادوگری دارند و هنوز هم در بعضی مناطق مثل غرب ایران و کردستان عراق و احتمالاً مناطقی از کشور آذربایجان و... بقایایی از آنان زندگی می‌کنند.شیطان در اعتقاد آنان ملک طاووس نام دارد و مقرّب‌ترین ملک درگاه خداوند است.

آنان تقویم و مراسمات و شعائر مخصوص به خود دارند. البته در طول زمان و آمدن ادیان الهی جدید و در دوران اسلام اجباراً و یا به اختیار تحت تأثیر قرار گرفتند. مثلاً موضوعاتی به‌نام حج در مراسم مذهبی‌شان وارد شد که به سبک خودشان و در مکان خاصی انجام می‌پذیرد. این شیطان‌پرستان به‌نام ایزدهی‌ها و یزیدی‌ها معروف هستند و تحت تأثیر افکار بعضی از فرقه‌های مسلمان هستند. یکی از بزرگان آنان، شیخ عدی نام دارد که خود مسلمان بوده است. و یا ابوالفتوح غزالی کلماتی در راستای اعتقادات شیطان‌پرستان دارد. البته نام شیطان‌پرستی کمی مبالغه‌انگیز است، زیرا انان به‌وجود خداوند معترف هستند، ولی به هر حال اعمال آنان این نام را تداعی می‌کند.

چندی پیش یکی از شبکه‌های خبری ماهواره‌ای تصاویری از مراسم سنگسارکردن یکی از دختران این فرقه در کردستان عراق، پخش کرد. جرم این دختر بیچاره علاقه به یک جوان مسلمان از اهل‌سنت بوده که به‌واسطة همان مسلمان هم شده بود. البته کار از سنگ انداختن گذشته و چند نفر با لگد و هر چه در دستشان بود بر تن نیمه‌عریان آن دختر بیچاره می‌کوبیدند و در آخر هم جوانی که ظاهراً پسرعموی این خانم بوده و باید به عقد او در‌می‌آمد و چون این طایفه فقط ازدواج درون‌گروهی را مجاز می‌شمارند، با یک بلوک سیمانی بر سر این دختر کوبیده و کار را تمام می‌کند.

بنابراین شیطان‌پرستان جدید و یا مدرن، تفاوت زیادی با این نوع شیطان‌پرستی دارند؛ چون به هیچ چیز اعتقاد ندارند جز خودشان و از شیطان‌پرستی رسیده‌اند به انکار شیطان؛ زیرا او از نظر مادی قابل احساس نیست و هر چه که در عرصة مادی تعریف شود قابل قبول است و شیطان و نام آن، بهانه‌ای است برای خدازدایی از عرصة زندگی بشر. جالب این‌جاست که شیطان‌پرستان جدید و کابالیست‌ها و فراماسون‌ها و صهیونیست‌ها و نازی‌ها و فمینیست‌ها و... در موارد مهم و زیربنایی به اشتراک می‌رسند و در نمادها و سمبل‌های‌شان به موارد مشترک زیادی برمی‌خوریم.

برای نمونه ستارة شش‌گوشه از مهم‌ترین نمادهای صهیونیسم می‌باشد که پرچم اسرائیل غاصب منقش به آن است از نمادهای جالب فراماسونری «ابلیسک» است که بزرگ‌ترین آن در ایالات‌متحده ساخته شده و نماد باروری و بدلی از آلت بت بعل است. همین نماد بود که در گذشته در حج و مراسم رمی جمرات سنگ زده می‌شد، اما چندی است که دولت عربستان آن را تغییر داده و دیواری به جای آن قرار داده است. این واقعه وقتی عجیب‌تر می‌شود که بفهمیم مسئول رسمی این تغییرات، یک انگلیسی فراماسون است. یکی دیگر از نمادهای آنان ستارة پنج‌پر است که آوازه‌اش دنیا را فراگرفته ولی شیطان‌پرستان عموماً از ستاره‌ای استفاده می‌کنند که دو گوشة آن رو به بالا باشد و بز شاخ‌دار که نماد شیطان است در داخل آن قرار گرفته باشد. صلیب معکوس نیز که نشان از ضد مسیح‌بودن دارد، از نمادهای دیگر شیطان‌پرستان است.

آنان تبر را که نمادی باستانی است و نشان از عدالت دارد، به صورت معکوس به‌کار می‌گیرند. از این نماد و ‌سمبل‌ها به وفور یافت می‌شود و اگر بخواهیم به همة آنان بپردازیم وقت زیادی را می‌طلبد. اگر پرسیده شود که هدف آن‌ها از پراکندن نمادهای‌شان در میان جوامع چیست، باید گفت که اگر از اثرات روانی و روحی و اجتماعی آنان بگذریم، حداقل اثر آنان خالی‌شدن جامعه از اثرات و نشانه‌های دینی و الهی و پر شدن جای خالی آن با این نشانه‌های غیردینی است. باید گفت که خیلی از مردم و مسلمانان از این نمادها و سمبل‌ها شناختی ندارند و ممکن است از آن‌ها استفاده کنند، ولی همیشه هم نمی‌شود بنا را بر ساده‌لوحی و بی‌غرض بودن گذاشت.

علاوه بر اینکه نیت افراد تغییری در نتایج و تأثیرات این پروژه شیطانی به‌وجود نمی‌آورد. در امور هنری هم شیاطین فعالیت زیادی کرده و استفادة وافر برده‌اند؛ مثلاً در عرصة موسیقی با به‌کار گرفتن ریتم‌های تند و سبکی که شبیه به موسیقی کابالیست‌هاست، قسمت اعظم موسیقی رایج در میان مردم و جوانان را به اشغال خود درآورده‌اند، یکی از موزیک‌های مشهور آنان، موسیقی‌ای است که گروه‌های متال اجرا می‌کنند و با آن شعرهایی خوانده می‌شود که در آن به مقدسات اهانت شده است. این آهنگ‌ها حس خشم، اضطراب و ترس را به شنونده به صورتی شدید القا می‌کند.

آنان می‌گویند خدا انسان را آفرید و او را بر روی زمین و به اختیار خودش رها کرد. آنتوان لوی یهودی که در قرن بیستم کلیسای شیطان را بنا نهاد، انجیل شیطان را نیز به شیطان‌پرستان هدیه داد. آنان مراسمات عجیب و غریبی که عموماً معکوس و کپی‌برداری شده از مراسمات دینی هستند، برگزار می‌کنند، در چند قرن پیش مراسم خونریزی برگزار می‌کردند تا شیطان خشنود شود. مثلاً کودکان و دختر بچه‌ها را قربانی کرده و با خون آنان حرکاتی را انجام می‌دادند.

اتفاقاً رسومی در بین بعضی از فرقه‌های یهودی گزارش شده که خیلی شبیه به این مراسم است. اما در سال‌های اخیر و به‌خاطر جو عمومی این‌گونه عادات را ترک کرده‌اند و یا اینکه حیوانی را کشته و قربانی می‌کنند و یا خود را زخمی کرده و خودزنی می‌کنند. در چند مورد بعضی از جوانان معروف این گروه‌ها دست به خودکشی زده‌اند. بعضی وقت‌ها به این دلیل که ادیان مشهور دنیا را باعث عقب‌ماندگی و بدبختی انسان می‌دانند، به آن‌ها و روحانیون و معابدشان حمله کرده‌اند و یا مثلاً چند کلیسا را آتش‌زده و منفجر کردند، یا چند کشیش روحانی را به قتل رساندند.

یکی از خواننده‌های معروف و ستارة شیطان‌پرستی «مرلین منسون» و یا (MM) است. او ظاهری ترسناک و عجیب برای خود درست کرده و هر چندوقت یک‌بار از انظار عمومی غایب شده و بعد از مدتی ظاهر می‌شود. البته از ارتباط او با بعضی از سرویس‌های جاسوسی گزارش‌هایی شنیده شده است. خوانندة معروف دیگر که آوازة او در میان جوانان پیچیده است خانم «مدونا» است، که چندسالی است به‌صورت رسمی به فرقه کابالا گرویده و هر ساله میلیون‌ها دلار به مراکز این فرقة شیطانی کمک می‌کند. او بعد از انتخابات ایران، از یکی از جناح‌های رقابت‌کننده در انتخابات حمایت کرد و حتی با لباس سبز در انظار عمومی ظاهر گردید. مایلکل جکسون نیز تمایلات شیطان‌پرستانه داشت. شیطان‌پرستان در کنسرت‌های‌شان سعی می‌کنند، صداهایی شبیه حیوانات عظیم‌الجثه و ترسناک ایجاد کنند تا مخاطب‌شان ترسیده و تحت تأثیر قرار بگیرند.

از موسیقی که بگذریم در میان سینماگران نیز افراد معروفی به فرقه‌های مختلف شیطانی پیوسته‌اند. البته اگر در میان تمام این گروه‌ها کاوشی انجام بگیرد ممکن است به اختلافات و موارد غیر مشترک و حتی به ظاهر متضاد برخورد کنیم، اما باید گفت این اختلافات کمک می‌کند تا سلیقه‌های متنوع و مختلفی جذب این گروه‌ها شده و هدف اصلی که همان دشمنی با ادیان الهی است، محقق شود.

متأسفانه اکنون خبرهایی از به‌وجودآمدن چنین گروه‌هایی در داخل کشور به گوش می‌رسد که در شهرهای تهران، شیراز، کرج، کرمانشاه، اصفهان و بعضی از شهرهای کوچک آذربایجان و.. به فعالیت می‌پردازند که در بعضی از مواقع هم به دام قانون می‌افتند. پوشش ظاهری شیطان‌پرستان که پوشیدن شلوارهای جین و کت‌های چرم و چکمه‌های ساق‌بلند است در میان بعضی از جوانان شیوع پیدا کرده است.

البته در خارج از ایران، ظاهر آنان دارای عجایب بیشتری است، مثلاً در گوش‌ها و حتی در زیر پوست بدن‌شان و به‌وسیلة عمل جراحی، علائمی از شیطان‌پرستی قرار می‌دهند و یا مثلاً شماره 666 را که شمارة شیطان می‌دانند بر روی بدن‌شان داغ زده و می‌سوزانند. آنان در کشورهای اسلامی از جمله مصر رشد کرده و در حال فعالیت هستند. حتی در شرق آسیا و چین گروه‌هایی دیده شده‌اند. امروز در اروپا یکی از معروف‌ترین مراکز شیطان‌پرستی، کشور ایتالیا است که البته مأمن قدیمی یهودیان نیز هست.

با این حساب باید قبل از اینکه بیشتر در کشور ما نفوذ کرده و جوانان ما را گمراه کنند جلوی آن‌ها را سد کرده و مردم ایران را از دام آنان نجات دهیم. اولین قدم در این راه روشنگری است و امید ما فرهنگ شیعی ایرانیان و انقلاب‌اسلامی است که بزرگ‌ترین سد در مقابل شیاطین است.

علی علوی‌پیام

منبع : ماهنامه امتداد شماره 50

 

 

در سال های اخیر، سیاست جدیدی در هالیوود شکل گرفته است: جوامع مخفی محور توطئه در فیلم ها هستند. برخی از این حرکت شگفت زده می شوند، زیرا گمان می رود که جوامع مخفی، قاعدتا باید مخفی باشند. بسیاری از دست اندر کاران صنعت سینما خود عضوی از انجمن های برادری و فراماسونری هستند. پس چه دلیلی برای این حرکت وجود دارد؟

 

 

 

در سال های اخیر، سیاست جدیدی در هالیوود شکل گرفته است: جوامع مخفی محور توطئه در فیلم ها هستند. برخی از این حرکت شگفت زده می شوند، زیرا گمان می رود که جوامع مخفی، قاعدتا باید مخفی باشند. بسیاری از دست اندر کاران صنعت سینما خود عضوی از انجمن های برادری و فراماسونری هستند. پس چه دلیلی برای این حرکت وجود دارد؟ در این مقاله با بررسی فیلم های “گنجینه ملی”1 و “فرشتگان و شیاطین”2 ، و رمان “نماد گمشده”3 به افسانه ای که این رسانه ها سعی دارند درباره جوامع مخفی بسازند نگاهی می اندازیم. اهمیت این مقاله با توجه غفلت! یا عدم آگاهی رسانه ها و مطبوعات داخلی کشور ما در انتشار و تبلیغ اینگونه فیلم ها یا کتاب ها، بیشتر می شود.

یک دهه پیش، فیلم هایی با موضوع فراماسونری و ایلومناتی بسیار نادر بودند. اما در دهه گذشته چرخش بزرگی صورت گرفته است. مردم جهان شاهد فیلم های پرفروشی از هالیوود هستند که این انجمن های برادری، در مرکز داستان آنها قرار دارند. نماد های قابل فهم آن ها به وفور در فیلم ها مشاهده می شود و حتی برخی از داستان های تاریخی آن ها بیان می شود. چرا این جوامع مخفی خودشان را برای غالب سینماروها، که شاید حتی از وجود آن ها اطلاعی نداشته باشند، آشکار می کنند؟ آیا پنهان کاری، یک عنصر مهم و ضروری برای بقاء این جوامع نیست؟

به نظر نویسنده، تغییری بزرگ در استراتژی ارتباطات این جوامع برگزیده، در حال وقوع است. ظهور عصر دیجیتال، که در آن هر فردی می تواند محتوایی تولید و آن را منتشر کند، پنهان کاری چنین جوامعی را ناممکن ساخته. وب سایت های مولف، کتاب ها، فیلم های مستند و سینمایی و دیگر رسانه ها، بسیاری از رازهای فراماسونری و دیگر جوامع مخفی را فاش کرده اند. اطلاعاتی که تنها در کتاب های کمیاب و انحصاری یافت می شد، اکنون تنها با یک جستجو در گوگل قابل دسترسی است. حتی بعضی ماسون ها از میزان اطلاعاتی که غیر ماسون ها از این جوامع دارند، حیرت زده می شوند. وجود این گونه محققان فراماسونری که خودشان وارد این انجمن ها نشده باشند، کمی پیش از این بسیار نادر بود.

از آنجایی که تحول دیجیتالی برگشت ناپذیر بود (و حتی اتفاق افتاده بود) جوامع نهان پیشه، استراتژی خود را تغییر دادند (شاید آن ها این شرایط را از قبل پیش بینی می کردند). استراتژی جدید این است: «اگر آن ها می خواهند بدانند، پس خودمان آن چیزی را که باید بدانند، به آن ها می گوییم». جوامع مخفی از طریق هالیوود، کتاب های پرفروش و سایر رسانه ها به مردم معرفی می شوند. اما با یک شرط اساسی: به مردم تصویری تحریف شده، کاریکاتور گونه و خیالی از جوامع مخفی ارائه بشود. ما در محصولات فرهنگی این رسانه ها، با اطلاعاتی مبهم از جوامع مخفی روبرو می شویم، که آن ها را به نماد های سحرآمیز، جوینده گان طلا و ماجراهای عجیب و غریب، منتسب می کند. مخاطبان تصور می کنند، در حال فهمیدن حقایقی از فراماسونری یا ایلومناتی هستند و بعد از دیدن فیلم احساس شگفتی، جذبه و تحسین می کنند. اما این احساس بر اساس اطلاعات کاملا غلط، تفاسیر مشکوک و افسانه های خیالی به وجود آمده است. پس از دیدن این فیلم ها، تماشاگر پیش زمینه مثبتی از این جوامع پیدا می کند و کمتر تمایل دارد توطئه های مرتبط به آن ها را باور و در مورد آن ها تحقیق کند.

گنجینه ملی

این فیلم پرفروش توسط کمپانی والت دیزنی تهیه شده است، کمپانی ای که خانوادگی بودن محصولاتش را تضمین می کند. بنابر این والدین می توانند به همراه فرزندانشان از تماشای یک فیلم دیدنی، سالم! و مملو از اطلاعات غلط ماسونی، لذت ببرند. داستان فیلم حول جستجو برای طلا با استفاده از سر نخ های به جا مانده در بیانیه استقلال توسط ماسون های اعظم، اتفاق می افتد.

فیلم در دوران کودکی شخصیت اصلی فیلم (با بازی نیکولاس کیج) آغاز می شود، در حالی که به دنبال اطلاعاتی درباره سرگذشت خانواده اش می گردد. پدربزرگ پسربچه وارد می شود و برای بچه (و همچنین بینندگان) داستانی سراسر دروغ و تحریف شده از شوالیه های معبد و فراماسون ها، تعریف می کند.

در زیر دلایلی بیان می شود:

« شوالیه های معبد4 زیر معبد سلیمان گنج بزرگی پیدا کردند که هزاران سال گمشده بود. آن ها گنج را با خود به اروپا بازگردادند. »

آیا این درست است که شوالیه های معبد به اشیاء مذهبی بسیار کمیابی دست یافتند و این اشیاء را زیر معبد سلیمان پیدا کرده اند؟ افسانه ها میگویند بله. اما در فیلم، گنج را سکه های طلا، مجسمه و مانند این ها معرفی می کنند.

« شوالیه ها تصمیم گرفتند، گنج را به آمریکا قاچاق کنند و اسم خود را به فراماسون تغییر دهند. »

این جا، جایی است که همه چیز به هم می ریزد. شوالیه ها نامشان را در آغاز تشکیل آمریکا، به فراماسون تغییر نداده اند. در واقع آن ها در سال ۱۳۱۲ ناپدید شدند، که بیش از۴۰۰ سال قبل از تشکیل آمریکا بوده است.

«به نظر، دور ماندن شوالیه ها برای نزدیک به دو قرن، باعث شد آن ها از دین خود روی گردان شوند، مخصوصا بعد از شکست در زمین های مقدس در سال ۱۳۷۰٫ تمام شوالیه ها در فرانسه به جرم ارتداد، همجنس بازی، انکار صلیب و پرستش شیطان دستگیر شدند. فرمان دستگیری توسط پاپ در سال ۱۳۱۲ صادر شده بود، و جک دمولی5 آخرین استاد اعظم، دو سال بعد به عنوان یک مرتد، زنده زنده سوزانده شد.»

سن مارتین – شوالیه های معبد6

آنگونه که فیلم تلقین می کند، فراماسونری یک موسسه عمومی و ملی نیست. بلکه یک جامعه مخفی اروپایی از قرون وسطی است، که با تاسیس لژهایی در شمال اروپا خود را گسترش داد. هدف فراماسونری « محافظت از گنج بزرگ شوالیه ها» نیست، آن ها جامعه ای باستانی از افراد قدرتمند هستند، که سالهای زیادی است در مناسک آن شرکت می کنند و تعالیم شوالیه ها، روزیکروشن ها7 و ایلومناتی را فرا می گیرند.

شوالیه ها جامعه ای نهان پیشه بودند که در جریان جنگ های صلیبی، برای کلیسا می جنگیدند. و در زمان سکونتشان در خاورمیانه، دانش اسرارآمیز عرفان های شرقی را بدست آورده و به اروپا آوردند. آن ها تبدیل به بانکداران بزرگ و کلیسا سازانی شدند که در ساخت آن ها از نماد گرایی می کردند. گرایش آن ها به کابالا، انواع جادو و هنرهای سیاه، مشهور بود. تضاد منافع آن ها با کلسیا، سرانجام باعث شکنجه و مرگ آن ها شد.

فراماسون ها را می توان به خاطر مطالعه علوم غریبه، شکل مقابر ساخت آن ها و فلسفه آن ها که بر اساس عرفان های اسرارآمیز است، وارثان معنوی شوالیه های معبد به حساب آورد. وجود پیوند بین ماسون ها و شوالیه ها، بواسطه افسانه هایی که درباره شوالیه ها می گویند و به عبارتی، با تبلیغات خوب ماسون ها ترویج شده است.

«برای به شهرت رسیدن لژ [اسکاتلند]، او، [اسحاق لانگ8] لژ را مستقیما با طرحِ یک افسانه اسرار آمیز، به شوالیه ها مرتبط کرد»

دومنیکو مارجیوتا ، ماسون درجه ۳۳ ، آدریانو لمی9

بنابر این بخش «آموزنده» فیلم در واقع داستانی خیالی و اسرارآمیز از فراماسون ها تعریف می کند. بعضی از بینندگان این تحریفات را به عنوان حقیقت می پذیرند و  بعضی دیگر هر چیز ماسونی را یک داستان خیالی می پندارند. نکته مهم این است که حقیقت فراماسونری پشت پرده افسانه پردازی ها مخفی می ماند.

انتخاب انتقال تصویری جالب از صورت پدربزرگ در حال گفتن داستان، به تصویر یکی از اهرام مصر.

چشم چپ او در جای چشم جهان بین معمار اعظم قرار میگیرد.

معانی رمزی فیلم

مقبره ماسونی واشنگتن – «همانطور که در بالاست، همینطور در پایین است»

 

 

مانند تمام داستان های افسانه ای، گنجینه ملی نیز یک مفهوم ساده برای عامه مردم دارد و یک مفهوم رمزی برای خودی ها. اگرچه مقصود داستانِ ساده برای گمراه کردن عوام است، اما مفهوم رمزی حقایقی بزرگ از انجمن های نهان پیشه بیان می کند. این مفهوم رمزی در ذیل می آید.

«گنجینه باستانی» که شدیدا توسط تمدن های باستانی محافظت می شده است، در واقع علوم رمزی و اسراری است که می تواند باعث گرایش به ماده پرستی شود و [از نظر آن ها] به مالکان آن این قدرت را بدهد که به الوهیت دست پیدا کنند (کابالا10 کیمیاگری، عرفان اسرار آمیز11 و علوم غریبه). این علوم هزاران سال از دید جهان غرب مخفی مانده بود، که باعث به وجود آمدن مسیحیت معاصر شد. فیلم اینطور بیان می کند که این علوم سرانجام توسط شوالیه ها در اورشلیم، زیر معبد سلیمان (بنای مقدس فراماسون ها) پیدا شد و به اروپا آورده شد. پس از آن، این علوم توسط جوامع مخفی به آمریکا منتقل شد.

قهرمان داستان به دنبال “روشن شدن” است و معماهای سر راه او نیز، نماد مراحل اولیه ای است که هر کس برای دستیابی به دانش برتر باید آن را طی کند. این گنجینه بسیار مهم به صورت نمادین زیر “کلیسای تثلیث”12 در نیویورک مدفون شده است. در غاری مخفی، تاریک و تو در تو. بن گیتس از مشعل “روشنگری” برای پیدا کردن راهش به سمت دانش مخفی، استفاده می کند. مشعل نماد عقیده لوسیفری در فراماسونری آمریکا با بنیان گذاری آلبرت پایک است. در درجات بالای فراماسونری، آموخته می شود که لوسیفر (شیطان) حامل نور است، خدای خوبی ها، کسی که راه “روشن شدن” را به انسان نشان داد.

نیکولاس کیج در حالی که مشعل روشنگری را در دست دارد

« مذهب آن ها (درجات بالای لژ اسکاتلند) تصوف نوین مانیگری است، که می آموزد الوهیت دوگانه است و لوسیفر نیز همانند آودنای13 (خدا) است، در حالی که لوسیفر خدای نور و خوبی ها، همواره با آودنای خدای تاریکی و زشتی ها برای بشریت می جنگد. »

دومنیکو مارجیوتا ، ماسون درجه ۳۳ ، آدریانو لمی14

« وقتی ماسون یاد می گیرد، راه دستیابی به موفقیت استفاده مناسب از قدرت مولد زندگی است. متوجه مهارت پنهان خود شده است. انرژی لوسیفر در دستان او می جوشد و او قبل از پیش روی به سمت ترقی، باید توانایی اش را در استفاده مناسب از این انرژی اثبات کند. »

منلی پی هال، کلید های گمشده فراماسونری15

بازمی گردیم به داستان. بن گیتس با مشعل روشن کننده اش، راه رسیدن به روشنی را پیدا می کند و به منبعی بیکران از دانش دست پیدا می کند. در صحنه ای که قهرمانان داستان اتاق گنجینه را می گردند، اشیاء مهمی پیدا می کنند: طومار هایی از کتابخانه اسکندریه، مجسمه های مصری و مصنوعاتی از عهد عتیق. تمام این اشیاء کنایه از دانش مخفی منتقل شده توسط جوامع مخفی در قرون متمادی اند.

در پایان فیلم، بن گیتس16 با بازرس اف بی ای صحبت می کند و التماس می کند تا او را به زندان نیندازد. نماینده قانون در حالی که انگشتر ماسونی اش برقی می زند، می گوید برای دزدیدن بیانیه استقلال « باید یک نفر باید به زندان برود.» در صحنه بعد آدم بدها (غیر ماسون ها) را می بینیم که دستگیر می شوند، حتی با وجود اینکه واقعا بیانیه را ندزدیده باشند. ما در اینجا یک نمونه آشکار از جابه جا شدن قانون با پیمان ماسونی را شاهد هستیم. مامور اف بی آی نیز مطابق میلش، قانون را زیر پا می گذارد تا به برادر ماسون خود کمک کند.

انگشتر ماسونی بازرس اف بی آی

در پایان فیلم، قهرمانان نشان داده می شوند که ثروتمند و خوشحالند. برای این قسمت مفهومی رمزی وجود ندارد، فقط یک پایان شاد دیگر در فیلم های دیزنی است.

فرشتگان و شیاطین

این فیلم بر اساس رمانی از دن بروان17  ساخته شده است که بر جدال ایلومناتی با کلیسای کاتولیک متمرکز می شود. قهرمان داستان تمام رم را جستجو می کند تا واتیکان را از خطر بمبی بسیار مخرب که توسط یکی از مامورین ایلومناتی، برای انفجار در نیمه شب کار گذاشته شده است، نجات دهد. در صفحه اول کتاب، دن بروان ادعا می کند که «ایلومناتی حقیقتا وجود داشته است» و به خوانندگان تلقین می کند، تمام نوشته های کتاب را به عنوان حقیقت بپذیرند. اما آن ها نباید این کار را بکنند.

« ایلومناتی توسط گالیله، در پاسخ به امتناع کلیسا از پذیرفتن تئوری او در مورد خورشید محور بودن گیتی بنیان گذاری شده است. »

ایلومناتی به طور رسمی در باواریای شمالی، توسط آدام وایس هاپ،18 در تاریخ ۱ می ۱۷۷۶ تاسیس شده است. و این بیش از ۱۳۰ سال پس از مرگ گالیله و در کشوری دیگر اتفاق افتاده است. نسبت دادن گالیله به ایلومناتی، به نظر تلاشی برای منتسب کردن نام یک دانشمند بزرگ به این جامعه مخفی و توطئه آمیز باشد.

« موثرترین راه از میان تمام روش هایی که من برای رهبری بشریت می شناسم، به عنوان یک راز مخفی مانده است.» – آدام وایس هاپ

« ایلومناتی قبل از قرن ۱۷ دست به خشونت نزده بود»

هرگز ایلومناتی با خشونت مستقیم کارهایش رو پیش نمی برد، روش کار آن ها بر اساس نفوذ و براندازی از درون است.

« سازمانی متشکل از دانشمندان، فیزیک دانان و ستاره شناسانی بود که به خاطر تعالیم نادرست کلیسا متهم شده بودند و خود را وقف یافتن حقایق علمی کرده بودند. واتیکان آن ها را دوست نداشت بنابر این شروع به تعقیب ، دستگیری و کشتن آن ها کرد. »

ایلومناتی گروهی از دانشمندان نبود که خود را وقف پیشرفت علوم معمول کرده باشند. فیلم به غلط جوامع مخفی را قرینه منطقی و ضروری در مقابل ایمان کورکورانه  مسیحیت و ضدیت آن با علم، قرار می دهد. با اینطور نگاه کردن به قضیه اغلب مخاطبان نمی توانند با تعریف تام هنکس از ایلومناتی موافق نباشند و این جوامع را مطلوب نپندارند. هدف اصلی ایلومناتی براندازی نهادهای سنتی، برای دست یافتن به نظم نوین جهانی است.

اهداف سازمان قدرتمند ایلومناتی باواریا این ها بود:

1. نابودی مسیحیت و تمام حکومت های پادشاهی



2. نابودی ملیت ها و جایگزینی آن با جهان وطنی در سراسر جهان 3. از بین بردن میهن دوستی و وفاداری، با زدن برچسب تعصب کوته فکرانه و ناسازگاری به آن و جایگزینی آن با اصل حسن نیت نسبت به تمام آدم ها و تشکیل انجمن برادی جهانی. 4. برانداختن پیوند های خانوادگی و سنت ازدواج، بوسیله ایجاد فساد سیستماتیک در جامعه 5. حذف حق وراثت و مالکیت

بانو کوئین بورو، حکومت نهان پیشه گان19

ایلومناتی باواریا با گذشت چند سال از تاسیس منحل شد. اگرچه محققان می‌گویند ایلومناتی به خوبی خود را با فراماسونری نوین ادغام کرده است. مغزهای متفکر ایلومناتی بر این باورند که گسترش لژ های فراماسونری در جهان بهترین بستر را برای ترویج افکار آن ها فراهم می‌کند.

در یک کلام، ایلومناتی سازمانی متشکل از دانشمندان تیز هوش، که خود را وقف حقایق علمی کرده باشند نیست. بلکه جامعه ای مخفی است، که هدفش نابود کردن نهادهای سنتی از طریق نفوذ و براندازی آن ها از درون، در جهت منافع یک برگزیده پنهان است. این درست است که ایلومناتی کاملا ضد کلیسا است اما دلیل اصلی موجودیت آن ها، این نیست.

معانی رمزی فیلم

دن بروان در رمان هایش اغلب بر جوامع مخفی متمرکز می شود. دلیل مهم حمایت هالیوود از رمان های او این است که کتاب های او در جهت اشاعه اطلاعات غلط نوشته می شود.

در فیلم، ایلومناتی کلیسا را به «نابودی توسط نور» تهدید می کند. نور اشاره ای به انفجار بمب است اما در عین حال کنایه ای از پروپاگاندا و تلقین افکار نیز هست. تنها راه موثر برای رویگردانی مردم از مسیحیت، تخریب واتیکان نیست، بلکه تغییر نگاه مردم نسبت به برگزیده های مذهبی است. در این صورت این فیلم نیز خود یک بمب مخرب برای واتیکان محسوب می شود. اگر چه ظاهرا در پایان فیلم کلیسا با کمک رابرت لانگدن پیروز می شود، اما بینندگان دو ساعت وقت خود را صرف دیدن نماد ها، تشریفات و انواع مختلفی از هتک حرمت مسیحیت کاتولیک کرده اند. چند نمونه: رابرت لانگدن بایگانی واتیکان را از بین می برد، نامزد مقام پاپی مانند حیوانات در قفس نگه داشته می شود، یکی از نامزدها درون کلیسا به صلیب کشیده و سوزانده می شود، قبر پاپ، باز شد تا صورت بی قواره و بدشکل او دیده شود، و مواردی دیگر.

صحنه ای که یکی از نامزدهای مقام پاپی در کلیسا به صلیب کشیده و سوزانده می شود.

تمامی آن صحنه ها حاوی مفاهیم نمادین بلندی است که شدیدا بر عقائد مذهبی بینندگان تاثیر می گذارد. هاله ی مقدس و الهی واتیکان، با مرگ های وحشتناک، ویرانی و فساد جایگزین شد. در سرتاسر فیلم نهاد کلیسا یک نهاد ناقص، خودسر و مرتجع معرفی می شود. و در نهایت به بینندگان گفته می شود، ایلومناتی یک تشکیلات بزرگ است که با طراحی زیرکانه پسر پاپ (ظاهرا پاپ هم یک پسر داشته است) هدایت می شود تا جای پدر را بگیرد. پس فیلم به مخاطبان می گوید، ایلومناتی اصلا وجود ندارد و کلیسا آنقدر فاسد است که اعضایش برای رسیدن به قدرت، وحشتناک ترین گناهان را انجام می دهند.

بینندگان در نهایت با همان افکاری از پای فیلم بلند می شوند که برگزیدگان می خواستند: ایلومناتی یک داستان تخیلی است و زمانی هم که وجود داشته است، تشکیلاتی از مغز های متفکر با هدف پیشرفت علم بوده است؛ کلیسای کاتولیک مقدس نیست، بلکه نهادی انسانی و شدیدا معیوب است، که به خاطر نفرتش از علم باید محو شود. در طول فیلم ایلومناتی واقعی وجود خود را انکار می کند، و در عین حال نقشه خود یعنی نابودی ادیان سازمان یافته بوسیله تلقین مداوم افکار، اجرا می کند. ما در این فیلم درگیری قدیمی کلیسای کاتولیک با جوامع نهان پیشه را مشاهده می کنیم و به وضوح می بینیم که چه کسی پیروز می شود.

نماد گمشده

نماد گمشده نوشته دن بروان، یکی دیگر از آثار با هدف پروپاگاندا و تلقین افکار است. کتاب سرتاسر مضحک است، و نمونه ای از کتاب های پر زرق و برق مدرن آمریکایی است. بروان تمام روش های پیش پا افتاده سرگرمی سازی آمریکایی را به کار بسته تا از بخشی مغفول مانده در تمدن مدرن، تجلیل کند: جوامع مخفی و عرفان های دروغین نهان پیشه گان.

اما این کتاب یک چرخش جالب دارد. حداقل ۲۵۰ سال از تمرکز تلاش جوامع نهان پیشه بر بی اعتبارسازی مسیحیت می گذرد و همواره این تلاش ثابت بوده است. اگر در تعالیم فلاسفه نهان پیشه مروری کنید، مرتبا فریاد محکومیت مسیحیت را می شنوید. تا به اینجا دو کتاب آخر دن بروان تفاوتی با هم ندارند.

نتیجه گیری شگفت انگیز کتاب این است که نماد گمشده یا “لغت” گمشده ی اسرار باستانی، انجیل20 است!. پس آن حقیقت کاملی که باید برای انتقال به عصر جدید21 ، یا عصر برج دلو22 ، آشکار شود، در بودائیسم یا تعالیم سانسکریت، که نهان پیشه گان سالها به آن اشاره می کردند، نیست، بلکه در انجیل است.

آیا این ممکن است؟ آیا پرستش شرک آمیز ستارگان به عنوان خدایان، ستاره شناسی، جادو و مراسم قربانی کردن انسان، از تعالیم بنیادین انجیل است؟ خیر، مگر این که پیام آن را معکوس کنیم؛ همانطور که عرفان های اسرار‌آمیز این کار را می کنند. بروان جمله‌ای از ویلیام بلیک23، کسی که به داشتن امیال شیطانی مشهور است، نقل می‌کند:

« هر دو، روز و شب انجیل می‌خوانیم، اما تو نوشته‌های سیاه را میخوانی و من نوشته‌های سفید را ».

این آموزه‌ی عرفان‌های اسرارآمیز24 باستانی است. مسیحیان معاصری که تعالیم رمزی کابلا را با مسیحیت ادغام، و تفسیرشان از انجیل را معکوس کرده اند؛ که طبق تعالیم آن‌ها خداوندِ آفریننده، خدای منکر می شود و شیطان، خدای حقیقی. کسی که آزادی (بی قید و بندی) از بند قوانین خدا را به انسان هدیه کرد، هنگامی که او را به خوردن میوه‌ی درخت دانش (سیب) که همان علم جادو است، راهنمایی کرد.

بنابراین نهان پیشه گان، جادو را قدرتی بزرگ می دانند که انسان را همانند خدا می سازد. و این پیام اصلی نماد گمشده است. همان دومین فرضیه دن بروان که می گوید، خدا یک نیروی خالق «در آن بیرون» نیست، بلکه انسان خودش خداست و آموزه نهایی اسرار باستانی، این است که چگونه می توانیم قدرت های نهفته‌ی ذهن را تحت اختیار درآوریم، تا بتوانیم به خدا تبدیل شویم. در یک کلام، انسان خودِ خداست.

 

تبلیغ چند باره کتاب های دن بروان توسط مجله همشهری جوان!

این آموزه، یکی از اصول کابالا است. و این پیام نهایی آن هزاران خرافه پرستی نهفته در به اصطلاح ستاره شناسی و کیمیاگریی موجود در آن است. در واقع مطابق با تعالیم کابالا، تاریخ هستی اینگونه بیان می‌شود که انسان به این دانش رسید که خداست. در آغاز خدا خواست خودش را بشناسد. پس یکی مانند خود خلق کرد تا بتواند خود (انسان) را بشناسد. آن خدای دیگر از ماهیت الهی خود آگاه نبود، اما ظاهرا اسنان توان خودآگاهی داشت. این داستان به صورت سیر فرضی پیشرفت انسان از دوره‌ی بی مذهبی، پس از آن آغاز حرکت با فلسفه یونانی، سپس انسان پرستی (اومانیسم25) در دوره‌ی رنسانس، و در نهایت سکولاریزم26 (لا ابالیگری) دوره ی روشن فکری، ترویج می شود.

این مفاهیم به وضوح در کابالای جدید اسحاق لوریا27، که در قرن ۱۶ام می زیست، نمایان است. این تعالیم بوسیله جاکوب بوهم28 ، که بعداً پایه گذار عرفان اسرارآمیز نهان پیشه گان اروپا شد، به مسیحیت منتقل شد. یکی از طرفداران او هگل29 بود، که آرمان گرایان آلمانی متاثر از او در رسیدن به اهداف حال حاظر برگزیده ها، پیشگام شدند. محصول نهایی این تعالیم کسی نیست جز آخرین مرد یا “ابر مرد”30 نیچه، کسی که در نهایت می‌تواند حقیقت الوهیت خود را به واقعیت برساند. او همان دجال31 کتاب مکاشفات32، نقشه راه ایلومناتی، نوشته یوحنا33، قدیس مورد احترام نهان پیشه گان است.

اما بزرگترین هتاکی نماد گمشده، توهین آشکار نویسنده به حق اولیه مردم در یک جامعه دموکراتیک برای آگاه شدن از امور حکومتی و بازرسی حاکمان است. دقیقا همان اصلی که امپراطوری ماسونی آمریکا بر پایه آن بنا شده است. در جهان بینی مضحک دن بروان، برگزیده ها با دور نگه داشتن آن از ما، از این دانش محافظت می‌کنند. چرا؟ زیرا «شما نمی توانید حقیقت را تحمل کنید». درست است، شما توانایی ذهنی لازم، برای درک مفاهیم رمزی آئین های نهان پیشه گان را ندارید، پس باید به شما در این باره دروغ بگویند.

طرح اصلی داستان این است که از یکی آئین های ماسونی فیلم برداری کرده اند، و تهدید کرده اند که آن را در اینترنت منتشر می کنند. اما بازیگر اصلی کتاب بروان، به سازمان سیا و رهبران ماسون کمک می کند، تا از فاش شدن آن جلوگیری کنند. پیام این است که، دفعه بعد که دولت فریاد “امنیت ملی” سر داد، بی قید و شرط به آن ها اعتماد کنید.

حقیقت هیچگاه مخفی نمی ماند. ممکن است در دوره ای تنها در اختیار گروه قلیلی باشد، اما آن ها همواره می‌خواسته اند آن را به کسانی خواستار شنیدن باشند بگویند. حقیقت این است که: باید همان کاری را برای دیگران انجام دهید که شما از دیگران انتظار دارید برای شما انجام دهند. یعنی برای همنوعان خود در این برهه زمانی دل بسوزانید و علیه ظلمی که توسط امپریالیزم غربی بر بسیاری از بخش های جهان می رود فریاد بکشید. ظلمی که مخفیانه با فعالیت های مشکوک فراماسون ها و سازمان سیا انجام می‌گیرد و دن بروان باید آن ها را انکار کند تا بتواند داستان خیالی‌اش را برای ما بنویسد.

مستند “زار های حک شده در سنگ: معماری رمزآلود واشنگتن” 34 که به تدریج ترجمه و در سایت قرار داده می شود، مفهوم حقیقی بسیاری از نماد های به کار رفته در این کتاب را آشکار می‌کند.

جمع بندی

پدیدار شدن جوامع مخفی در فیلم ها و کتاب ها، به این آثار خلاصه نمی شود. این آثار با هدف دموکراتیک سازی اطلاعات ساخته شده اند، که به عموم مردم اجازه می دهد به اطلاعاتی دست پیدا کنند، که پیش از این دست نیافتنی بود. این آثار نیز همانند نماد های رمزی عمل میکنند: بخشی را آشکار می کنند و بخشی را پنهان. به این صورت که برای خودی ها آشکار می کنند و برای غیر خودی ها پنهان. از فیلم های هالیوودی برای ترویج بسیاری از خواسته ها استفاده شده است، مانند جنگ ویتنام، خطر کمونیسم، خطر تروریسم اسلامی، ترویج هنجار های آمریکایی و غیره. آثاری که در بالا بررسی شد، دستور کار جدیدی را دنبال می کنند و آن تلقین اطلاعات غلط به افکار عمومی درباره جوامع مخفی است.

منبع: ذی طوی

 

——————————————————–

دریافت فایل PDF مقاله

منابع:

* vigilantcitizen.com
* terrorism-illuminati.com

1. National Treasure [↩]
2. Angels and Demons [↩]
3. Lost Symbol [↩]
4. Knights Templars [↩]
5. Jacques de Molay [↩]
6. Sean Martin, The Knights Templar [↩]
7. Rosicrucian [↩]
8. Isaac Long [↩]
9. DomenicoMargiotta 33°, Adriano Lemmi [↩]
10. Kabbalah [↩]
11. Gnosticism [↩]
12. Trinity Church [↩]
13. Adonay [↩]
14. DomenicoMargiotta 33°, Adriano Lemmi [↩]
15. Manly P. Hall, Lost Keys of Freemasonry [↩]
16. Ben Gates [↩]
17. Dan Brown [↩]
18. Adam Weishaupt [↩]
19. Lady Queenborough, Occult Theocracy [↩]
20. Bible [↩]
21. New Age [↩]
22. Age of Aquarius [↩]
23. William Blake [↩]
24. Gnosticism [↩]
25. Humanism [↩]
26. secularism [↩]
27. Isaac Luria [↩]
28. Jacob Boehme [↩]
29. Hegel [↩]
30. Superman [↩]
31. anti-Christ [↩]
32. the Book of Revelations [↩]
33. John the Apostle [↩]
34. Riddles in Stone: The Secret Architecture of Washington, D.C [↩]
 

فیلم "زره پوش" اولین فیلمی نیست که در دوره های اخیر اشارات مستقیم یا غیر مستقیم به شوالیه های معبد داشته است. سینمایی " کد داوینچی" به صورت صریح و مستقیم به شوالیه های معبد اشاره کرد و به نوعی این گروه را، گروهی مدافع حقیقت معرفی کرد که گروه های تندروی مسیحی به دنبال حذف اعضای این گروه و دست آورد های آنها هستند، در سال 2010 و 2011 نیز بودند آثار سینمایی که به این ماجرا اشاره کرده اند.

 

 

 

همین چند روز پیش نروژ در قلب اروپا شاهد یک دو عملیات تروریستی شد که طی آن دهها نفرکشته شدند؛ هرچند در ابتدا اعلام شد که احتمالا گروه هایی چون القاعده ممکن است در این حادثه دست داشته باشند اما در فاصله کوتاه مشخص شد که بر عکس، طراح این عملیات کسی است که خود را "شوالیه مسیحی" می خواند؛ شوالیه هایی که در این چند سال پرده های سینمای آمریکا و اروپا را پر کرده اند.
در ابتدای قرن سیزدهم میلادی یعنی در سال 1213 در انگلیس "جان" فرمانروایی داشت که با شورش بارونها و عده ای از خواص حکومتی اش روبرو می شود. وی در جنگ های داخلی شکست خورده و مجبور می شود تا به پیمان صلح مشهوری که در تاریخ انگلیس به "مگنا کارتا"مشهور است تن دهد؛ داستان قرارداد "مگنا کارتا" و شورش بارون ها این بار دستمایه فیلمی شده است که "جاناتان انگلیش" به عنوان یک فیلم تاریخی با عنوان "زره پوش" و نام لاتین"Ironclad"مقابل دوربین برده و در سال جاری میلادی به اکران رسیده است.


فیلم از لحاظ جلوه های ویژه و تولید خاص اش قابل توجه است، اما از نظر فیلمنامه و طرح داستانی چیزی در خود ندارد که بشود آن را به عنوان یک فیلم شاخص محسوب کرد. یک داستان تخت تاریخی بدون تعلیق و افت و خیز چندانی که اندکی رمانتیسم هم به آن اضافه می شود و یک داستان فرعی عشقی نیز در آن جای می گیرد، حرف چندانی برای گفتن نخواهد داشت.

اما مروری بر داستان فیلم زره پوش لایه هایی دیگر از این فیلم را مشخص می کند که قابل تامل هستند و نشان می دهند که این داستان و کارکترها و تاریخ آن به هیچ وجه سر دستی انتخاب نشده اند.
درست در ابتدای فیلم، گفتار متن، شاه جان را معرفی می کند.آنچه فیلم در مورد او می گوید در این خلاصه می شود که جان مردی خونریز و فاسق بود که حتی به همسران فرماندهان خود نیز رحم نمی کرد؛ بر اساس همین روایت در نهایت بزرگان کشور علیه او شورش می کنند و آنقدر می جنگند که شاه جان مجبور می شود تا با آنها قرار داد صلحی را که در تاریخ به آن "مگنا کارتا" می گویند امضا کند؛ اما فیلم و روایت آن از این قرارداد "حقوق مردم" یاد می کند، که با توجه به این که طرف این قرارداد صلح، بارون ها یا بهتر بگویم ملاکان و تجار انگلیسی هستند این قرارداد در حقیقت حقوق این تجار را تامین می کند. از طرف دیگر بخشی از سربازان شورشی بر اساس روایت داستان فیلم شوالیه های معبد هستند که تحت فرمان کلیسای کانتربری انگلیس قرار دارند و این گونه است در طرف مقابل شاه جان دیگر گروه شورشی وابستگان به کلیسای کانتربری هستند.
داستان از اینجا آغاز می شود که شاه جان با همراهی پاپ و به کمک مزدوران دانمارکی قرار داد صلح را زیر پا می گذارد. درست زمانی که جان به یکی از شهرهای انگلیس می رسد، یک کشیش و سه شوالیه معبد بدون سلاح در آن شهر حضور داشتند. شاه کشیش را زبان می برد و دو نفر از شوالیه ها کشته می شوند و قهرمان فیلم یعنی شوالیه سوم معبد معرفی می شود؛ او فردی با نام"توماس مارشال" است. مارشال به فرمان اسقف کانتربری در کنار یک بارون و تعدادی مزدور به قلعه "روچستر" می روند تا مانع از موفقیت شاه جان در سیطره دوباره بر سرزمین انگلیس شوند.

شوالیه های معبد چه کسانی بودند؟
عبدالله شهبازی در جلد دوم کتاب مهم و محققانه زرسالاران یهودی و پارسی و استعمار بریتانیا و ایران، وقتی درباره نقش فرقه های راز آمیز در غارت آندلس می پردازد به "شوالیه های معبد می رسد و آنها ار این گونه معرفی می کند:"طریقت شهسواران معبد در ابتدا نام دسته ای از شوالیه های فرانسوی بود که پس از اشغال بیت المقدس به دست صلیبی ها به سال 1118 میلادی در این شهر ایجاد شد. 9 تن از شوالیه ها دسته ای را تشکیل دادند و نام خود را "سربازان فقیر مسیح" نهادند. بالدوین، کنت فلاندرز و سرکرده سپاهیان صلیبی که بر خود نام "پادشاه اورشلیم" نهاده بود، این دسته را در نزدیکی معبد سلیمان جای داد و حفاظت از زائران مسیحی را به ایشان سپرد. بدینسان، اعضای این گروه و سربازان شان، "سربازان فقیر مسیح و معبد سلیمان" نام گرفتند.

به تدریج این دسته توسعه یافت و به صورت یک سازمان مزدور نظامی در آمد که خدمات خویش را به حکمرانان صلیبی عرضه می کرد. توانمندی نظامی آنان چنان مورد توجه قرار گرفت که ماموریت انتقال شمش های طلا و اموال تاراج شده از شرق به پاریس و لندن به ایشان سپرده شد.
با پایان جنگ صلیبی در سال 1291 اعضای گروه فوق به ارپا بازگشتند. آنان که سال ها به کشتار و راهزنی خو گرفته بودند، طبعا در محیط جدید آرام نداشتند؛لذا سازمان خود را حفظ کردند و برای خود رئیسی به نام "استاد اعظم" برگزیدند و به شکلی پنهان به عملیات خود ادامه دادند."
شهبازی در ادامه به کشتارهایی که این گروه در خاک فرانسه مرتکب می شود و اعلام انحلال این گروه توسط پاپ و اعدام برخی از اعضای ارشدشان توسط پادشاه فرانسه اشاره می کند ودر نهایت توضیح می دهد که امروزه نیز این طریقت به عنوان یکی از شاخه های مهم ماسونی وجود دارد.

فیلم "زره پوش" اولین فیلمی نیست که در دوره های اخیر اشارات مستقیم یا غیر مستقیم به شوالیه های معبد داشته است. سینمایی " کد داوینچی" به صورت صریح و مستقیم به شوالیه های معبد اشاره کرد و به نوعی این گروه را، گروهی مدافع حقیقت معرفی کرد که گروه های تندروی مسیحی به دنبال حذف اعضای این گروه و دست آورد های آنها هستند، در سال 2010 و 2011 نیز بودند آثار سینمایی که به این ماجرا اشاره کرده اند. از میان این آثار می توان به سینمایی " فصل جادوگری" اشاره کرد که در آن چند شوالیه که به دلیل خونریزی در جنگ های صلیبی گریخته اند مامور انتقال دختری که به او اتهام جادوگری وارد شده است به معبدی می شوند که راهبان آن معبد در حال نسخه برداری از "کتاب سلیمان" هستند.
اما " زره پوش" داستان اندکی متفاوت دارد. توماس مارشال مردی است که در عین جنگاوری و توانایی های فراوان در جنگ ها تن به تن ، از خونریزی چندان راضی نیست و در نهایت دوست دارد هر چه زود تر از خدمت کلیسا مرخص شود.

شوالیه معبد و جنگ برای اومانیسم مسیحی
" زره پوش" روایت های موازی را دارد که شخصیت های خاکستری، سفید و سیاه را در کنار هم روایت می کند. شخصیت سیاهی مانند شاه جان در کنار شخصیت خاکستری مانند اسقف کانتربری و در نهایت شخصیت های سپیدی مانند؛ بارون، ایزابل و در نهایت قهرمانی مانند توماس مارشال یک داستان حماسی را نقل می کنند.
اسقف کانتربری شخصیتی است که تنها به مصلحت قدرت می اندیشد و حتی در شرایطی حساس مارشال و بارون را که با اعتماد به او راهی جنگ شده اند را فراموش می کند، و البته ایزابل همسر مالک قلعه روچستر که عاشق مارشال می شود و او را آنقدر وسوسه می کند که در نهایت مارشال تن به عشق بازی با او می دهد و دل به او می بازد. از دقیق ترین دیالوگ های فیلم می شود به دیالوگ هایی اشاره کرد که میان ایزابل و مارشال در نمازخانه کلیسا در سکانس های نهایی فیلم رد و بدل می شود اشاره کرد. مارشال از رابطه اش با ایزابل شرمسار است و احساس گناه می کند، اما ایزابل به او تاکید می کند که رابطه او با یک زن شوهر دار تنها یک عشق است و عشق گناه نیست. ایزابل به مارشال می گوید این کلیسا است که تو را از این احساسات طبیعی محروم کرده است و در مقابل مارشال که می گوید عهد بسته بوده که برای خدا بجنگد، ایزابل همه خونریزی هایی را که صورت گرفته است را ازنتایج عملکرد کلیسا می داند و در همین جاست که یک معنویت، جنگ و حقیقت جدا از مذهب و به قولی انسانی! شکل می گیرد.
گفت و گو های مارشال و ایزابل، و حتی متن روایت داستان و اتفاقاتی که طی آن رخ می دهد زمینه ای برای ساختن پایه های تاریخی برای نوعی لیبرالیسم و اومانیسم است که در آن در عین اشارات حماسی به شوالیه های معبد که برای حقوق مردم می جنگند فرهنگی را گسترش می دهند که شباهت عجیبی به فرهنگ آمریکایی دارد، فرهنگی که البته دیگر نمی توان آن را آمریکایی صرف دانست بلکه امروز هر جا که محل نفوذ بارون های عصر جدید باشد رگه های آن جریان دارد.
از سوی دیگر شاید بتوان ارتباط معنا داری را میان گسترش وسیع داستانسرایی درباره شوالیه های معبد در فیلم های هالیوودی و تندروی های اخیر راست افراطی در آمریکا و اروپا  پیدا کرد، شوالیه های معبد در سال های جنگ صلیبی ابزار مهمی برای راهزنی بین المللی و غارت اموال مسلمانان غرب آسیا و اروپا برای تاجران سرمایه داران غربی بودند، آیا باید منتظر اتفاقات جدیدی بود؟

+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در دوشنبه سی و یکم تیر 1392 و ساعت 0:56 |
 

بیشتر مورّخان «فراماسونری» بر این باورند که مبدأ این سازمان، به جنگ‌های صلیبی در قرن دوازدهم بازمی‌گردد. اگرچه فراماسونری به طور رسمی در اویل قرن هیجدهم میلادی در انگلستان بنا نهاده شد، امّا در نقطه عطف حکایت آشنای فراماسونری، دسته‌ای به نام «شوالیه‌های معبد» یا شهسواران معبد قرار دارد.1

 

از شوالیه‌های معبد تا مصر باستان
پیدایش فراماسونری و ریشه‌های تاریخی آن



جنگجویان صلیبی
بیشتر مورّخان «فراماسونری» بر این باورند که مبدأ این سازمان، به جنگ‌های صلیبی در قرن دوازدهم بازمی‌گردد. اگرچه فراماسونری به طور رسمی در اویل قرن هیجدهم میلادی در انگلستان بنا نهاده شد، امّا در نقطه عطف حکایت آشنای فراماسونری، دسته‌ای به نام «شوالیه‌های معبد» یا شهسواران معبد قرار دارد.1

برخلاف آنچه بسیاری بر آن اصرار می‌ورزند، جنگ‌های صلیبی؛ اردوکشی نظامی با هدف گسترش مسیحیت نبود، بلکه تنها با اهداف مادی صورت پذیرفت. در دوره‌ای که اروپا فقر شدید و بیچارگی مفرط را تجربه می‌کرد، کامیابی و رفاه شرق - به ویژه مسلمانان خاورمیانه - توجه اروپاییان را به خود جلب نمود. این وسوسه، رونمایی از مذهب به خود گرفت و به نماد‌های مسیحی آراسته گردید. در عین حال اندیشه جنگ‌های صلیبی، از میل به منافع مادی و دنیایی متولد شده بود و این، علت تغییر رویکرد مسیحیان اروپا از سیاست‌های صلح‌طلبانه در دوران اولیه تاریخشان، به تجاوزهای نظامی ویرانگر به شمار می‌رفت.2

بنیان‌گذار جنگ‌های صلیبی، «پاپ اوربان دوم» بود. وی در سال 1095 م مجلس «کلرمونت» را که اصول صلح‌طلبانه پیشین مسیحیت در آن متروک گردید، فرا خواند. دعوت به جنگ با نیت به چنگ آوردن سرزمین‌های مقدس از دست مسلمانان اعلام گردید و در پی آن لشگر بزرگی از صلیبیان تشکیل شد که سربازان نظامی و ده‌ها هزار نفر از مردمان عادی آن را تشکیل می‌دادند.3

مورّخان بر این باورند که اقدام اوربان دوم با انگیزه خنثی کردن کاندیداتوری رقیب خود بوده است. بعلاوه شاهان اروپا، شاهزادگان، اشراف و دیگران در حالی دعوت پاپ را با شور پاسخ گفتند که مقصودی جز اغراض دنیایی نداشتند.4

بنا به گفته «دونالد کوئلر» از دانشگاه ایلی‌نویز، شوالیه‌های (شهسواران) فرانسوی در پی تصرف زمین‌های بیشتر بودند. تجار ایتالیایی امیدوار بودند تجارت خود را در بنادر خاورمیانه توسعه دهند. شمار وسیع مردم بی‌نوا، تنها برای فرار از سختی زندگی روزمرۀ خویش، به هیئت اعزامی پیوستند.5 این جمعیت حریص، در راه خود به شرق، بسیاری از مسلمانان و حتی یهودیان را به امید یافتن طلا و جواهرات، قتل‌عام کردند. صلیبیان حتی شکم قربانیان را برای یافتن طلا و سنگ‌های قیمتی که گمان می‌کردند آنها را قبل از مرگ بلعیده‌اند، پاره می‌کردند. طمع مادی صلیبی‌ها به حدی بود که آن‌ها در جنگ صلیبی چهارم، در غارت شهر مسیحی قسطنطنیه (استانبول کنونی) وقتی که برگ‌های طلایی را از دیوارنگارهای کلیسای ایاصوفیه می‌کندند، کوچکترین تردیدی به خود راه ندادند.

گروه مختلط و چند چهرۀ صلیبیان، پس از سفری طولانی و سخت و غارت و قتل‌عام وسیع مسلمانان، سال 1099 به اورشلیم رسید. شهر اورشلیم در پی محاصره‌ای که پنج هفته ادامه داشت، سقوط کرد و صلیبیان به آن وارد شدند. جهان به ندرت شاهد بی‌رحمی و وحشی‌گری مانند آنچه صلیبیان انجام دادند، بوده است. آنها همۀ مسلمانان و یهودیان شهر را به دم شمشیر سپردند. بر اساس سخنان یک تاریخ‌نگار، آنها همه اعراب و ترک‌هایی را که می‌یافتند - چه مرد و چه زن - می‌کشتند.6

ارتش صلیبیان طی دو روز 40 هزار مسلمان را با وحشی‌ترین شیوۀ ممکن به قتل رساند7 و پس از آن صلیبی‌ها بیت‌المقدس را پایتخت خود قرار داده و یک حکومت پادشاهی کاتولیک تأسیس کردند که از مرزهای فلسطین تا انطاکیه امتداد داشت. یکی از صلیبیان به نام «ریموند»، به این خشونت چنین مباهات می‌کند:
مناظر شگفت‌آور بودند. بعضی از مردان ما سر دشمنان خود را قطع می‌کردند؛ برخی آنها را در حالی که روی برج بودند، هدف تیر قرار می‌دادند تا سقوط کنند؛ بعضی آنها را بیشتر شکنجه می‌کردند و در آتش می‌انداختند. در کوچه‌های شهر، پشته‌های سر و دست و پا دیده می‌شد. برای حرکت باید با احتیاط از میان اجساد انسان‌ها و اسب‌ها عبور می‌کردیم. اما اینها در مقایسه با آنچه در «معبد سلیمان» صورت گرفت، بی‌اهمیت است. در معبد و رواق سلیمان، مردان ما در حالی که خون به زانوها و افسار اسب‌هایشان می‌رسید، عبور می‌کردند.8 آنها اورشلیم را پایتخت خود مقرر نمودند و قلمرو پادشاهی را سرزمین‌های فلسطین تا آنتیاک (در سوریه و ترکیه) تشکیل می‌داد. آنها از این زمان به بعد، برای حفظ موقعیت خویش در خاورمیانه، قدم در راه مبارزات جدید نهادند. حفظ کشور تازه، نیازمند سازماندهی بود. به همین منظور طبقات نظامی را تشکیل دادند که اعضای این دسته‌ها از اروپا به فلسطین می‌آمدند و در مکان‌هایی شبیه صومعه زندگی می‌کردند و برای جنگ با مسلمانان آموزش نظامی می‌دیدند. یکی از این دسته‌ها با بقیه تفاوت داشت. این طبقه، شهسواران یا شوالیه‌های معبد (تامپلیه‌ها) نام داشتند.9

دسته شوالیه‌های معبد که نام کاملشان «هم‌رزمان مسکین عیسی مسیح و معبد سلیمان» بود، سال 1118 - یعنی بیست سال پس از اشغال اورشلیم - توسط صلیبیان تشکیل شد. مؤسسان این طبقه، دو شوالیه فرانسوی به نام‌ «هوق دپایو» و «گادفری دو سنت امر» بودند. این دسته در ابتدا تعداد نُه عضو داشت، اما به تدریج رشد کرد. علت انتخاب نام معبد سلیمان برای گروه، مکانی بود که به عنوان مقرّ انتخاب کرده بودند. آنها در کوه معبد، در مکان معبد ویران‌شده سکنا گزیدند. در همین محل مسجد «قبۀ الصخره» بنا شد. آنان خود را سربازان مسکین نام نهادند، اما در اندکْ‌زمانی، بسیار ثروتمند شدند. زائران مسیحی که از اروپا به فلسطین می‌آمدند، تحت کنترل کامل این گروه بودند و در نتیجه با پول زائران به ثروت هنگفتی دست یافتند. براساس دیدگاه مؤلفان انگلیسی، «میکائیل بینت» و «ریچارد لایف» نوعی نظام سرمایه‌داری قرون وسطایی را بنیان نهادند و از طریق معاملاتی که بر پایه بهره یا ربا قرار داشت، راه بانکداری مدرن را هموار کردند.10

شهسواران معبد، عامل اصلی حملات بعدی صلیبیان به مسلمانان و کشتن آنها به شمار می‌رفتند. به همین علت «صلاح‌الدین»؛ فرماندار بزرگ اسلام که در سال 1187 لشکر صلیبیان را در جنگ «حطین» شکست داد و اورشلیم را آزاد کرد، شوالیه‌های معبد را به خاطر جنایاتشان به مرگ سپرد؛ در حالی که پیش از این، بسیاری از مسیحیان را عفو کرده بود. شوالیه‌های معبد با وجود آنکه اورشلیم را از دست دادند و خسارات زیادی متحمل شدند و با وجود کاهش روزافزون حضور مسیحیان در فلسطین، به حیات خود ادامه دادند و بر قدرت خود در اروپا افزودند و ابتدا در فرانسه و سپس در سایر کشورها، بخشی از دولت شدند.11

تردیدی نیست که قدرت سیاسی آنان، پادشاهان اروپا را پریشان‌خاطر نمود، اما جنبه‌ دیگری از شوالیه‌های معبد، روحانیت کلیسا را آشفته می‌کرد؛ و آن اینکه نظام به تدریج از دین مسیح برمی‌گشت و با حضور در اورشلیم، عقاید سرّی و درونی ناشناسی اختیار می‌نمود. شایعه‌‌هایی نیز مبنی بر سازمان‌بخشی آدابی خاص برای تجلی این تعالیم به گوش می‌رسید.12

بالاخره در سال 1307، «فیلیپ لوبل» - پادشاه فرانسه - تصمیم گرفت اعضای این دسته را دستگیر نماید. در این میان بعضی موفق به فرار شدند، اما بیشترشان گرفتار گشتند. در پی یک دوره طولانی بازپرسی و محاکمه، بسیاری از شوالیه‌های مصر به عقاید بدعت‌آمیز خود اعتراف نمودند و اقرار کردند که در میان خود به حضرت عیسی (ع) توهین می‌کرده‌اند. سرانجام رهبران شوالیه‌های معبد که «استاد بزرگ» نام داشتند؛ ازجمله «ژاک دوسوله»، در سال 1314 به دستور کلیسا و پادشاه اعدام و تعدادی بی‌شمار نیز زندانی شدند و فرقه به طور کلی پراکنده و رسماً ناپدید گردید. برخی مورّخان تمایل دارند که محاکمه شهسواران معبد را به عنوان توطئه‌ای از طرف پادشاه فرانسه قلمداد کنند و شوالیه‌ها را از اتهامات تبرئه کنند، اما این تفسیر قابل پذیرش نیست.13

محاکمۀ معبدیان پایان یافت، اما با آنکه رسماً وجود خارجی نداشت، به واقع ناپدید نگردید. طی بازداشت‌های ناگهانی سال 1307، بعضی از شوالیه‌های معبد موفق شدند بدون به جا گذاردن ردی از خویش، بگریزند. بر مبنای رساله‌ای با اسناد مستند تاریخی، تعداد عمده‌ای از اعضای این گروه به تنها قلمرو پادشاهی اروپا که کلیسای کاتولیک را به رسمیت نمی‌شناخت؛ یعنی کشور اسکاتلند، پناه بردند. آنها تحت حمایت پادشاه اسکاتلند، «رابرت بروس»، تشکیلات خود را احیا نمودند و سرانجام بعد از نفوذ به مهم‌ترین صنف در جزایر قرون وسطای انگلستان؛ یعنی لژ بنایان، این لژها را کاملاً تحت کنترل خویش درآوردند.14

لژ بنایان در اوایل عصر مدرن، نام خود را به «لژ فراماسون» تغییر داد. لژ اسکاتلند قدیمی‌ترین شاخۀ فراماسونری است و به اوایل قرن چهاردهم، زمانی که شوالیه‌های معبد به اسکاتلند پناهنده شدند، بازمی‌گردد. القابی که به افراد عالی‌رتبه این لژ داده می‌شد، قرن‌ها پیش‌تر به شوالیه‌های معبد اعطا می‌گردید15 که این عناوین تا به امروز به کار می‌روند. به طور خلاصه شهسواران یا شوالیه‌های معبد از بین نرفتند و هنوز فلسفه، عقاید و تشریفاتشان در لباس مبدّل فراماسونری پابرجاست. شواهد بی‌شمار تاریخی این موضوع را تأیید می‌کند و امروز شماری وسیع از تاریخ‌دانان غربی - چه فراماسون و چه غیرفراماسون - این امر را پذیرفته‌اند. در برخی مجلات فراماسون‌ها که برای اعضا منتشر می‌شود، به ریشه‌یابی فراماسونری و شوالیه‌های معبد اشاره می‌شود. فراماسون‌ها این موضوع را کاملاً پذیرفته‌اند. یکی از این مجلات «معمار سنان» نام دارد. این نشریه که متعلق به فراماسون‌های ترکیه است، ارتباط میان طبقه معبد و فراماسون‌ها را چنین تشریح می‌کند:
در سال 1312، زمانی که پادشاه فرانسه زیر فشار کلیسا، گروه معبد را توقیف کرد و اموالشان را به شوالیه‌های «سنت‌جان» داد، فعالیت‌های آنان متوقف نشد. شمار بسیاری از آنها به لژ‌های ماسونی که در آن زمان فعال بودند، پناه بردند. «مبیگناک» رهبر معبدیان و اندکی از سایر اعضا، در پناه یکی از لژهای وال بیلدرز به نام «مک بناش»، به اسکاتلند گریختند. «رابرت» پادشاه اسکاتلند به آن‌ها خوش‌آمد گفت و اجازه داد نفوذ خود را بر لژهای ماسونی اسکاتلند گسترش دهند. در نتیجه لژ‌های اسکاتلند از نظر مهارت و عقاید، اهمیتی بسیار یافتند.

امروز فراماسون‌ها از نام مک بناش با احترام یاد می‌کنند. ماسون‌های اسکاتلندی که وارث میراث اسکاتلند بودند، سال‌ها بعد آن را به فرانسه بازگرداندند و پایه‌های لژ اسکاتلند را بنا کردند.16

مجله فراماسونری ترکیه (معمار سنان)، بار دیگر اطلاعات بسیاری در ارتباط با شوالیه‌های معبد و فراماسونری ارائه می‌دهد و در مقاله‌ای با عنوان «شوالیه‌های معبد و فراماسون‌ها» چنین بیان می‌کند: تشریفات نظام معبد، شبیه تشریفات فراماسونری امروز است.17

بر مبنای این مطلب، اعضای شوالیه‌های معبد مانند اعضای فراماسونری، یکدیگر را برادر خطاب می‌کنند.18 در پایان مقاله می‌خوانیم:
شوالیه‌های معبد و سازمان فراماسونری، به میزان قابل توجهی بر یکدیگر تأثیر ‌گذارده‌اند. حتی آداب و مراسم دو گروه چنان شبیه یکدیگر است که گویی از شوالیه‌های معبد نمونه‌برداری انجام شده است. در این ارتباط، ماسون‌ها به شدت خود را وابسته به معبدیان می‌دانند و در نهایت می‌توان گفت آنچه نسخه اولیه فراماسونری تلقی می‌شود، میراث شوالیه‌های معبد است.19 و بر این اساس می‌توان نتیجه گرفت که ریشه‌های فراماسونری، به فرقه شهسواران معبد بازمی‌گردد و فراماسون‌ها فلسفه این فرقه را پذیرفته و این مطلب را قبول نموده‌اند.20

شوالیه‌های معبد و کابالا
کتابی با عنوان «کلید هیرام» نوشتۀ دو ماسون به نام‌های «کریستوفر نایت» و «رابرت لوماس»، حقایقی مهم از ریشه‌های فراماسونری را آشکار می‌کند. به نوشتۀ این دو، فراماسونری استمرار شوالیه‌های معبد است. بعلاوه نویسندگان سرچشمه‌های نظام معبد را هم بررسی کرده‌اند.21

شوالیه‌های معبد در طول دوران استقرار در اورشلیم، دستخوش تغییراتی بزرگ قرار گرفتند و در حضور مسیحیت، عقاید دیگری اتخاذ نمودند. در نهاد این موضوع رازی نهفته است که آن را در معبد سلیمان کشف کرده‌اند. نویسندگان، اعضای نظام معبد را محافظان زائران مسیحی فلسطین می‌دانند که تظاهر به این عمل می‌نمودند و هدف حقیقی‌شان کاملاً متفاوت بود:
هیچ نشانه‌ای مبنی بر حمایت مؤمنان لژ معبد از زائران وجود ندارد، اما طولی نکشید که مدارک قاطعی در ارتباط با اجرای حفاری‌های وسیع در زیر خرابه‌های معبد یافتیم.22

نویسندگان کتاب «کلید هیرام» تنها کاشفان این شواهد نبودند. مورّخ فرانسوی به نام «دلافورج»، ادعای مشابهی می‌کند:
وظیفۀ اصلی نُه شوالیه، انجام تحقیقات جهت به دست آوردن آثار باستانی و نُسَخ خطی به شمار می‌رفت که حاوی ماهیت رسوم پنهانی یهودیت و مصر باستان بودند.23 در اواخر قرن نوزدهم، «چارلز ویلسون» از «انجمن مهندسان رویال»، تحقیقات باستان‌شناسی را در اورشلیم آغاز نمود. او به این نتیجه رسید که شوالیه‌های معبد برای مطالعه ویرانه‌های معبد، به اورشلیم رفته‌اند. ویلسون در زیر شالوده معبد، نشانی از حفاری و کاوش یافت و به این نتیجه رسید که این اعمال با ابزار متعلق به شوالیه‌های معبد صورت پذیرفته‌اند. این اقلام در مجموعه «رابرت برایدون» که آرشیو اطلاعاتی گسترده‌ای در رابطه با نظام معبد در اختیار دارد، موجود است.24

نویسندگان کتاب «کلید هیرام»، حفاری‌های شوالیه‌های معبد را بی‌نتیجه نمی‌دانند و چنین استدلال می‌کنند که این گروه، آثاری در اورشلیم کشف کردند که دیدشان را نسبت به جهان تغییر داده است. بعلاوه بسیاری از دیگر محققان، همین عقیده را دارند. حتماً دلیلی وجود داشته که شوالیه‌های معبد را با وجود مسیحی بودن، از سرزمین‌های مسیحی عالم به اورشلیم و به پذیرش عقاید و فلسفه کاملاً متفاوت و اجرای مراسم بدعت‌آمیز و اجرای تشریفات «جادوی سیاه» هدایت نموده است.

مطابق دیدگاه مشترک بسیاری از محققان، این دلیل «کابالا» است. معنای لغوی کابالا، «سنت شفاهی» است. دایرۀ‌المعارف و لغت‌نامه‌ها، آن را شاخه مبهم و سرّی یهودیت تعریف می‌کنند. بر اساس این تعریف، کابالا به موشکافی معانی پنهان تورات و دیگر نوشته‌های یهودی می‌پردازد، اما با بررسی دقیق‌تر موضوع به حقایق دیگری پی‌می‌بریم؛ مانند اینکه کابالا نظامی است که در بت‌پرستی ریشه داشته، قبل از تورات موجود بوده و بعد از آشکار شدن تورات، در یهودیت گسترش یافته است.25 «مورات ازگن» فراماسون ترک، در کتاب خود با عنوان «فراماسونری چیست و به چه چیز شبیه است؟»، می‌نویسد:
به روشنی نمی‌دانیم کابالا از کجا آمد یا چگونه گسترش یافت. این اسم نامی عمومی برای فلسفه‌ای سرّی، باطنی، منحصر به فرد و آمیخته با علوم ماوراء‌الطبیعه است که مشخصاً ‌با یهودیت درآمیخته است. کابالا به عنوان عرفان یهودی شناخته شده، اما بعضی اجزای آن نشان می‌دهد که بسیار پیش‌تر از تورات به وجود آمده است.26

«ماسوکس» مورّخ فرانسوی، کابالا را بسیار کهن‌تر از یهودیت می‌داند.27
«تئودور ریناخ» مورّخ یهودی می‌گوید:
کابالا زهری است که به رگ‌های یهودیت وارد می‌شود و آن را کاملاً در بر می‌گیرد.28
«سلیمان ریناخ» کابالا را «نمونه‌ای از بدترین انحرافات ذهن انسان» تعریف می‌کند. 29 دلیل این سخن وی این است که تعالیم کابالا به طور گسترده با جادوگری مرتبط است. کابالا در طول هزاران سال، سنگ‌بنای انواع تشریفات جادوگری به شمار می‌رفته است. این اعتقاد وجود دارد که خاخام‌هایی که کابالا را مطالعه می‌کنند، از توان جادوگریِ بزرگی برخوردارند. همچنین بسیاری از غیریهودیان، تحت تأثیر کابالا سعی می‌کنند با به کارگیری تعالیم آن جادوگری کنند. تمایلات سرّی اواخر قرون وسطی، به ویژه آنچه کیمیاگران به آن می‌پرداختند، به میزان وسیعی ریشه در کابالا داشت. عجیب‌ اینجاست که یهودیت، دینی توحیدی است و با وحی تورات بر حضرت موسی (ع) آغاز گردیده است. با این حال درون آن سیستمی به نام کابالا جای گرفته که در بر دارندۀ آداب جادوگری است و از سوی مذهب ممنوع اعلام شده‌ است. این موضوع گفته‌های ما را اثبات می‌کند و به خوبی نشان می‌دهد کابالا در واقع عنصری خارجی است که از بیرون به یهودیت وارد شده است، اما سرچشمه این عنصر کجاست؟ «فیبر اولیوت» مورّخ یهودی، مصر باستان را خاستگاه کابالا می‌داند. به عقیدۀ وی، ریشه‌های کابالا سنتی است که بعضی رهبران یهودی در مصر باستان آن را آموختند و نسل به نسل به صورت شفاهی منتقل کردند.30 به همین دلیل برای کشف مبدأ اصلی زنجیرۀ کابالا، نظام معبد و فراماسونری؛ باید به مصر باستان مراجعه کنیم.
منابع در دفتر نشریه موجود می‌باشد

+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در دوشنبه سی و یکم تیر 1392 و ساعت 0:49 |
 

ابراهیم فرزند برومند مالک اشتر یار صمیمی و صحابی خاص امیرالمؤمنین علی(ع) است. در کتب علما و نسب­شناسان نسب کامل او را چنین بیان کرده­اند: ابراهیم بن مالک اشتر بن حارث بن عبد یغوث بن سلمة بن ربیعة بن حارث بن جذیمة بن سعد بن مالک بن نخع بن   مذحج.[1]

 
اوصاف ابراهیم
   ابراهیم سرور قبیله نخع و یکه تاز آنان[2] از فرماندهان شریف و با سیادتی بود که به شجاعت و تدبیر مشهور بود.[3] بسیاری از مورخان او را در شجاعت ستوده­اند.[4] و از قهرمانی­ها و شجاعت­هایش در میدان جنگ که به مانند صاعقه بی­امان بر قلب دشمن می­تاخت و از یمین و یسار از کشته پشته می­ساخت با شگفتی یاد کرده­ سخن­ها گفته­اند.
   از دیگر مواردی که مورخان در وصف شجاعتش گفته­اند، حضور او در جنگ صفین است. او با وجود آن که نوجوانی کم­سن و سال بود، در این جنگ حضور یافت و در کنار امیرالمؤمنین(ع) و پدرش مالک اشتر رشادت­ها از خود نشان داد.[5]
   نقل است که در یوم خازر،[6] عمیر بن حباب و فرات بن سالم از همراهان و یاران ابن زیاد بودند؛ اما در بین راه از لشکر شام جدا شده، به لشکر ابراهیم پیوستند آن دو هنگامی که به اردوگاه ابراهیم رسیدند، دیدند آتشی افروخته و ابراهیم در حالی که پیراهن زرد هراتی و بالا پوشی  گل­دار بر تن کرده، شمشیر به دوش ایستاده است و لشکرش را سازماندهی می­کند. عمیر از پشت به ابراهیم نزدیک شد و ناگهان او را از پشت در بغل گرفت ابراهیم بدون این­که از جای خود تکانی بخورد، سر را برگرداند و پرسید: کیستی؟ عمیر گفت: عمیر بن حباب...[7]
   ابراهیم نه تنها در شجاعت و شهامت؛ بلکه در سخاوت و جوانمردی و ایمان و اخلاق و محبت به اهل بیت(ع) نیز  برترین مردم عراق بود.[8] علامه سید محسن امین نیز او را در کتابش اعیان الشیعه چنین می­ستاید:«ابراهیم مردی شجاع، سلحشور، با شهامت، صف­­شکن و رئیس بود، او دارای طبعی عالی و همتی بلند و طرفدار حق بود و دارای طبع شعر و زبانی فصیح و هوادار و دوستدار خاندان عصمت و طهارت؛ همان­گونه که پدرش مالک اشتر نیز دارای چنین صفات و امتیازات عالی بود و حق هم همین است که چنین فرزندی مجسمه چنین پدری باشد.»[9]
   قیام مردم کوفه به رهبری مختار، عرصه بروز صفات کرامت و حلم و گذشت ابراهیم بود، نقل است که در گرماگرم قیام مردم علیه حاکم زبیری کوفه، ابراهیم خود را به ابن­مساحق فرمانده لشکر دشمن رساند و افسار اسبش را به دست گرفت و شمشیرش را با دست دیگر بالا برد، ابن مساحق که سخت وحشت­زده شده بود به التماس افتاد و گفت: «ای پسر اشتر تو را  به خدا از جان من چه می­خواهی آیا خونی از من طلب داری و یا سابقه دشمنی بین من و تو بوده است؟» ابراهیم اشتر بزرگوارانه لجام اسب او را رها کرد و شمشیرش را پایین آورد و از جلو او کنار رفت و گفت: «این صحنه را به خاطر بسپار و فراموشش مکن.»ابن­مساحق بعدها از این گذشت و بزرگواری ابراهیم به نیکی یاد        می­کرد.[10]
 
ابراهیم و قیام مختار
    در قیام مختار بسیاری از بزرگان و سران شیعه نقشی فعال داشتند؛ ولی شاید به جرأت بتوان گفت که هیچ چهره­ای تأثیرگذاری و درخشندگی و شکوه ابراهیم فرزند برومند مالک اشتر در بین اصحاب و یاران مختار نبود. قطعاً چهره­ای مانند ابراهیم موجبات اعتلای هر چه بیشتر مختار را فراهم آورده بود و موفقیت­های بسیاری را نصیب قیام کرده بود.
   شخصیت نافذ ابراهیم و فکر بلند و شجاعت و کاردانی او در امور جنگ از یک­سو و علاقه شدید و اخلاص او نسبت به ساحت مقدس اهل بیت پیامبر(ص) از سوی دیگر و سایر صفات برجسته­ای که در وجود ابراهیم جمع شده بود، مختار و سران شیعه عراق را به پیوستن او به قیام امیدوار کرده بود. آن­ها او را مایه امید و پشتیبانی قوی و فرماندهی لایق برای قیام می­دانستند،[11] پس تصمیم گرفتند که با ابراهیم ملاقات و او را به قیام دعوت نمایند؛ از این­رو پس از فراهم آمدن مقدمات قیام و پیش از اعلان آن تنی چند از سران شیعه با مختار ملاقات کردند و پیشنهاد دادند که اگر مردی چون ابراهیم فرزند مالک اشتر به ما بپیوندد، امید زیادی به پیروزی خواهیم داشت. مختار از این پیشنهاد استقبال کرد و آن­ها را نزد ابراهیم فرستاد تا مسأله را با او در میان بگذارند. آن­ها نزد ابراهیم رفتند و ضمن بیان موضوع هدف از قیام خود را تنها خون­خواهی امام حسین(ع) و اهل بیت او بیان کرده و متذکر شدند که از سوی اهل بیت پیامبر(ص) در این کار اجازه نیز دارند. ابراهیم در این جلسه در پاسخ به بزرگان کوفه شرط کرد که در صورتی دعوتشان را می­پذیرد که فرماندهی قیام با او باشد؛ اما سران شیعه نپذیرفته، رهبر قیام را مختار معرفی کردند که از سوی محمد بن حنفیه عهده­دار این امر گردیده است.[12] سه روز پس از این جلسه مختار و ده نفر از سران قوم به خانه ابراهیم رفتند، پس از تعارفات معمول مختار نامه­ای به ابراهیم داد و مدعی شد که نامه حنفیه است که برای ابراهیم فرستاده است.[13]
در این نامه آمده بود:
«از محمد مهدی به ابراهیم بن مالک اشتر درود بر تو؛ و من حمد خدایی می­کنم که خدایی جز او نیست؛ اما بعد؛ من وزیر و امین و منتخب خویش را که برای خویشتن پسندیده­ام، سوی شما فرستاده­ام و به او گفته­ام که با دشمن من نبرد کند و به خون­خواهی خاندان من قیام کند، خودت و عشیره­ات و مطیعانت با وی به پاخیزید که اگر مرا یاری کنی و دعوت مرا بپذیری و به وزیر من کمک کنی نبرد من مایه­ی برتری تو شود و سالاری سواران و همه سپاهیان عازم نبرد؛ و هر شهر و هر منبر و مرزی که بر آن تسلط یابی از کوفه تا اقصای شام از آن تو خواهد بود و با پیمان مؤکد به قسم انجام این به عهده من است، اگر چنین کنی به وسیله آن به نزد خدای حرمت بالا یابی و اگر دریغ کنی، به هلاکت سخت در افتی که هرگز از آن رها نشوی.»[14]
   ابراهیم به جهت عنوان نام «مهدی» بعد از نام محمد حنفیه، در صحت نامه تردید کرد؛ اما مختار و بزرگانی که همراه مختار آمده بودند، به صحت مفاد نامه شهادت دادند.[15] ابراهیم پذیرفت و با مختار بیعت کرد و به همراه او قیام بزرگ شیعیان عراق را به راه انداخت. او پس از آغاز قیام و بدست گرفتن امور کوفه به عنوان فرمانده کل سپاه مختار انتخاب شده، اقدامات بسیاری را در کوفه و عراق به انجام رسانید. جنگ­ نهر خازر بارزترین عرصه ظهور و بروز قابلیت­های فرماندهی این فرمانده شجاع بود. در این جنگ سپاه بیست هزار نفری عراق بر لشکر هشتاد و سه هزار نفری شام به فرماندهی عبیدالله بن زیاد فائق آمد  و ابن­زیاد نیز در نبردی تن به تن با ابراهیم کشته شد.[16]
   ابراهیم بعد از اتمام کار از موصل به نصیبین رفت و کارگزاران خود را به نواحی مختلف جزیره فرستاد.[17]
   گویا ابراهیم در ادامه کار از نهضت مختار کناره گرفته بود، از این­رو در پی حادثه حمله مصعب بن زبیر در پیوستن به مختار تعلل و سستی می­ورزید[18] و حتی گفته شده به نامه­های مکرر و پشت سر هم مختار پس از شکست اولیه­اش از قوای مصعب، توجهی نکرده، نزد او باز نگشت.[19] از این­رو شاید بتوان حضور نداشتن ابراهیم در کوفه را از دلایل عمده شکست مختار از سپاه مصعب بن زبیر برشمرد و نیز ممکن است بتوان گفت، همین کناره­گیری او از مختار باعث شده بود که بعد از شهادت مختار مصعب بن زبیر از یک سو و عبدالملک مروان از سوی دیگر در او طمع ببندند تا ابراهیم را که مردی پر نفوذ و مدیر بود، را با خود همراه سازند؛ از این­رو مصعب نامه­ای به ابراهیم نوشته به او وعده داد که در صورتی که حکومت ابن­زبیر را بپذیرد، امارت مناطق شمالی عراق را به او می­سپارد.[20]  نامه­ی مشابهی نیز از سوی عبدالملک مروان -خلیفه اموی شام- به دست ابراهیم رسید.[21] ابراهیم با یاران و مشاورانش در این باب به مشورت پرداخت و سرانجام تصمیم گرفت با مصعب بن زبیر همراه شود، پس نامه­ای به مصعب نوشت و با گروهی از یاران خود از موصل یا نصیبین -مقر حکومت خود- حرکت کرد و به کوفه آمد و با مصعب ملاقات کرد.[22]
   سرانجام ابراهیم در سال 72 هجری در پی شکست لشکر عراق از سپاهیان عبدالملک مروان که برای تصرف عراق به جنگ مصعب بن عمیر فرستاده شده بودند، در 13 جمادی الاولی در سن چهل سالگی کشته شد[23]-[24] و نزدیک سامراء به خاک سپرده شد.[25]
 
شخصیت روایی
   منابع روایی شیعه و سنی از ابراهیم بن مالک اشتر به عنوان یکی از روات حدیث نام برده­اند. او یکی از راویان روایت­های پدرش مالک بن اشتر برشمرده شده، روایت­هایی را از او نقل کرده است که حدیث وفات ابوذر در ربذه از آن جمله است.[26]


[1]. ابن­حزم اندلسی؛ جمهرة انساب العرب، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1418، ص415 و طبری؛ تاریخ الطبری، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالتراث، چاپ دوم، 1967، ج11، ص664.
[2]. امین؛ محسن؛ اعیان الشیعه، بیروت، دارالتعارف، چاپ اول، 1983، ج2، ص200.
[3]. ذهبی؛ تاریخ اسلام و وفیات المشاهیر و الأعلام، تحقیق عمر عبدالسلام تدمری، دارالکتاب العربی، چاپ دوم، 1993، ج5، ص344.
[4]. بلاذری؛ انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، بیروت، دارالفکر، چاپ اول، 1996، ج6، ص389 و تاریخ الطبری، پیشین، ج6، ص19 و مسکویه، ابو علی؛ تجارت الامم، تحقیق ابوالقاسم امامی، تهران، سروش، چاپ دوم، 1379ش، ج2، ص148.
[5]. منقری، نصر بن مزاحم؛ وقعة صفین، تحقیق عبد السلام محمد هارون، قاهره، مؤسسه العربیه الحدیثه، چاپ دوم، 1382، افست قم، منشورات مکتبة المرعشی النجفی، 1404، ص441 و ابن ابی الحدید؛ شرح نهج البلاغه، قم، کتابخانه آیت الله مرعشی نجفی، 1404، ج8، ص81.
[6]. جنگ بین ابراهیم بن مالک اشتر و عبیدالله بن زیاد در جریان مختار در کنار رودی به نام خازر در شمال عراق در سال 67هجری که بر هلاکت ابن زیاد انجامید.
[7]. دینوری، ابوحنیفه احمد بن داوود؛ اخبار الطوال، تحقیق­عبدالمنعم عامر، قم، منشورات­رضی، 1368ش، ص294.
[8]. اعیان الشیعه، پیشین، ص200.
[9].  اعیان الشیعه، پیشین، ج2، ص200.
[10]. تاریخ الطبری، پیشین، ج6، ص30.
[11]. انساب الاشراف، پیشین، ص385 و تاریخ الطبری، پیشین، ج6، ص30 و تجارت الامم، پیشین، ص141 و اخبار الطوال، پیشین، ص288.
[12]. تجارت الامم، پیشین، ص142.  143 و تاریخ الطبری، پیشین، ص15- 16 و ابن اعثم کوفی؛ الفتوح، تحقیق علی شیری، بیروت، دارالأضواء، چاپ اول، 1991، ص229.
[13]. انساب الاشراف، پیشین، ص385.  386 و تاریخ الطبری، پیشین، ص16- 17 و ابن اثیر؛ الکامل فی التاریخ، بیروت، دارصادر.  داربیروت، 1965، ج4، ص215.
[14]. تاریخ الطبری، پیشین، ص16- 17.
[15]. همان و انساب الاشراف، پیشین، ص385 - 386 و الکامل، پیشین، ص215.
[16].  الکامل، پیشین، ص261 و تاریخ الطبری، پیشین، ص86.
[17]. انساب الاشراف، پیشین، ص447 و تاریخ الطبری، پیشین، ص92 و اخبار الطوال، پیشین، ص296 و تجارب الامم، پیشین، ص236.
[18]. تاریخ الطبری، پیشین، ص95.
[19]. الفتوح، پیشین، ج6، ص287.
[20]. تاریخ الطبری، پیشین، 111- 112 و الکامل، پیشین، ج4، ص275 و الفتوح، پیشین، ص294 و تجارت الامم، پیشین، ص213.
[21]. الکامل، پیشین، ص275 و الفتوح، پیشین، ص294 و تجارت الامم، پیشین، ص213.
[22]. الفتوح، پیشین، ص295.
[23]. انساب الاشراف، پیشین، ج7، ص91 و الکامل، پیشین، ج4، ص326 و تجارب الامم، پیشین، ص236.
[24]. البته این سن با توجه به روایت منقری و ابن ابی الحدید که او را با وجود سن کمش، یکی از حاضرین در جنگ صفین می­دانند بعید به نظر می­رسد. وقعة صفین، پیشین، ص441 و شرح نهج البلاغه، پیشین، ص81.
[25]. زرکلی، خیرالدین؛ الاعلام، بیروت، دارالعلم للملایین، چاپ هشتم، 1986، ج1، ص58.
[26]. ابن­سعد؛ الطبقات الکبری، تحقیق محمد عبد القادر عطا، بیروت، دار الکتب العلمیه، چاپ اول، 1990، ج4، ص176 و ابن عبد البر؛ الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، تحقیق علی محمد البجاوی، بیروت،        دار الجیل، چاپ اول، 1992، ج1، ص253 و عسقلانی، ابن حجر؛ الاصابه فی تمییز الصحابه، بیروت،     دار الکتب العلمیه، چاپ اول، 1415، ج2، ص32
+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در شنبه بیست و سوم دی 1391 و ساعت 12:24 |

 

                                                              پرچمدار حماسه کربلا

 

مختصری از زندگی نامه حضرت عباس (ع)

فضايل حضرت عباس(ع)

القاب حضرت عباس(ع)

 

حماسه کربلا، بيانگرعشق و شهادت و شهامت اصحابی است که دنيای مادی را رها کردند و با معشوق خويش پيمان بستند که امام زمان و مرادشان را تنها نگذارند و او را ياری دهند . آنان درس ايثار وايمان و شهادت را برای آيندگان به وديعه گذاشتند و خاک مزارشان تا ابد توتيای چشم هر انسان آزاده و  وارسته ای است.

 

مختصری از زندگی نامه حضرت عباس (ع)

حضرت عباس(ع) در چهارم ماه شعبان سال بيست و ششم هجری در مدينه به دنيا آمد. او فرزند بزرگ ام البنين(س) و پسرچهارم اميرالمومنين علي(ع) است. مادر او فاطمه دختر حزام بن خالد از قبيله کلاب است که تاريخ گواهی می دهد که پدران و دايی های ام البنين( س ) در دوران قبل از اسلام جزو دليران عرب محسوب می شدند و مورخان آنان را به دليری در هنگام نبرد ستوده اند، افزون بر اين، آنان علاوه بر شجاعت وقهرماني، سالار و بزرگ و پيشوای قوم خود نيز بوده اند، آن چنان که سلاطين زمان در برابرشان سر تسليم فرود می آورده اند. اينان همانانند که عقيل به اميرالمومنين علي(ع) گفت: در ميان عرب از پدرانش شجاعتر و قهرمان تر يافت نشود.(1)

ام البنين( س ) درحماسه کربلا چهار فرزند خود به نامهای عباس، جعفر،عون و عثمان را به پيشگاه الهی هديه کرد و خود طلايه دار پيام آوران کربلا پس ازحضرت زينب (س) شد. مسلم است از چنين مادر طاهر و پاکدامنی فرزندان صالحی متولد شود که هر يک حماسه جاويدانشان بر تارک روزگار بدرخشد.

حضرت عباس(ع) نيز يکی از آن آزادگان است. در مورد شمايل آن حضرت، ابوالفرج اصفهانی در مقاتل الطالبين گفته:" عباس بن علی مردی خوش صورت و زيباروی بود و چون سوار بر اسب می شد پاهای مبارکش به زمين کشيده می شد و به او قمر بنی هاشم نيز می گفتند و پرچمدار لشکر حسين(ع) در روز عاشورا بود. نام آن حضرت را امام علي(ع) انتخاب کرده است . (2) حضرت ابوالفضل (ع) نه فقط برادر جسمانی حضرت حسين(ع) بود بلکه برادر ايمانی و روحانی آن حضرت نيز بوده است. روی همان اصل و قاعده ای که پيغمبر اکرم(ص) و حضرت علي(ع) از نور واحد بودند و مکرر پيغمبر(ص) به آن وجود مقدس " انت اخی فی الدنيا و الاخره" می فرمود. اين اخوت و برادری لازمه اش تساوی و برابری آن دو در جميع جهات و درجات نيست. مقام امامت بالاتر، و ابوالفضل (ع) تابع امام بوده است. او عبدی صالح بود.( 3)

برجسته ترين نمونه اين اخوت بی نظير را می توان در ايثار و مواسات و فداکاری آن بزرگوار مشاهده کرد زيرا حضرت ابوالفضل (ع) درباره برادرش بزرگترين ايثار را انجام داد و جان را فدای او کرد و در سخت ترين بلاها و آزمايش های الهی با آن حضرت مواسات کرد. درباره حضرت عباس بن علی شاعر گفته است:

احق الناس ان يبکی عليه                                          فتی ابکی الحسين بکربلا

اخه و ابن والده علی                                                ابوالفضل المضرج بالدماء

و من واساه لا يثبيه شی                                           و جادلم علی عطش بماء

که ترجمه فارسی آن اين است:

1- شايسته ترين کسی که سزاوار است مردم بر او بگريند آن جوانی است  که ( شهادتش) حسين(ع) را در کربلا به گريه انداخت.

2- يعنی برادر و فرزند پدرش علی (ع) که همان ابوالفضل بود و به خون آغشته گشت.

3- کسی که با او مواسات کرد و چيزی نتوانست جلوگير او( در اين مواسات ) گردد و با اينکه خود تشنه آب بود، آب نخورد و به آن حضرت کرم کرد.(4)

اين شعر که از يک سو بيانگر مظلوميت و شجاعت حضرت عباس بن علي(ع) ، و از سوی ديگر بيانگر اخوتی بی ريا و صادق است که اعجاب همه مردم را بر انگيخت.

در وجود شريف ابوالفضل (ع) دو گونه شجاعت در هم آميخته است:

الف) شجاعت هاشمی و علوی که ارجمندتر و والاتر است و از جانب پدرش سرور اوصيا به او رسيده است.

ب) شجاعت عادی که از جانب مادرش ام البنين (س) به ارث برده است ، زيرا که در ميان تيره مادرش، جدی پيراسته چون عامرين مالک بن جعفر بن کلاب بوده است که به سبب قهرمان سالاری و شجاعتش او را " ملاعب الاستة" يعنی کسی که سر نيزه ها را به بازی می گيرد، می ناميدند.(5)

  

فضايل حضرت عباس(ع)

1- ادب: حضرت علي(ع) از همان اوايل خردسالی حضرت عباس(ع) ، توجه خاصی به تربيت او داشت و او را به تلاشها و کارهای مهم و سخت مانند کشاورزي، تقويت روح و جسم، تيراندازي، شمشيرزنی و ساير فضايل اخلاقی ، تعليم و عادت داده بود. (6)

روايت شده است که حضرت عباس(ع) بدون اجازه در کنار امام حسين(ع) نمی نشست و پس از کسب اجازه مانند عبدی خاضع دو زانو در برابر مولايش می نشست. او تربيت شده حضرت علي(ع) است که از همين مکتب درخشان درس ادب آموخته بود.

حضرت عباس (ع) هيچگاه به خود اجازه نداد امام حسین (ع ) را برادر خطاب نمايد مگر در لحظه شهادت که فرمود ای برادر مرا درياب.

2- يقين:( درجه بالای ايمان) ويژگی است که کمتر درغير معصوم ايجاد می شود ، اما حضرت عباس(ع) از همان کودکي، يقين به وجود آفريدگار يکتای جهان داشت و در سراسر زندگی خود با همان ويژگی مستظهر به عنايات الهی بود و از اين رهگذر ويژگی های ديگر خود را متبلور می ساخت.(7)

3- وفا: وفای او نسبت به اهل بيت عليهم السلام به غايت زياد و در خور نخستين است. در وفا همين بس که باقر شريف قريشي، نويسنده عرب زبان معاصر، در کتاب" حياة الامام حسين بن علی عليهما السلام " می نويسد:" در تاريخ انسانيت، در گذشته و امروز، برادری و اخوتی صادق تر و فراگيرتر و با وفاتر از برادری ابوالفضل (ع ) نسبت به برادر بزرگوارش امام حسين(ع) نمی توان  يافت که براستی همه ارزشهای انسانی و نمونه های بزرگواری را در بر داشت."

4- دلاوري: دلاوری حضرت عباس(ع) نه تنها در حماسه کربلا نمايانگر بود،  بلکه در صفين نيز نمايان شده بود به ويژه در جنگ صفين افراد زيادی را کشت و حيرت همگان را از آن دلاوری برانگيخت.

 

القاب حضرت عباس(ع)

حضرت عباس(ع) القاب گوناگونی دارد که ما در اين قسمت به مهمترين آنان اشاره می کنيم:

1- باب الحوائج: بر اثر بروز کرامات و برآورده شدن حاجات متوسلين به او در السنه و افواه عامه و خاصه به اين لقب مشهور شد. (8)

2- سقا: در روزهايی که اهل کوفه آب را بر روی اهل بيت امام حسين(ع) بستند، قمر بنی هاشم(ع) برای آنها آب آورد. (9)

3- سپهسالار: لقب سپهسالار به بزرگترين شخصيت فرماندهی و ستاد نظامی داده می شود و آن حضرت را نيز به سبب اينکه فرمانده نيروهای مسلح امام حسين(ع) در روز عاشورا بود و رهبری نظامی سپاه ايشان را بر عهده داشت سپهسالار ناميده اند. (10)

4- قمر بنی هاشم: از آنجا که آن حضرت در ميان بنی هاشم از نظر زيبايی ممتاز بود وی را ماه بنی هاشم می ناميدند. (11)

5- اطلس: ظاهرا يکی از معانی اطلس شجاعت است و چون آن حضرت شجاع بوده و از کثرت شجاعت صفوف دشمن را می شکافته است، به وی اطلس می گفتند.(12)

6- پرچمدار: از القاب مشهور حضرت ، پرچمدار و " حامل اللواء" است، زيرا ايشان ارزنده ترين پرچمها، پرچم سرور آزادگان امام حسين(ع) را در دست داشتند حضرت به دليل توانايی های نظامی فوق العاده در برابر خود، از ميان ياران خود، پرچم را تنها به ايشان سپردند. (13)

7- طيار: ديگر از القاب حضرت ابوالفضل(ع) طيار است، يعنی پرواز کننده در فضای قدس و درجات و مقامات عالی بهشت. (14)

8- المستجار: از ديگر القاب حضرت، مستجار يعنی منجی و نجات دهنده است. (15)

9- العبد الصالح: ديگر از القاب آن جناب عبد صالح است، چنانکه در زيارت او می خوانيم" السلام عليک ايها العبد الصالح المطيع لله و لرسوله"؛

10- حامی الضعيفه: از القاب مشهور حضرت ابوالفضل(ع) حامی الضعيفه به معنی حامی بانوان است به خصوص در نقشی که در دفاع از بانوان حرم و اهل بيت نبوت بر عهده داشت. (16


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در پنجشنبه چهاردهم دی 1391 و ساعت 10:39 |
 

 

شفقنا (پایگاه بین المللی همکاری های خبری شیعه) نوشت :

اسلام به عنوان دینی حقیقت بین و واقع گرا همواره مورد توجه اندیشمندان و آزاداندیشان ملل گوناگون در طول تاریخ بوده است. دین اسلام در جزیرة العرب ظهور کرد و محمد امین، آن پیامبر نیکی‌ها آیین و روشی را به مردمان آن سامان شناساند که سعادت و کمال بشریشان را تضمین کرده، مسیر صحیح پیشرفت را به آنها آموخت. با گسترش اسلام به مناطق اطراف و آشنایی بیشتر افراد با این دین الهی دامنه پیروان این دین از انحصار اعراب حجاز خارج شد و گروه ها و اقوام مختلفی به اسلام گرویدند. پس از رحلت پیامبر گرامی و بروز اختلافاتی میان مسلمانان در پیروی از خاندان رسول الله، شیعیان ائمه (ع) در فشار قرار گرفتند.

مدینه از جمله شهرهایی بود که به دلیل حضور علویان و یاران خاص پیامبر اسلام (ص) و حضرت علی(ع) جزو پایگاه‌های شیعیان به شمار می‌رفت اما به دلیل اینکه این شهر در دسترس ظالمان و غاصبان قرار داشت به ناچار باید شهرها و مناطق دیگری توسط شیعیان انتخاب می‌شد تا آسایش بیشتری داشته باشند زیرا بیشتر ائمه معصوم(ع) در همین شهر زندگی می‌کردند و آزار و اذیت‌های بی شماری علیه آنان در جریان بود.عراق عرب و بعدها عراق عجم جزو مناطقی بودند که شیعیان به تدریج پایگاه‌های خود را در این مناطق مستقر کرده، به مبارزه علیه حکومت جور امویان و بعدها عباسیان پرداختند اما حوادث زمانه موجب شد که این پایگاه به تدریج به داخل ایران کشیده شود و این سرزمین ملجاء پیروان شیعه باشد.

این تبدیل و تغییر نیازمند زمینه سازی‌های بسیار از جمله تربیت یاران و دوستان نزدیک و شیعیان مخلص از میان ایرانیان توسط ائمه معصوم(ع) بود؛ به همین دلیل آن بزرگواران با توجه به شور و اشتیاق خاص ایرانی‌ها به پیروی از مذهب شیعه، شاگردان زیادی را از میان آنها انتخاب و آنها را به عنوان معتمد خود به شهرهای ایران گسیل می‌داشتند تا در غیاب امام، امور مربوط به دین و مذهب را بر عهده گرفته، چراغ راهی باشند برای دوست داران اهل بیت پیامبر(ص).

در طول تاریخ برخی از ایرانیان موفق شدند به محضر امامان شیعه رسیده و حضور ایشان را درک کنند و تعدادی از آنها نیز جزو یاران خاص آن ائمه معصوم قرار گیرند.

یاران ایرانی حضرت علی(ع)

در میان نام‌های گوناگونی که جزو یاران خاص ایرانی امیرالمؤمنین(ع) بودند نام «ابوالاسود دوئلی» همواره به چشم می‌خورد. دلیل ایرانی بودن ابوالاسود، حمایت‌های وی از موالیان در بصره است. این شخصیت مهم تاریخی اقدامات فراوانی از جمله نقطه گذاری قرآن کریم، تدوین علم نحو، دفاع از مکتب تشیع، توجه ویژه به شعر و ادبیات و قضاوت را در کارنامه خود دارد؛ ضمن اینکه در برهه ای از زمان، فرماندار بصره نیز شد. ابوالاسود دوئلی در سال 69 هجری وفات یافت.

«زاذان» که نام کامل او ابوعبدالله یا ابو عمر یا ابو عمره زاذان کندی فارسی است از جمله موالیانی بود که در عصر پیامبر دیده به جهان گشوده و بعدها جزو یاران پاک امیرالمؤمنین (ع) قرار گرفت. زاذان صدایی خوش در قرائت قرآن داشت و جزو کسانی بود که روایت غدیر را برای مردم شرح می‌داد.

از دیگر یاران ایرانی امیرالمؤمنین(ع) می‌توان «سعید بن فیروز»، «سلمان فارسی»، «عاصم ابن ابی النجود اسدی»، «عبدالله بن کثیر»، «میثم تمار» و «هرمزان» اشاره کرد که هر یک به فراخور توان و دانش خویش خدمات قابل توجهی به اسلام و بالاخص مکتب تشیع داشتند.

اصحاب ایرانی امام حسن مجتبی(ع)

در میان یاران این امام بزرگوار «محمد بن سیرین» شهرت فراوانی دارد. او یکی از محدثان بزرگ عصر خویش به شمار می‌رفت و برای حفظ احادیث اهمیت زیادی قائل بود و در نقل روایات نیز احتیاط و دقت فراوان داشت. تعبیر خواب نیز جزو ویژگی‌های او به شمار می‌رود و کتاب‌های تعبیر خوابی که از آن سال‌ها تاکنون به نام ابن سیرین منتشر می‌شود، راهنمای علاقه مندان به این‌گونه مباحث بوده است.

امام حسین(ع) و یارانی از ایران زمین

شهادت امام سوم شیعیان در جریان واقعه عاشورا در واقع آزمونی سخت برای کسانی بود که خود را شیعه واقعی قلمداد می‌کردند و در بیان، هر نوع جان‌فشانی برای مکتب اهل بیت(ع) را بر خود واجب می‌دانستند. ایرانیان شیعه همواره بر حمایت از خاندان پیامبر تاکید می کردند و برخی محققان تعداد آنها را در جریان عاشورا تا 30 نفر برشمرده‌اند که بعضی از مشهورترین یاران امام حسین(ع) در کربلا عبارتند از: «سالم بن عمرو»، «سعد بن حرث»، «شبیب»، «واضح ترکی» و شخصی به نام «سعید» که غلام عمر بن خالد صیداوی بود. از دیگر ایرانیانی که مورخان نام آنها را در صف یاران اباعبدالله در کربلا آورده‌اند می‌توان از «نصر بن ابی نیزر»، «قارب بن عبدالله دوئلی» و «اسلم بن عمرو ترکی» نام برد.

اسلم از جمله کسانی بود که با امام حسین(ع) از مکه راهی کربلا شد و در روز عاشورا نیز پس از کسب اجازه پیکار با دشمنان از مولای خویش پا به میدان نهاد و بسیاری از لشکر کوفه را کشت.

اصحاب ایرانی امام سجاد(ع)

ایرانیانی که به اسلام می‌گرویدند، پس از مدتی نام و شهرت خود را تغییر می‌دادند و کنیه رایج در میان اعراب را بر می‌گزیدند و این امر با فاصله گرفتن از صدر اسلام بیشتر می‌شد؛ به همین دلیل تعیین ملیت اصحاب ائمه اطهار(ع) با گذشت زمان مشکل‌تر می‌شود. به هر روی ایرانیان در محضر امام سجاد(ع) نیز حضور داشتند و خدمات ارزنده‌ای از خود به یادگار گذاشتند. معروف‌ترین یاران این امام همام که احتمال ایرانی بودن آنها می‌رود عبارتند از: «ابان بن ابی عیاش فیروز»، «اسحاق بن یسار مدنی»، «حبیب بن معلی سجستانی»، «ضحاک بن مزاحم خراسانی»، «طاووس بن کیسان»، «عمران بن میثم تمار» و «ابوخالد کابلی». شخص اخیر یعنی ابوخالد دارای خدمات فراوانی از جمله تبلیغ تشیع و امامت امام سجاد(ع) است که به همین خاطر سال‌ها مورد تعقیب دستگاه حکومتی وقت قرار گرفت.

امام باقر(ع) و یاران ایرانی

امام پنجم شیعیان در طول عمر گرانبهای خود شاگردان زیادی را تربیت کرد که برخی از آنها از ایران زمین در محضر او حضور یافته بودند. با توجه به منابع رجالی و پژوهش‌های صورت گرفته توسط محققان معاصر مشهورترین اصحاب ایرانی امام باقر (ع) عبارتند از: «ابان بن ابی عیاش فیروز»، «اسحاق القمی»، «الابرش کلبی رازی»، «ابوعبدالله القزوینی»، «اسماعیل بن ابراهیم فارسی»، «ثابت بن هرمز ابوالمقدام عجلی»، «سلمان بن خالد طلحی قمی»، «محمد بن یسع بن حمزة قمی»، «مقاتل بن سلیمان خراسانی» و «جعفر بن عمر بن ثابت» که البته مورخان از افراد دیگری نیز نام برده‌اند که در ایرانی بودن آنها شبهه وجود دارد. یکی از معروف‌ترین یاران ایرانی امام پنجم شیعیان، «حماد بن ابی سلیمان» است. این شخصیت تاریخی از طبقه پنجم راویان کوفه به شمار می‌رود و شیخ طوسی او را در شمار اصحاب امام باقر(ع) و امام صادق(ع) آورده است. او به کثرت حدیث توصیف شده است و دانشمندان مسلمان از او با عناوینی چون امام، مجتهد، جواد و کریم یاد کرده‌اند.

ایرانیان و امام صادق(ع)

امام ششم شیعیان به دلیل شرایط خاص دوران خود جلسات درس و بحث فراوانی را برگزار می‌کرد که شاگردان زیادی نیز در آن کلاس‌ها حضور داشتند و به یقین برخی از آنها از ایرانیانی بودند که مکتب حق را یافته و خود را به مولای دوران رسانده بودند.

مورخان «ابو اسماعیل ابراهیم بن عطیة بن عبدالرحمان خراسانی»، «ابو اسحاق جرجانی»، «ابو ایوب الخراسانی»، «ابو الدیلم»، «ابو هارون اسحاق جرجانی»، «جبلة الخراسانی» و «بشار بن میمون خراسانی» را جزو یارانی ایرانی امام صادق(ع) برشمرده اند هرچند تعداد زیادی از نام‌ها در این فهرست به چشم می‌خورد.

یکی از مشهورترین این افراد «جابر بن حیان» است که بهره‌های علمی فراوانی از محضر امام خویش برد و پایه گذار دانشی نوین به نام شیمی شد. این فیلسوف، پزشک و شیمی دان نامی ایران از مردمان طوس بود که پس از کشته شدن پدرش از خراسان هجرت کرد و به مدینه رفت و به محضر امام باقر(ع) رسید و پس از شهادت این امام همام نیز جزو یاران خاص امام صادق(ع) شد. وی دارای خدمات ارزنده‌ای است به طوری تعداد کتاب‌ها و رسالات علمی جابر را تا 500 مجلد برشمرده‌اند.

اصحاب ایرانی امام کاظم(ع)

بر اساس منابع رجالی و منابع تحقیقاتی مشهوری مانند «مسند الامام الکاظم(ع)» و «احسن التراجم لاصحاب الامام موسی الکاظم(ع)» نام برخی از یاران این امام بزرگوار که ایرانی بودن آنها برای نویسندگان محرز شده به این ترتیب است: «ابراهیم بن محمد اشعری قمی»، «ابراهیم بن ابی محمود خراسانی»، «ابراهیم هاشم ابواسحاق قمی»، «احمد بن حسن بن اسماعیل تمار میثمی»، «بیاع هروی» معروف به اخی ادیم، «بشر بن الحارث بن عبدالرحمان مروزی» معروف به بشر حافی، نحسن تفلیسی»، «حسن بن علی بن مهران» و «حمزة بن یسع اشعری قمی».هرچند مورخان تعداد یارانی ایرانی امام کاظم(ع) تا 80 تن برشمرده‌اند اما به یقین ایرانیان حاضر در محضر ایشان بیش از این‌ها بوده اما به دلیلی که گفته شد، یعنی تغییر نام و کنیه توسط آنها، شناسایی ملیت ایران ائمه(ع) کاری دشوار است.

یکی از مشهورترین یاران ایرانی امام موسی کاظم(ع)، «ابراهیم بن ابی محمود خراسانی» نام دارد که با وجود نابینایی، مسائل مهمی را که از امام شنیده بود در 25 برگ نوشت و جمع آوری کرد. شیخ طوسی می‌نویسد: «ابراهیم بن ابی محمود راوی کتاب مسائل است و احمد محمد بن عیسی، مسایل را از او نقل می‌کند».

ایرانیان دیگری نیز جزو یاران امام هفتم شیعیان هستند که از مهم‌ترین آنها می‌توان به خاندان اشعری اشاره کرد. «حمزة بن یسع اشعری»، «ابراهیم بن محمد اشعری قمی» و « زکریا بن عبدالصمد قمی» از جمله معروف‌ترین افراد این خاندان هستند.

امام هشتم و شیعیان ایرانی

امام رضا(ع) به دلیل مدتی چند حضور در ایران، یاران فراوانی از میان شیعیان این سامان داشت و کتب زیادی در شرح تعداد ایرانیان حاضر در محضر ایشان نگاشته شده است. بر اساس مستندات تاریخی و منابع موثق افرادی چون «آدم بن ابی أیاس الخراسانی عسقلانی»، «أبان بن الصلت»، «ابان بن محمود»، «ابراهیم بن اسحاق نهاوندی»، «ابراهیم بن هاشم، ابو اسحاق قمی» و «احمد بن حرب الزاهد مروزی» از جمله این اشخاص به شمار می‌روند هرچند منابع تاریخی هزاران تن را در این میان نام برده‌اند ولی معروف‌ترین آنها همین افراد هستند. «ابوطالب بن صلت قم» معروف به «ابی الصلت قمی» از مفسران قرن دوم هجری نیز جزو یاران ایرانی امام رضا(ع) است که از طرف امام جواد(ع) نیز وکالت داشته است. وی عمری طولانی داشت و در سند بیش از 22 روایت نام او به چشم می‌خورد. «اسماعیل بن مهران» نیز از کوفیان ایرانی تباری بود که محضر امام هشتم را درک کرد و مورد اعتماد ایشان قرار گرفت. وی از راویان مورد وثوق بود و احادیث فراوانی از امام رضا(ع) نقل کرده است به طوری که نامش در سلسله اسناد 130 حدیث در کتب اربعه وارد شده است.

ایرانیان حاضر در کنار امام جواد (ع)

مورخان و دانشمندان معروفی چون شیخ طوسی نام‌های ایرانی بسیاری را جزو یاران امام نهم شیعیان دانسته‌اند. از این میان می‌توان به «ابراهیم بن شیبه کاشانی»، «ابراهیم بن هاشم قمی»، «احمد بن حمزة قمی»، «احمد بن محمد بن عبیدالله اشعری قمی» و «احمد حماد مروزی» اشاره کرد. یکی از معروف‌ترین یاران ایرانی امام جواد(ع)، «ابراهیم بن مهزیار» است که تا زمان امام حسن عسکری(ع) جزو یاران ائمه(ع) محسوب می‌شود. ابن‌بابویه روایت مفصلی از ابراهیم نقل کرده است که حاکی از دیدار وی با امام مهدی(عج) و بزرگی شأن او نزد آن امام است. کشی نیز روایتی از پسر ابراهیم نقل کرده است که گویای این است که وی با وکیلان امام مهدی(عج) ارتباط داشته است. «ابو یوسف، یعقوب بن اسحاق ابن سکیت» نیز از بزرگان اهل لغت، ادب و از شخصیت‌های بزرگ زمان خود به شمار می‌رود که مورخان او را ایرانی تبار و جزو یاران امام جواد(ع) برشمرده‌اند. وی تالیفات فراوانی از جمله «اصلاح المنطق»، «الاضداد»، «شرح دیوان الخنسا»، «الاجناس» و «الالفاظ» دارد.

امام دهم و اصحابی از ایران

منابع تاریخ اسامی افرادی چون «ابراهیم بن شیبه کاشانی»، «ابراهیم عبده نیشابوری»، «ابوبکر رازی»، «احمد بن اسحاق بن عبدالله اشعری قمی» و «جعفر بن عبدالله بن حسین بن جامع حمیری قمی» را جزو افرادی دانسته‌اند که با ملیت ایرانی و در محضر امام هادی (ع) تلمذ کرده‌اند. «احمد بن حمزه قمی» از جمله مشهورترین این افراد به شمار می‌رود که مورد وثوق کامل امام هادی (ع) قرار داشت. یکی دیگر از معروف‌ترین یاران ایرانی امام دهم، «سهل بن زیاد آدمی رازی» است که به گفته صاحب معجم رجال الحدیث، ابوسعید در سند بسیاری از روایات (حدود 2304 روایت) واقع شده است.

اصحاب ایرانی امام حسن عسکری(ع)

بر اساس آنچه در «الامام العکسری(ع) من المهد الی اللحد» از سید کاظم قزوینی و سایر منابع تاریخی آمده شماری از ایرانیان محضر امام یازدهم را درک کرده و جزو راویان حدیث از این امام همام به شمار می‌روند. «ابراهیم بن اسماعیل خلنجی گرگانی»، «ابراهیم بن عبده نیشابوری»، «احمد بن اسحاق رازی»، «ابراهیم بن هاشم قمی» و «جعفر بن شریف گرگانی» از جمله کسانی هستند که نام آنها در فهرست یاران ایرانی ایشان آمده است. «ابن‌بابویه قمی» مشهورترین صحابی امام حسن عسکری(ع) به شمار می‌رود که دارای ملیتی ایرانی است.وی دارای خدمات ارزنده‌ای است که موجب شد در آسمان حدیث و فقاهت شیعه بدرخشد و صاحب فتوا شود. مقام و مرتبه او در فقه و حدیث آن قدر والاست که فقها به دلیل اطمینانی که به او داشته‌اند نظریه‌هایش را بدون چون و چرا پذیرفته‌اند. ابن‌بابویه در طبقات روسای امامیه اثنی‌عشری قرار دارد. نجاشی او را شیخ اهل قم، پیشرو و مورد اعتماد آنان معرفی می‌کند و طوسی درباره‌اش می‌نویسد: «کان فقیها جلیلا».

اصحاب ایرانی امام عصر(عج)

سازمان وکالت یکی از تشکیلات شیعه امامیه است. این سازمان در عصر امام صادق(ع) به وجود آمد و امام هادی(ع) و امام عسکری(ع) برای تقویت شیعه در عصر غیبت به تقویت آن پرداختند. این سازمان که همان نظام ارتباط امام با شیعیان به وسیله وکلا بود، در طی ده‌ها سال فعالیت خود با فراز و نشیب‌هایی مواجه شد. سازمان وکالت در زمان امام عصر(عج) تنها راه ارتباطی شیعه با امام محسوب می‌شد. مهم‌ترین وکلای ایرانی امام عصر(عج):1. «ابراهیم بن محمد همدانی» از سوی امام زمان(عج) با واسطه نیابت داشت و بدون اینکه از امام درباره او سوالی شود، توقیعی در وثاقت و مورد اطمینان بودن او صادر شد.2. ابراهیم بن مهزیار3. ابراهیم بن عبده نیشابوری که وکیل ارشد امام عسکری(ع) در نیشابور بود.4. احمد بن اسحاق قمی که وکیل امام(ع) در قم و آوه بود و از اصحاب خاص امام حسن عسکری(ع) به شمار می‌رفت. همچنین او وکیل اول امام در اوقاف قم بود ولی پس از شهادت امام عسکری(ع) از قم به بغداد هجرت کرد. او در بغداد معاونت عثمان بن سعید را در امور مالی به عهده گرفت و تا زمان سفیر دوم، فعالیت خود را ادامه داد.5. حسین بن اشکیب خراسانی. او فردی ثقه و از مردم خراسان و از وکلای امام عصر(عج) بود. حسین از متکلمان و مؤلفان شیعه نیز محسوب می‌شود.6. فضل بن سنان نیشابوری که وکیل امام رضا(ع) نیز بود. نام‌های زیادی در ردیف وکلای ائمه (ع) ذکر شده است که به بیان همین تعداد بسنده می‌کنیم.

منابع:

1. تاریخ دمشق، ابن عساکر
2. تاریخ ایران در قرن نخستین اسلامی. اشپولر، برتولد، ترجمه جواد فلاطوری
3. تاریخ غیبت. پورسید آقایی و دیگران
4. تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا قرن دهم هجری. جعفریان، رسول
5. دایرة المعارف تشیع. مولفان
6. تاریخ تمدن اسلام. زیدان، جرجی
7. اصحاب ایرانی ائمه(ع). قریشی، سید حسن
+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در شنبه چهارم شهریور 1391 و ساعت 15:36 |
 

وقتي مختار به همراه 6000 نفر در قصر خود گرفتار آمد خطاب به يارانش گفت :« من كه تصميمم را گرفته ام و تسليم نخواهم شد؛ از قصر خارج مي شوم و با آنان مي جنگم تا كشته شوم و وقتي من كشته شوم ضعف و ذلت شما بيشتر خواهد شد و آنها از شما انتقام خواهند گرفت و بعد پشيمان خواهيد شد... اما اگر اكنون با من بيرون بياييد، از دو حال خارج نيست يا پيروز مي شويد و يا به شهادت مي رسيد... اگر با من نياييد فردا در همين وقت ذليل ترين و زبون ترين مردم روي زمين خواهيد بود»
به گزارش پارسینه، «ارمینه» نوشت:

- مختاربن ابوعبید ثقفی دقیقا در سال اول هجرت بدنیا آمد!

- لقب او کیسان بود و بعضی او را اهل فرقه کیسانیه می دانند علت را هم حمایت او از محمدبن حنفیه فرزند حضرت امیر(ع) می دانند حال آنکه فرقه کیسانیه بعد از مرگ محمدبن حنفیه شکل گرفت و مختار قبل از محمدبن حنفیه از دنیا رفت!

- بعضی هم می گویند علت این لقب آن است که حضرت امیر در طفولیت مختار، روزی او را روی زانو گذاشت و نوازش کرد و به او گفت: یا کیّس یا کیّس" و اینکه دوبار کیّس را به زبان آورد وجه تثنیه آن نیز (کیسان) لقب مختار شد.( کیس به معنای زیرک است)

- پدر مختار، ابوعبید بن مسعود سقفی بود. 4 روز بعد از خلافت عمر وی دستور اعزام نیرو به سر حدات ایران را صادر کرد و اولین کسی که داوطلب شد همین ابوعبید پدر مختار بود که بعدا فرماندهی سپاه اسلام را نیز به عهده او گذاشتند.

- پدر و دو برادر مختار در جنگ با ایران در روزی که به یوم الجسر معروف است کشته شدند و مختار که در آن زمان 13 سال داشت تحت تکفل عمویش سعد ثقفی در آمد.

- نقل شده است که مادر مختار وقتی او را حامله بود در خواب دید که بشارت پسری شجاع را به او می دهند او همچنین بعد از تولد مختار خوابی مشابه در مورد او دید.

- عموی مختار از طرف حضرت امیر (ع) فرماندار مداین شد و تا زمان امام حسن(ع) بر این سمت بود. او همچنین یکی از فرماندهان سپاه امیرالمومنین در جنگ صفین بود. مختار نیز به همراه عمویش به مداین رفت.

- گفته می شود که وقتی صلح بر امام حسن تحمیل شد. و به ایشان در ساباط سوء قصد صورت گرفت گفت من را به خانه سعد ثقفی(عموی مختار) ببرید. و در آنجا مختار به عمویش پیشنهاد کرد که امام حسن (ع) را تحویل معاویه دهند و از این راه پول و مقامی بدست آورند.

- بعضی می گویند علت این پیشنهاد مختار این بود که بسیاری از سرداران امام حسن(ع)به او خیانت کرده بودند و او بدینوسیله می خواست عمویش را امتحان کند تا اگر خطری امام را تهدید می کند جان حضرت را نجات دهد.

- عموی مختار در جواب این پیشنهاد با قاطعیت و تندی به مختار می گوید:" قبّح الله فی رأیک" و وقتی او را سرزنش می کند آنچنان که در اعیان الشیعه آمده است مختار در جواب می گوید:" قصد جدی نداشتم فقط می خواستم شما را امتحان کنم!"

- مختار خواهری داشت به نام صفیه که این خواهر بعدا با عبدالله ابن عمر پسر خلیفه دوم ازدواج کرد. و همین عبدالله بواسطه احترامی که عرب برای او قائل بودند دو بار باعث ازادی مختار از زندان شد.

- وقتی که مسلم ابن عقیل به کوفه رفت مختار او را به خانه خویش برد اما بعدا بخاطر در خطر بودن جان مسلم وی به خانه هانی بن عروةنقل مکان کرد. و مختار بخاطر همکاری با مسلم به زندان افتاد.

- مختار دو بار به زندان ابن زیاد افتاد یک بار مصادف با حادثه عاشورا و یک بار مصادف با قیام توابین. میثم تمّار یار صدیق حضرت امیر(ع) هم با او در زندان بود.و ابن زیاد هر دو را به اعدام محکوم کرده بود. که میثم اعدام شد و مختار با وساطت عبدالله بن عمر آزاد شد.

- آنچنان که ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه گفته است وقتی مختار در زندان بود میثم تمّار خطاب به وی چنین گفت:" تو از زندان ازاد خواهی شد و به خون خواهی حسین(ع) قیام خواهی کرد و این جباری که اکنون در زندان او هستیم(ابن زیاد) بوسیله تو کشته خواهد شد. تو با همین پاهایت سر و صورت او را لگد مال خواهی کرد. " جالب آنکه این اتفاقات حادث شد.

- امام سجاد(ع) یک بار در حق مختار دعا کرد و آن هنگامی بود که وی سر ابن زیاد و عمر سعد را برای حضرت به مدینه فرستاد. و امام برای او اینگونه دعا کرد:" الحمدلله الذی ادرک لی ثاری من اعدائی و جزی الله المختار خیراً"

- بعضی می گویند مختار ادعای نبوت داشت و علت آن احتمالا این بود که مختار سخنوری قهار بود و جملاتی را بر وزن آیات قرآن به زبان می آورد. به عنوان نمونه به این جملات دقت کنید:" و رب البلد الامین و حرمة طور سینین، لأقتلن الشاعرالمجین، اعشی الناعطین، و سوء البرق البارقین، ابن الامة من جولاء خانقین، الذی مننت علیه فکفرو تابعن فغدر، و غداً یلقی فیُنحِر، ثم یصیر الی سقر، فینوق فیها العذاب الاکبر...."

- به مختار لقب کذاّب داده بودند. روزی امام باقر(ع) فرزند مختار را دید. وی به امام گفت که مردم حرفهای زیادی در مورد پدرم می زنند اما حق همانست که شما بگویید. امام پرسید چه می گویند. ابوالحکم فرزند مختار گفت می گویند کذاّب! امام در جواب فرمود: "سبحان الله پدرم به من خبر داد که بخدا سوگند مهریه مادر من از همان پولی بود که مختار برایش فرستاده بود." گفته می شود عبدالله ابن زبیر اولین بار لقب کذاّب را به مختار داد!

- در بین علمای شیعه تا کنون تعداد زیادی از علما از مختار حمایت کرده اند. من جمله علامه امینی صاحب الغدیر، علامه مامقانی، علامه ابن نما، مرحوم حاج شیخ عباس قمی، آیت الله خویی، مقدس اردبیلی،علامه باقر شریف القرشی، علامه حلی و...

- سردار اصلی سپاه مختار ابراهیم اشتر بود که این ابراهیم فرزند مالک اشتر سردار نامی سپاه امیر المومنین(ع) است.

- در قيام توابين شعار اصلي سپاه منتقم « يا لثارات الحسين» بود و در قيام مختار يك شعار ديگر هم به آن اضافه شد« يا منصور اَمِت» و اين شعاري بود كه مسلمانان در جنگ بدر به كار مي بردند.

- بيشتر ياران مختار از ايرانيان غير عرب بودند كه آنان را ارتش سرخ مي گفتند.

- نقل شده است كه روزي حضرت امير(ع) بر شريح قاضي به سبب اشتباهي كه كرده بود خشم گرفت و خطاب به شريح گفت:« بخدا سوگند تو را به ماينقيا تبعيد خواهم كرد تا دو ماه در آنجا بين يهوديان قضاوت كني.» اما اين فرصت هرگز دست نداد تا اين كه مختار در كوفه به قدرت رسيد و وعده حضرت امير را محقق كرد و شريح را به ماينقيا تبعيد كرد.

- عبدالله بن زبير، محمد حنفيه و عبدالله بن عباس با 17 نفر از بني هاشم را در غاري به نام « شعب عارم» حبس كرد و جلو آن هيزم ريخت تا مختار را وادار به تسليم كند. اما مختار با اعزام يك گروه چريكي زندانيان را آزاد كرد.

- اين گروه را «خشبيه» به معناي « چوب داران» مي ناميدند علت آن هم اين بود كه مختار خوش نداشت يارانش با شمشير وارد مسجد الحرام شوند از همين روي به آنها دستور داد كه عمليات خود را با چوب هايي كه« كافر كوب» مي ناميدند( و اين كلمه فارسي است چرا كه بيشتر ياران مختار ايراني بودند و در سپاه وي بيشتر مكالمات به زبان فارسي صورت مي گرفت) انجام دهند.

- مختار يكي از كساني است كه مردم كوفه به او هم بي وفايي كردند و پشتش را در هنگام سختي خالي كردند.

- وقتي مختار به همراه 6000 نفر در قصر خود گرفتار آمد و به محاصره دشمن درآمد خطاب به يارانش گفت :« من كه تصميمم را گرفته ام و تسليم نخواهم شد؛ از قصر خارج مي شوم و با آنان مي جنگم تا كشته شوم و وقتي من كشته شوم ضعف و ذلت شما بيشتر خواهد شد و آنها از شما انتقام خواهند گرفت و بعد پشيمان خواهيد شد... اما اگر اكنون با من بيرون بياييد، از دو حال خارج نيست يا پيروز مي شويد و يا به شهادت مي رسيد... اگر با من نياييد فردا در همين وقت ذليل ترين و زبون ترين مردم روي زمين خواهيد بود» و همان شد كه مختار گفته بود!

- وقتي مصعب ابن زبير مختار را به شهادت رساند عبدالملك مروان براي تصرف عراق به جنگ مصعب آمد و او را شكست داد. گويند وقتي عبدالملك بر عراق مسلط شد وارد دارالاماره كوفه شد و سر بريده مصعب را جلوي او نهادند. مردي از عرب به نام« ابي مسلم نخعي» برخاست و خطاب به عبدالملك گفت:« من در همين مكان(دارلاماره) بودم و ديدم كه سر بريده حسين(ع) را جلوي ابن زياد نهادند و چندي بعد ديدم سر ابن زياد را در همين مكان جلوي مختار گذاشتند و مدتي نگذشت كه ديدم سر بريده مختار را در اينجا جلوي مصعب بن زبير نهادند و حال، سر بريده مصعب را در جلوي تو مي بينم!» گويند عبدالملك وحشت زده شد و دستور داد آن بنا را ويران كنند!

- تا سالها محل دقيق قبر مختار مشخص نبود تا اينكه علامه عبدالحسين طهراني دستور داد محدوده مشهور به مزار مختار را فحص و تفتيش كنند. در اين فحص و تفتيش آثار بناي مخروبه اي كشف شد كه مي گويند در قديم حمام بوده است. حفاري را ادامه دادند. در حين حفاري مرحوم علامه سيد رضا بحرالعلوم نقلي از پدرشان سيد محمد مهدي بحرالعلوم در مورد مرقد مختار در زاويه شرقي جنب ديوار قديمي مسجد كوفه فرمودند و با نظارت وي و علامه طهراني همان موضع معين را حفاري كردند تا به لوحي رسيدند كه اين جمله بر روي آن نقش بسته بود:« هذا قبرالمختار بن ابي عبيد ثقفي» و بدين ترتيب ساختماني در محل قبر وي بنا گرديد كه همين مقبره فعلي مختار است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در یکشنبه یکم مرداد 1391 و ساعت 14:46 |
 


 

عباس میرزا (۴ ذیحجه ۱۲۰۳ نوا / مازندران - ۱۰ جمادی‌الثانی ۱۲۴۹ مشهد) یکی از شاهزاده‌های قاجار فرزند فتحعلی‌شاه و آسیه خانم بود. عباس میرزا همچنین ولیعهد و والی آذربایجان بود. وی قبل از مرگ پدرش از دنیا رفت.


عباس میرزا و عهدنامه ترکمنچای
پس از عهدنامه گلستان، دوره دوم جنگ‌های ایران و روسیه آغاز شد. در این میان جنگ گنجه مهم‌تر از همه می نمود عباس میرزا فرمانده سپاه ایران با حرکت به سوی گنجه در این منطقه سنگر گرفت. در این میان پاسکوویچ فرمانده سپاه روس نیز خود را به این منطقه رساند. ابتدا عباس میرزا به دلیل برخی آشفتگی‌ها در سپاه خود خواست که جنگی اتفاق نیافتد اماتلاش او موثر نیافتاد و جنگ وسیعی در این منطقه در گرفت. در پایان نیز سپاه روس فاتح میدان شد. عباس میرزا سرانجام در ناحیه ترکمانچای خواست که جلوی پاسکوویچ را بگیرد اما در آنجا نیز شکست خورد و سرانجام مجبور شد که شرایط صلح را بپذیرد. در این میان پاسکوویچ که خود را مغرور از فتح جنگ می دید برای سپاه ایران ضرب الاجلی تعیین کرد و گفت چنانچه تا پنج روز تکلیف صلح مشخص نشود عازم تهران خواهد شد.


شکست قوای عباس میرزا در جنگ اصلاندوز
با قتل سيتسيانف فرماندهی سپاه روسيه به عهده گودوويچ افتاد (اين دوران هم‌زمان است با فعاليت‌های گاردان در تقويت نظامی ايران). گودوويچ در سال ۱۲۲۳ ه. ق به صورت ناغافل به ايروان حمله برد. اما شكت خورد و برگشت. عباس ميرزا برای تنبيه سپاه روسيه از تبريز به نخجوان رهسپار شد و طی چند نبرد در اطراف شهر ايروان و درياچه گوگچه سپاهيان روس را مغلوب كرد. در سال ۱۲۲۵ه .ق. حسين خان قاجار حاكم ايروان عليه روس‌ها شورش كرد و جمع زيادی از روس‌ها را به اسيری گرفت و عازم تهران كرد. اين روزها (۱۲۲۶- ۱۲۲۵ه .ق) مقارن با خروج گاردان از ايران و ورود هيات نظامی انگليسی به ايران است. در اين زمان روس‌ها خواستار صلح با ايران شدند كه شرطشان اين بود كه مكان‌های متصرفه در تصرف آنها بماند و نيز ايران به آنها اجازه عبور از داخل كشور برای حمله به عثمانی را بدهد كه دولت ايران اين تقاضا را نپذيرفت. پس از ورود سرگرد اوزلی به علت رابطه دوستی كه ميان انگليس و روسيه ايجاد شده بود در پی آن شد كه بين ايران و روسيه، صلح برقرار كند و خواستار آن بود كه افسران انگليسی كه در سپاه ايران بودند از جنگ با روسيه دست بردارند. عباس ميرزا چون اصرار داشت جنگ ادامه يابد، جنگ ادامه يافت و سپاه ايران در محل اصلاندوز كنار رود ارس مقيم شدند. در اين هنگام روس‌ها غافلگيرانه به اردوی ايران حمله كردند. اگرچه سپاه ايران مقاومت زيادی نشان دادند اما به علت اختلافاتی كه بين سپاه ايران پيش آمد، نيروهای ايرانی مجبور به عقب نشينی به سمت تبريز شدند. فرمانده سپاه روسيه پس از فتح اصلاندوز، آذربايجان را از هر دو طرف مورد تهديد قرار داد. در اين زمان تركمانان خراسان شورش كردند. در اين ميان شاه ايران كه درصدد آماده كردن سپاهی برای سركوب نيروهای روسی بود به علت اوضاع ناآرام در چند جبهه تقاضای صلح كرد .

+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391 و ساعت 2:10 |
 


 
 
سورنا یکی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ است که سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان از سوی اشک سیزدهم ( ارد  orod * ) پادشاه دلاور اشکانی فرماندهی کرد و رومیها را که تا آن زمان قسمتی از ارمنستان و آذربادگان را تصرف نموده بودند، را با شکستی سخت و تاریخی روبرو ساخت. «ژول سزار» Julius Caesar و «پومپه» Pompee و «کراسوس» Crassus سه تن از سرداران بزرگ روم بودند که کشورهای پهناوری را که به تصرف این دولت درآمده بود، اداره می‌کردند. «کراسوس» فرمانروای شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران و سپس هند را در سر می‌پروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. «کراسوس» با سپاهی مرکب از 42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم که خود فرماندهی آنان را بر دوش داشت به سوی ایران روانه شد ارد پادشاه ایران که خود در شرق ایران در حال جنگ با مهاجمین بود ، یکی از فرماندهان بسیار باهوش و شجاع خود به نام سورنا را به جنگ رومیها فرستاد. نبرد میان دو کشور در سال 53 پیش از آذربادگان آغاز و تا قلب میان رودان ادامه یافت . در جنگی که در جلگه‌های میان رودان ( بین‌النهرین ) و در نزدیکی شهر کاره Carrhae «حران» روی داد. در جنگ «حران»، سورنا با یک نقشه نظامی ماهرانه و به یاری سواران پارتی که تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یک سوم سپاه روم را نابود و دستگیر کند. «کراسوس» و پسرش «فابیوس» Fabius در این جنگ کشته شدند و تنها شمار اندکی از رومیها موفق به فرار گردیدند. جنگ حران که نخستین جنگ میان ایران و روم به شمار می‌رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومیها پس از پیروزیهای پی‌درپی برای نخستین بار در جنگ شکست بزرگی خوردند و این شکست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه افکند و نام ایران و دولت پارت را بار دیگر در جهان پرآوازه کرد.،دولت روم در پیشرفت مرزهای خود در شرق، با سد نیرومند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی «سورنا» بر «کراسوس» و شکست روم از ایران، نزدیک به یک سده، رود فرات مرز شناخته شده میان دو کشور گردید و رومیها برای جلوگیری از شکستهای آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری بنمایند.

مرگ سورنا ، باعث شد اروپائیان مرگ او را برگردن اشک سیزدهم بیافکنند تا بدین گونه انتقام از پادشاه مقتدر امپراتوری ایران بگیرند .
و متاسفانه این دسیسه کارگر افتاد بگونه ای که زخم این نیرنگ سپاه ایران را ضعیف و ضعیف تر نمود .
و تا پایان دوره سلسله اشکانی دیگر سپاهی به اقتدار و بزرگی دوران اشک سیزدهم پدید نیامد .
اروپائیان هر گاه در صحنه قدرت نتوانسته اند پیش روند ، دست به حیله گری و دروغ گویی زده اند و فاحش ترین نمونه آن دسایس آنها در طی سلسله اشکانی است...


(*) ارد سیزدهمین پادشاه سلسله اشکانی بود او مقتدرترین حکمران آن سلسله است . فرماندهان بسیار شجاعی همچون سورنا را در اختیار داشت . در ضمن ارد نام اندیشمند و مصلح کشورمان حکیم ارد بزرگ هم هست او پدر حکمت و فلسفه اردیسم ORODISM است و صاحب نظریاتی همچون قاره کهن و کهکشان بزرگ اندیشه و ...
+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391 و ساعت 2:5 |
 

هشت صد و نوزده سال پيش در روز چهارم مارس سال 1193 ميلادي سلطان صلاح الدين ايوبي ، سلطان مصر و سوريه در سن 55 سالگي در شهر دمشق درگذشت.
 

سلطان صلاح الدين علي رغم شقاوت هايي كه صليبيون در دوران اشغال بيت المقدس از خود نشان داده بودند ، پس از آزادكردن بيت المقدس از اشغال صليبيون يك سياست تسامح ديني را اتخاذ كرد و به مسيحيان اجازه داد آزادانه از اماكن ديني خود زيارت كنند.

صلاح الدين پسر يك فرمانده كرد بود كه به خدمت نورالدين حاكم شهر موصل درآمد.نورالدين توجه اش به مصر جلب شده بود ، بنابراين سپاهي را به فرماندهي شيركوه ، عموي صلاح الدين كه جنگجويي سلحشور بود به مصر اعزام كرد.

شيركوه پس از چند سال جنگ با مدعيان خلافت در مصر و نيز سپاهيان صليبي سرانجام مصر را در سال 1169 ميلادي تصرف كرد و به عنوان وزير اعظم قدرت را در دست گرفت.دو ماه بعد در روز 23 مارس سال 1169 ميلادي شيركوه درگذشت و صلاح الدين جانشين وي شد.از اين زمان ستاره اقبال صلاح الدين درخشيدن گرفت.

صلاح الدين به زودي قدرت خود را در مصر برقرار كرده و از فرمان نورالدين كه خواستار بازگشت وي بود ، سرپيچي كرد.نورالدين تصميم گرفت به جنگ سردار سابق خود برود ، اما بيمار شد و در روز 15 مه سال 1174 ميلادي در شهر دمشق درگذشت.

صلاح الدين پس از مرگ نورالدين با سپاهي به سوي سوريه حركت و اين سرزمين را تصرف كرد.به اين ترتيب ، سلطان صلاح الدين ايوبي در روز 25 نوامبر سال 1174 ميلادي دمشق مركز سوريه را تصرف كرد و دو سرزمين بزرگ اسلامي را تحت فرمان خود درآورد.

فرمانروايي صلاح الدين بر مصر ، سوريه و بين النهرين موجب شد تا صليبيون كه از 75 سال قبل از اين تاريخ بيت المقدس و فلسطين را اشغال كرده بودند به محاصره درآيند.

در روز سوم ژوييه سال 1187 ميلادي سلطان صلاح الدين ايوبي ، سلطان مصر و سوريه ، لشكر صليبيون فلسطين را در دامنه تپه هاي حثين در نزديكي درياچه طبريه درهم شكست و به نزديك به يك قرن تسلط آنها در سرزمين فلسطين پايان داد.

در اين جنگ فرماندهان صليبي از جمله گي دولوزينيان پادشاه بيت المقدس ، كنت ريمون حاكم طرابلس ، ژراردو ريدو فورد استاد اعظم فرقه مخوف تامپل و لشكر صليبيون فلسطين به سختي از سلطان صلاح الدين ايوبي شكست خوردند.

سلطان صلاح الدين علي رغم فجايعي كه صليبيون در دوران حكمراني خود در فلسطين مرتكب شده بود ، نسبت به اسيران رافت اسلامي به خرج داد و آنها را مجازات نكرد.او تنها دستور قتل 300 نفر از راهبان سرباز فرقه مخوف تامپل و فرقه هوسپيتاليه را صادر كرد.

پس از اين جنگ ،دولت شهرهاي فرانك هاي صليبي فلسطين تمام سوارنظام خود را از دست دادند و فئودال نشين هايي كه از روي الگوي اروپايي نزديك به يك قرن پيش از اين تاريخ هنگام نخستين جنگ هاي صليبي در فلسطين تاسيس شده بودند در معرض فروپاشي قرار گرفتند.

سلطان صلاح الدين پس از اين پيروزي در روز 20 سپتامبر سال 1187 ميلادي شهر بيت المقدس را محاصره كرد. شهر بيت‌المقدس به زودي تسليم شده و سلطان صلاح‌الدين فاتحانه وارد بيت‌المقدس قبله اول مسلمين جهان مي‌شود كه كمتر از يك قرن قبل توسط صليبيون اشغال شده بود.

سلطان فاتح بار ديگر در مقابل صليبيون مغلوب رافت اسلامي خود را نشان داد و دست به كشتار آنها نزد.براساس رسم آن زمان ، سلطان صلاح الدين ساكنين ثروتمند را در قبال دريافت فديه قابل ملاحظه اي آزاد كرد.

او فرقه هاي تامپل و هوسپيتاليه را مجبور كرد تا از كيسه خود فديه لازم براي آزادي 7000 نفر از ساكنان فقير را پرداخت كنند.

بازپس گيري بيت‌المقدس در زماني كمتر از يك قرن از هنگام اشغال آن توسط صليبيون مانند يك بمب جهان غرب را به لرزه در‌آورد.

فيليپ اگوست پادشاه فرانسه ، ريچارد اول پادشاه انگلستان و فردريك باربوروسا امپراتور آلمان در راس لشكر انبوهي به سوي بيت‌المقدس حركت كردند تا جنگ سوم صليبي را به راه اندازند اما ، آنها در اين راه موفق نشدند.

فردريك باربوروسا امپراتور آلمان كه ستون لشكر صليبيون را تشكيل مي‌داد ، در منطقه آناتولي گرفتار سيلاب مهيبي شد و سيلاب او و بخش اعظم لشكريانش را نابود كرد.

فيليپ اگوست پادشاه فرانسه در ميانه راه مطلع شد كه فرانسه مورد هجوم قبايل وحشي قرار گرفته و ناگزير  به سرعت به فرانسه بازگشت.

ريچارد اول كه بعدها لقب شيردل را يافت تا شهر آكرا پيش رفت و اين شهر را تصرف كرد. اما اين پيروزي در سايه اقدام بي‌رحمانه وي در قتل عام 2700 اسير رنگ باخت.

براساس برخي روايات تاريخي معتبر ريچارد در جنگ اسير سلطان صلاح‌الدين مي‌ِشود و پس از اين كه صلاح‌الدين از مقام وي به عنوان پادشاه انگلستان مطلع مي‌گردد رعايت مقام وي را كرده و محترمانه او را آزاد مي‌كند.

اين اقدام صلاح‌الدين موجب شد تا شهرت جوانمردي وي حتي در دنياي غرب منعكس شود.

سلطان صلاح‌الدين با اين حال به مسيحيان اجازه داد تا آزادانه براي زيارت مقبره حضرت عيسي (ع) به بيت‌المقدس سفر كنند.

به اين ترتيب ، در روز چهارم مارس سال 1193 ميلادي سلطان صلاح الدين ايوبي ، سلطان مصر و سوريه درگذشت.

او همواره دردوران سلطنت وجنگ هايش از خود رافت اسلامي و جوانمردي نشان داده بود ، به طوري كه پس از مرگش شرق وغرب در مورد خصايل نيك سلطان صلاح الدين ايوبي متفق القول بوده و در تاريخ جهان نام او به نيكي جاودان شده است.

+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391 و ساعت 1:56 |
 

سخنان بزرگان از : فردوسی خردمند ، نادر شاه ، فردریش نیچه ، ارد بزرگ ، جبران خلیل جبران ، گوته ، چرچیل ، برنارد شاو ، تولستوی ، پاستور ، برایان تریسی

زندگینامه و بیوگرافی مختصری نادر شاه افشار
نادر شاه افشار از ایل افشار بود او از مشهورترین پادشاهان ایران بعد از اسلام است ، ابتدا نادر قلی یا ندرقلی نامیده می شد موقعی که افغانها و روس ها و عثمانی ها از اطراف بایران دست انداخته بودند و مملکت در نهایت هرج و مرج بود یکعده سوار با خود همراه کرد و به طهماسب صفوی که کین پدر برخواسته بود همراه شد فتنه های داخلی را خواباند افغانها را هم بیرون ریخت ، شاه طهماسب صفوی از شهرت و اعتبار نادر در بین مردم دچار رشک و حسادت گشت و برای نشان دادن قدرت خود با لشکری بزرگ به سوی عثمانی تاخت و در آن جنگ هزاران سرباز ایرانی را در جنگ چالدران بدلیل عدم توانایی به کشتن داد و خود از میدان جنگ گریخت نادر با سپاهی اندک و خسته از کارزار از مشرق به سوی مغرب ایران تاخت و تا قلب کشور عثمانی پیش رفت و سرزمینهای بسیاری را به خاک ایران افزود و از آنجا به قفقاز تحت اشغال روس ها رفت که با کمال تعجب دید روسها خود پیش از روبرو شدن با او پا به فرار گذاشته اند در مسیر بر گشت در سال 1148 در دشت مغان در مجلس ریش سفیدان ایران از فرماندهی ارتش استعفا نمود و دلیلش اعمال پس پرده خاندان صفوی بود . و خود عازم مشهد شد در نزدیکی زنجان سوارانی نزدش آمدند و خبر آوردند که مجلس به لیاقت شما ایمان دارد و در این شراط بهتر است نادر همچنان ارتش دار ایران باقی بماند و کمر بند پادشاهی را بر کمرش بستند . او  سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان را که حدودا 800 نفر بودند و در قتل عام مردم ایران نقش داشتند را به ایران تحویل دهد که در پی عدم تحویل آنها سپاه ایران از رود سند گذشتند و هندوستان را تسخیر نمود ند 800 متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند و نادر شاه حکومت محمد گورکانی را به او بخشید و گفت ما متجاوز نیستیم اما از حق مردم خویش نیز نخواهیم گذشت محمد گورکانی بخاطر این همه جوانمردی نادر از او خواست هدیه ای از او بخواهد و نادر قبول نکرد و در پی اسرار او گفت جوانان ایران به کتاب نیازمندند سالها حضور اجنبی تاریخ مکتوب ما را منهدم نموده است  محمد گورکانی متعجب شد او علاوه بر کتابها جواهرات بسیاری به نادر هدیه نمود که بسیاری از آن جواهرات اکنون پشتوانه پول ملی ایرا ن در بانک مرکزی  است . 12 سال سطنت نمود و در سال 1160 بوسیله عده ای خائن  کشته شد . نکته قابل ذکر آنست که  او از 15 سالگی تا 25 سالگی بهمراه مادرش در بردگی ازبکان گرفتار بود و با مرگ مادرش از اردوگاه ازبکان گریخت و پس از آن با جوانان آزادیخواهی همپیمان شد .

نادر شاه افشار در حال حاضر یکی از دو پادشاه محبوب گذشتگان ایران است نام او و کورش هخامنشی دل ایرانیان را گرم و به شوق می آورد . حکیم ارد بزرگ در مورد نادر شاه افشار می گوید : او توانست از خراب آبادی که دشمنان برایمان ساخته بودند کشوری باشکوه بسازد نام او همیشه برای ایرانیان آشنا و دوست داشتنی خواهد بود .

 

 

 

در اینجا گزیده ای از سخنان نادر شاه افشار پادشاه ایران زمین را تقدیم می کنم :


نادر شاه افشار : میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند .

نادر شاه افشار : سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .

نادر شاه افشار : تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری  ابدی برای  کشورم کسب کنم .

نادر شاه افشار : باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم  همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود  که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .

نادر شاه افشار : از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.

نادر شاه افشار : اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید .

نادر شاه افشار : خردمندان و دانشمندان  سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .


نادر شاه افشار : وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .

نادر شاه افشار : هر سربازی  که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران  تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند ...

نادر شاه افشار : شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .

نادر شاه افشار : فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .

نادر شاه افشار : کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .

نادر شاه افشار : هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ  کشور و امنیت آن است .

نادر شاه افشار : لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .

نادر شاه افشار : برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .

نادر شاه افشار : گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .

نادر شاه افشار :کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده  و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم  .

+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391 و ساعت 1:22 |
 

پیروز مجتهدزاده گفت: در رابطه با جزایر ایرانی خلیج فارس۷ سند رسمی و تاریخی وجود دارد که طبق آن‌ها دو طرف بر ایرانی بودن این جزایر تاکید دارند.

به گزارش خبرگزاری فارس، نشست «جزایر سه‌گانه ایرانی و ادعای امارات» با حضور زهره الهیان و حشمت‌الله فلاحت‌پیشه از اعضای کمیسیون امنیت ملی و سیاست‌خارجی مجلس شورای اسلامی و پیروز ‌مجتهدزاده عضو هیئت علمی دانشگاه تربیت مدرس به همت بسیج دانشجویی دانشگاه علامه طباطبایی برگزار شد.

مجتهد‌زاده در این نشست با بیان اینکه جزایر تنب و ابوموسی از قدیم الایام متعلق به ایران بوده است و تهران احتیاج به ارائه نقشه از زمان‌های قدیم در این رابطه ندارد، گفت: این به این جهت است که سراسر خلیج فارس و تمام کشورهای امارات، کویت، عمان و... بخشی از خاک ایران بوده است.

وی برای این مدعای خود به نامه شیخ بحرین به ناصرالدین شاه اشاره کرد و افزود:در زمان حمله انگلیس به بحرین شیخ بحرین-آل خلیفه- نامه به دربار می نویسد که این سرزمین جزو خاک ایران است به داد ما برسید که این نامه با بی اعتنایی ناصرالدین شاه مواجه می شود.

این استاد دانشگاه تصریح کرد: بریتانیا پس از 150 سال استعمارگری در خلیج فارس، در سال 1968 که می خواست نیروهای خود را از خلیج فارس خارج کند، به این سوال رسید که تکلیف این کوچولوها-کشورهای تازه تاسیس- چه می شود؟

وی ادامه داد: انگلیس تصمیم گرفت این شهرهای کوچک را به صورت یک فدراسیون درآورد؛ اول قرار بود بحرین و قطر هم جزو این فدراسیون شوند ولی بحرین مخالفت کرد. قطر هم که همیشه با بحرین رقابت داشت، نیز با این موضوع کنار نیامد.

مجتهدزاده با بیان اینکه ایران بلافاصله اعلام کرد این فدراسیون را به رسمیت نخواهد شناخت برای اینکه بخشی از خاک کشور-جزایر- ضمیمه این فدراسیون شده است،اظهارداشت: خوشبختانه عربستان هم به جهت مشکلات با ابوظبی اعلام کرد که این تقسیم بندی را به رسمیت نمی شناسد.

وی ادامه داد: پس از این واکنش‌ها انگلیس به این نتیجه رسید که اگر بخواهد اینگونه فدراسیون درست کند، این فدراسیون یک روز هم دوام نخواهد داشت؛ لاجرم انگلیس تصمیم گرفت با قوی‌ترین قوی‌ها –ایران- کنار بیاید. بر همین اساس ناچار شد تا جزایر 3 گانه را به ایران برگرداند تا تهران امارات را به رسمیت بشناسد.

مجتهد زاده با اشاره به تلاش انگلیس برای امضای قراردادی پر از نقاط مشکل ساز، تصریح کرد:اولین تلاش انگلستان این بود که بریتانیا از منطقه خارج شود و پس از آن ایران با امارات کنار بیاید که ایران در جواب این پیشنهاد تاکید کرد جزایر ایرانی را شما گرفتید،خودتان هم باید پس دهید.

وی افزود: سرانجام توافق‌نامه ایران و انگلستان در 29 نوامبر 1971 توسط ایران و شیخ شارجه زیر نظر بریتانیا امضا شد؛ در این تاریخ همچنان بریتانیا مسئول امور سیاسی روابط خارجی امارات بود و امارات هنوز به وجود نیامده بود.بر همین اساس ایران انگلستان را مجبور کرد تا امضای وزیر خارجه بریتانیا هم در این سند باشد.

این استاد دانشگاه با بیان اینکه در رابطه با جزایر ایرانی خلیج فارس7 سند رسمی و تاریخی وجود دارد که طبق آن دو طرف بر ایرانی بودن این جزایر تاکید دارند، یادآور شد: سند اول نامه شیخ شارجه است که ما حاضریم با ایران کنار بیاییم و این قرارداد را امضا کنیم.

وی درباره 6 سند دیگر این تفاهم‌‌نامه گفت:سند دوم نامه وزیر خارجه انگلیس به ایران است که می‌گوید شیخ شارجه آماده برای امضای قرارداد است؛ سند سوم نامه وزیر خارجه ایران است که به بریتانیا می نویسد ما هم حاضر هستیم؛ سند چهارم متن تفاهم‌نامه است؛ سند پنجم نقشه رسمی ابوموسی است که ضمیمه پرونده است؛ سند ششم نامه وزیر خارجه بریتانیا است که اسناد حاضر شده و تحویل می شود و سند هفتم نامه بسار مهم وزارت خارجه ایران است.

مجتهدزاده ادامه داد:سند هفتم می گوید وزیر خارجه ایران به بریتانیا و شیخ شارجه می نویسد حال به شما اخطار باد که هرجا ایران احساس کند در جزیره ابوموسی فعل و انفعالاتی صورت می‌گیرد که مغایر منافع ملی ایران تشخیص داده شود و از نظر امنیتی مغایر امنیت ملی ما تشخیص داده شود، ایران به خود حق خواهد داد که سراسر جزیره را بگیرد.

وی درباره اهمیت بین‌المللی با اشاره به اینکه این قرارداد در سازمان ملل متحد ثبت شده و جای مذاکره ندارد، تصریح کرد: در روزی که کشورهای تندرو عربی علیه ما شکایت کردند، نماینده دائمی ایالات متحده گفت این قرارداد رسمی و دائمی است و هیچ کس نمی تواند حرفی درباره‌اش بزند؛ همچنین نماینده مادام العمر بریتانا در همان جلسه گفت این قرارداد قانونی است و بهترین مدل برای حل دیگر مسائل جهان است.

این استاد مسائل حقوقی خلیج فارس با اشاره به برخی اظهارات مبنی بر شکایت امارات از ایران به شورای امنیت گفت: طبق مقررات بین المللی وقتی در دادگاه بین الملل یا شورای امنیت شکایتی طرح بشود، نتیجه آن شکایت هرچه باشد طرفین دیگر حق شکایت ندارند.

وی افزود: سران عرب منطقه در سال 2008 در دمشق جمع شدند و علیه ایران شکایت نوشتند به شورای امنیت و دوباره نوشتند ایران این جزایر را اشغال کرده است.

مجتهدزاده خاطرنشان کرد: یک روز پس از ارجاع این پرونده به شورای امنیت، این پرونده مختومه شد و حتی در سایت‌ها و خبرگزاری‌ها مطلبی درباره‌اش منتشر نشد.

+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 1:8 |
 

در سال 711 میلادی مصادف با سال 92 هجری قمری، یک دسته از مسلمانان به رهبری طارق بن زیاد که نام وی در تنگه جبل الطارق ابدی شده است توانستند بخش اعظم اسپانیا را فتح کنند. اعراب قلمرو جدید خود را در اسپانیا اندلس می گفتند و شهر قرطبه را به پایتختی برگزیدند. در سال 756 میلادی مصادف با سال 139 هجری قمری، فردی از خاندان بنی امیه بنام عبدالرحمن با کمک هوادارانش در اندلس به حکومت میرسد و حکومت مستقل امویان را در اندلس تاسیس میکند. هر چند حکمرانان مسلمان نسبت به پیروان مذاهب دیگر با مدارا و تسامح رفتار میکردند اما استقبال ساکنین اسپانیا از دین جدید بسرعت افزایش می یافت .

اروپا وقتی متوجه شد که اندلس خطر بزرگی برای نابودی قدرت استعماری حکومتها و کلیساهایش است از راه های مختلف به تلاش افتاد که کاری بکند، سدی در برابر اینها به وجود بیاید تا مردم اروپا بیدار نشوند و در همان جهل و نادانی بمانند و استعمارگران به حکومت ستمگرانه خود ادامه بدهند.

مهمترین برنامه های سیاسی که به این منظور پیاده کردند
که در حقیقت خطرناک ترین حمله به پیکر قوی و نیرومند جامعه اسلامی آندلس بود این بود که عده ای از زنان خودفروش را تشویق کردند و بودجه هایی در اختیارشان گذاشتند که بیایند به طرف آندلس و جوانها را به ارضای تمایلات جنسی از طریق غیر مشروع جلب کنند.
در اوایل، جامعه اسلامی آگاه تر بود از اینکه این کلک در او مؤثر باشد و با هوشیاری و شدت تمام این کلک را خنثی کردند و این

زنان به اروپای خودشان برگشتند.اما دوباره این کاروان تمدن اروپایی، یعنی کاروان فاسد کردن جوانان به طرف آندلس سرازیر شد و بودجه های سنگینی در اختیار این زنان قرار گرفت. نه تنها به وسیله لطافت و زیبایی خودشان، بلکه پول هم می دادند به جوانان و برای لحظاتی جوانان را به طرف خودشان جلب می کردند. زمان گذشت تا کار به جایی رسید که جوانان بدون پول هم، آنقدر سست عنصر شده بودند که مقاومت اسلامی و ایمانی خودشان را از دست داده بودند و به طرف این زنان کشیده می شدند. باز فساد و تباهی در جوانان جلوتر رفت، به حدی که اینها دلباخته می شدند در برابر این زنان جلف و خود فروش و پول هم می دادند که ایندفعه زنها اظهار تمانع می کردند.

البته زمان زیادی گذشت تا بالاخره جوانان اندلسی از آن حد شجاعت و شهامت اسلامی خودشان به این حد پوچی و وقاحت و ذلت و حقارت رسیدند. به هر صورت این حربه خطرناک، کارگر افتاد و اروپا متوجه شد که جوان آندلسی دیگر دارای آن نیرو و قدرت جنگی و مقاومت عظیم و انگیزه ایمانی و جهاد نیست که اگر به سرزمینش حمله ای بشود بتواند برای مدتها مقاومت کند. این بود که برای سالها و حتی قرنها لشکرکشی های متناوب کوچک و بزرگ از نقاط مختلف اروپا، به طرف آندلس جریان پیدا کرد و این حملات متوالی کم کم پیکر آندلس را ضعیف کرد تا حدی که دستگاه مشهور ننگین «تفتیش آراء و عقاید» در آندلس از طرف اروپایی ها به وجود آمد که هر جا انسانی اظهار مختصر تمایلی به تمدن اسلامی می کرد با انواع شکنجه های ننگین و غیر اسلامی که شاید در دنیای امروز خودمان هم نمونه اش پیدا نشود روبرو می شد.

با روی آوردن جوانان به زنان بی حجاب و بدکار حکوت آندلس نیروی پشتوانه خود را به راحتی از دست داد و آن عظمت اسلامی را به راحتی در هم شکست.

دشمن کنونی اسلام و جامعه اسلامی، و به خصوص دشمنان ایران بعد از آنکه نتوانستند با حمله نظامی انقلاب اسلامی مردم ایران را در هم بشکنند و خللی در ایمان آنها به وجود آورند اکنون به این حربه قدیمی خود متوسل شده اند. شاید بتوان گفت که بزرگترین سلاح ابزاری جنگ نرم هم، همین تاکتیک است. یعنی دشمن امروز از دو جهت حمله را آغاز کرده است. اول با برداشتن حجاب از سر زنان مسلمان و ریختن و از بین بردن حیا و شکستن قداست عفت، در زنان جامعه اسلامی. دوم با از بین بردن حیا و شکستن قداست عفت، در مردان مسلمان و از بین بردن تدریجی غیرت در مردان. به نظر من امروز مهمترین منطقه ای که دشمن در این جنگ نرم هدف گرفته است این دو منطقه می باشند.

+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 و ساعت 13:7 |
 

شكست مسلمين در اندلس، عبرتى بزرگ

نويسنده:على محمدى جوركويه

چكيده:
افول هر حكومت و تمدنى عللى دارد و غروب آفتاب حكومت و تمدن بزرگ اسلامى در اندلس نيز از اين قانون مستثنى نيست . مهمترين آسيبى كه گريبان‏گير حكومت مسلمين در اندلس شد و فرجام ناخوشى را براى آن رقم زد، تفرقه و فساد اخلاقى بود و اين نكته‏اى است‏بسيار حايز اهميت كه برابر آموزه‏هاى دينى، بايد از آن عبرت گرفت .

مقدمه
تاريخ، آموزگارى ارزشمند است . از اين رو، خداوند در قرآن كريم، فراوان از تاريخ گذشتگان (اعم از خوبان و بدان) براى عبرت آموزى و هدايت‏بندگان سخن به ميان آورده و سفارش نموده است:

«قد خلت من قبلكم سنن فسيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبة المكذبين‏» (2)

پيش از شما، سنتهايى وجود داشت، (و هر قوم، طبق اعمال و صفات خود، سرنوشت‏هايى داشتند كه شما نيز همانند آن را داريد) پس در روى زمين گردش كنيد و ببينيد سرانجام تكذيب كنندگان (آيات خدا) چگونه بود .

خوشا به سعادت مردمى كه از تاريخ گذشتگان آگاه گردند و عبرت بياموزند كه تاريخ درسهاى بسيار و گران سنگى دارد . اما افسوس كه به فرموده امير مؤمنان: «ما اكثر العبر و اقل الاعتبار .» (3)
چه بسيارند عبرتها و چه اندك است، عبرت گرفتن .

بر مسلمانان زيبنده نيست كه از گذشته تاريخ خود پند نگيرند و دوباره بلكه چند باره به سرنوشت گذشتگان دچار شوند . تاريخ اندلس از اين جهت‏بسيار خواندنى است; چرا تمدنى با آن همه عظمت و شكوه به سستى و اضمحلال گراييد .

اين نوشتار در صدد است كه علل غروب خورشيد تابناك تمدن اسلامى را در اندلس بررسى كند; ليكن پيش از آن، نگاهى به شگفتى‏هاى تمدن اسلامى آن ديار خواهيم داشت .

صبح اميد
در سال 92 هجرى قمرى، موسى بن نصير (حاكم شمال آفريقا) با تهيه مقدمات لازم، لشكرى هفت هزار نفرى را به فرماندهى طارق بن زياد مهياى فتح شبه جزيره ايبرى (Iberia) كرد . (4)

پس از به دست آوردن پيروزيهايى چند، موسى بن نصير نيز با نيروى كمكى وارد شبه جزيره شد (5) و طى مدت كوتاهى، تمام شبه جزيره ايبرى (اسپانيا و پرتقال) به دست مسلمانان فتح گرديد، حتى آنها از سلسله جبال پيرنه گذشتند و به خاك فرانسه رسيدند (6) و حكومت اسلامى اندلس را در شبه جزيره برقرار كردند كه تا سال 897 هجرى قمرى ادامه يافت . (7)

شكوه تمدن اسلامى
از آنجا كه اسلام، دين دانش، تفكر و تعقل است، هر كجا كه قدم گذاشت، نور دانش در آنجا درخشيد . اندلس نيز يكى از كشورهايى بود كه با تابيدن نور اسلام بر دلهاى مردمش، از ميان آنها انديشمندان بزرگى برخاستند كه سهمى به سزا در تمدن اسلامى بلكه بشرى ايفا كردند و دستاوردهاى شگرفى را به جهان علم عرضه نمودند . «لاين پل‏» مستشرق انگليسى مى‏نويسد:

«اسپانيا هشت قرن در دست مسلمانان بود و نور تمدن آن، اروپا را نورانى ساخته بود . . . علوم و ادب و صنعت فقط در همين سرزمين اروپايى رونق داشت و از همين رهگذر بود كه علوم رياضى، فلكى، گياه‏شناسى، تاريخ، فلسفه و قانونگذارى فقط در اسپانياى اسلامى تكميل شده و نتيجه داده بود .» (8)

جالب است كه بدانيم اين تحول و پيشرفت در اندلس زمانى بود كه اروپا گرفتار دوره ركود علمى قرون وسطى بود . دكتر «مارتينز مونتابث‏» مستشرق اسپانيايى مى‏گويد:

«اگر حاكميت هشت قرنه اسلام بر اسپانيا نبود، هرگز اين كشور وارد گردونه تاريخ تمدن نمى‏شد . اين دوره در حالى كه اروپاى همسايه، اسير تيرگى جهل و عقب ماندگى بود، روشنايى خرد و فرهنگ را به آنجا منتقل كرد .» (9)

با ايجاد مدارس رايگان، همگانى كردن آموزش و ترويج فرهنگ علم دوستى و دانش پژوهى در اندلس، بزرگانى در ميدان علم و اختراع قدم نهادند و تازه‏هايى را به بشريت و جهان علم عرضه كردند . در پزشكى با ظهور افرادى چون على بن عباس، زهراوى، باهلى، ابن زهر، و . . . بدان پايه از تخصص علمى رسيدند كه جراحى‏هاى دقيق چشم را انجام مى‏دادند . (10)

پرفسور «دالماس‏» استاد بيماريهاى زنان دانشكده پزشكى «مونته پليه‏» اعتراف مى‏كند: «تمدن مسلمانان منحصر به فن معمارى و نقش و نگار ساختمان‏ها و مساجد پرشكوه نيست، بلكه شامل بسيارى از علوم و معارفى مى‏شود كه اساس علوم جديد به خصوص علوم گياه‏شناسى و پزشكى است .» (11)

در فلسفه و عرفان با بزرگانى نظير ابن باجه، ابن رشد، ابن طفيل و ابن عربى، آثار ارزشمندى را از خود به ميراث گذاشتند . (12) ابن فرناس، زرقالى، مجريطى، ابن صغار قرطبى، بتروجى و . . . در رياضيات، هيئت، نجوم و شيمى، گامهاى بسيار بلندى برداشتند و مؤفقيتهاى بزرگى را كسب كردند . (13)

مسلمانان اندلس در سايه دانش پژوهى و علم دوستى در اسلام، بدان پايه از پيشرفت در رشته‏هاى مختلف علمى، صنعت، كشاورزى، شهرسازى و زيباسازى شهرها رسيدند كه «جان دراپر») (Jhon w.Draper در «تاريخ پيشرفت فكر در اروپا» پس از توصيف شهر سازى و زيبا سازى شهر قرطبه (پايتخت اندلس) مى‏نويسد: «هفتصد سال بعد از اين تاريخ (زمانى كه قرطبه چنين شكوهى داشت) هم حتى يك چراغ در راههاى عمومى لندن و پاريس وجود نداشت و قرن‏ها پس از اين تاريخ، افراد پياده در شهر لندن و پاريس در روزهاى بارانى تا قوزك پا در گل فرو مى‏رفتند .» (14)

مهندسان مسلمان در معمارى به قله‏هاى رفيع اين دانش دست‏يافتند و چنان آثار ماندگارى را از خود به جاى گذاشتند كه امروزه بيش از 45 ميليون نفر جهانگرد سالانه از اين آثار بازديد مى‏كنند . (15)

يكى از اين آثار كه مسجد جامع شهر قرطبه است، از شاهكارهاى معمارى است . مسجدى با 4868 متر مربع فضاى سرپوشيده و باز، 1293 ستون كه گاه ارتفاع آن به 9 متر مى‏رسد، ولى قطر آن 25 سانتيمتر است، در حالى كه در همان زمان ماهرترين مهندسان براى پيشگيرى از سقوط احتمالى چنين سقفهاى بلندى، قطر پايه‏هاى سنگى ساختمان را كمتر از چهار متر قرار نمى‏دادند . (16)

هر مسلمان بيدار دلى، با نيم نگاهى به تمدن پر شكوه اندلس، از خود مى‏پرسد: چرا اندلس از اوج قدرت، عظمت و شكوه به حضيض ذلت و خوارى كشيده شد و به خاك سياه نشست . علت آن را در كجا بايد جستجو كرد؟ آيا گردش روزگار چنين است‏يا نتيجه اعمال؟

آسيب شناسى حكومت اسلامى اندلس
از جستجو در متون تاريخى مى‏توان دو عامل را به عنوان آسيب‏هاى جدى و اساسى حكومت اسلامى اندلس برشمرد كه به ترتيب اهميت عبارت است از:

1- اختلاف و تفرقه:
يكى از اركان مهم ثبات، امنيت و پيشرفت هر جامعه‏اى، وحدت است . در طول تاريخ، مردمى بر مشكلات و گرفتاريها فايق آمدند كه بر محور اتحاد گرد آمدند . اگر مسلمانان مؤفق شدند برق آسا شبه جزيره ايبرى را فتح كنند، در سايه وحدت بود . از اين رو، خداوند در قرآن كريم به اين نكته اساسى در حيات جامعه دستور داده است: «واعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا» (17)
همگى به ريسمان الهى چنگ زنيد و متفرق نشويد .

همان طور كه وحدت مايه ثبات، امنيت، پيشرفت و سعادت است، اختلاف و تفرقه سبب ناامنى و عقب ماندگى است . مهمترين علت‏شكست‏حكومت مسلمانان در اندلس را نيز مى‏توان در درگيرى‏هاى داخلى بين مسلمانان، بويژه حاكمان جستجو كرد . از نخستين روزهاى تشكيل حكومت اسلامى در اندلس، اختلاف و دشمنى ميان دو گروه از اعراب مضرى و قحطانى سر بر آورد و هيچ گاه به پايان نرسيد و هر گاه كه قدرت به دست‏يكى از آن دو مى‏افتاد، بر ديگرى ستم مى‏كرد و گروه مقابل به كارشكنى مى‏پرداخت.

از ديگر كارهاى نادرست اعراب پس از ورود به اندلس اين بود كه خود را از بربرهاى شمال آفريقا (كه سهم بزرگى در فتح شبه جزيره ايبرى داشتند) برتر مى‏ديدند و نصيب خود را بيشتر مى‏پنداشتند و آنان را به ديده حقارت مى‏نگريستند . اين نوع برخورد نيز اختلاف پر دامنه‏اى را در اندلس سبب شد كه در تمام مدت، كم و بيش ادامه داشت.

آنگاه كه اين اختلافات شعله ور مى‏شد، چنان زبانه مى‏كشيد كه كسى را ياراى نزديك شدن به آن نبود و اگر كسى گامى براى صلح و آشتى جلو مى‏نهاد، در آتش اين دشمنى خاكستر مى‏شد .

در يكى از اين آشوبها، روزى دانشمند بزرگى در مسجد جامع شهر قرطبه، همين كه ضمن اشاره به اين گونه اختلافات گفت «خدايا ميان ما صلح برقرار كن‏» ، بى درنگ كشته شد و ديگرى در همان مسجد به محض اين كه گفت «خدا، صلح را دوست دارد و به آن امر كرده است‏» ، در همان دم به قتل رسيد . (18)

از نتايج‏شوم اين درگيرى ها، روى آوردن دو گروه مخالف به سوى دشمن مسيحى بود (كه براى چنين روزهايى لحظه شمارى مى‏كرد) و با باج دادن به مسيحيان، از آنان عليه يكديگر كمك مى‏خواستند و دشمن پليد نيز با نقشه هايش، آتش جدايى را شعله‏ورتر مى‏كرد . اوج اين اختلافات را بايد در زمان رخ نمودن حكومتهاى كوچك و مستقل در اندلس دانست كه هر دولتى براى حفظ يا توسعه قلمرو خود و چند صباحى تكيه زدن بر اريكه قدرت، با يكى از پادشاهان مسيحى عليه همسايگان مسلمانش پيمان همكارى مى‏بست .

در طول هشت قرن حاكميت مسلمانان بر اندلس، سه بار حكومت‏يكپارچه و مقتدر اسلامى براثر اختلافات، خود سرى‏ها و طمع ورزى‏هاى عده‏اى به سستى گراييد و هر فردى بر گوشه‏اى از اين سرزمين حكم راند . هر گاه كه حكومت مركزى واحد از بين رفت و حاكميت‏هاى متعددى سر بر آوردند، ضعف، سستى و زبونى بر مسلمانان اندلس چيره شد كه پس از مدتى به ناچار به اتحاد رسيدند و هر زمان كه حكومت مركزى و يكپارچه به وجود آمد، عزت پيدا كردند و به پيروزى و پيشرفت دست‏يافتند .

از اوايل قرن پنجم هجرى براى نخستين بار پس از بر پايى حكومت اسلامى در اندلس، حاكميت‏هاى كوچك و مستقل در نقاط مختلف آن پى در پى ظهور كردند و در مجموع 26 دولت مستقل به وجود آمد . (19) هر كدام از دولت‏ها براى براى توسعه قلمرو خود با همسايگانش درگير بود و براى دست‏يابى به مقصود خود به مسيحيان باج مى‏داد تا حمايت آنان را جلب كند و آنان نيز از اين فرصت كمال استفاده را بردند و چون مارى زخم خورده زهر خود را ريختند و عقده شكست‏هاى چند صد ساله را از دل گشودند و انتقامى سخت گرفتند . چنان كه در جنگ بين مامون (حاكم بلنسيه) و ابن هود (حاكم سرقسطه) مامون پس از شكست‏خوردن از ابن هود، از «فرناند» پادشاه مسيحى كاستيل كمك طلبيد تا در صورت پيروزى، به او ماليات بدهد و با حمايت او بر ابن هود غلبه كرد . ابن هود نيز پس از شكست، هدايايى براى «فرناند» فرستاد و از او تقاضاى كمك كرد و با پشتيبانى او دوباره بر مامون پيروز شد . اين اختلاف، جنگ و خون ريزى با آتش بيارى پادشاهان مسيحى سه سال ادامه يافت . (20)

جنگ و خون ريزى ميان حاكميت‏هاى كوچك و مستقل پيوسته ادامه داشت و اركان اين حكومتها را سست كرد و ديگر رمقى در آنها براى مبارزه با همسايگان مسيحى باقى نماند و اين بهترين فرصت‏براى دشمن در كمين نشسته بود كه انتقام بگيرد .

در اواخر قرن پنجم هجرى، حاكميت‏هاى كوچك مورد حمله بى امان «آلفونس‏» ، پادشاه ليون و در معرض نابودى قرار گرفتند و از اين رو، از يوسف بن تاشفين، حاكم مسلمان در شمال آفريقا كمك خواستند . با لشكر كشى يوسف به اندلس و شكست «آلفونس‏» دوباره حكومت واحد اسلامى به نام سلسله «مرابطين‏» در اندلس تشكيل شد و عزت به مسلمانان برگشت و عظمت‏يافتند . (21)

ليكن حاكميت مرابطين نيم قرن بيشتر طول نكشيد كه مجددا تفرقه و اختلاف در جامعه اسلامى اندلس ريشه دوانيد و دولت‏هاى كوچك و مستقل مسلمان قد علم كردند (22) و حكومت مركزى تضعيف گرديد و پادشاهان مسيحى به طمع افتادند، اما طولى نكشيد كه سلسله «موحدون‏» (كه در شمال آفريقا حاكميت پيدا كرده بودند) دولت‏هاى كوچك را در اندلس جمع كردند و حاكميت‏يكپارچه و مقتدرى را در مقابل مسيحيان به وجود آوردند . از نخستين سالهاى قرن هفتم هجرى، سستى و زوال در پايه‏هاى حكومت موحدون نمايان شد . مسيحيان ليون، ناوار، آراگون (كه بعد از تحمل شكست‏هاى پى در پى از يعقوب بن يوسف به دنبال فرصت‏بودند) يكباره به جنگ با محمد بن يعقوب شتافتند و با ضربه‏اى سهمگين بر سپاه او، انتقامى سخت گرفتند . (23)

با تضعيف دولت مركزى، براى سومين بار حاكميت‏هاى كوچك و ضعيف در گوشه و كنار اندلس سر بر آوردند كه براى تجاوز به قلمرو يكديگر، به هم چنگ و دندان نشان مى‏دادند و در امضاى پيمان همكارى با مسيحيان براى از ميان برداشتن رقيبان خود، از همديگر گوى سبقت مى‏ربودند و اين بهترين موقعيت را براى پادشاهان مسيحى فراهم كرد تا ضربه نهايى را بر پيكر حكومت اسلامى در اندلس وارد سازند و خود را براى هميشه از خطر آن برهانند .

با دشمنى و تفرقه‏اى كه بين دولتهاى كوچك اسلامى در اندلس وجود داشت، مسيحيان به تدريج آن‏ها را از ميان برداشتند . چنان كه در سال 636 هجرى قمرى، «بلنسيه‏» در سال 668 هجرى قمرى «مرسيه‏» و در سال 685 هجرى قمرى «ميورقه‏» را از دست مسلمانان گرفتند و اين روند ادامه پيدا كرد تا اين كه در پايان قرن هفتم هجرى، تنها حكومت «غرناطه‏» در دست مسلمانان باقى مانده بود . (24)

از دردناك‏ترين حوادث اين دوره، همكارى دولت‏بنى نصر (كه در غرناطه حكومت داشت) با «فرديناند» پادشاه ليون براى از ميان برداشتن ديگر حكومت‏هاى كوچك اسلامى در اندلس است; چنان كه در گشودن دروازه «شبيليه‏» و دره علياى وادى الكبير و لشكركشى‏هاى ديگر، دست در دست او نهاد و سرزمين اندلس را از خون برادران دينى خود رنگين كرد (25) تا حكومت او در غرناطه باقى بماند . ولى ديرى نپاييد كه با درهم پيچيده شدن پرونده ديگر حكومت‏هاى كوچك اسلامى، نوبت‏به حكومت‏بنى نصر در غرناطه رسيد . مسيحيان از همان اواخر قرن هفتم هجرى حملات خود را به غرناطه آغاز كردند و هر از گاهى ضرباتى بر پيكر آن وارد ساختند و شهرى را به تصرف خود در آوردند تا اين كه در سال 897 هجرى قمرى به عمر آخرين حكومت اسلامى در اندلس پايان دادند . (26)

2- فساد اخلاقى:
دومين عامل شكست مسلمين در اندلس را مى‏توان روى كار آوردن حاكمان و بسيارى از مردم به بى تقوايى و بى بند و بارى دانست . فراگير شدن فساد در سطح حاكميت و جامعه، آنان را از توجه به صلاح و سلامت و پيشرفت جامعه باز داشت و حميت و غيرت دينى را در آنها از بين برد و آنچه كه برايشان اهميت داشت، قدرت‏طلبى و خوش گذرانى بود . در نتيجه، شهرها يكى پس از ديگرى از تحت‏حكومت آنان خارج گرديد و به تصرف دشمن درآمد . فساد در بين حكمرانان تا بدانجا پيش رفت كه «معتصم بن صمادح‏» حاكم «المريه‏» عاشق دخترى مسيحى شد و به زور او را از پدرش گرفت و بر سر همين موضوع به جنگ و خون‏ريزى در ميان مسلمانان دست زد . (27)

آنگاه كه حاكمان به عيش و عشرت آشكار پرداختند، مردم بسيارى از پى آنان روانه گشتند و دشمن مسيحى با طرحى شيطانى، ضربه‏اى سخت‏بر پيكر جامعه اسلامى اندلس وارد ساخت .

مسيحيان شمال، قراردادهايى را با حاكمان مسلمان بستند و طبق آن آزادانه به ايجاد تفريح گاه و مدرسه و انجام تجارت بين مسلمانان پرداختند; در مدارس خود به فرزندان مسلمان، افكار دينى مسيحيت را القا مى‏كردند و با به گردش در آوردن دختران زيباروى مسيحى در تفريح گاه‏ها، جوانان مسلمان را به آنجا مى‏كشاندند و با ترويج‏خريد و فروش مشروبات الكلى، مردم مسلمان را از اعتقادات دينى خود دور مى‏ساختند و به اين طريق فساد را در تمام پيكره جامعه اسلامى رسوخ دادند و آن را از درون تهى كردند . بدين ترتيب بود كه توان مقاومت را از آنان گرفتند . (28) چنان كه سروده ابن غسال در غم سقوط شهر «بربشتر» گواه صدق اين مدعاست . او پس از به تصوير كشيدن ددمنشى‏هاى دشمن در حمله و تصرف شهر، دليل گستاخى دشمن را در انجام اين كار چنين بيان مى‏كند:

«اگر گناهان مسلمانان و فرو رفتن آن‏ها در منجلاب معاصى بزرگ و كوچك نبود، هيچ گاه سواران مسيحى بر آنان پيروز نمى‏شدند . آرى! علت ضعف، گناهانشان بود .

افراد فاسد كارهاى زشت‏خود را پنهان نمى‏كردند و آن هايى هم كه كار خوب انجام مى‏دادند، از روى ريا بود .» (29)

بر اين اساس، اختلاف و فساد اخلاقى مهم‏ترين علل اضمحلال حاكميت مسلمانان در اندلس ارزيابى مى‏گردد .

اينك سزاوار است از خود بپرسيم: آيا تاريخ تكرار نمى‏شود; آيا نبايد از تاريخ اندلس عبرت آموخت; مگر غير از اين است كه مؤمن از يك سوراخ دو بار گزيده نمى‏شود؟ چرا بى توجه به نقشه‏هاى دشمن بر طبل اختلاف و تفرقه مى‏كوبيم و از وحدت حول محور رهبرى غافل هستيم; منافع حزبى و گروهى را بر منافع انقلاب و كشور ترجيح مى‏دهيم; چرا در مقابل شبيخون فرهنگى دشمن اقدامى اساسى صورت نمى‏دهيم؟ آيا توطئه دشمن، يك توهم است‏يا اين كه توهم توطئه نيز توطئه دشمن است؟ اختصاص بودجه كلان از سوى دشمن براى نابودى جمهورى اسلامى واقعيت ندارد و يك توهم است؟ افزايش قارچ گونه باندهاى ترويج فحشا، مشروبات الكلى و انواع مواد مخدر در سطح جامعه، بويژه در ميان جوانان از روى نقشه و برنامه ريزى دشمنان نيست؟ القاى شبهات و ايجاد ترديد در بنيان‏هاى اعتقادى براى سست و متزلزل كردن باورهاى دينى مردم بدون طرح از پيش تهيه شده است؟ گسترش برنامه‏هاى ضد اخلاق و عفت از طريق ماهواره، پخش انواع نوار، سى دى و پوستر مبتذل، هدف خاصى را دنبال نمى‏كند؟ چرا از خواب غفلت‏بيدار نمى‏شويم؟

چرا گامى اساسى براى حل مشكل و رويارويى با شيطان درون و بيرون بر نمى‏داريم؟ دشمنى كردن در ذات دشمن نهفته است و ذاتى اوست و ذاتى چيزى هرگز از آن جدا نمى‏شود ولى به فرموده امير مؤمنان: «من نام لم ينم عنه .» (30)
كسى كه از دشمن غفلت‏بورزد، (بداند) كه دشمن از او غافل نخواهد شد .

بياييم بر اساس دستور قرآن كريم در تاريخ گذشتگان سير كنيم و از آن عبرت بياموزيم و از آرمانها و اصول انقلاب اسلامى، امام و شهدا پاسدارى نماييم; چرا كه سنت الهى بر اين است:

«ان الله لايغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم‏» (31)

همانا خداوند سرنوشت هيچ گروهى را تغيير نمى‏دهد مگر آن كه آنان آنچه را كه در خودشان است تغيير دهند.

پى‏نوشت‏ها:

1) محقق، نويسنده و كارشناس ارشد حقوق جزا و جرمشناسى
2) آل عمران/137 .
3) صبحى صالح، نهج البلاغه، دارالهجره، قم، ص 528، كلمه 297 .
4) نور الدين آل على، اسلام در غرب، انتشارات دانشگاه تهران، ص 45 .
5) محمد ابراهيم آيتى، اندلس يا تاريخ حكومت مسلمين در اروپا، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم، ص 14 .
6) شكيب ارسلان، تاريخ فتوحات اسلامى در اروپا، ترجمه على دوانى، چاپخانه علميه، ص 45 .
7) محمد عبدالله عنان، صحنه‏هاى تكان دهنده در تاريخ اسلام، ترجمه على دوانى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ص 314 .
8) محمد غزالى، اسلام و بلاهاى نوين، ترجمه مصطفى زمانى، انتشارات فراهانى، چاپ اول، ص 246 .
9) عبدالجبار الرفاعى، بيدارى اسلامى در اندلس امروز، ترجمه سيد حسن اسلامى، مجله آينه پژوهش، مهر و آبان 1371، شماره 15، ص 49 .
10) حسن وطنخواه، اسلام در اندلس، مجله مشكوة، پاييز 1370، شماره‏32، ص 115 .
11) شكيب ارسلان، پيشين، صص 313- 312 .
12) ر . ك: هانرى كاربن، تاريخ فلسفه اسلامى، ترجمه اسدالله مبشرى، انتشارات امير كبير، چاپ سوم، صص، 135، 136، 304- 298، 322- 319; مونتگو مرى وات، اسپانياى اسلامى، ترجمه محمد على طالقان، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص، 170، 156، 152 .
13) ر . ك: زيگريد هونكه، فرهنگ اسلام در اروپا، ترجمه مرتضى رهبانى، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1360، ص 169; محمدرضا حكيمى، دانش مسلمين، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، صص 157و 162; نور الدين آل على، پيشين، صص 332- 328; محمد مهدى عبد رب آبادى و ديگران، نامه دانشوران، ج‏3، ص 47 .
14) نور الدين آل على، پيشين، ص 311 .
15) حسن وطنخواه، پيشين، ص 116 .
16) ر . ك: همان، صص 113- 112; احمد بن محمد مقرى تلمسانى، نفح الطيب، دار الكتاب العربى، ج 2، ص 85 .
17) آل عمران/103 .
18) شكيب ارسلان، پيشين، ص 88 .
19) ر . ك: محمد ابراهيم آيتى، پيشين، صص 413- 411 .
20) ر . ك: محمد عبدالله عنان، پيشين، صص 153- 151 .
21) ر . ك: محمد ابراهيم آيتى، پيشين، صص 152- 131 .
22) ر . ك: همان، صص 114 و 113 .
23) ر . ك: مونتگرى مرى وات، پيشين، صص 127- 125 .
24) ر . ك: محمد ابراهيم آيتى، پيشين، ص 187 .
25) ر . ك: مونتگرى مرى وات، پيشين، 175 .
26) ر . ك: محمد ابراهيم آيتى، پيشين، صص 198- 189; محمد عبد الله عنان، پيشين، صص 314- 307 .
27) مصطفى نورانى اردبيلى، بررسى عقايد و اديان، 1386ق، ص 291 .
28) همان .
29) محمد ابراهيم آيتى، پيشين، ص 135 .
30) صبحى صالح، پيشين، ص 452، نامه 62 .
31) رعد/

 

+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 و ساعت 13:3 |
 

 

جنگهاي صليبي اوج حوادث قرون وسطي و شايد جالبترين واقعه‌اي بود كه در تاريخ اروپا و خاور نزديك روي مي‌داد.
اكنون دو دين بزرگ جهان، اسلام و مسيحيت، بعد از قرنها مناظره، سرانجام آن را به حكميت نهايي بشر – يعني به ميدان جنگ- واگذار مي‌كردند.

تمام ترقيات قرون وسطايي، جميع عرصه‌ي بازرگاني و جهان مسيحي، همه‌ي شور اعتقاد مذهبي، و كليه‌ي قدرت فئوداليسم و فريبندگي شواليه‌گري در دويست سال جنگي كه براي روح بشر و منافع بازرگاني درگرفت به اوج كمال و ذروه‌ي اعتلا رسيد.

اوليت علت مستقيم صليبي پيشتازي تركان سلجوقي بود. دنيا خود را با سلطه‌ي مسلمانان بر خاور نزديك وفق داده بود؛ خلفاي فاطمي مصر در حكومت بر فلسطين طريق مدارا پيش گرفته بودند و، صرف نظر از چند واقعه‌ي استثنايي، فرقه‌هاي مسيحي آن سامان از آزادي زيادي در پيروي از تعاليم ديني خويش برخوردار بودند.

حاكم، خليفه‌ي ديوانه‌ي قاهره، كليساي قيامت را ويران كرده بود (1010) لكن خود مسلمانان مبالغ معتنابهي خرج تعمير مجدد آن كرده بودند. در سال 1047، جهانگرد و شاعر ايراني، ناصر خسرو، كليساي مزبور را چنين توصيف كرد: «...جايي وسيع است چنانكه هشت هزار آدمي را در آن جاي باشد، همه را به تكليف بسيار ساخته از رخام رنگين و نقاشي و تصوير، و كليسا را از اندرون به ديباهاي رومي آراسته و مصور كرده و بسيار زر طلا بر آنجا به كار برده، و صورت عيسي عليه‌السلام را چند جا ساخته كه بر خري نشسته است.» اين فقط يكي از كليساهاي متعدد در بيت‌المقدس بود.

زائران مسيحي حق داشتند آزادانه به اماكن معتبركه رفت‌وآمد كنند؛ ساليان سال بود كه زيارت فلسطين نوعي عبادت يا كفاره محسوب مي‌شد؛ همه جاي اروپا، انسان كساني را مي‌ديد كه برگهاي نخل فلسطين را چليپاوار، به نشانه‌ي زيارت از اماكن متبركه، زيور خويش مي‌كردند؛ پيرز پلومن معتقد بود كه اين قبيل افراد «رخصت داشتند كه از ان پس تمام عمر سخن دروغ بگويند.» لكن در 1070 تركان بيت‌المقدس را از چنگ فاطميان بيرون آوردند، و زائران مسيحي از اين پس ناقل رواياتي بودند درباره‌ي تعدي تركان و بي‌حرمتي آنها نسبت به نام پير لوميت (پير منزوي) از جانب سيمون، بطرك بيت‌المقدس، نامه‌اي نزد پاپ اوربانوس دوم به رم آورد كه در طي‌آن تعقيب‌و آزار مسيحيان فلسطين بتفصيل بيان، و از پاپ عاجزانه تقاضاي كمك شده‌بود(1088).

دومين علت مستقيم جنگهاي صليبي تضعيف خطرناك امپرطوري بيزانس بود. امپراطوري مزبور مدت هفت قرن ميان تقاطع بزرگراههاي اروپا و آسيا قرار داشت و مانع تهاجم لشكريان آسيايي و خيل جماعات چادرنشين استپها به اروپا بود.

اكنون اين امپراطوري بر اثر نفاقهاي داخلي، بدعتهاي مخرب، و شقاق 1054 كه مايه‌ي جدايي آن از غرب شده بود، آن قدر ضعيف بود كه ديگر نمي‌توانست موفق به انجام اين امر خطير تاريخي شود. در حالي كه بلغارها، پچنگها، كومانها، و روسها بر دروازه‌هاي اروپايي آن هجوم مي‌بردند، تركان مشغول تكه تكه كردن ايالات آسيايي آن امپراطوري بودند.

در 1071 سپاهيان بيزانس تقريباً در مناذگرد تارومار شدند. تركان سلجوقي ادسا ]الرها يا اروفه[، انطاكيه (1058)، طرسوس، حتي نيقيه را تسخير كردند و از آن سوي بوسفورچشم بر خود شهر قسطنطنيه دوختند. امپراطور آلكسيوس اول (1081-1118)، با امضاي عهدنامه‌ي خفت‌آوري، بخشي از آسياي صغير را نجات بخشيد، لكن براي مقابله با هجومهاي بيشتر فاقد قواي نظامي بود.

اگر قسطنطنيه به دست تركان مي‌افتاد، تمامي اروپاي خاوري در برابر لشكريان آنها مفتوح مي‌شد و فتح تور (732) بي‌نتيجه مي‌ماند. آلكسيوس غرور مذهبي را فراموش كرد، سفرايي نزد پاپ اوربانوس دوم و شوراي پياچنتسا گسيل داشت، و اروپاي لاتين را تشويق كرد او را در هزيمت دادن تركان از اروپا ياري كند.

آلكسيوس مي‌گفت كه مبارزه با اين جماعت كفار در خاك آسيا عاقلانه‌تر خواهد بود تا آنكه دست روي دست نهند و منتظر سيل آنها از طريق شبه جزيره‌ي باكان به پايتختهاي اروپايي باشند.

 

 

سومين علت مستقيم جنگهاي صليبي جاه‌طلبي شهرهاي ايتاليايي مانند پيزا، جنووا، ونيز، و آمالفي بود كه مي‌خواستند دامنه‌ي قدرت تجاري روزافزون خود را بسط دهند.

هنگامي كه نورمانها سيسيل را از دست مسلمانان بيرون آوردند (1060-1091) و لشكريان مسيحي حوزه‌ي حكومت مسلمين را در اسپانيا كاهش دادند (از 1085 به بعد)، مديترانه‌ي باختري به روي بازرگانان مسيحي باز شد.

شهرهاي ايتاليايي از راه بنادر صادر كنده‌ي كالاهاي داخلي و مصنوعات وراي آلپ ثروتمند شدند و درصدد برآمدند به برتري مسلمانان در مديترانه‌ي خاوري پايان داده، بازارهاي خاور نزديك را به روي امتعه‌ي اروپاي باختري بگشايند. اطلاع نداريم كه اين سوداگران ايتاليايي تا چه حد به شخص پاپ تقرب داشتند.

تصميم نهايي از جانب خود اوربانوس گرفته شد.
اين فكر به مخيله‌ي ساير پاپها هم خطور كرده بود. مثلاً ژربر، كه به اسم سيلوستر دوم مقام پاپي را احراز كرد، از عالم مسيحيت خواستار نجات بيت‌المقدس شد، و بنا به اصرار او جماعتي از مبارزان مسيحي بي‌نتيجه قدم به خاك سوريه گذاشتند (حد 1001).

گرگوريوس هفقتم در گرماگرم مبارزه‌ي متهدم كننده‌اي با هانري چهارم گفته بود: «جان بركف نهادن در راه انجات اماكن متبركه در نظر من بمراتب خوشتر است تا حكومت بر عالمي.» هنگامي كه اوربانوس در مارس 1095 رياست شوراي پياچنتسا را به عهده گرفت، آتش آن مبارزه هنوز سرد نشده بود.

در اين شورا اوربانوس به حمايت از تقاضاي سفيران آلكسيوس سخن گفت، اما توصيه كرد تا مجمع عظيمتري به نمايندگي از جانب قاطبه‌ي مسيحيان براي اعلام جنگ عليه اسلام تشكيل نشده است، در گرفتن تصميم شتاب نورزند. احاطه‌ي وي بر اوضاع زيادتر از آن بود كه تصور كند در چنين امر خطيري، در يك سرزمين دوردست، پيروزي مسيحيان قطعي باشد.

بي‌شك اوربانوس پيش‌بيني مي‌كرد كه شكست در اين مهم به حيثيت مسيحيت و كليسا سخت لطمه خواهد زد.
شايد اشتياق داشت كه جنگجويي نامرتب بارونهاي فئودال و دزدان دريايي نورمان را به صورت مبارزه‌اي مقدس درآورد و اروپا و امپراطوري بيزانس را از خطر مسلمانان برهاند.

آرزوي اوربانوس آن بود كه كليساي شرقي را دوباره به زير سلطه‌ي حكومت پاپي، و عالم مسيحي را به صورت جهان نيرومندي تحت فرمان پاپها درآورد و بار ديگر شهر رم را به پايتخت جهان مبدل كند. اين مفهوم ذاهني ناشي از نهايت دولتمردي بود.

از مارس تا اكتبر 1095 اوربانوس به سياحت در ايتالياي شمالي و فرانسه‌ي جنوبي مشغول بود و از امرا و بزرگان قوم براي كمك ضروري در اين راه نظر خواست. در كلرمون، واقع در اوورني، شوراي تاريخي روحاني اجلاس كرد؛ هرچند كه يك روز سرد ماه نوامبر بود، هزاران نفر از مردم نواحي و جوامع مختلف چادرهاي خود را در ميان صحرا برافراشتند، و چنان اجتماع عظيمي برپا شد كه هيچ تالاري گنجايش آن همه مردم را نداشت؛ هنگامي كه هموطن خود اوربانوس دوم را بر بالاي صفه بلند كردند، و وي به زبان خود آنها به ايراد مؤثرترين خطابه‌ها در تاريخ قرون وسطي پرداخت، قلب همه از فرط احساسات در تپش افتاد.

پاپ خطاب به حاضران چنين گفت:
اي نژاد فرانك! نژاد محبوب و برگزيده‌ي خدا!... از مرزهاي اورشليم و از جانب قسطنطنيه خبر غم‌انگيزي آورده‌اند كه قومي ملعون بكلي از خدا بي‌خبر جابرانه بر اراضي اين مسيحيان هجوم برده و با ويراني و ايجاد آتشسوزي مردم را از زاد و بومشان بيرون رانده‌اند.

اينان جماعتي از اسرار را به مملكت خويش برده و بخشي از آنها را زير شكنجه‌هاي بيرحمانه به قتل رسانده‌اند.
اين مردم محرابها را با لوث وجود خويش آلوده مي‌سازند و سپس آنها را ويران مي‌كنند. قلمرو يونانيان اكنون به دست آنها تكه تكه شده است و يونانيان از ان اراضي وسيعي كه پيمودن سراسر آن حتي بيش از دو ماه طول مي‌كشد محروم شده‌اند.

 

 

اكنون اگر شما رنج قصاص اين اعمال ناحق و بازگرفتن اين اراضي را بر خود هموار نسازيد، اين مهم از دست چه كسي ساخته است؛ آري شماييد كه خداوند بين الطاف خويش بيش از ديگران حشمت در جنگاوري، شجاعت عظيم، و نيرو ارزاني داشته است تا سر مردمي را كه در مقام مخالفت با شما قد علم مي‌كنند بر خاك بساييد.

بگذاريد كردار نياكان شما – جلال و عظمت شارلماني و ساير شهرياران اين سرزمين- مشوق شما باشد. بگذاريد مزار مقدس منجي و خداوندگار ما كه اكنون در تصرف اقوام پليد است و اماكن متبركه‌اي كه اكنون ملوث شده است شما را برانگيزد. ... بگذاريد هيچ‌گونه تشويشي در امور خانوادگي و هيج نوع تملكي شما را از اين امر خطير باز ندارد.

زيرا در اين سرزميني كه اكنون شما در آن سكنا داريد، و از همه سو دريا و قله‌ي كوهها آن را دربرگرفته است براي نفوس عظيم شما بسيار تنگ است.

خوراكي كه از آن عايد مي‌شود بسختي تكافوي نيازهاي مردمي را كه به كار كشت مشغولند مي‌كند.
از اين روست كه شما يكديگر را مي‌كشيد و مي‌دريد، به جنگ دست مي‌بريد، و بسياري از شماها در اين زد و خورد داخلي به هلاكت مي‌رسيد.

لذا، بگذاريد نفرت از ميان شما رخت بربندد؛ بگذاريد كشاكشهاي شما پايان يابد. قدم در طريق كليساي قيامت نهيد؛ آن سرزمين را از چنگ قومي تبهكار بيرون آوريد و خود بر آن استيلا يابيد؛ اورشليم بهشتي است آكنده از لذات و نعمتها، سرزميني است بمراتب ثمربخشتر از همه‌ي سرزمينها.
آن شهر شاهي، كه در قلب عالم قرار گرفته است، از شما تمنا دارد كه به ياريش بشتابيد. مشتاقانه رنج اين سفر را براي آمرزش گناهان خويش تقبل كنيد، و در عوض به حشمت فناناپذير ملكوت الاهي پشتگرم باشيد.

از ميان جمعيت غريو پرهيجاني به آسمان برخاست كه: «مشيت خدا چنين است اوربانوس نيز با آنها هماواز شد و از ايشان تقاضا كرد كه اين جمله را شعار نبرد خود سازند، و به افرادي كه حاضر به شركت در جنگ صليبي شده بودند دستور داد كه بر روي سينه‌ يا پيشاني خويش علامت صليب را نقش كنند.

ويليام آو ممزبري مي‌نويسد؛ «بي‌درنگ پاره‌اي از خواص جلو پاي پاپ به زانو افتادند و جان و مال خويش را وقف خدمت خدا كردند.» هزاران نفر از عوام نيز به همين سان پيمان بستند. رهبانان و زاهدان از گوشه‌ي عزلت به درآمدند تا در واقع، و به معني كلمه، مجاهدان لشكر مسيح باشند.

پاپ پر جنب‌وجوش از آن محل روبه‌سوي ديگر شهرها نهاد، كه از جمله بود تور، بوردو، تولوز، مونپليه، و نيم.... و مدت نه ماه مردم را به شركت در جنگ صليبي تشويق مي‌كرد. هنگامي كه بعد از دو سال غيبت به رم بازگشت، مردمان آن شهر، كه كمتر از ديگر شهرهاي مسيحي ديندار بودند، مقدمش را با شور تمام پذيره شدند.

اوربانوس، بدون مواجهه با مخالفت شديدي براي آزاد ساختن صليبيون از بند تعهداتي كه مانع از شروع جنگ صليبي مي‌شد، اختيارات لازم را به دست گرفت و براي دوره‌ي اين جنگ، سرفها و اسالها را از تعهداتي كه در برابر اربابان خود داشتند رها ساخت.

وي به عموم صليبيون اين امتيار را تفويض كرد كه از اين پس در دادگاههاي كليسايي محاكمه شوند نه در محاكم اربابي؛ و تضمين كرد كه در غياب آنها اسقفان هر محل حافظ دارايي آنها باشند. وي به موجب فرماني – هرچند كه كاملاً ضمانت اجرايي نداشت- همه‌ي جنگهاي مسيحيان را ممنوع كرد و، فوق قوانين مربوط به تبعيت و سرسپردگي فئودال، اصل جديدي براي فرمانبرداري وضع كرد.

اكنون اروپا بيش از پيش متحد شده بود و اوربانوس دوم خويشتن را، دست كم از لحاظ نظري، مالك الرقاب شايسته تو مقبول سلاطين اروپا مي‌ديد. تمامي جهان مسيحي به طرزي بي‌سابقه به جنبش درآمد و با شور فراواني خود را براي جنگ مقدس با عالم اسلام آماده ساخت.

 

 

نخستين جنگ صليبي

انگيزه‌هاي فوق‌العاده‌اي جماعت كثيري را از زير پرچم سپاهيان صليبي گردآورد. به موجب آمرزشي تام، مقرر شد كه هركس در جنگ كشته تشود، از هرگونه عقوبتي كه به واسطه‌ي ارتكاب گناه دامنگيرش شده است برهد.
سرفها، كه بسته به اراضي مخصوص بودند، اجازه‌ي حركت يافتند؛ رعاياي پادشاهان از مالياتها معاف شدند
بدهكاران تا مدتي از پرداخت ربح فراغت يافتند؛ زندانيان آزاد دشند؛ و پاپ، با جسارت، اختيارات خويش را تعميم بخشيد و مجازات افرادي را كه محكوم به مرگ شده بودند به خدمت مادام‌العمر در فلسطين تخفيف داد.

هزاران تن از ولگردان به رهروان اين قافله‌ي مقدس پيوستند. افراديكه از فقري ناگزير به امان امان آمده بودند، ماجراجوياني كه حاضر بودند تن به مخاطرات در دهند، پسران كهتري كه اميد تهيه‌ي تيولنشينهايي را كه در مشرق زمين در سر مي‌پختند، بازرگاناني كه به دنبال بازارهاي جديد براي كالاهاي خود بودند، شهسواراني كه با عزيمت سرفهاي خويش به جنگ خود را دست تنها مي‌ديدند،
مردمان كمرويي كه از زخم زبان اطرافيان و تهمت ترسويي احتراز داشتند – همگي به جماعتي از مؤمنين واقعي پيوستند تا سرزميني را كه محل ولادت و وفات عيسي مسيح بود نجات دهند.
به حكم آن نوعي تبليغاتي كه هنگام رواج دارد، درباره‌ي محدوديتها و ناتوانيهاي مسيحيان مقيم فلسطين، فجايع مسلمانان، و كفرهاي آيين محمد(ص) همه گونه راه مبالغه و اغراق سپرده شد.

مسلمانان را به پرستش تنديس پيغمبر اسلام متهم مي‌كردند و حتي، طبق شايعات بي‌اساسي كه بر سر زبان مؤمنين مسيحي افتاده بود، سخناني نامربوط درباره‌ي پيغمبر اسلام مي‌گفتند.

افسانه‌هاي غريبي از ثروت سرشار مشرق زمين و لعبتان پري پيكري كه در انتظار مرداني دلاور نشسته بودند نقل مجالس بود.

بديهي است كه اين همه انگيزه‌هاي متنوع نمي‌توانست توده‌ي مردمان متشابهي را كه واجد شايستگي تشكيلات نظامي باشند به دور هم گرد آورد.

در بسياري موارد، زنان و كودكان به اصرار تمام همراه شوهران و پدر و مادر خود به راه افتادند. شايد اين قبيل پافشاريها بي‌دليل هم نبود، زيرا بزودي فواحش را نيز جمع كردند تا آماده‌ي خدمت به سلحشوران باشند.
اوربانوس ماه اوت 1096 را موعد حركت سپاه صليبي تعيين كرده بود، لكن كشاورزان بي‌حوصله، كه اولين دسته از داوطلبان جنگ بودند نمي‌توانستند درنگ كنند.

يك چنين جماعت مبارزي كه عده‌ي آنها به حدود دوازده هزار نفر مي‌رسيد (و از اين عده فقط هشت نفر شهسوار بودند) در ماه مارس، به سركردگي پيرمنزوي و والتر بي‌پول يا گوتيه‌ي بي‌پول، از فرانسه عازم فلسطين شدند؛ دسته‌ي ديگري كه محتملا مركب از پنج هزار نفر بود، به سرپرستي گوتشالك كشيش، از آلمان به راه افتاد؛
و هيئت سومي به رهبري اميكو، كنت لينينگن، از خطه‌ي راينلاند در آلمان حركت كرد. همين گروههاي بي‌نظم و ترتيب بودند كه اغلب به يهوديان آلمان و بوهم هجوم بردند، به تقاضاهاي مردمان و كشيشان محل هيچ گونه ترتيب اثري ندادند، و شهوت خونريزي را در جامه‌ي دينداري پنهان ساختند و چند صباحي بدل به جانوران درنده شدند.

افرادي كه تازه در صف لشكريان صليبي درآمده بودند وجوهي اندك و غذايي ناچيز به همراه آورده بودند،
و رهبران بي‌تجربه‌ي آنها نيز براي تغذيه‌ي افراد آذوقه‌ي كافي نداشتند. بسياري از آنها دوري مسافت و دست كم گرفته بودند، و همچنانكه در كناره‌ي راين و دانوب راه مي‌سپردند، به هر خمي كه مي‌رسيدند،
كودكانشان از فرط بي‌طاقتي مدام مي‌پرسيدند كه آيا به اورشليم نرسيده‌اند؟ هنگامي كه كيسه‌هاي آنها تهي شد و گرفتار بي‌غذايي شدند، از راه اضطرار به چپاول مزارع و خانه‌هايي كه در سر راه آنها قرار داشت دست زدند.

ديري نگذشت كه هتك ناموس نيز بر تاراج اموال افزوده شد. مردم بشدت در مقابل آنها مقاومت ورزيدند. برخي از شهرها دروازه‌هاي خود را به روي آنها بستند، و بعضي ديگر بي‌درنگ توفيقشان را از دادار مسئلت نمودند.
سرانجام اين سپاه كاملاً تهيدست، كه تعداد زيادي از نفرات آن بر اثر قحطي و طاعون و جذام و تب و مبارزات حين راه به هلاكت رسيده بودند، به دروازه‌ي قسطنطنيه رسيد.

آلكسيوس به آنها خوش آمد گفت، لكن شكم آن جماعت گرسنه را به طرز دلخواه سير نكرد؛ از اين رو صليبيون به حومه‌هاي شهر ريختند و قصرها، خانه‌ها، و كليساها را غارت كردند. آلكسيوس براي نجات پايتخت خويش از شر اين ملخهاي عابد، كشتيهايي در اختيار آنها گذاشت تا از تنگه‌ي بوسفور عبور كنند، ملزوماتي برايشان فرستاد، و به آنها دستور داد كه در آن سوي بوسفور توقف كنند تا قواي مسلحتري از عقب برسد.

صليبيون به علت گرسنگي يا بيتابي به اوامر آلكسيوس اعتنايي نكردند و به سوي نيقيه پيش تاختند.
نيروي منظم و با انضباطي از تركان، كه همگي كمانداران ماهري بودند، از شهر بيرون آمدند و اين نخستين لشكر اولين جنگ صليبي را تقريباً بكلي مضمحل كردند. والتر بي‌پول از جمله كشتگان اين نبرد بود، اما پير منزوي، كه از سپاه مهارناپذير خويش منزجر شده بود، قبل از شروع مبارزه به شهر قسطنطنيه بازگشت، و تا 1115 در عين سلامت مي‌زيست.

 

در خلال اين احوال، هر يك از امرا و اربابان فئودال كه دعوت پاپ را براي شركت در جنگ صليبي لبيك گفته بود، در حوزه‌ي خويش قواي خود را گرد آورده بود.

در ميان اين امرا و سالاران هيچ يك از پادشاهان اروپا نبود، و در واقع هنگامي كه اوربانوس مردم را به جنگ صليبي دعوت مي‌كرد، فيليپ اول پادشاه فرانسه، ويليام دوم پادشاه انگليس، و هانري چهارم امپراطور آلمان همگي محكوم به تكفير پاپي بودند.

لكن عده‌ي زيادي از كنتها و دوكها حاضر شدند كه در چنين جهادي شركت كنند – و تقريباً تمامي آنها از قوم فرانك يا فرانسوي بودند. اولين جنگ صليبي اقدام خطيري بود كه بيشتر از جانب فرانسويان صورت گرفت، و تا اين تاريخ هنوز مردمان خاور نزديك اقوام اروپاي باختري را فرانك (فرنگي) مي‌نامند.

گودفروا دو بويون (بويون آبادي كوچكي در بلژيك) صفات يك راهب را با شايستگيهاي يك سرباز در وجود خويشتن جمع داشت، به عبارت ديگر، در تمشيت امور حكومت و اداره‌ي جنگ شجاع و لايق بود و پرهيزكاريش به سرحد تعصب مي‌رسيد.

بوهموند، امير تارانت، (تارانتو) فرزند روبر گيسكار بود.

وي تمام شجاعت و كارداني پدرش را به ارث برده بود و هواي آن در سر داشت كه از متصرفات سابق امپراطوري بيزانس در خاور نزديك براي خويشتن و لشكريان نورمانش قلمروي ايجاد كند.
همراه وي برادر زاده‌اش تانكرد اهل اوتويل بود كه بعدها قهرمان حماسه‌ي معروف به رهايي اورشليم اثر شاعر ايتاليايي تاسو شد.
وي مردي بود زيباروي، بي‌باك، دلاور، بخشنده، و دوستار شكوه و ثروت، كه عموماً او را برسبيل يك شهسوار مسيحي مطلوب تحسين مي‌كردند.
رمون، كنت تولوز، كه قبلاً در نبرد با مسلمانان در اسپانيا شركت جسته بود، اكنون در پيري جان و ثروت عظيم خويش را وقف جهادي بمراتب بزرگتر مي‌كرد. لكن خلقي آتشين نجابت وي را آلوده، و آز دينداريش را لكه‌دار كرد.

اين جماعات از راههاي گوناگون عازم قسطنطنيه شدند. بوهموند به گودفروا پيشنهاد كرد كه شهر مزبور را بگيرند.

گودفروا به بهانه‌ي آنكه وي فقط براي مبارزه با جماعت كفار سفر كرده است، از قبول چنين امري خودداري ورزيد، لكن اين فكر بكلي از بين نرفت. شهسواران نيمه وحشي و نيرومند مغرب زمين مردان تحصيلكرده و مهذب مشرق را به ديده‌ي تحقير مي‌نگريستند و آنها را بدعتگذاراني غرق در خوشگذراني و شهوات مي‌دانستند.

گنجينه‌ها و نفايسي كه در كليساها، قصرها، و بازارهاي پايتخت امپراطوري بيزانس بر روي هم انباشته شده است آنها را به تحير و غبطه‌ وا‌مي‌داشت، چه معتقد بودند كه ثروت بايد از آن مرد دلير باشد.

آلكسيوس شايد از اين گونه خيالاتي كه به مخيله‌ي منجيان وي خطور مي‌كرد بويي برده بود، و شايد آنچه از برخورد با خيل لجام گسيخته‌ي كشاورزان (كه غرب خود وي را براي شكست آنها شماتت كرده بود) ديده بود او را به رعايت جانب احتياط و شايد هم به تزوير متمايل مي‌كرد.

وي براي مقابله با تركان ياري خواسته بود، اما منتظر نبود كه قواي متحد اروپا در پشت دروازه‌هاي پايتختش گرد آيند.

هرگز آلكسيوس نمي‌توانست خاطر جمع باشد كه عشق اين جنگجويان به فتح قسطنطنيه از گشودن بيت‌المقدس كمتر است، يا در صورت بيرون آوردن اراضي سابق امپراطوري از چنگ تركان، متصرفات مزبور را به بيزانس بازپس دهند.

از اين رو پيشنهاد كرد كه حاضر است همه گونه آذوقه، مساعده‌ي مالي، وسايط حمل و نقل، و كمك نظامي در اختيار صليبيون گذارد و به رهبران آنها رشوه‌هاي شايسته‌اي تقديم كند، به شرط آنكه اشراف او را شهريار فئودال خود شرند، سوگند وفاداري نسبت به وي ياد كنند، و هر سرزميني را كه در جنگ فتح كردند، به حكم تعهدات، به عنوان تيول وي نگاه دارند.

اشراف مغرب زمين، كه در برابر سيم و زر نرم شده بودند، به اين امر تن در دادند.

 

در اوان سال 1097 سپاهيان صليبي، كه رويهمرفته در حدود سي هزار نفر مي‌شدند و هنوز زير فرمان سرداران مختلفي بودند، از تنگه‌ي يوسفور عبور كردند.

بخت با صليبيون يار بود، چه تشتت ميان مسلمانان به مراتب از نفاق مسيحيان فزونتر بود. نه فقط قدرت مسلمانان در اسپانيا تحليل رفته و در آفريقاي شمالي گرفتار منازعات مذهبي شده بود،
بلكه در شرق خلفاي فاطمي مصر بر نواحي جنوبي سوريه تسلط داشتند، و حال آنكه سوريه‌ي شمالي و قسمت اعظم آسياي صغير در دست دشمنان آنها يعني تركان سلجوقي بود. ارمنستان عليه فاتحان علم طغيان برافراشت و با فرانكها هماواز شد.

به اين نحو، سپاهيان اروپايي پيش تاختند و نيقيه را به محاصره درآوردند، و چون آلكسيوس قول داد كه به شرط تسليم به كسي آسيبي نخواهد رسيد، پادگان ترك نيقيه تسليم شد (19 ژوئن 1097).
امپراطور يوناني پرچم خويش را برفراز دژ شهر به اهتزاز درآورد، آن خطه را از چپاول بي‌ملاحظه‌ي مبارزان مسيحي نجات داد و، با هداياي كلاني، موجبات رضايت خاطر سرداران فئودال را فراهم ساخت؛
اما لشكريان مسيحي زبان به شكوه گشودند كه آلكسيوس با تركان متحد بوده است. بعد از يك هفته استراحت، صليبيون عزم انطاكيه كردند و در نزديكي اسكي شهر (دورولايوم) با سپاهي از تركان به سرداري قلج ارسلان روبه‌رو شدند.

در جنگ خونيني كه روي داد (اول ژوئيه 1097) صليبيون فاتح شدند. انگاه بدون احتمال خطر مواجهه با دشمني، مگر كمبود آب و خوراك و گرمايي كه قاعدتاً خون غربي با آن مأنوس نبود، در آسياي صغير شروع به پيشرفت كرد. در آن هشتصد كيلومتر راهپيمايي دشوار، گروهي از مردان و زنان و تعدادي از اسبها و سگها از فرط تشنگي به هلاكت رسيدند.

چون از سلسله جبال توروس عبور كردند، برخي از اشراف لشكريان خود را از قواي اصلي جدا كردند تا در پي فتوحاتي خصوصي روان شوند، چنانكه رمون، بوهموند، و گودفروا عزم ارمنستان كردند و تانكرد و بودوئن اول (برادر گودفروا) رو به ادسا آوردند؛ در اين ناحيه بود كه بودوئن، به حيله‌هاي جنگي و نيرنگ، اولين مملكت لاتيني شرق ]اورشليم[ را بنياد نهاد (1098).
اكثريت عظيم صليبيون شاكي بودند كه اينگونه تأخيرها قرين نحوست است؛ لكن اشراف مراجعت كردند و پيشرفت به سوي انطاكيه ادامه يافت.

وقايعنگار و مؤلف كتاب اعمال فرانكها انطاكيه را «شهري بغايت زيبا، چشمگير، و لذتبخش» توصيف كرده است.


اين شهر مدت هشت ماه در محاصره بود.
در اين مدت بسياري از صليبيون بر اثر گرسنگي يا باران سرد زمستاني جان سپردند. برخي با جويدن «نيهاي شيريني به نام زوكرا» (شكر) غذاي نوظهوري پيدا كردند. اين اولين باري بود كه فرانكها لب به نيشكر مي‌زدند.

بتدريج طريقه‌ي فشردن و گرفتن عصاره‌ي آن را از گياهاني كه براي همين منظور كاشته مي‌شد فرا گرفتند.
فواحش شيرينيهايي بودند بمراتب خطرناكتر؛ يكي از كشيشان عالي‌رتبه‌ي محبوب كه در باغي همخوابه‌ي سوري خود را در آغوش گرفته بود، به دست تركان به قتل رسيد. در ماه مه 1098 خبر آمد كه لشكر عظيمي از مسلمانان به سرداري كربوغا امير موصل بزودي از راه فرا خواهد رسيد؛
چند روزي قبل از رسيدن اين لشكر؛ انطاكيه گشوده شد (سوم ژوئن 1098)؛ بسياري از صليبيون كه مي‌ترسيدند در برابر كربوغا تاب مقاومت نداشته باشند، در اورونتس بر كشتي نشستند و فرار كردند.

آلكسيوس، كه با لشكري يوناني پيش مي‌تاخت، بر اثر هزيمت سپاهيان فراري اغفال شده، تصور كرد كه صليبيون شكست خورده‌اند، به همين سبب بازگشت تا مگر آسياي صغير را در مقابل تركان حراست كند.

اين گناهي بود كه هرگز به خاطر آن آلكسيوس را عفو نكردند. پير بارتلمي، كشيشي اهل مارسي، براي آنكه قوت قلبي به سپاهيان صليبي داده باشد، نيزه‌اي را به دست گرفته، مدعي شد كه اين اهل همان نيزه‌اي است كه با آن پهلوي عيسي را دريده‌اند. مسيحيان هنگامي كه رو به ميدان جنگ نهادند، اين نيزه را همچون علم مقدسي بر بالاي سر خود حمل كردند، و سه نفر شهسوار كه جامه‌ي سفيد بر تن داشتند به اشاره‌ي آديمار نماينده‌ي پاپ ناگهان از پشت تپه‌ها ظاهر شدند، و نماينده‌ي پاپ مدعي شد كه اين سه نفر قديس موريس، قديس تئودور، و قديس جورج شهداي راه دينند. صليبيون، كه از ديدن اين علايم غيبي الهام گرفت بودند، اينك متحداً به سركردگي بوهموند به پيروزي قاطعي نايل آمدند. پير بارتلمي، كه متهم به ارتكاب يك تزوير مذهبي شده بود، پيشنهاد كرد كه حاضر است براي اثبات صدق گفتار خويش از ميان آتش عبور كند.
وي رنج گذشتن از ميان تل هيمه‌اي سوزان را بر خود هموار ساخت؛ ظاهراً وي سالم از ميان آتش بيرون آمد، لكن روز بعد بر اثر سوختگي و فشار قلبي جان سپرد. پس از اين واقعه نيزه‌ي مقدس را از ميان علمهاي لشكريان صليبي برداشتند.

براي قدرداني از زحمات بوهموند، با رضايت عموم او را امير انطاكيه كردند. وي رسماً آن ناحيه را به عنوان فيف (تيول) سالار خويش آلكسيوس ضبط كرد، اما در واقع چون شهريار مستقلي حكومت كرد. سركردگان سپاه صليبي مدعي شدند كه آلكسيوس به علت كوتاهي در رسانيدن كمك به آنها تعهدات خويش را زير پا گذاشته و آنان را از بند تعهدات رهانيده است.

سرداران صليبي بعد از آنكه شش ماهي را به تجديد قوا و تجهيز مجدد سپاهيان فرسوده‌ي خود مشغول بودند، لشكريان خويش را به طرف اورشليم حركت دادند. سرانجام در هفتم ژوئن 1099،
بعد از يك جنگ سه ساله كه قواي صليبي را به دوازده هزار نفر مبارز كاهش داد، با دلي خوش و تني كوفته به مقابل ديوارهاي اورشليم رسيدند.
از شوخيهاي تاريخ بود كه فاطميان حريفان اين مبارزان، يعني تركان، را يك سال قبل از اين واقعه‌ از شهر بيرون كرده بودند.
خليفه‌ي فاطمي پيشنهاد كرد كه اگر صليبيون به عقد صلح راضي شوند، وي حاضر است تأمين جاني و مالي عموم زائران مسيحي و مؤمنين مقيم اورشليم را تضمين كند. اما بوهموند و گودفروا خواستار تسليم بلاشرط شدند. پادگان خليفه‌ي فاطمي، كه مركب از هزار نفر بود، مدت چهل روز مقاومت ورزيد.
در 15 ژوئيه گودفروا و تانكرد در رأس لشكريان خويش از ديوار شهر گذر كردند، و در اين حال صليبيون، كه در عين شجاعت سالها رنج و مرارت را تحمل كرده بودند، از رسيدن به مقصد عالي خويش سر از پا نمي‌شناختند.

كشيشي رمون نام اهل آژيل، كه خودش شاهد اين واقعه بوده است، مي‌نويسد:
چيزهاي بديعي كه از هر سو به چشم مي‌خورد. گروهي از مسلمانان را سر از تن جدا كردند.... گروهي ديگر را با تير كشتند يا مجبور كردند كه از برجها خود را به زير افكنند. پاره‌اي را چندين روز شكنجه دادند و آنگاه در آتش سوزانيدند. در كوچه‌ها توده‌هايي از كله و دست و پاي كشتگان ديده مي‌شد.
هر طرف اسب را هي مي‌كردي در ميان اجساد كشتگان و لاشه‌ي اسبان بودي.

ساير معاصران نيز بتفصيل مطالبي درباره‌ي اين واقعه نگاشته‌اند و حكايت مي‌كنند كه چگونه زنان را به ضرب دشنه به قتل مي‌رساندند، ساق پاي كودكان شيرخوار را گرفته بزور آنها را از پستان مادرانشان جدا ساخته به بالاي ديوارها پرتاب مي‌كردند، يا با كوفتن آنها بر ستونها گردنشان را مي‌شكستند؛ و چطور هفتاد هزار مسلماني كه در شهر مانده بودند به هلاكت رسيدند.
يهودياني را كه جان سالم به در برده بودند در كنيسه‌اي جمع كردند و زنده زنده سوزانيدند. فاتحان همگي روبه سوي كليساي قيامت نهادند، كه به عقيده‌ي ايشان زماني سردابه‌ي آن قرارگاه عيساي مصلوب بود. در آنجا يكديگر را در آغوش كشيدند و از فرط سرور و فراغ بال گريستند و براي پيروزي خويش حمد خداوند مهربان را گفتند.

 

مملكت لاتيني اورشليم

گودفروا دو بويون، كه سرانجام به امانت و درستي كم نظيرش معترف شده بودند، براي حكومت بر اورشليم و حول و حوش آن انتخاب شد، و از سر فروتني عنوان مدافع كليساي قيامت را بر خود نهاد.
در اينجا، يعني سرزميني كه 465 سال قبل از اين حكمفرمايي بيزانس بر آن پايان يافته بود، هيچ‌گونه تظاهري به تبعيت از آلكسيوس نشد؛ مملكت لاتيني اورشليم بي‌درنگ بدل به كشور مستقلي شد.
دين رسمي اين خطه، كه زير نظر كليساي يوناني بود، تابع كليساي لاتين شد، بطرك اورشليم به قبرس گريخت، و حوزه‌هاي روحاني مملكت پادشاهي جديد به اجراي مراس نيايش همگاني به زبان لاتيني، داشتن يك اسقف ايتاليايي، و سيادت پاپ گردن نهادند.

تاوان حق حاكميت، صلاحيت دفاع از خويش است. دو هفته بعد از آزادي عظيم، يك سپاه مصري به سوي عسقلان رفت تا شهري را كه براي پيروان كيشهاي متعدد مقدس بود آزادي بخشد. گودفروا آن سپاه را هزيمت داد، لكن يك سال بعد درگذشت (1100).

برادرش، يودوئن اول (1100-1118) كه لياقت گودفروا را نداشت، جانشين وي شد و عنوان بلندپايه‌تر پادشاه برخود نهاد.
در دوران سلطنت فولك، كنت آنژو (1131-1143)، كشور جديد شامل قسمت اعظم خاك فلسطين و سوريه بود، اما مسلمانان هنوز حلب، دمشق و حمص (امسا) را در دست داشتند.

سلطنت مزبور به چهار اميرنشين فئودال تقسيم مي‌شد كه مركزشان بترتيب عبارت بود از اورشليم، انطاكيه، ادسا و طرابلس.
اين چهار اميرنشين هركدام خود به چندين فيف (تيول) تقريباً مستقل تقسيم مي‌شد كه فرمانروايان حسود آن با يكديگر جنگ مي‌كردند، سكه به نام خود مي‌زدند، و به طرق مختلف خود را مستقل از ديگران قلمداد مي‌كردند.

پادشاه به رأي بارونها انتخاب مي‌شد و سلسله مراتبي از روحانيون كه فقط تابع اوامر شخص پاپ بودند در كار او نظارت داشتند. عامل ديگري كه اختيارات پادشاه را تضعيف مي‌كرد واگذاري چندين بندر از جمله يافا، صور، عكا، بيروت، و عسقلان به ونيز، پيزا، يا جنووا در عوض كمك دريايي و گرفتن ملزومات از طريق دريا بود.

سازمان مملكتي و قوانين در محكمه‌ي قضات اورشليم تعيين وضع مي‌شد، و اين نظامات يكي از منطقي‌ترين و دقيق‌ترين مجمع‌القوانينهاي دولت فئودال بود. بارونها به ناحق تمامي حقوق مالكيت زمين را مدعي شدند، مالكان سابق اراضي را اعم از مسيحي يا مسلمان بدل به سرفهاي خود كردند و آنها را مكلف به قبول تعهداتي ساختند به مراتب شديدتر از آنچه در اروپاي فئودال معاصر رايج بود.

مملكت نوبنياد اورشليم عناصر ضعف فراواني داشت؛ اما از حمايت بيمانند گروههاي جديدي مركب از رهبانان مبارز برخوردار بود.
مدتها قبل از اين حوادث، از 1048 ميلادي، سوداگران آمالفي با اجازه‌ي مسلمانان بيمارستاني براي زائران مستمند يا بيمار مسيحي در اورشليم ساخته بودند.

در حدود 1120 رمون دوپوپي خدمتگزاران اين مؤسسه را به صورت يك فرقه‌ي مذهبي درآورد كه اعضاي آن به قيد سوگند ملزم به رعايت پاكدامني، فقر، فرمانبرداري، و حراست مسيحيان در فلسطين بودند.

اين فرقه، كه اعضاي آن به شهسواران مهمان‌نواز يا شهسواران يوحناي حواري اشتهار يافتند، به يكي از عالي‌ترين انجمنهاي خيريه‌ي دنياي مسيحي تبديل شد. تقريباً در همين تاريخ (1119) اوگ دوپين و هشت نفر ديگر از شهسواران صليبي خود را وقف انضباط، رهبانيت، و شمشير زدن در راه اعتلاي مسيحيت كردند.

اين جماعيت از بودوئن دوم اقامتگاهي در نزديكي محل هيكل سليمان گرفتند، و به همين سبب ديگري نگذشت كه به شهسواران پرستشگاه مشهور شدند. قديس برنار نظامات سختي را براي آنان وضع كرد كه رعايت آنها ديري نپاييد.

اين زاهد مسيحي، در مقام تمجيد، شهسواران مزبور را «ماهرترين افراد در فن جنگ» خواند و به آنها دستور داد كه «بندرت استحمام كنند» و موي سر خود را از ته بتراشند. برنار خطاب به شهسواران پرستشگاه نوشت: «آن مسيحي كه در جهاد كافري را به هلاكت رساند مسلماً به پاداش خود نايل مي‌شود، و هرگاه خودش كشته شود، نيل به چنين پاداشي قطعي‌تر خواهد بود. فرد مسيحي به مرگ كافر افتخار مي‌كند، چه از اين طريق است كه عيسي را تسبيح توان گفت.»
آغاز اين نامه حاوي جمله‌اي بود كه گويي طنيني از اوامر پيامبر اسلام خطاب به مسلمانان محسوب مي‌شد. برنار معتقد بود كه اگر افراد خواهان پيروزي بر دشمن خود باشند، بايد به آنها ياد داد كه با وجدان آسوده‌اي دشمن را بكشند.

يك شهسوار مهمان‌نواز جبه‌اي سياه بر تن مي‌كرد كه بر روي آستين چپش صليب سفيدي نقش بسته بود؛ يك شهسوار پرستشگاه جبه‌ي سفيدي بر تن مي‌كرد، و روي شنل علامت صليب سرخي داشت.

از نظر ديني، افراد هر فرقه‌اي از افراد فرقه‌ي ديگر متنفر بودند. پيروان هر دو فرقه از امر حراست و بهبود حال زائران بتدريح به حمله بر قلعه‌ها و مواضع مسلمانان پرداختند؛ هرچند كه عده‌ي پيروان و شهسواران پرستشگاه فقط سيصد نفر، و مجموع نفرات فرقه‌ي ديگر در حدود ششصد نفر بود، با اينهمه در 1180 هر دو سهم شاياني در مبارزات صليبي ايفا كردند و به عنوان سلحشوران شهرت عظيمي به دست آوردند.

هر دو فرقه براي جلب كمك مالي تلاشي مي‌كردند و از كليسا و حكومتها، و از فقير و غني، پول مي‌گرفتند. در قرن سيزدهم هر فرقه‌اي در اروپا صاحب تمولي عظيم بود شامل ديرها، دهكده‌ها، و شهرها.

هر دو با ساختن قلعه‌هاي عظيمي در سوريه مايه‌ي اعجاب و شگفتي مسيحيان و مسلمانان شدند، و در عين حال كه فرد فرد اين سلحشوران فقر را شعار خود ساخته بودند، همگي در ميان آلام و مشقات جنگ از تجمل سرشاري برخوردار مي‌شدند. در 1190، آلمانيهاي ساكن فلسطين، به ياري معدودي از هواخاهان خويش در وطن، به تأسيس فرقه‌ي توتوني شهسواران دست زدند و بيمارستاني را در نزديكي عكا بنياد نهادند.

بعد از آزادي اورشليم بيشتر صليبيون به اروپا بازگشتند و از قدرت حكومتي كه در معرض هجوم قرار داشت به طرز خطرناكي كاستند.


زائران فراواني به اورشليم مي‌آمدند، لكن عده‌ي آنها كه تمايل به اقامت و جنگيدن داشتند معدود بود.
در سمت شمال، يونانيها دنبال فرصت بودند تا دوباره با انطاكيه، ادسا، و ديگر شهرهايي كه طبق ادعاي آنها به امپراطوري بيزانس تعلق داشت تسلط يابند. در سمت مشرق، در قبال دست اندازيهاي مسيحيان و استمداد مسلمانان، بتدريج اعراب به جنبش درآمده متحد مي‌شدند.

آوارگان مسلمان اورشليم داستان الم‌انگيز سقوط آن شهر به دست صليبيون را نقل مي‌كردند. اين جماعت در مسجد عظيم بغداد گرد آمده، خواستار آن بودند كه جهان اسلامي بيت‌المقدس را آزاد سازد و بناي مقدس قبه‌الصخره را از دست ناپاك كفار بيرون آورد. خليفه قدرت كافي براي چنين عملي نداشت، اما غلامزاده‌ي جواني، زنگي نام، امير موصل، دعوت آوارگان را لبيك گفت.
در 1144، سپاه كوچك وي، كه با كفايت تمام اداره مي‌شد، ادسا، موضع مقدم جناح خاوري مسيحيان، را از چنگ آنان بيرون آورد، و چند ماه بعد زندگي ادسا را بار ديگر براي عالم اسلام فتح كرد. خود وي به قتل رسيد، اما پسرش نورالدين ]محمود زنگي[ جانشين وي شد، كه از لحاظ جرئت دست كمي از پدر نداشت و از نظر كفايت بمراتب از وي برتر بود. خبر اين حوادث اروپا را به تدارك دومين جنگ صليبي برانگيخت.

 

 

دومين جنگ صليبي

قديس برنار به پاپ ائوگنيوس سوم ملتجي شد تا بار ديگر مسيحيان را زير پرچم صليبي گرد آورد.
اما ائوگنيوس، كه در اين موقع گرفتار منازعه با مردم بدبين روم بود، از برنار استدعا كرد كه خود وي اين مهم را به عهده گيرد.
پيشنهاد پاپ عاقلانه بود، زيرا برنار، قديسي كه وسيله‌ي رسيدن وي به مقام پاپي را فراهم ساخته بود، آدمي بود بمراتب بزرگتر از خود وي. هنگامي كه برنار از حجره‌ي خويش در كلروو به قصد ترغيب فرانسويان به جنگ صليبي بيرون آمد، آن شكاكيتي كه در قلوب مؤمنان پنهان است خاموش، و بيمهايي كه از شنيدن ماجراهاي جنگ صليبي اول در ميان مردم قوت يافته بود زايل شد.
برنار مستقيماً نزد پادشاه فرانسه، لويي هفتم، شتافت و او را تشويق كرد كه خود در رأس سپاه صليبي قرار گيرد. آنگاه در حالي كه پادشاه فرانسه در كنار وي ايستاده بود، خطاب به انبوه مردم در وزْله بياناتي ايراد كرد (1146).
هنگامي كه سخن وي به پايان رسيد، انبوه مردم همگي حاضر به خدمت شدند.

صليبهايي كه فراهم آورده بودند به هيچ وجه كفايت جمعيت را نمي‌داد، به همين سبب برنار جبه‌ي خود را ريش ريش كرد تا حاضران هر تكه‌اي را به علامت پيوستن به سپاه صليبي بردارند.
آنگاه خطاب به پاپ نوشت: «شهرها و قلعه‌ها همه تهي شده‌اند، حتي در مقابل هر هفت نفر زن يك نفر مرد باقي نمانده است، و همه جا پر از زنان بيوه‌اي است كه هنوز شوهرانشان زنده هستند.» بعد از آنكه برنار فرانسه را آماده‌ي جنگ صليبي كرد، متوجه آلمان شد.

در آنجا، بر اثر بلاغت پرشور خود، امپراطور كونراد سوم را متقاعد كرد كه جنگ صليبي تنها امر مقدسي است كه مي‌تواند مايه‌ي وحدت گوئلفها و هوهنشتاوفن – دو گروهي كه قلمرو امپراطور را به دو پاره كرده بودند- شود.
بسياري از اشراف از كونراد تبعيت كردند، از جمله فردريك امير سوابيا، كه بعدها به بارباروسا (ريش قرمز) معروف شد و در جنگ سوم صليبي جان سپرد.

در عيد فصح سال 1147، كونراد و لشكريان آلماني عزم اورشليم كردند. هنگام عيد پنجاهه، لويي و فرانسويان به حركت درآمدند.
تأخير در حركت آنان براي رعايت احتياط بود، زيرا مطمئن نبودند كه آلمانيها دشمن خونين آنها هستند يا تركها. آلمانيها نيز به نوبه‌ي خويش همين ترديد را درباره‌ي تركها و يونانيها داشتند.

در مسير آنها آن قدر شهرهاي بيزانس تاراج شد كه بسياري دروازه‌هاي خود را بر روي مبارزان صليبي مي‌بستند و جيره‌ي ناچيزي را با زنبيلها از فراز حصار شهر به لشكريان آلماني نثار مي‌كردند.
مانوئل كومننوس، كه در اين موقع امپراطور رم شرقي بود، با لحن ملايمي پيشنهاد كرد كه آن سپاهيان اصيل بهتر است به جاي رفتن از جانب قسطنطنيه، در محل ستسوس از تنگه‌ي هلسپونت عبور كنند؛ اما كونراد و لويي از قبول چنين پيشنهادي خودداري ورزيدند.

جمعي از مشاوران لويي وي را تشويق كردند كه قسطنطنيه را براي فرانسه متصرف شود؛ لويي به چنين امري تن در نداد، شايد هم يونانيان از وسوسه‌ي وي آگاه بودند. به هر حال، مردم امپراطوري شرقي از هيبت و اسلحه‌ي شهسواران غربي متوحش شدند، و دين محارم و زناني كه همراه ايشان بودند مايه‌ي تفريح خاطر آنها شد.

در معيت لويي، پادشاه فرانسه، الئونور آن ملكه‌ي مزاحم سفر مي‌كرد، و جمعي از مغنيان و غزلسرايان به دنبالش بودند.
دو كنت تولوز و فلاندر هر دو كنتسهاي خود را همراه داشتند و بخشي از باروبنه‌اي كه به دنبال قافله‌ي فرانسويان حركت مي‌كرد عبارت بود از جامه‌داران و صندوقهاي مملو از لباس و اسباب بزكي كه براي حفظ زيبايي اين بانوان در مقابل هرگونه تغييرات و تبديلات آب و هوا، جنگ، و مرور زمان ضرورت داشت.

مانوئل با شتاب تمام وسايل حركت سپاهيان آلمان و فرانسه را از تنگه‌ي بوسفور فراهم ساخت و مقاديري سكه‌ي قلب براي دادوستد با صليبيون در اختيار يونانيها گذاشت. در آسيا، بر اثر كميابي آذوقه و قيمتهاي گزافي كه بونانيان مطالبه مي‌كردند، برخوردهاي بسياري بين منجيان و نجات يافتگان روي داد، و فردريك ريش قرمز تأسف مي‌خورد از اينكه براي نيل به امتياز مقابله با كفار ناگزير بود با تيغ خويش خون مسيحي را بريزد.

 

 

علي‌رغم نصايح مانوئل، كونراد اصرار داشت همان خط سيري را بپيمايد كه اولين سپاهيان صليبي طي كرده بودند.
با وجود بلدهاي يوناني، يا شايد با حضور آنها، لشكريان آلماني پي در پي به بيابانهاي بي‌آب و علف و دامهايي كه مسلمانان گسترده بودند درافتادند، و تلفاتي به آنها وارد آمد كه دلسرد كننده بود.
در محل دورولايوم ]اسكي شهر فعلي[ يعني همان نقطه‌اي كه سپاهيان جنگ صليبي اول قلج ارسلان را شكست داده بودند، سپاه كونراد با عمده‌ي قواي مسلمانان روبه‌رو شد و چنان درهم شكست كه از هر ده نفر مسيحي فقط يكي جان سالم به در برد.

لشكريان فرانسوي كه مسافت زيادي با جبهه‌ي جنگ فاصله داشتند، با شنيدن خبر دروغين فتح آلمانيها فريب خوردند و بي‌محابا پيش تاختند و، بر اثر هجومهاي لشكريان مسلمان و گرسنگي متحمل تلفات سنگيني شدند.
چون بقيه‌السيف فرانسويها به آتاليا رسيدند، لويي از ناخدايان كشتيهاي يوناني تقاضا كرد كه سپاهيانش را از طريق دريا به شهر مسيحي طرسوس يا انطاكيه برسانند. ناخدايان براي هر مسافر كرايه‌اي فوق‌العاده مطالبه كردند.

لويي، به اتفاق چند تن از اشراف، به همراه الئونور و معدودي از بانوان به كشتي نشست و عزم انطاكيه كرد و سپاهيان فرانسه را در آتاليا به جا نهاد. لشكريان مسلمان بر آن شهر تاختند و تقريباً تمامي فرانسويان را از دم تيغ گذراندند (1148).

لويي به اتفاق بانوان به اورشليم رسيد، لكن سپاهي همراه وي نبود، و كونراد، كه در آغاز كار با لشكريان عظمي از راتيسبون حركت كرده بود، اينك افراد سپاهش انگشت شمار بودند.

از اين عده كه جان سالم به در برده بودند، و از سربازاني كه در خود اورشليم بودند، لشكري فراهم آمد كه تحت فرماندهي سه سردار مختلف، كونراد، لويي، و بودوئن سوم (1143-1162)،
به سوي دمشق حركت كرد.
هنگامي كه دمشق در محاصره بود، ميان اشراف نزاع افتاد كه چون شهر گشوده شود، حكومت از آن كدام يك باشد. در اين حيص و بيص، جاسوسان مسلمان به ميان سپاه مسيحي رخنه كردند و برخي از سرداران را به زور رشوه واداشتند كه عمداً دست از هجوم بردارند يا عقب‌نشيني اختيار كنند.
هنگامي كه خبر رسيد كه امراي حلب و موصل با سپاه عظيمي براي نجات دمشق درحركتند، تفوق با كساني بود كه عقب‌نشيني را تجويز مي‌كردند، در نتيجه، لشكريان مسيحي به دسته‌هايي چند تقسيم شدند و به سوي انطاكيه، عكا، يا بيت‌المقدس گريختند. كونراد، بيمار و مغلوب، سرشكسته به آلمان مراجعت كرد.
الئونور و بيشتر شهسواران فرانسوي به وطن خود بازگشتند. لويي يك سال ديگر در فلسطين ماند و در اين مدت اماكن متبركه را زيارت كرد.

شكست مسيحيان در دومين جنگ صليبي مايه‌ي بهت اروپا شد. همه جا مردم مي‌پرسيدند كه چگونه قادر متعال اجازه داده است كه مدافعان راه وي اينسان خوار و خفيف شوند. مخالفان بر قديس برنار تاختند و او را واعظ بي‌پرواي خيال‌پردازي خواندند كه مسبب قتل عده‌ي زيادي از مردم شده بود.

اينجا و آنجا شكاكان جسوري در مهمترين اصول و مباني دين ترديد كردند. برنار در پاسخ مخالفان مدعي شد كه مشيت قادر متعال وراي فهم آدمي است و اين ضايعه قطعاً مجازاتي بوده است براي گناهان مسيحيان.
لكن از اين پس بذر ترديدهايي فلسفي كه آبلار (فتـ 1142) پراكنده ساخته بود در اذهان حتي مردم عادي بارور شد.
شور و رغبتي كه سابقاً براي جنگهاي صليبي وجود داشت سريعاً روبه زوال گذاشت و عصر ايمان خود را آماده كرد تا در برابر هجوم اعتقادهاي بيگانه با بي‌اعتقادهاي محض با آتش و شمشير به مدافعه برخيزد.

 

. صلاح‌الدين ايوبي كه بود؟ چه كرد؟
در خلال اين احوال، در فلسطين و سوريه‌ي مسيحي تمدن عجيب نويني گسترش يافته بود. اروپايياني كه از 1099 در اين اراضي جاگزين شده بودند بتدريج، به سنت مردم خاور نزديك عمامه بر سر مي‌گذاشتند و رداهايي فراخ به تن مي‌كردند، چه اين نوع لباسها را براي آب و هوايم محل و مقابله با آفتاب سوزان و ريگ روان مناسب مي‌ديدند.

هر قدر جماعت مسيحي با مسلمانان ساكن اين قلمرو مأنوستر شدند، ناآشنايي و عناد متقابل رو به كاهش گذاشت.
سوداگران مسلمان ازادانه وارد آباديهاي مسيحي نشين مي‌شدند و امتعه‌ي خود را مي‌فروختند. بيماران مسيحي پزشكان مسلمان و يهودي را مرجح مي‌شمردند. كشيشان مسيحي به مسلمانان اجازه مي‌دادند تا در مساجد خود به عبادت مشغول شوند، و در شهرهاي مسيحي نشين انطاكيه و طرابلس تدريس قرآن در مكتبهاي مسلمانها مجاز شد.

بين ممالك مسلمان و مسيحي قرارهايي براي حفظ جان و مال مسافران و بازرگانان دو طرف گذاشته شد. از آنجا كه فقط عده‌ي قليلي از زنهاي مسيحي همراه صليبيون به فلسطين آمدهد بودند، بسياري از مسيحيان مقيم زنان سوري را به عقد ازدواج خود درآوردند، و ديري نگذشت كه اولاد دو تيره‌ي آنها بخش عظيمي از جمعيت مملكت را تشكيل دادند.

عربي زبان روزمره‌ي مردمان عادي شد. ملوك مسيحي عليه رقباي همكيش خود با امراي مسلمان پيمان بستند، و امراي مسلمان نيز گاهي براي ديپلوماسي يا جنگ دست ياري به سوي اين قبيل ملوك «مشرك» دراز مي‌كردند.
ميان افراد مسيحي و مسلمان دوستي خصوصي پيدا شد. ابن‌جبير، كه در 1183 از نقاط گوناگون سوريه‌ي مسيحي ديدن كرد، همكيشان خود را مردماني مرفه‌الحال ديد كه فرانكها با ايشان بخوبي رفتار مي‌كردند. وي از اينكه عكا «انباشته از خوكها و صليبها»، و همه‌جا با بوي عفن اروپاييان متعفن شده است شكوه مي‌كرد، اما تا اندازه‌اي هم اميدوار بود كه اين جماعت كفار بتدريج به بركت تمدن عالي‌تري كه به آن رو آورده‌اند متمدن شوند.

در عرض چهل سال آرامشي كه به دنبال جنگ صليبي دوم آمد، مملكت لاتيني اورشليم همچنان دستخوش اختلافات داخلي بود، حال آنكه دشمنان مسلمان آن به وحدت مي‌گراييدند. نورالدين حيطه‌ي فرمانروايي خود را از حلب تا دمشق بسط داد (1164)، و هنگامي كه درگذشت، صلاح‌الدين مصر و سوريه‌ي مسلمان را زير لواي واحدي متمركز كرد (1175).

سوداگران جنووا، ونيز، و پيزا با رقابت مهلك خويش نظم بنادر شرق را بكلي برهم مي‌زدند. شهسواران بر سر سلطنت اورشليم ميان خودشان مي‌جنگيدند، و هنگامي كه گي دو لوزينيان با لطايف‌الحيل اريكه‌ي سلطنت را به چنگ آورد (1186)، رنجش در ميان طبقه‌ي اشراف فزوني گرفت.
برادر گي موسوم به ژوفروا، بشكوه گفت: «اگر اين گي يك پادشاه است، من استحقاق خدا شدن دارم.» رژينالد دو شاتيون در قلعه‌ي بزرگ كرك، آن سوي اردن و نزديكي سرحد عربستان، خود را پادشاه خواند و بارها قرار ترك مخاصمه‌اي را كه ميان صلاح‌الدين و پادشاه لاتيني گذاشته شده بود زير پا گذاشت.
وي اعلام داشت كه هدف وي هجوم بر عربستان و از بين بردن مقابر مدينه و با خاك يكسان كردن خانه‌ي كعبه در مكه است. لشكر كوچك وي، مركب از ماجراجوياني شهسوار گونه، با كشتي از درياي سرخ متوجه جنوب شد، در الحورا قدم به خشكي نهاد، و به سوي مدينه حركت كرد. اين مبارزان چندان راه نپيموده بودند كه ناگهان خود را با لشكري مصري مواجه ديدند. در جنگي كه درگرفت تمامي مسيحيان به هلاكت رسيدند، مگر معدودي كه با خود رژينالد گريختند. اعراب چند تني را كه به اسارت گرفته بودند به مكه بردند و در عيد قربان آن سال به جاي بز سر بريرند(1183).

تا اين تاريخ صلاح‌الدين خويشتن را با زدوخوردهاي مختصري عليه سلطنت فلسطين راضي ساخته بود؛ لكن اينك كه تيشه‌ي بي‌حرمتي جديد بر ريشه‌ي دينداري و تقواي وي آشنا شده بود، سپاهي آراست كه در سايه‌ي جنگاوري افراد آن فتح دمشق وي را مسلم شد، و سپس (1183) با لشكريان مملكت لاتيني اورشليم در جنگي روبه‌رو شد كه براي دو طرف بي‌نتيجه بود.
چند ماه بعد، صلاح‌الدين بر رژينالد در كرك هجوم برد، اما موفق نشد به حصار شهر رخنه كند.
در 1185 وي با مملكت لاتيني اورشليم قرار متاركه‌اي چهار ساله گذاشت. اما در 1186 رژينالد صلح را نقض كرد، در كمين يك كاروان مسلمانها نشست و آن را غافلگير كرد و غنايم زياد و چند تن اسير از آنها گرفت كه يكي از اين اسرا خواهر صلاح‌الدين بود.

رژينالد گفت: «حالا كه اين جماعت به محمد توكل كرده‌اند، بگذار محمد بيايد و آنها را نجات بخشد.» محمد ]ص[ براي نجات آنها نيامد، اما صلاح‌الدين، كه ديگ غضبش به جوش آمده بود، مسلمانان را به جهاد با مسيحيان دعوت كرد و سوگند ياد كرد كه رژينالد را به دست خود بكشد.

 

حسن خزّاز گفت: از امام رضا ( عليه السّلام ) شنيدم كه فرمود:
بعضى از كسانى كه ادّعاى محبّت و دوستى ما را دارند، ضررشان براى شيعيان ما از دجّال بيشتر است.
حسن گفت: عرض كردم اى پسر رسول خدا( صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ) به چه علّت؟
فرمود: به خاطر دوستى‏شان با دشمنان ما و دشمنى‏شان با دوستان ما. و هر گاه چنين شود، حقّ و باطل به هم در آميزد و امر مشتبه گردد و مؤمن از منافق باز شناخته نشود.
( صفات الشيعه ص 8 )

 

+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 و ساعت 12:51 |
مختار بن ابی عبیده ثقفی که بود

مختار بن ابی عبیده ثقفی از مردم طائف است. وی در سال یکم هجرت متولد شد. در زمان خلافت عمر همراه پدر خود به مدینه رفت.

پدرش در واقعه یوم الحجر در عراق به قتل رسید. مختار بعدها از شیعیان شد، تا جایی که زمانی که مسلم بن عقیل به کوفه آمد، در منزل او اقامت گزید.
مختار زمانی که ابن زیاد مسلم را دستگیر و به قتل رساند، در کوفه نبود. وقتی به کوفه وارد شد به دست عمال عمرو بن حریث دستگیر شد.
در تمام مدتی که جریان کربلا رخ داده ،در زندان بود تا اینکه بعدها با وساطت عبدالله بن عمر از زندان آزاد و مجبور به سفر به طائف گردید.

وی یک سال در طائف سکونت گزید. در آن زمان، عبدالله بن زبیر حاکم مکه بود. پس از بازگشت مختار به مکه، ابن زبیر او را دعوت به همکاری کرد. او نیز با گرفتن تعهد مبنی بر اینکه در کارها او را شریک خویش قرار دهد با او بیعت کرد.
در جریان محاصره مکه توسط سپاه اموی، مختار نیز در کنار دیگران بشدت از حرم الهی دفاع کرد. پس از پایان محاصره، مختار به کوفه بازگشت. در این زمان کوفه به دست طرفداران عبدالله بن زبیر افتاده بود.

ورود او به کوفه مصادف با آمادگی توابین برای خروج از شهر بود. طبعاً مختار نمی توانست در مقابل سران توابین قد علم کند. به همین جهت صبر کرد تا عاقبت کار توابین مشخص گردد.
پس از خروج توابین از شهر، قاتلین امام حسین «ع که از ناحیه مختار هراس زیادی داشتند، حاکم زبیری کوفه را وادار کردند تا مختار را زندانی کند. مختار دوباره زندانی شد، اما پس از مدتی با شفاعت عبدلله بن عمر نزد ابن زبیر آزاد گردید.

وی پنهانی مشغول آماده کردن قیام خود گشت و از بازماندگان توابین خواست تا آماده باشند. او آن را به کتاب خدا، سنت رسول، انتقام خون اهل بیت، دفاع از ضعفا و جهاد با کسانی که حرام اسلام را حلال کرده اند،دعوت می کرد.


مختار شیعیان را در محلهای خاصی گرد هم می آورد و خود را به عنوان نماینده محمد بن حنفیه مطرح می ساخت. گروهی از شیعیان نزد محمد بن حنیفه در مدینه رفتند و از او در این باره پرسیدند. محمد بن حنیفه نیز به صورت سر بسته و مبهم از مختار حمایت کرد، یعنی گفت که:

من دوست دارم تا خدا به دست هر کسی که خود از بندگانش می خواهد، انتقام ما را بگیرد.

اما این سخنان به صورت حمایت رسمی محمد بن حنفیه از مختار در میان شیعیان منتشر و موجب شد تا شیعیان زیادی به وی بپیوندند. مختار در پی افراد نیرومند و پر نفوذی بود که بتواند پایگاه خود را مستحکم نماید.
از جمله آنان ابراهیم بن اشتر، فرزند مالک اشتر بود که توانست او را به سوی خود جلب کند.
بالاخره در شب چهاردهم ربیع الاول سال 66 شورشی آغاز گشت. دسته های سپاهیان او در شهر می گشتند تا هر که می خواهد به آنان ملحق شود. در جریان تسخیر شهر کوفه توسط نیرو های مختار، درگیری های متعددی رخ داد.

سرانجام کوفه بدست مختار افتاد و عبدالله بن مطیع حاکم زبیری مخفیانه از شهر خارج شد. وی با مردم شهر به عنوان امیر آنها بیعت کرد.اما اشراف کوفه که از مختار هراس داشتند دست به قیام زدند، که قیامشان سرکوب شد.
پس از این جریان مختار ماموریت اصلی خود یعنی کشتن قاتلین امام حسین را آغاز کرد. وی اعلام کرد:
هر کس در خانه خویش را به روی خود ببندد، امنیت خواهد داشت، مگر کسی که در ریختن خون فرزندان پیامبر مشارکت داشته باشد، بسیاری از اشراف که در ماجرای کربلا دست داشتند به سمت بصره فرار کردند.

اما یاران مختار بسیاری از آنان را دستگیر کرده و نزد مختار می آوردند. او نیز دستور می داد که آنان را به قتل برسانند. حتی دست و پای بعضی را که جرمشان سنگینتر بوده قطع کرده و به قتل می رساندند.
تعداد تخمینی کسانی که به جرم شرکت در حادثه کربلا کشته شدند، حدود سه هزار نفر ذکر شده است.
از جمله این افراد شمر بن ذی الجوشن، حرمله و عمر بن سعد را می توان نام برد.

بعد از این وقایع، مختار سپاهی را به سمت مدینه فرستاد تا مدینه را از تسلط عبدالله بن زبیر، خارج ساخته و به این ترتیب زمینه را برای حاکمیت شیعی بر حجاز آماده کند. اما این سپاه از سپاه عبدالله بن زبیر، شکست خورد.
مختار حتی نامه ای هم به محمد بن حنفیه نوشت که در آن هدفش را تصرف بلاد برای حاکمیت او ذکر کرده و از او خواست تا سپاهی را به سوی مدینه گسیل کند. اما محمد بن حنفیه با تمجید از او و نیتش، آنرا نپذیرفت.

مهم ترین اقدام مختار
مهم ترین اقدام مختار را می توان مقابله با سپاه شام دانست. این جنگ در سال 67 هجری میان سپاه اعزامی مختار به فرماندهی ابراهیم بن مالک اشتر و سپاه شام به فرماندهی عبیدالله بن زیاد، حصین بن نمیر سکونی، شرحبیل بن ذی الکلاع سپاه شام نیز شکست خورده و متفرق گردید.
حمله سپاه زبیریان به فرماندهی مصعب بن زبیر را باید پایان کار مختار به حساب آورد. آنها می خواستند مختار را سرکوب کرده و کوفه را زیر سلطه خود درآورند. در این رابطه افرادی چون محمد بن اشعث بن قیس که از قاتلین امام حسین بود، در شمار افرادی بود که به عنوان یکی از فرماندهان نیروهای زبیری به کوفه حمله برد. جریان درگیری به نفع زبیریها خاتمه یافت و مختار با گروهی از یارانش به شهادت رسیدند. (سال 67 هجری)
گرچه ممکن است انگیزه های مختار کاملاً حق نبوده باشد، امااو کسی است که با انتقام گرفتن از قاتلین اهل بیت، دل امامان شیعه را شاد کرد.

از امام باقر روایت شده که فرمود :
او را دشنام ندهید، او قاتلین کشته های ما را کشته، انتقام ما را گرفته، یتیمان ما را شوهر داده و در وقت عسرت به ما کمک مالی کرده است.

+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در سه شنبه سی ام آذر 1389 و ساعت 3:26 |
Image of hadimeshgan

آواز كوچه باغي» اصطلاح شناخته شده اي در فرهنگ قديم تهران است و در مواردي به صورت ضرب المثل درآمده است. به گفته قديمي ترها- كه امروزه تعدادشان زياد نيست- در آن سال هاي نه چندان دور كه تهران شهر خلوتي بود و پاسي از شب گذشته، سكوت همه جا را فرا مي گرفت. افرادي كه به هر علت، ناچار بودند در ساعات پاياني شب از كوچه هاي تاريك و خلوت عبور كنند و احياناً از تاريكي و خلوتي مي ترسيدند براي غلبه بر ترس با صداي بلند زير آواز مي زدند. اين آوازها به آواز كوچه باغي معروف بود- يا يكي از انواع آوازهاي كوچه باغي بود- و هنگامي كه صداي عابري به اين آواز بلند مي شد و چهچهه پاياني آن با كلماتي مانند حبيب من... عزيز من... امان امان و... در فضا مي پيچيد، برخي از اهالي محل كه دل و دماغ بيشتري داشتند و انگيزه رهگذر آوازه خوان را مي شناختند، سر از پنجره بيرون مي آوردند و با جملاتي نظير دمت گرم!... دارمت! و ... با او همراهي مي كردند، يعني اين كه، نترس! خوف نكن! ما بيداريم...
پنج شنبه هفته گذشته وزراي خارجه، دفاع و امنيتي كشورهاي عضو شوراي همكاري خليج فارس در پايان اجلاس سه روزه خود در رياض، بار ديگر- و به روال چند ساله اخير- با صدور بيانيه اي از ادعاي مالكيت امارات متحده عربي بر جزاير سه گانه تنب بزرگ و كوچك و ابوموسي حمايت كردند و از جمهوري اسلامي ايران خواستند از طريق مذاكره به اختلافات موجود درباره مالكيت اين سه جزيره پايان دهد!
كشورهاي عضو شوراي همكاري خليج فارس- عربستان، كويت، امارات عربي متحده، بحرين، قطر و عمان- كه سابقه تشكيل هيچيك از آنها به 100سال نمي رسد، به خوبي از حاكميت قطعي ايران بر جزاير سه گانه و اسناد اين حاكميت بلامنازع باخبرند و حتي در دورترين افق هاي ذهن خويش هم نمي توانند تصور روزي را داشته باشند كه اين حاكميت كمترين خدشه اي پيدا كند، بنابراين انگيزه آنها از تكرار اين ادعاي واهي و بي اساس هرچه باشد، احتمال خروج اين سه جزيره از حاكميت ايران نيست. پس ماجرا چيست؟
براي پاسخ به اين سؤال، ابتدا بايد به اسنادي كه حاكميت قطعي ايران بر جزاير سه گانه را نشان مي دهد اشاره كرد؛
1- علاوه بر نقشه هاي متعددي كه از دوران يونان باستان - قبل از ميلاد مسيح- برجاي مانده و در آنها از تمامي جزاير خليج فارس با عنوان بخشي از سرزمين ايران ياد شده است، در سده هاي اخير نيز تمامي نقشه هاي رسمي كه از سوي كشورهايي نظير انگلستان، فرانسه، روسيه، پرتغال، اسپانيا و... تهيه شده و به عنوان اسناد رسمي نگهداري مي شوند، جزاير خليج فارس- از جمله سه جزيره تنب بزرگ و كوچك و ابوموسي- را بخشي از خاك ايران دانسته اند. از جمله دولت انگليس كه بيش از دو سده در منطقه حضور داشته و در مواردي نيز با دولت هاي وقت ايران درگير بوده است، در مجموع 23نقشه رسمي از منطقه تهيه كرده كه در تمامي آنها- بدون استثناء- جزاير سه گانه متعلق به ايران است.
2- در سال 1830كاپيتان جي.بي.بروكس GBBRUCKS از سوي كمپاني هند شرقي- وابسته به دولت استعماري انگليس- نقشه اي رنگي از خليج فارس تهيه مي كند. در اين نقشه رنگي كه نسخه هايي از آن در وزارت خارجه انگليس و مخزن اسناد سازمان ملل متحد نگهداري مي شود، 3 جزيره تنب بزرگ و كوچك و ابوموسي به رنگ خاك ايران ترسيم شده است. كاپيتان بروكس نزديك به 12 سال براي تهيه اين نقشه در منطقه خليج فارس بود.
3- در سال 1835 «ساموئل هنل» از سوي دولت انگليس مامور تعيين حدود كشورها در خليج فارس مي شود. هنل در نقشه خود يك خط فرضي در آبهاي خليج فارس ترسيم مي كند كه جزاير سه گانه در قسمت فوقاني- شمالي- اين خط فرضي قرار داشته و متعلق به ايران دانسته شده است.
4- در ژانويه سال بعد- 1836- سرگرد «موريسن» جانشين ساموئل هنل، ماموريت او را پي مي گيرد و پس از مذاكره با شيوخ خليج فارس نقشه اي كه به تاييد آنها رسيده بود را تهيه مي كند. در اين نقشه، جزاير سه گانه در عمق بيشتري از قلمرو ايران قرار گرفته است.
5- در سال 1881 نيروي دريايي انگليس بار ديگر نقشه اي از منطقه خليج فارس تهيه مي كند كه در آن جزاير سه گانه و خاك ايران، رنگ مشتركي دارند.
6- در سال 1886 دايره اطلاعات دولت انگليس نقشه ايران را با رنگ يكسان جزاير و خاك ايران تهيه كرده و در 12 ژوئن همان سال اين نقشه از سوي وزير مختار انگليس در تهران به ناصرالدين شاه تحويل مي شود.
7- در سال 1908، دولت ايران امتياز استخراج خاك سرخ -سنگ آهن- ابوموسي را به ونگهاوس آلماني مي دهد كه دولت انگليس به دليل تيرگي روابط خود با آلمان، به ايران اعتراض مي كند، دولت انگليس در اعتراض خود خواهان كسب امتياز استخراج خاك سرخ براي شركت هاي انگليسي است يعني تاكيد بر حاكميت ايران...
و از ده ها سند ديگر، از جمله احكامي كه دولت هاي وقت ايران براي انتصاب حكام- استانداران- خود در بندرلنگه- كه شبه جزيره ياد شده بخشي از آن بوده است- صرف نظر مي كنيم.
8- اصلي ترين- و تنهاترين- سندي كه امارات براي اثبات ادعاي خود ارائه مي كند نامه اي است كه شيخ يوسف فرماندار ايراني بندرلنگه در سال 1882 به شيخ حميد القاسمي حاكم راس الخيمه مي نويسد و در آن به عنوان تعارف و ابراز ادب- كه آن هنگام بسيار متداول بوده و در بسياري از نامه هاي مشابه ديده مي شود- نوشته بود؛ ابوموسي از آن شماست (يعني در خدمت شما هستيم!)
نكته درخور توجه اين كه شيخ يوسف در ادامه همين نامه خطاب به حاكم راس الخيمه مي نويسد «بلد لنجه بلدكم» يعني شهر بندرلنگه هم شهر شماست و عجيب آن كه اماراتي ها وقتي به اين نامه استناد مي كنند جمله اخير را كه به وضوح نشان مي دهد جمله قبلي فقط يك تعارف بوده است، حذف مي كنند!
9- در حقوق بين الملل و قوانين مربوط به مرزها و سرزمين ها، حاكميت يك كشور بر يك منطقه از چند راه به اثبات مي رسد. از جمله «مالكيت تاريخي»، حاكميت موثر- يعني افراشته بودن پرچم، نصب حكام، حضور نيروي نظامي و...- كه تمامي اين ملاك ها و معيارهاي حقوقي از حاكميت قطعي ايران بر جزاير سه گانه حكايت دارند.
10- در ميان كشورهاي عضو شوراي همكاري خليج فارس، همراهي بحرين با ساير كشورهاي عضو حساب جداگانه اي دارد، زيرا بحرين بخشي از خاك ايران بوده است كه در جريان يك زد و بند غيرقانوني ميان شاه معدوم و دولت هاي آمريكا و انگليس از ايران جدا شده است و امروزه اصلي ترين خواسته مردم بحرين بازگشت اين استان جدا شده از ايران به سرزمين اصلي و مادري آن، يعني ايران اسلامي است و بديهي است كه اين حق مسلم ايران و مردم استان جدا شده آن نبايد و نمي تواند ناديده گرفته شود.
11- و اكنون با توجه به اسناد ياد شده كه از حاكميت قطعي و بلامنازع ايران بر جزاير سه گانه حكايت مي كند، بايد به اين پرسش بازگشت كه انگيزه اصلي كشورهاي عضو شوراي همكاري خليج فارس از طرح ادعاي واهي حاكميت امارات بر جزاير سه گانه چيست؟ و آيا اين ادعا مي تواند غير از وحشت آنان از زلزله اي كه انقلاب اسلامي بر حكومت هاي قرون وسطايي و غيرقانوني آنها انداخته است علت ديگري داشته باشد؟ تمامي دولت هاي ياد شده با دخالت مستقيم قدرت هاي استكباري شكل گرفته اند و مردم كمترين دخالتي در تعيين دولت، سياستگذاري ها و تصميم سازي هاي آن نداشته و ندارند. از سوي ديگر تمامي دولت هاي عضو اين شورا در ميان مردم خود به همكاري با رژيم صهيونيستي- و دستكم بي تفاوتي در مقابل جنايات اين رژيم عليه مردم مظلوم فلسطين- متهم هستند. حاكمان دولت هاي ياد شده به خوبي مي دانند كه در عصر بيداري اسلامي- با الگوي انقلاب اسلامي- حاكميت يك خانواده بر سرنوشت مردم و غارت ذخاير ملي، امكان پذير نيست و از آنجا كه لرزه منجر به فروپاشي رژيم هاي غيرقانوني خود را ناشي از الگوي جمهوري اسلامي ايران مي دانند- و در اين مورد حق دارند!- دشمني با ايران اسلامي را به عنوان يكي از اهداف استراتژيك خود برگزيده اند... و چه گزينش خطرناكي، نه براي ايران، كه براي ادامه حاكميت خودشان.

+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 23:50 |
Image of hadimeshgan

 

دولت سربداران

هادی مشگان

خراسان از ديرباز از پايگاه هاى عمده تشيع در منطقه به شمار مى رفت به ويژه آنكه حضور امام رضا(عليه السلام) و سادات در گسترش فرهنگ تشيع و معارف اسلامى در منطقه كمك شايانى كرد. حضور علويان پشتوانه اساسى و مهمى در جبهه سياسى و فرهنگى بود و سبب تقويت مبانى اعتقادى تشيع شد. در طول تاريخ هميشه اين خط فكرى و سيره عملى ائمه(عليهم السلام) ادامه داشت. فرهنگ غنى تشيع هميشه در ستيز با حاكمان جور و ستم بوده و خواهد بود. حاكمان ستمگر و دين گريز، اين فرهنگ را هميشه خطرى براى ادامه حاكميت خود بر مردم مى دانستند. در قرن هشتم سربداران با حمايت و نيروى معنوى عالمان دينى كه از پشتوانه مردمى برخودار بودند توانستند بر دست نشاندگان ايلخانى پيروز شوند و دولت سربداران را با حمايت آنان تأسيس كنند. ايجاد حكومت شيعى در خراسان، شكستن اُبهّت مغولان و پيروزى بر آنان، از بين بردن جو رعب و وحشت، ايجاد فضاى باز سياسى جامعه، برقرارى عدالت اجتماعى، گسترش فرهنگ تشيع، دخالت عالمانِ دين در اداره جامعه و تأثير دولت سربداران بر جنبش هاى منطقه را مى توان مهم ترين منشأ تحولات سياسى و اجتماعى و فرهنگى در آن عصر دانست.

زمينه هاى پيدايش نهضت سربداران در خراسان

در دوران حكومت ايلخانيان مردم از نابسامانى و ظلم و ستم در رنج و عذاب بودند. وقتى ابوسعيد ـ كه پيش از آن، وليعهد و فرمانرواى خراسان بود ـ به سلطنت رسيد خراسان را ترك كرده و به سلطانيه رفت و بر تخت سلطنت نشست. وى چون فرزندى نداشت، خراسان را به چند بخش و ناحيه تقسيم كرد و به خاندان هاى بزرگ مغول و سرمايه داران سپرد.1 امير شيخ على بن قوشچى، اميرالاُمرا و حاكم برگزيده ايلخانيان، قوى ترين آنان در منطقه خراسان بود.2

پطروشفسكى نيرومندترين سران ملوك الطوائف خراسان را، امير ارغون شاه از قبيله جانى قربانى و نوه امير نوروز و نتيجه ارغوان آكى مى داند كه نواحى نيشابور و طوس و مشهد و ابيورد و غيره را به تصرف درآورند. امير عبدالله مولايى حكمران قهستان، امير محمود اسفراينى فرمانرواى اسفراين3 و طغاى تيمور نواحى استر آباد و گرگان4; علاءالدين محمد سبزوار و جوين را در اختيار داشتند و هر كدام از اينان براى خود سپاه و نيرويى داشتند و همين موجب تجزيه دولت او شد. آنان اداره امور را به طور مستقل در اختيار داشتند مانند: آل كرت ـ كه بخش شرقى خراسان در اختيارشان بود5ـ اين اميران افزون بر استقلال، از
پرداخت ماليات و فرستادن آن براى دولت مركزى خوددارى مى كردند. با مرگ ابوسعيد آخرين ايلخان مغول، تلاش هاى استقلال طلبانه بيشتر شد. طوايف مغول و گروه هاى ديگر محلى به بهانه هاى گوناگون سر به شورش برداشتند.6 طغاى تيمور، خود را وارث مغولان مى دانست و مورد حمايت خاندان جانى قربانى و ارغون شاه قرار گرفت.

از طرفى در آخرين سال هاى حكومت ابوسعيد در خراسان يكى از بزرگان صوفيه به نام شيخ خليفه مازندرانى، مبارزه با ايلخانيان ستمگر را سرلوحه زندگى خود قرار داد. وى با نفوذ معنوى اى كه در ميان مردم داشت، كم و بيش در مسايل اجتماعى و سياسى دخالت و نظر خود را بيان مى كرد. اظهار نظر او سبب خشم و نفرت صوفيان و عالمان دنياطلب شد; زيرا آنان بر خلاف او به پرهيز از دنيا، زهد و تقوا و گوشه گيرى از اجتماع مشغول، و با حاكمان جور همراه و گاهى آنان را تائيد مى كردند.

شيخ خليفه مازندرانى كه علوم دينى را در آمل آموخته بود، نزد شيخ بالوى زاهد از مشايخ بزرگ مازندران رفت و از مريدان او شد.7 شيخ خليفه به دنبال مبارزه با ظلم و ستم، و دريافت پاسخ صحيح در مسائل سياسى و اجتماعى بود و چون اين موارد را در استاد خود نديد، از او نااميد شد. از اين رو به سمنان نزد علاءالدوله سمنانى از صوفيان بزرگ آن زمان كه آوازه شهرتش در همه جا پيچيده بود، رفت. علاءالدوله كه در بزرگوارى، كرامت، وارستگى، صاحب فضل و دانش بود، حتى بزرگان مغول ـ كه شيخ را با خود در مذهب و عقيده همراه مى ديدندـ در حل مسائل سياسى از كرامات او بهره مى بردند. علاءالدوله شاگردان بسيارى تربيت كرد و بر تن آنان لباس درويشى پوشاند.8 امّا هيچ حركت سياسى از او و شاگردانش در مبارزه با ظلم و ستم دست نشاندگان ايلخانى ديده نشد. شيخ خليفه مازندرانى براى مدتى در درس او شركت كرد تا اينكه يك روز استاد از مذهب خليفه سؤال كرد. وى پاسخ داد «آنچه من مى جويم از اين مذاهب اعلاست.»9 استاد از اينكه او مذهب تشيع دارد از پاسخ اش ناراحت
شد و دواتى كه نزدش بود بر سر او كوبيد. سپس شيخ خليفه نزد خواجه غياث الدين حَمَوى رفت تا از او پاسخ صحيح در مسائل سياسى و اجتماعى بشنود; ولى شيخ خليفه به هدف اصلى خود نرسيد و به سبزوار كه كانون اصلى تشيع دوازده امامى بود،10 رفت و در مسجد جامع شهر سُكنا گزيد. وى مسجد را بهترين و مناسب ترين سنگر مبارزه با ظلم و ستم قرار داد و در آنجا به وعظ و ارشاد مردم پرداخت تا اينكه مريدان بسيارى گرد او جمع شدند.11 وى افزون بر ارشاد و موعظه به مشكل هاى اجتماعى و سياسى كه جامعه از آن رنج مى برد، اشاره مى كرد و تنها راه آزادى و رهايى را، جهاد در راه خدا و مبارزه با حاكمان ظلم و ستم اعلام مى كرد. مردم او را به منزله پناهگاهى در برابر ظلم و ستم بيگانه انتخاب كردند. آوازه مبارزه و سخنان او در همه جا پيچيد و برخى از صوفيان و فقيهان اهل سُنّت كه موافق سخنان شيخ نبودند به همراه حاكمان وقت با اقدام هاى شيخ مخالفت كردند. از اين رو به بهانه آنكه شيخ در مسجد سخن از دنيا مى گويد فتواى قتل او را نزد ابوسعيد فرستادند. ابوسعيد كه هميشه مراعات حال صوفيان را مى كرد و به آنان عشق مىورزيد، تصميم گيرى درباره شيخ را به فرمانروايانان خراسان سپرد. آنان با حمايت سخنان فقيهان متعصب سبزوار كه از مذهب شيخ در هراس بودند، شبانه شيخ را در مسجد كشتند و قتل او را عادى نشان دادند، به اين طريق كه او را حلق آويز كرده و چند خشت زير پاى او قرار دادند تا مرگ او را به صورت خودكشى جلوه دادند.12

شاگرد وى شيخ حسن جورى كه از روستاى جور نيشابور بود پس از گذراندن تحصيلات دينى خود در آنجا، با آگاهى از شهرت و آوازه شيخ خليفه به سبزوار آمده و شيفته وعظ و ارشاد او شده بود، و پس از مرگ خليفه، مريدان او پيرو و مطيع شيخ حسن جورى شدند.13

وى افكار و انديشه هاى شيخ خليفه، استادش را كه مبارزه با ظلم و ستم دست نشاندگان ايلخانى بود، دنبال كرد و با عقل و درايت و بيان شيرينى كه داشت مريدان بسيارى نزد او جمع شدند. وى به نيشابور رفت و به تبليغ تعليمات شيخ خليفه پرداخت و توانست، در آنجا عده زيادى را با خود همراه كند و هر كس كه پيرو او مى شد نامش را در دفتر ثبت، و به او مى گفت: الآن وقت اختفاست و در وقت كارزار منتظر اشاره او باشد و سلاح به دست گيرد.14برخى از نويسندگان از اين سخن شيخ خليفه برداشت ديگرى داشته و گفته اند: «شيخ خليفه با تعليم بدعت آميز خود بانى مكتبى شد» و در جاى ديگر چنين آورده اند: «اينكه شيخ خليفه پيام آور ظهور مهدى بود و شيخ حسن جورى هنگام ظهور را تعيين كردو احتمالاً خود را همان امام موعود خواند.»15 اين سخن صحيح نيست; زيرا عالمان متعصب اهل سنت و مخالفان مذهب تشيع هميشه كوشيده اند كه به شكلى مذهب تشيع را لكه دار كنند به همين سبب اتهام هاى واهى به رهبران دينى نسبت مى دادند تا از حركت هاى انقلابى آنان جلوگيرى كنند. به نظر مى رسد منشا توهّم ذكر شده از توجه و اهتمام شيخ خليفه و شاگردش به مسئله مهدويت و انتظار فرج ـ كه از مسائل اصلى مورد توجه شيعيان است ـ باشد. اگر آنان ادعايى درباره مهدويت خود داشتند يقيناً مورد انكار عالمان دين قرار گرفته و منابع به آن اشاره مى كردند.

روش شيخ خليفه در اين كار از زيركى و هوشيارى او در رهبرى مردم حكايت دارد، به عبارت ديگر او براى رسيدن به هدفش به كادر سازى و جمع آورى نيرو پرداخت و تشكيلاتى عمل كرد بدون آنكه دشمن از هدف او آگاه شود.

هدف شيخ حسن جورى قيام مردم بر ضد حاكمان مغولى و اشراف محلى بود. او در زىّ درويشى مردم را براى نهضت آماده كرد كه روش او بعدها در ميان پيروانش به نام طريقت شيخ خليفه و حسن جورى خوانده شد.16 اين طريقه با طريقه صوفيان ديگر كه انزوا طلبى را
برگزيده، و با حاكمان همراه بودند، تفاوت بسيار داشت. وقتى او خود را در معرض خطر و تهديد دشمن مى ديد از شهرى به شهر ديگر مى رفت تا در مظان اتهام قرار نگيرد، حتى براى مدتى خراسان را ترك كرد و به عراق رفت.

وى در اين مسافرت ها به آگاهى بخشى مردم شهرهاى گوناگون به ويژه شيعيان مى پرداخت و آنان را از مسائل روز باخبر مى كرد، حتى برخى شهرها كه اغلب آنان از اهل سنت بودند به او گرويدند. پيوستن امير عزالدين سوغندى ـ بعدها از رهبران مذهبى سربداران شد و از بزرگان خراسان بود ـ بر اعتبار شيخ افزوده شد.

امّا فقيهان اهل سنت به امير ارغون شاه گفتند كه شيخ حسن با تبليغ مذهب تشيع قصد قيام و شورش دارد; ولى فرستادگان ارغون شاه گزارش فقيهان متعصب را تأييد نكردند. از اين رو آنان اقدام هاى ديگرى انجام دادند تا در نهايت ارغون شاه را راضى كردند كه او را دستگير كند. سرانجام ارغون شاه شيخ حسن را دستگير و به زندان انداخت.

نقش عالمان دين در تشكيل دولت سربدار

سير تحولات اجتماعى و سياسى در قرن هشتم به ويژه نارضايتى مردم از دست فرمانروايان محلى ايلخانى، سبب شورش هايى در خراسان شد; ولى نبايد فراموش كرد كه حركت اصلى قيام را عالمان دينى بر عهده داشتند كه همواره از آرمان تشيع دفاع مى كردند و جان خود را در اين راه از دست مى دادند. آنان با شعار برقرارى عدالت اجتماعى، ظلم ستيزى و مبارزه با واليان ستمگر توانستند پايه گذار حكومت شيعه دوازده امامى سربداران در خراسان باشند. از اين رو بايد نقش عالمان دين را در سير تحول هاى اجتماعى و سياسى منطقه در نظر گرفت; زيرا مردم، آنان را پناهگاه خود در حل مشكل هاى و معضل هاى اجتماعى و سياسى مى دانستند. گفتنى است اتحاد برخى از اميران سربدار با عالمان دينى سبب پيشرفت دولت سربداران شد. اكنون به معرفى برخى از اميران سربدار كه در تداوم دولت سربدار نقش داشته اند، و با عالمان دينى همگام بوده، اشاره مى شود.

عبدالرزاق بن فضل الله باشتينى (738 - 736 هـ)

وى از افراد بزرگ، شجاع و از تيراندازان ماهر ولايت بيهق بود17 كه از طرف ابوسعيد براى
گرفتن ماليات به كرمان رفت و پس از اخذ ماليات از مردم آنجا، آن را صرف خوش گذرانى خود كرد. او در انديشه تهيه ماليات خرج شده بود كه خبر درگذشت خان مغول را شنيد، از اين فرصت پيش آمده به نفع خود استفاده كرد و به باشتين18 رفت و رهبرى شورش مردم را بر عهده گرفت. گويند مقارن اين احوال، ايلچى مغول به باشتين آمد و بر دو برادر به نام هاى حسن حمزه و حسين حمزه وارد شد و درخواست شراب و زن كرد. دو برادر عذر آوردند; ولى او بى توجه بود و قصد تجاوز به ناموس آنان را داشت كه آن دو شمشير كشيدند و گفتند ما تحمّل اين ننگ را نداريم و آن فرستاده را كشتند و گفتند ما سربداريم.19

وقتى خواجه علاءالدين محمد در فَرْيُومَد خبر قتل ايلچى را شنيد، آن دو را طلب كرد، ولى آنان از رفتن نزد او تعلل كردند. عبدالرزاق به يارى آن دو آمد و به فرستادگان خواجه گفت كه او به حريم آنان قصد تجاوز داشته و به اين سبب كشته شده است. وقتى خواجه پاسخ فرستادگان را شنيد، سپاهى روانه منطقه كرد. عبدالرزاق مردم را به پايدارى و مقاومت فراخواند و به آنان گفت سر خود را بر دار ديدن بهتر از زندگى با ننگ است.20 از اين رو با سپاه خواجه علاءالدين محمد درگير شدند كه خواجه كشته و نيروهاى او متفرق شدند. عبدالرزاق به كمك برادر خود مسعود به تعقيب دشمن پرداخت و با غنايم فراوان به باشتين بازگشت و غنايم را بين مردم تقسيم كرد. از طرفى بيشتر مردم باشتين پيرو شيخ حسن جورى بودند21كه زمينه قيام را در منطقه آماده كرده بود و مردم باشتين و شهرهاى ديگر با انديشه هاى ظلم ستيزى و مبارزه او با حاكمان ستمگر كه نشئت گرفته از مكتب اهل بيت(عليهم السلام)بود آشنا بودند.

عبدالرزاق در سال 738 هجرى پس از فتح سبزوار، دولت سربداران را تأسيس كرد. وى با حمايت پيروان شيخ حسن نواحى ديگرى از خراسان را به تصرفات سربداران افزود22 و به نام خود خطبه خواند و سكه ضرب كرد.23 عبدالرزاق انسانى فاسد بود24 و همين امر سبب كشته شدن او شد. نقل كرده اند كه او قصد داشت پس از آنكه خواجه علاءالدين محمد در جنگ با او كشته شد، همسرش را به عقد خود در آورد; اما وقتى همسر خواجه علاءالدين هدف عبدالرزاق را از اين ازدواج دانست، شبانه فرار كرد; ولى عبدالرزاق، مسعود برادرش را به تعقيب او فرستاد تا دستگيرش نمايد. زن پس از آنكه دستگير شد، به مسعود گفت كه تو مردى مسلمان هستى و هدف برادرت را از اين ازدواج مى دانى، تو را به دوستى حيدر كرار طريقه مروت پيشه كن و مرا آزاد ساز و از سؤال كردن روز قيامت در اين عملت انديشه كن.25 همين عملِ مسعود موجب شد كه به برادرش توهين كرد و در درگيرى كه ميان او و برادرش اتفاق افتاد، به مرگ عبدالرزاق منتهى شد.26

وجيه الدين، مسعود بن فضل الله (745 - 738 هـ.ق.)

وى پس از كشتن برادر، فرمانروايى دولت تازه تاسيس را به دست گرفت. وى به حُسن تدبير، شجاعت، مردانگى، عقل، صلاح و سواد، مشهور، و از صفات رذيله به دور بود.27

مسعود براى استحكام و تقويت دولت، شيخ حسن جورى را از زندان ارغون شاه آزاد كرد و
پس از آزادى، او را به سبزوار آورد و شيخ را در اداره حكومت، مقتداى خويش قرار داد تا با نفوذ معنوى او بتواند در برابر حكام محلى و اشراف مقاومت كند و با اين كار مريدان شيخ در كنار سربداران قرار گرفتند و بر استحكام دولت سربداران افزوده شد.28 در واقع مسعود رابطه دين و سياست را با آوردن شيخ در حكومت برقرار و مستحكم كرد، حتى وى فرمان داد در خطبه ها نام شيخ حسن را بر نام خود مقدم دارند.29

اتحاد و همبستگى ميان نيروهاى مذهبى و سياسى ترس و وحشت را در دل اميران خراسان ايجاد كرد و آنان را به فكر چاره انداخت و ارغون شاه آنان را متقاعد كرد براى دفع دشمن جوان به يك باره بر آنان حمله برند، قرار شد كه در يك روز و در ساعت معين، در قالب سه لشكر به حومه نيشابور بتازند; ولى هر يك از آنان مى خواستند اين افتخار را به نام خود تمام كنند. از اين رو حمله خود را بدون توجه به ساعت معيّن آغاز كردند در نتيجه سربداران آنان را شكست داده و غنايم بسيارى به دست آوردند30 و با پيروزى وارد نيشابور شدند و قلمرو خود را گسترش دادند.31 به دنبال اين پيروزى شهرهاى ديگرى نيز فتح شد و بدين ترتيب خراسان به تدريج در تصرف سربداران درآمد. حكام مغولى و دست نشاندگان آنان به طغاى تيمور پناه بردند.

شكست ارغون شاه و اميران خراسان، طغاى تيمور را به وحشت انداخت و سپاهى به فرماندهى برادرش به سوى سربداران فرستاد و در جنگى كه واقع شد، برادر طغاى تيمور و نيروهاى بسيارى از آنان كشته شدند و سربداران بر چند شهر ديگر تسلط يافتند.32

شيخ حسن پايگاه و مركز اصلى خود را مشهد مقدس كه ثقل تشيع بود، قرار داد و به طور رسمى شيخ و مقتداى مردم خراسان گشت. وى پيوسته سربداران و مردم را به گسترش عدل
و داد، راستگويى و صداقت سفارش مى كرد. از اين رو مردم بيشتر شهرها حتى مخالفان مذهب او، پيرو او مى شدند و جان خود را فداى او مى كردند. به دنبال افزايش نفوذ شيخ حسن، امير مسعود از نفوذ و قدرت معنوى و مادى شيخ ترسيد و نگرانِ رهبرى خود در ميان مردم شد. از اين رو دنبال فرصتى بود تا شيخ را از بين ببرد.

آل كُرت به علت بد رفتارى با شيعيان قلمرو خود مورد نفرت شيخ حسن جورى بود. آنان در تقويت مبانى اهل سنت تلاش مى كردند به طورى كه هرات پايگاه تسنن، و سبزوار پايگاه تشيع در خراسان به شمار مى آمد.

شيعيان كه در منطقه قدرتى به دست آورده بودند در صدد بودند تا مخالفان خود را سركوب كنند. از طرفى حاكم هرات به طغاى پيام فرستاد كه اگر باهم متحد شويم و بر دشمن مشترك خود (سربداران) حمله كنيم پيروزى از آن ماست. شيخ حسن اين شخصيت دينى از اين پيام آگاه شد و براى آنان پيام فرستاد: شما كه ادعاى حاكميت بر مسلمانان را داريد; چرا به كارهاى خلاف شرع، آزار و اذيت مسلمانان دست مى زنيد، اگر از اين كارها دست برنداريد، پس آماده جنگ باشيد. به همين جهت شيخ حسن جنگ با آل كُرت را بر مسايل ديگر مقدم مى دانست و امير مسعود را به اين كار تشويق مى كرد.

از اين رو امير مسعود تحت فشار شيخ حسن و طرفدارانش، مى خواست با جنگ و درگيرى با آل كرت از فشار آنان بكاهد و مى توانست نقشه خود را براى از بين بردن شيخ عملى سازد. بنابراين كسى را مامور كرد تا بعد از پيروزى، شيخ حسن را به قتل برساند و بايك تير دو نشان بزند.

سپاه سربداران همراه شيخ حسن جورى در زاوه با سپاه حاكم هرات معزالدين حسين كرت وارد جنگ شدند كه در آغاز نبرد، پيروزى از آن سربدارن بود; اما مامورِ امير مسعود ماموريت خود را زود انجام داد و شيخ حسن را به قتل رساند.33 كشته شدن شيخ حسن وضع جنگ را دگرگون كرد و سپاه سربداران كه مركّب از نيروهاى مذهبى و سياسى بودند از هم پاشيد و طرف مقابل اين امكان را يافت تا بار ديگر انسجام خود را به دست آورد و به سربداران تلفات سنگينى وارد كردند.

امير مسعود براى رهبرى دينى مردم سيد عزالدين سوغندى را به جاى شيخ حسن جورى انتخاب كرد34 تا از مريدان شيخ در امان باشد. وى در دوران فرمانروايى خود بيشتر شهرهاى خراسان را تصرف كرد حتى فيروزه كوه و رستم دار را زير نفوذ دولت سربدار درآورد كه او را صاحبقران سربداران خوانده اند.35 سپس وى به مازندران لشكر كشيد تا آمل را فتح كند و در ناحيه رستم دار يكى از اميران محلى در سر راه او كمين كرد كه تعداد بى شمارى از نيروهاى او كشته و اسير شدند و خود بعد از اسارت به قتل رسيد.36

آى تيمور، محمد (747 - 745 هـ .ق)

وى انسانى شجاع، سخاوتمند، از موالى امير مسعود و جانشين او به هنگام غيبت در شهر بود.37 وى پيوسته از زهد و درويشى سخن مى گفت;38 ولى به مريدان شيخ حسن بى اعتنايى مى كرد. همين امر سبب شد تا نيروهاى مذهبى از او كناره گيرى كنند. آنان به او مى گفتند كه ما شيخان نزد تو ارزش و منزلتى نداريم وبراى خود خواجه شمس الدين على را به رهبرى انتخاب كردند تا او از حقوق آنان دفاع كند. تلاش خواجه با حمايت درويشان و متدينان سبب شد كه آى تيمور بيش از دو سال بر مسند قدرت باقى نماند. مريدان شيخ به خواجه پيشنهاد حكومت دادند; ولى او نپذيرفت و يكى از افراد مورد اعتماد امير مسعود به نام كلواسفنديار را به آنان معرفى كرد، امّا قدرت او به سبب ظلم و ستم تا سال 748 هجرى دوام چندانى نداشت تا اينكه شمس الدين فضل الله كه مسلك درويشى داشت برگزيده شد; ولى خود از قدرت در همان سال كناره گيرى كرد و به آنان گفت كه من رهبرى شايسته براى شما نيستم.39 از اين روى آنان بار ديگر به شمس الدين على پيشنهاد به دست گرفتن قدرت را دادند و او به پيشنهاد آنان پاسخ مثبت داد.

شمس الدين على (752 - 748 هـ.ق.)

مردى با كياست، شجاع، دانا40 و از برجسته ترين اميران سربدار بود. طغاى تيمور پس از اطلاع از رهبرى او بر سربداران، حركت سپاه خود را به خراسان لغو كرد41 و با او پيمان صلحى امضا كرد به شرط آنكه شهرهاى تصرف شده در زمان امير مسعود، در اختيار شمس الدين على باشد.42

وى از شخصيت هاى مذهبى و از مريدان با وفاى شيخ حسن جورى به شمار مى رفت و تلاش كرد تا ميان سربداران و دراويش تعادل قدرت ايجاد نمايد و به اين وسيله بار ديگر اتحاد ميان نيروهاى مذهبى و سياسى را برقرار ساخت. از اين رو در اجراى اصلاحات براى بهبود وضع جامعه و ترويج مذهب تشيع كوشيد كه تقويت سربداران را به دنبال داشت.43

وى كوشيد تا مناطق شمالى متصرفات سربداران را از وجود حملات ارغوان شاه حفظ كند، از اين رو سپاهى فراهم آورد و توانست ارغون شاه را در مازندران به محاصره درآورد; ولى
وقتى از خبر حمله ملك معزالدين كرت حاكم هرات به مناطق شرق سربداران آگاه شد از محاصره ارغون شاه دست كشيد و به سبزوار بازگشت. كوشش او در اتحاد ميان سربداران و دراويش تداوم چندانى نداشت و مريدان شيخ حسن به مخالفت با او پرداختند. درويش هندُوىِ حاكم و نايب شمس الدين على از شخصيت هاى دينى در دامغان قيام كرد; ولى شمس الدين على قيام او را سركوب، و درويش را به سبزوار آورد و خوار و زبون كرد.44 سيد عزالدين سُوغندى از ترس شمس الدين، خراسان را ترك و به سوى مازندران حركت كرد كه در بين راه درگذشت.45

حيدر قصاب مسئول امور تمغا46 از ملازمان شمس الدين على بود. حيدر، بخشى از اموال مالياتى را تحويل شمس الدين على نداده بود و از مجازات او بيمناك بود تا اينكه حيدر را مورد اهانت قرار داد47 و همين سبب قتل شمس الدين على شد.

يحيى كرابى (759 - 753 هـ.ق.)

مردى ديندار، شجاع، از مقربان امير مسعود48 و از روستاى كرابِ بيهق بود.49 وى پس از قتل شمس الدين على به رهبرى دولت سربداران انتخاب شد و فرماندهى سپاه را به حيدر قصاب داد. او توانست ولايت طوس را از واليان ارغون شاه پس بگيرد. يحيى همواره پيروان شيخ حسن را احترام و در برقرارى عدالت و اجراى مساوات ميان مردم مى كوشيد.50 با اين كار حمايت مريدان شيخ و شخصيت هاى مذهبى و مردم را به خود جلب كرد.

مهم ترين اقدام اساسى او، پايان دادن به حاكميت طغاى تيمور بر گرگان و مازندران بود. طغاى تيمور از او دعوت كرد به ارودگاهش بيايد تا پيمان صلحى ميان او و سربداران نوشته شود و قصد داشت به هنگام نوشتن صلح نامه، آنان را به قتل برساند; ولى كرابى از خدعه و نيرنگ طغاى آگاه شد و با هوشيارى و زيركى كه داشت، توانست حيله آنان را خنثى نمايد. او پاسخ مثبت به درخواست طغاى داد. وقتى سربداران در ارودگاه دشمن در حال مذاكره بودند، قبل از آنكه آنان اقدامى انجام دهند،به ناگهان بر آنان حملهور شد و فرماندهان طغاى تيمور و بسيارى از مغولان را كشتند و غنايم بى شمارى به دست آوردند.51 وى توانست با اين اقدام خود حاكميت مناطق شمالى سربداران را تحكيم بخشد و خطر دشمن را از منطقه دور سازد. در اثر اختلاف هايى كه ميان يحيى كرابى و فرماندهانش رخ داد، برادرش ظهيرالدين در سال 759 هجرى به قدرت رسيد و چون خود وى با حمايت حيدر قصاب فرمانده سپاه به قدرت رسيده بود، پس از چندى از حكومت خلع شد و خود حيدر در سال 760 هجرى قدرت را به دست گرفت، حيدر هم در اثر اختلاف ميان خود و حاكم اسفراين، در نبردى كشته شد و فرمانده سپاه او به نام دامغانى با توافق حاكم اسفراين، لطف الله فرزند امير مسعود را در سال 761 هجرى به حكومت نشاندند و مردم سبزوار از رهبرى لطف الله استقبال كردند52 و پس از چندى ميان او و دامغانى اختلاف شد و دامغانى او را به زندان انداخت و خود به سال 762 هجرى قدرت را به دست گرفت; ولى درويش عزيز مجدى در طوس كه از مريدان شيخ حسن جورى بود به مخالفت او برخواست و دامغانى توانست شورش او را سركوب كند و پس از دستگيرى، او را به اصفهان تبعيد كرد.53

دشمنان دولت سربدار از اختلاف هاى داخلى آنان استفاده كردند و يكى از مخالفان دولت به نام شيخ على هندو از اميران ابوسعيد در مازندران نيروهاى مخالف را دور هم جمع كرد و با كمك آنان استرآباد، بسطام، دامغان و فيروزه كوه را از دست دولت سربداران خارج كرد.54دامغانى براى سركوبى شورش از سبزوار بيرون آمد و مخالفانش در شهر از غيبت او سود برده، و بدون زحمت حكومت را به دست گرفتند55 و خواجه على مؤيد به قدرت رسيد.

خواجه على مؤيد (783 - 766 هـ.ق.)

آخرين امير سربداران و از پيروان طريقت شيخ حسن جورى بود، درويش عزيز مجدى را به عنوان رهبر دينى و معنوى در رأس حكومت قرار داد تا بدين وسيله حمايت مردم رابه خود جلب كند. وى توانست با حمايت درويش عزير قدرت خود را استحكام بخشد. از اين روى خواجه، شخصيت دينى درويش را مانع قدرت در رهبرى خود بر مردم مى ديد، از اين رو تصميم داشت به يك نحوى او را از سر راه خود بردارد. از سويى درويش عزيز اصرار داشت تا انتقام خون شيخ حسن را از آل كرت بگيرد.56 از اين رو خواجه على سپاهى همراه درويش عزيز به جنگ با آل كرت فرستاد و نامه اى به سران سپاه خود نوشت تا درويش را در ميدان نَبرد تنها بگذارند و بازگردند. درويش وقتى با كمى نيرو رو به رو شد با مريدان اندكش به سوى عراق رفت. خواجه على از اين حركت درويش ترسيد و سپاهى را به دنبال او روانه كرد تااينكه در درگيرى بين دو طرف، درويش و تعدادى از يارانش به قتل رسيدند.57

خواجه على پس از كشته شدن درويش عزيز بر مريدان طريقت شيخ حسن سخت گيرى مى كرد، به طورى كه قبر شيخ خليفه و شيخ حسن را كه زيارتگاهى براى مردم شده بود، ويران كرد. همين عمل خواجه سبب شد تا عده اى از جمله درويش ركن الدين از مريدان شيخ حسن در سال 778 هجرى به مخالفت با او برخيزند، ولى خواجه بر آنان پيروز شد و درويش ركن الدين به اصفهان رفت و توانست با حمايت حاكم كرمان، شاه شجاع و حاكم هرات پيرعلى به سبزوار حمله كند و آنجا را به تصرف خود درآورد و حتى به نام خود خطبه خواند.58 خواجه على از سبزوار گريخت و به حاكم استرآباد امير ولى پناه بُرد و با كمك و يارى آنان توانست بار ديگر سبزوار را در سال 780 هجرى فتح كند.59 پس از چندى اختلاف هايى كه ميان او و حاكم استر آباد به وقوع پيوست، سبب شد تا حاكم استرآباد به سبزوار حمله بَرد و شهر را محاصره نمايد. خواجه على از تيمور يارى خواست و تيمور، امير ولى حاكم استرآباد را با نيروى خود شكست داد و وارد سبزوار شد و خواجه على به استقبال سپاه تيمور آمد و تبعيت خود را از تيمور اعلان كرد; اما مردم سبزوار از سلطه بيگانه بر شهرشان نفرت داشتند و مبارزه خود را به رهبرى شيخ داود سبزوارى آغاز كردند و توانستند شهر را به تصرف خود در آورند; اما بار ديگر سپاه تيمور بر سبزوار يورش آورند و بسيارى از مردم را كشتند تا بتوانند بر آنجا تسلط يابند. با مرگ خواجه على در جنگ با لُر كوچك در نزديك خرم آباد60 حكومت سربداران پايان يافت.

تحولات فرهنگى در عصر دولت سربدار

سابقه گسترش فرهنگ تشيع در قلمرو سربداران به مهاجرت علويان به ويژه حضور امام رضا(عليه السلام) در خراسان برمى گردد. هجرت آنان موجب شد در خراسان مردم تحت تأثير فرهنگ شيعه قرار گيرند. زمانى كه زيد بن على در كوفه در سال 122 هجرى به شهادت رسيد شيعيان خراسان به حركت درآمده و طرفداران بسيارى يافتند و كارهاى بنى اميه و ستم هاى آنان را بر خاندان رسول بيان كردند61 تا اينكه يحيى بن زيد به خراسان فرار كرد. نصر بن سيار او را دستگير و زندانى كرد تا اينكه وليد بن يزيد به خلافت رسيد و او را آزاد كرد. برخى منابع گفته اند كه او از زندان گريخت و به بيهق وارد شد و شيعيان دور او جمع شدند. او به همراه
آنان با والى اُموى در منطقه نيشابور جنگيد و پيروز شد و به سوى بلخ حركت كرد. در جوزجان (گرگان) بار ديگر يحيى با سپاه نصر كه فرماندهى آن را اسلم بن احوز بر عهده داشت، درگير شد تا اينكه او و يارانش به شهادت رسيدند.62 مردم خراسان به احترام او در آن سال نام نوزادان پسر خود را يحيى يا زيد گذاشتند63 تا خاطره او را زنده نگه دارند. با ورود امام رضا(عليه السلام)به عنوان وليعهد به خراسان مذهب شيعه گسترش بيشترى يافت و سادات و علويان بيشترى به منطقه خراسان روى آوردند. با شهادت حضرت آرامگاه او كه قبله آمال شيعيان بود مركز تجمع آنان در منطقه گشت. گرچه شهرهاى ديگرى هم وجود داشت كه شيعيان در آن زندگى مى كردند. فضل بن شاذان از اصحاب امام رضا(عليه السلام) از نيشابور به بيهق مهاجرت كرد.64 عامل مهاجرت وى و سادات را در اين منطقه فضاى مناسب فرهنگى و مذهبى مى توان دانست. ارتباط سادات بيهق65 و نيشابور به اندازه اى گسترده بود كه يكى از خاندان ها به نام خاندان آل زباره در تحولات سياسى و اجتماعى و فرهنگى منطقه نقش اساسى داشته است.66 نقل شده است كه قنبر غلام على(عليه السلام) مدتى در بيهق ساكن بوده، و در اينجا متأهل شده است و در اين شهر مسجدى به نام هانى وجود دارد كه از فرزندان قنبراند. اين بيت شعر در نيشابور معروف و مشهور است:« و هو هانى بن قنبر، و من عقبه على بن جمعة بن هانى». در نيشابور خداوند فرزندى به قنبر عطا كرد كه نامش شادان است و مسجد شادان در سبزوار به وى منسوب است.67

سبزوار مركز بيهق68 پايگاه مهم تشيع بود69 كه مذهب آنان تشيعِ دوازده امامى بوده،70 و هميشه نسبت به آل على(عليه السلام)ارادت كامل داشته اند.71 مولوى در حكايت نبرد محمد خوارزم شاه با مردم سبزوار ـ كه همه رافضى بودند ـ نقل مى كند كه خوارزم شاه گفت امان مردم اين شهر آن است كه نزد من ابوبكر نامى هديه بياورند، گويد:

تا مرا بوبكر نام از شهرتان *** هديه ناريد، اى رميده اُمتان

كى بود بوبكر اندر سبزوار *** يا كلوخ خشك اندر جويبار

بعد سه روز و سه شب كه اشتافتند *** يك ابوبكرى نزارى يافتند

ره گذر بود، بمانده از مرض *** در يكى گوشه خرابه پر حَرَض

جيز كه سلطان ترا طالب شدست *** كز توو خواهد، شهر ما از قتل رَست

سوى خوارزمشاه حمالان كشان *** مى كشدندش كه تا بيند نشان

سبزوار ست اين جهان مرد حق *** اندر اين جا ضايع است و ممتحق

اين چنين دل ريزه ها را دل مگو *** سبزوار اندر، ابوبكرى مجوى72

سمرقندى گويد كه مردم سبزوار بيشتر شيعى مذهب، و مردم نيشابور بيشتر سنى مذهب بوده اند، ولى به سبب داشتن حاكم شيعى اظهار تشيع مى كردند.73

چنانكه گفته شد، مردم خراسان از ظلم وستم واليان ايلخانى به ستوه آمده بودند تا اينكه شيخ خليفه مازندرانى با تكيه بر مذهب تشيع حركت خود را بر ضد ظلم و ستم آغاز كرد و در سبزوار مردم را دور خود جمع نمود تا آنان را به مسايل سياسى و دينى خود آگاه كند. گرچه وى در اين راه كشته شد; اما شاگردش شيخ حسن جورى راه او را ادامه داد. او شهر به شهر مردم را به مسايل دينى و سياسى و اجتماعى آگاه كرد، حتى در جوابِ فرستاده طغاى گفت: پادشاه و ما بايد اطاعت خدا كنيم و به قرآن عمل نماييم و كسى كه خلاف آن انجام دهد عاصى است و بر مردم است كه مقابل او بايستند، اگر شاه به اطاعت خدا و رسول گردن نهاد ما پيرو او هستيم و الاّ شمشير ميان ما حَكَم خواهد بود.74 هم چنين وى در نامه اى به شاه به باورهاى
دينى خود اشاره كرد كه از جوانى اعتقاد به اهل حق داشته و دوستدار ائمه(عليهم السلام) و عالمان دين و طالب نجات بوده است.75

شيخ حسن جورى حامى مذهب تشيع دوازده امامى بود.76 وى ظلم ستيزى و برقرارى عدالت را كه برخاسته از مكتب تشيع دوازده امامى بود، آموخته بود. وى به طور رسمى شيخ و مقتداى اهالى خراسان بود.

برخى از اميران سربدار در دوران حكومت خود با عنايت عالمان دين به ترويج مذهب شيعه و مناقب ائمه(عليهم السلام)و ضرب سكه به نام دوازده امام(عليه السلام) پرداختند.77 آنان در تعظيم و تقويت دانشمندان و احترام سادات كوشش وافرى از خود نشان دادند و مسايل شرعى و دينى را به عالمان دين ارجاع مى دادند.78 هم چنين يكى از اميران سربدار مسئله مهدويت و انتظار ظهور حضرت مهدى(عج) را احيا كرد و دستور داد كه هر صبحگاه و شامگاه اسب زين كرده اى در ابتداى شهر آماده نگه دارند تا اگر امام زمان(عج) ظهور كند، بى مَركب نباشد.79

در اين گزارش دو احتمال به نظر مى رسد: نخست اين كه هر صبحگاه جمعه صحيح باشد. شايد بتوان گفت تلاش برخى از متعصبان اهل سنت بر اين است كه چهره شيعه را خدشه دار كنند و از اين رو اين گونه القا كرده اند كه شيعيان هر صبحگاه و شامگاه اسب زين كرده اى در ابتداى شهر آماده نگه مى داشتند تا اگر امام زمان(عج) ظهور كند، بى مركب نباشد. نساخ يا غرض ورزان كلمه جمعه را براى القاى مطالب خود درباره شيعه حذف كرده اند و حال آنكه در روايات است كه حضرت روز جمعه ظهور خواهند كرد و دعاى روز جمعه هم مى تواند تأييدى بر اين مطلب باشد; هذا يومُ الجمعة و هو يومُك المُتَوَقَّعُ فيه ظهورُكَ و الفرجُ فيه للمومنين
على يديك و قتلُ الكافرين بسيفك. گرچه رواياتى ديگرى وجود دارد كه ظهور حضرت را روز شنبه ذكر كرده اند; اما مرحوم سيد محسن امينوجه جمعى بين اين دو دسته از روايات بيان كرده است. به اين نحو كه ظهور حضرت روز جمعه و بيعت با ايشان در روز شنبه خواهد بود.

احتمال ديگر كه قوى تر به نظر مى رسد اين است كه اين حركت، يك حركت نمادين بود تا به مردم بفهمانند صبح و شام به فكر امام زمانشان(عج) باشند و اين آمادگى را داشته باشند تا در پاى ركاب حضرت گام بردارند.

خواجه على براى تقويت مبانى فقهى شيعيان با فقيه برجسته شمس الدين محمد مكى معروف به شهيد اول در جبل عامل مكاتبه كرد و از او خواست به ايران بيايد. وى از آمدن به ايران خوددارى كرد. شايد به سبب عدم اعتماد به پايدار بودن دولت سربدار ـ كه در گذشته دولت هاى كوچك دوامِ چندانى در برابر دولت مركزى نداشتند ـ و ديگر آن كه آمدن او به ايران خلاف تقيه بود به ويژه كه دولت عثمانى در آغاز قدرتش بود و آمدن او به ايران موجب دردسر براى شيعيان و عالمان شيعه آن منطقه مى شد. به دنبال اين نامه ها شهيد اوّل كتاب فقهىِ جامع و مختصرى به نام اللمعة الدمشتقيه فى فقه الاماميه80 را براى شيعيان خراسان نوشت تا بدان عمل كنند. حسين بن حسين بيهقى سبزوارى در شرح حال معصومان(عليهم السلام)رساله راحة الارواح و مؤنس الأشباح را نوشت.81 از شاعران بزرگ اين عهد در خراسان محمد بن يمين فريومدى ملقب به ابن يمين82 بود كه مذهب تشيع داشت و به سربداران پيوست. اشعار او درباره كارگزاران موجب پيشرفت حكومت سربداران بود. پدران و اجداد او به علت داشتن مذهب تشيع همواره در رنج و سختى بودند; وى در اين ابيات آشكارا به شيعه بودن خود افتخار كرده است.

مرا مذهب اين است گيرى تو نيز *** همين ره گرت مردى و مردمى است

كه بعد از نبى مقتداى به حق *** على بن بوطالب هاشمى است

تحولات سياسى، اجتماعى در عصر دولت سربدار

گذشت كه مردم از ظلم و ستم دست نشاندگان ايلخانى به ستوه آمده بودند و منتظر جرقه روشنايى بودند كه در اين هنگام شيخ خليفه مازندرانى به سبزوار پايگاه تشيع وارد شد، مردم آنجا سخنان او را با جان و دل خريدار بودند. از طرفى سبزوار در مسير كاروان هاى زيارتى و تجارتى بود و مردم از تحول هاى سياسى و اجتماعى آگاهى بيشترى داشتند.

شيخ خليفه آنان را از رخدادهاى زمان خود آگاه و براى قيام آماده كرد. وى به دنبال اجراى عدالت اجتماعى، مقابله با حاكمان ستمگر، و ياور ستم ديدگان بود و پيوسته مى گفت خداوند از عالمان تعهد گرفته تا در برابر ظلم قيام كنند.

مسجد، پايگاه استوارى براى او و مردم شده بود; امّا چنانكه گذشت فقيهان اهل سنت و طرفدار حكومت از نفوذ و اقتدار او وحشت كرده، او را متهم به كفر كردند و با توطئه اى او را به قتل رساندند تا حركت او را خاموش كنند. شاگردش شيخ حسن جورى راه استاد را ادامه داد; ولى فقيهان اهل سنت نزد ارغون شاه به سعايت از او پرداخته و گفتند كه او مذهب رافضى دارد و او را به زندان انداختند.

در باشتين شورشى برپا شد كه عبدالرزاق رهبرى آن را بر عهده گرفت و توانست با پيروزى بر دست نشاندگان ايلخانى و تصرف شهر سبزوار، دولت سربداران را تأسيس كند حتى وى براى استحكام دولت به ضرب سكه اقدام كرد.83 وجيه الدين مسعود با كشتن برادرش عبدالرزاق حكومت را به دست گرفت. اقدام او در تقويت دولت سربدار، آزاد كردن شيخ حسن جورى از زندان ارغون شاه و وارد كردن او و مريدانش در اداره حكومت بود حتى وى نام شيخ حسن را در خطبه بر نام خود مقدم داشت. از اين رو اتحاد اميران سربدار با رهبران دينى و معنوى جامعه، موجب پيشرفت و گسترش در قلمرو سربداران شد. گستردگى محدوده حكومت سربداران در زمان او، از مشرق به جام، از مغرب به دامغان، و از شمال به خبوشان (قوچان)، و از جنوب به ترشيز منتهى مى شد.84

وجيه الدين مسعود سرلوحه كار خود را برقرارى عدالت اجتماعى، حذف ماليات هاى سنگين و نيكى به مردم قرار داد. ابن بطوطه گويد« آئين عدالت چندان در قلمرو آنان رونق گرفت كه اگر سكه هاى طلا و نقره در ارودگاه ايشان روى زمين مى ريخت تا صاحب آن پيدا نمى شد كسى دست به سوى آن دراز نمى كرد.»85

از حوادث تلخ دوران وجيه الدين مسعود كشته شدن شيخ حسن در جنگ با آل كرت بود كه با شكست سربداران همراه گشت. مرگ شيخ سبب تفرقه ميان دو گروه سياسى و مذهبى شد و همين امر موجب تقويت دشمنان آنان گشت.

خواجه شمس الدين على از اميران سربدار با تيمور طغاى صلح كرد تا امنيت مرزهاى شمال سربداران را حفظ كند. وى افزون بر اجراى عدالت اجتماعى، رفاه عمومى و مبارزه با فساد و جلوگيرى از مواد افيونى86، به آبادانى سبزوار و بازسازى مسجد جامع آن پرداخت و براى رو يا رويى با دشمن به تقويت و سازمان دهى سپاه سربدار همت گماشت87 و در سياست خارجى همزيستى مسالمت آميز با همسايگان را در نظر داشت.

يحيى كرابى از اميران سربدار، به سبب ساده زيستى و برقرارى عدالت اجتماعى در جامعه محبوب مردم بود. وى افزون بر فعاليت هاى عمرانى و حفرِ قنوات مخروبه، به تعمير بناها و قنوات كه به دست واليان ايلخانى تخريب شده بود،پرداخت. وى سپاه هجده هزار نفرى دولت سربدار را به بيست هزار نفر رسانيد88 وبا كمك آنان توانست دشمن خطرناك سربدار طغاى تيمور را از بين ببرد.

آخرين امير سربدار خواجه على مؤيد، مانند حاكمان گذشته به برقرارى عدالت، رفاه عمومى و امنيت اجتماعى پرداخت. وى زندگى ساده اى داشت و اموال خود را هر سال انفاق مى كرد.89

از مهم ترين كارهاى سربداران در مدت حكومتشان، نوعى تركيب قدرت دينى در حكومت بود كه بخشى از قدرت در دست نيروهاى نظامى و سياسى، و بخش ديگر قدرت در اختيار عالمان دينى بود كه آنان رهبرى دينى و معنوى جامعه را بر عهده داشتند. در واقع نفوذ آنان در ميان مردم، زمينه انقلاب را فراهم كرد. گر چه در اثر تحول هاى سياسى، اميران سربدار براى تحكيم و تثبيت حكومت خود از آنان به سبب نفوذشان استفاده مى كردند و وقتى آنان را مانع اهداف خود مى ديدند، به قتل مى رساندند.90

مى توان گفت دولت سربداران منشأ تحول هاى سياسى و اجتماعى در عصر خود بود. آنان به تقويت دولت شيعى در خراسان و رويارويى با دست نشاندگان ايلخانى پرداختند و با پيروزى بر آنان، و شكستن فضاى رعب و وحشت، فرياد آزادى خواهى و استقلال طلبى در همه جا طنين انداز بود.

زوال دولت سربداران

اختلاف هاى درونى عامل سقوط سربداران شد; زيرا آنان با حمايت عالمان دين به قدرت رسيده بودند. چنانكه گذشت، وقتى آنان اين رهبران دينى را مخالف منافع خود مى ديدند در صدد قتل آنان برمى آمدند كه اين سبب تزلزل در پايه هاى حكومت شد، حتى خواجه على مؤيد، آخرين امير سربدار با پيروان شيخ حسن به مبارزه برخاست و بسيارى از آنان را كشت. از اين رو عده اى به مخالفت با او برخاستند به ويژه آنكه او از امير تيمور در سركوبى مخالفان كمك خواست و به استقبال او رفت. اين موجب شد كه مردم همراه مخالفان در عزم خود در بركنارى خواجه على مصمم باشند، و در مقابل نيروهاى امير تيمور مقاومت كنند، گرچه در اين راه مخالفان موفقيتى به دست نياوردند. خواجه على در پناه اميرتيمور بود تا اينكه در جنگى گشته شد و با مرگ وى حكومت سربداران برچيده شد.

تأثير نهضت سربداران بر مناطق ديگر

اين جنبش در شهرهاى ديگر اثر خود را بر جاى گذاشت. نهضت سربدارانِ كرمان و سمرقند و طبرستان تحت تأثير سربداران خراسان بود. همچنين قيام مرعشيان مازندران تحت تاثير مستقيم عزالدين سوغندى بود كه پس از مرگ شيخ حسن جورى راهش را ادامه داد. سوغندى احساس كرد كه خراسان براى او محل امنى نيست، از اين رو به طرف مازندران حركت كرد و در بين راه درگذشت و لقب شيخى را به شاگردش سيد قوام الدين مرعشى داد و او ضمن تأسيس حكومت مرعشيان مازندران تأثير به سزايى در به وجود آمدن حكومت آل كيا در گيلان و دولت صفويان داشت.

+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 15:11 |
Image of hadimeshgan

چگونگی فتح جزیره هرموز توسط امام قلی خان


جزیرۀ هرمز تا حدود قرن هشتم هجری جرون نام داشت و بندری بنام هرمز در نزدیکی شهر میناب کنونی در ساحل دریا محسوب می باشد(از حاشیه برهان مصحح دکتر معین ذیل کلمه جرون)این بندر مدت ها درتصرف  پرتغالیان  بود و مستحکمترین تأسیسات نظامی خود را به مناسبت موقعیّت جغرافیائی آن در آنجا ایجاد کرده بودند و در اوائل قرن یازدهم به تصرف سپاهیان ایران در آمد.



 

در جنگ ایران و پرتغال و فتح هرمز در 1031 ه.ق امامقلی خان بر طبق نقشه که داشت ابتدا امر داد که در جزیرۀ قشم راه آب شیرین را بر پرتغالی ها بستند و عامل امیر هرمز را بر جلفار (رأس الخیمه)در عمان بشورش به ضد ساخلوی پرتغال واداشت و عامل مزبور به مدد افراد محلی جلفار را از چنگ پرتغالیها بدر برد و از آن طریق نیز راه آب شیرین و آذوقه بر پرتغالیهای هرمز بسته شد سپس با این عنوان که جزیرۀ هرموز قبل از ورود پرتغال خراجگذار خان لار بوده و حالیه نیز باید به همان روش عمل کند،از پادشها هرمز مطالبۀ خراج کردند.

لیکن پرتغالیها این دعوا را خلاف حاکمیّت خود داشته  به سختی رد کردند بهانه برای حمله مستقیم به هرمز که مقدمات آن تهیه شده و بدست امام قلی خان  افتاده بود.قبل از اینکه لشکریان ایران مستعد حمله به هرمز شوند فرماندۀ پرتغالی هرموز برای باز کردن راه آب شیرین از قشم به آن جزیره تعرض کرد و در رجب 1030قسمتی از آن را مسخر ساخته به عجله برای حفظ ساخلو پرتغالی قلعه در آنجا ساخت امام قلی خان در ربیع الاول سال1031با پنج هزار سپاهی به بندر جرون آمد و فوراً قسمتی از همراهان خود را به سرکردگی اماقلی بیگ به تسخیر قلعه پرتغالی قشم فرستاد سپاهیان ایران از خشکی و جهازات انگلیس از دریا قلعه را به باد گلوله گرفتند در این وقت قریب 250عرب از مردم جلفار و دولت پرتغالی از قلعه دفاع می کردند و روی فریره فرمانده بحری هرموز نیز در میان ایشان بود. ساخلو پرتغالی و عرب بزودی احساس کردتد که در مقابل حملات لشکریان ایران و توپها و جهازات انگلیس نمی توانند کاری از پیش ببرند به این جهت دست از دفاع برداشتند و فرمانده خود را به تسلیم مجبور ساختند و ایشان تسلیم شدند پرتغالیها و فرمانده بحری هرموز را انگلیسیها به کشتی خود بردند ولی اعراب و ایرانیانی که به دشمن پیوسته بودند بدست سپاهیان اما قلی خان افتادند وبه جرم همدستی با کفارو خیانت به قتل رسیدند بعد از فتح لشکریان قشم لشکریان اما قلی خان قسمتی از قوای خود را به عنوان ساخلو در آن جزیره گذاشت و با کشتیهای انگلیس به بندرعباس آمدند.

تا نواقصی خود را رفع کرده و برای حمله به هرمز مهیا شوند قوای بحری انگلیس در ربیع الثانی 1031به کنار جزیرۀ هرمز  لنگر انداخته و در آنجا انتظار کشیدند تا سپاهیان امام قلی خان هم از خشکی برسند. بعد از رسیدن این لشکر متحدین ایرانی و انگلیسی در 27 ربیع الثانی به محاصرۀ قلعه نظامی هرمز پرداختند و آنجا را سرانجام در10جمادی الثانی این سال مسخر ساختند .اسرای پرتغالی که قریب سه هزار تن بودند، مطابق قرارنامه تسلیم انگلیسی ها و به هندوستان منتقل شدند و اسرای عرب و ایرانی را گرفته و به جرم خیانت کشتند و سرهای ایشان را به بندرعباس بردند . غنایم و خزائن و اسلحه و توپهای پرتغالی هرمز به دست سپاهیان ایرانی و ملاحان انگلیسی افتاد ولی اغلب آنها نصیب ایرانیها شد و انگلیسیها سهم خود را به ایرانیان فروختند .پادشاه هرمز یعنی محمودشاه برادر فیروز شاه که درذی القعدۀ1017هجری به جای برادر نشسته و به ذلت تمام در این مدّت تحت تبعیّت فرماندۀ پرتغالی و نائب السلطنه هندوستان اسمی از سلطنت داشت اسیر سپاهیان ایران شد و با گرفتاری او در دهم جمادی الثانی 1031سلسلۀ ملوک هرمز که چندین قرن گاهی با اعتبار و استقلال و مدتی تحت حمایت حمایت سلاطین پرتقال و اسپانیا سلطنت می کردند برافتاد .

بیرون رفتن هرمز از چنگ پرتقال بزرگترین ضربتی بود که در خلیج فارس به ایشان وارد آمد .چه این نقطه آخرین پناهگاه قوای بحری پرتغال در خلیج فارس بود و می کوشیدند که با نگاهداری آن نقطۀ بسیار مهم باز تجارت سواحل و جزایر را تحت نظارت خود  داشته باشند. امّا خوشبختانه با از دست دادن این جریره ،امید پرتغالیها به یأس مبدل گردید و هرمز پس از 118 سال (از913-1031)از دست بیگانگان خارج شد .

+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 4:20 |
Image of hadimeshgan

ايران
سالروز وقوع جنگ چالدران ، جنگي که ثابت کرد يک ملت براي دفاع نياز به اسلحه پيشرفته دارد
سلطان سليم در برابر شاه اسماعيل
سلطان سليم در برابر شاه اسماعيل

    23اوت سال 1514 ميلادي( دوم شهريور و 490 سال پيش در اين روز)، دشت چالدران در نزديكي خوي صحنه نخستين و در عين حال قاطعترين جنگ عثماني( تركيه ) و ايران بود. هدفهاي سليم اول سلطان عثماني از لشكر كشي به ايران عبارت بود از: جلوگيري از گسترش مذهب شيعه اثني عشري كه مذهب رسمي ايرانيان اعلام شده بود به متصرفات عثماني و پيوستن شيعيان قلمرو عثماني به دولت تازه تاسيس صفوي ايران؛ ضميمه كردن مناطق كردنشين شمالغربي و محل سكونت تركمان ها( در شرق تركيه امروز و شمال شرقي عراق كه آق قويونلوها و قره قويونلوها و بقاياي سلجوقيان بودند) به قلمرو خود، مانع از گسترش و رشد « ايرانيسم»كه با روي كار آمدن شاه اسماعيل صفوي دوباره سربلند كرده بود.
    در جنگ چالدران كه در آن شاه اسماعيل به دليل نداشتن اسلحه آتشين (توپ و تفنگ) و يك ارتش ملي (غير عشايري ) شكست خورد، سلطان سليم تنها به يك هدف خود كه ضميمه ساختن قسمتي از مناطق كردنشين و تركمان نشين به قلمرو عثماني بود رسيد كه اينك دولت تركيه گرفتار مشكل ناشي از همين عمل است و با استقلال خواهي كردها دست و پنجه نرم مي كند.
    سلطان سليم اول پس از پيروزي در نبرد چالدران به سوي تبريز پيش راند و چهارم سپتامبر( 14 شهريور) وارد اين شهر شد ، اما بر اثر مقاومت مردم و جنگ و گريز نيروهاي محلي وفادار به شاه اسماعيل مجبور به بازگشت شد.
    شاه اسماعيل تا زمان جنگ چالدران، مخالف اسلحه آتشين بود ، آن را اسلحه کشتار جمعي و به كار بردنش را خلاف آيين جوانمردي مي پنداشت. به علاوه، نيروهاي او عمدتا از عشاير قزلباش بودند و وي فاقد يك ارتش ملي مركب از افراد همه نقاط كشور بود. جنگ چالدران بزرگترين جنگ شمشير با تفنگ در طول تاريخ است. تجربه همين جنگ است كه شوروي را بر آن داشت كه در سال 1949 داراي بمب اتمي، در سال 1953 بمب هيدروژني و در سال 1957 موشك قاره پيما شود و كشورهاي فاقد اين سلاحها اينك مي كوشند آنها را به دست آورند زيرا كه سازمان ملل آن طور كه بايد و شايد تاكنون نتوانسته است از جنگ و نسل كشي جلوگيري كند و محافظ كشورهاي كوچك و ضعيف باشد.
     پس از سلطان سليم و پسرش سلطان سليمان ، دربار عثماني با مداخله وزيران و گسترش حرمسرا و غلامان درباري رو به انحطاط گذارد، و حافظ اين امپراتوري تنها سربازان خوب و مقاوم آن بودند که تا پايان کار کمتر ديده شد که افسرانشان راه خيانت به پيمايند. همين داشتن سرباز خوب موجب حفظ موجوديت آن به نام جمهوري ترکيه شده است. البته قدرتهاي اروپايي هم به سود خود مي ديدند که چنين کشوري به صورت سدي ميان روسيه و مديترانه و سرزمين هاي عربي وجود داشته باشد و به همين دليل پس از جنگ جهاني اول با وجود حضور ناوگانهاي آنها در محل ، مانع اخراج يونانيان توسط مصطفي کمال (اتاتورک )از منطقه مرمره نشدند.

+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 3:55 |
 Image of hadimeshgan

 

گرجستان آریایی نژاد، معاهدات ننگين و سر اُشپُختُر


در دامنه کوههاى قفقاز و در شرق سواحل درياى سياه سرزمين سرسبزى واقع شده است که در آن يکى از با فرهنگ ترين اقوام با تاريخى کهن زندگى مى کنند . گرجی ها مردمى از نژاد آريائى اند که از نخستين روزهاى مهاجرت آريائيها در آنجا سکنى داشته اند و از ابتدا همواره نام گرجستان در اسناد تاريخى ايران آمده است.

در زمان قديم اين خطه را به سه ناحيه مشخص تقسيم ميکردند. يک قسمت از آن را "ايبرى" و قسمتهاى ديگر را "کولخيدا" و"آلانيان"مى گفتند.

ايرانى ها و ملل مختلف به آلانيان نامهاى مختلف داده اند.ايرانى ها به ان "آلانى" واروپائيان "آلبانى" و ارمنيان "اغوانيان" ميگفتند. در آغاز دوره اسلامى وپس از سلطه اعراب انها کلمه "آلان " فارسى را به "الران" تبديل کردندواتدک اندک اين کلمه در فارسى و عربى "اران" شده و ناحيه شمالى رود ارس را که همان جمهورى آذربايجان فعلى باشد "اران" گفته اند.

 

در قرن پنجم ميلادى يکى از پادشاهان کولخيدا بنام زاتوس همسرى مسيحى گرفت وخود نيز مسيحى شد. از آن روز دين مسيح وارد گرجستان شد. کليساى گرجستان شعبه خاصى از کليساى ارتودوکس يونانى است.

مدتى مغولها بر انجا دست يافتند.تيمور از سال 780 تا 805 شش بار به گرجستان تاخت.

پس از تيمور گرجستان مستقل شد و سه دولت در آنجا تشکيل يافت که در اسناد فارسى آنها را "کارتيل" و "کاخت" و "امرت" نوشته اند. پس از سقوط بيزانس توسط ترکان، گرجى ها براى حفظ خود در مقابل عثمانيها، در قرن يازده هجرى خودشان را دست نشانده پادشاهان صفوى کردند و مخصوصا شاه عباس اول از انها در برابر عثمانى ها حمايت موثرى کرد.

پادشاهان محلى گرجستان براى حفظ حکومتشان، علاوه بر این که خود را خراجگزار و تحت الحمايه ايران قرار ميدادند و براى حفظ اطمينان بیشتر هميشه وليعهد گرجستان در دربار شاهان صفوى در اصفهان (البته باعزت و احترام) نگهدارى و پذيرائى مى شدند. هرگاه پادشاه سلف در مى گذشت، وليعهد از اصفهان با تشريفات مى رفت و به تخت مى نشست.

در بين خانوادهاى متشخص گرجستان و خانواده هاى متنفذ اصفهان نسبت خويشاوندى بود و شاهزادگان ايرانى اغلب همسران گرجى نيز داشتند و بعضى از شاهزاده خانمهاى ايرانى با اصيل زادگان گرجى ازدواج مى کردند. بسيارى از رجال و فرماندهان سپاه ايران از گرجستان و قفقازبودند.

از آن جمله مى توان به سرداران سپاه شاه عباس اول الله ورديخان (که به نشانه 33 حرف الفباى گرجى سى و سه پل بر روى زاينده رود اصفهان راساخت ودر اواخر عمر بيگلر بيگى فارس شد) و همچنين پسرش امامقلى خان (او نيزحاکم فارس بود و پرتقالى ها را از جزيره هرمز و گمبرون بيرون راند) اشاره کرد.

تفليس وايروان که اينک گرجى و ارمنى نشين مسيحى هستند در ادوار قبل اکثرا مسلمان بودند. کما اينکه حاج ميرزا آغاسى صدر اعظم محمدشاه يک مجتهد وملاى ايروانى بود.

به هر حال مسلمانان و مسيحيان ارتدکس تابع کليساى شرق همزيستى داشتند. در سراسر دوره صفويه گرجستان تا سواحل شرقى درياى سياه جزو خاک ايران ویا تحت الحمایه ایران بود.

در حال حاضر، هنوز هم در حوالى فريدن و فريدونشهر اصفهان درروستاهائی نظیر منطقه چويقورت ویا چوخیورت خانوارهائى وجود دارند که اصل و نسب گرجى دارند ولى مسلمان شده اند. ما گرجستان را فقط در گلستان و ترکمنچای نباختیم قبلا نیز سابقه داشته است. ولی چرا فقط اینها را بخاطر داریم؟

باخت ایران فقط در گلستان و ترکمنچای نبود

پس از هجوم محمود افغان پسر ميرويس غلجائى به ايران که با اخذ فتواى تکفير شيعيان از مفتيان وهابى حجاز صورت گرفت، شاه سلطانحسين صفوى در اصفهان تاج و تخت خود را به محمود تسليم کرد (12 سپتامبر 1723 ميلادى برابربا11 محرم 1135 هجری قمری)

چون پطر کبير از اين واقعه با خبر شد ببهانه پشتيبانى از سلطنت صفويه ،بناى دست اندازى به خاک ايران را گذشت واز راه رود ولگا به نيژنى نوگورود واز آنجا به حاج طرخان رفت واز راه خشکى و دريا به شهر دربند حمله کرد و با قشونى مرکب از يکصد و شش هزار نفر پياده و سوار و ناوى آنجا را فتح کرد ولى چون بيم قحطى مى رفت به حاج طرخان بازگشت ودر بين راه قلعه اى بنام "سوياتا کرست" ويا چلیپای مقدس بنا کرد.

ولى ستونى از لشگريان خود را مامور گرفتن گيلان کرد ودر نوامبر 1722 شهر رشت ودر ژوئيه 1723 باکو تسليم شدند.

شاهزادگان صفوى جسته از تیغ افاغنه در قزوين، طهماسب دوم را در همان سال اول بشاهى برگزيدند و اين شاه متزلزل براى مقابله با مهاجم افغانی به اجنبی روس متوسل شد و اسمعيل بيگ اعتماد الدوله را به نمايندگى به سن پترزبورگ فرستاد و اين سفيرطى يک قرارداد براى جلب حمايت از سلطنت طهماسب دوم، دربند و باکو و گيلان و مازندران و استرآباد را به تزار روس واگذار کرد و قواى روسيه ببهانه حمايت از صفويه در سواحل شمالى ايران مستقر شدند.

اين عهدنامه در13 سپتامبر 1723 برابر 28 ذيقعده 1135 بسته شده است واز متن فارسى آن اثرى نيست وفقط نسخه اى به زبان روسى قديم در سن پترزبورگ موجود است . (شايد نسخه اى در مرکز اسناد وزارت امورخارجه موجود ويا چاپ شده باشد.)

اين عهد نامه در آخرين سالهاى سلطنت پطر کبير امضا شده است ومعلوم است که پس از تصرف اصفهان شاه طهماسب دوم در همان گير و دار اوليه از اصفهان فرار کرده وهم از عثمانى ها و هم از روسها در قبال افاغنه کمک خواسته است. در مقدمه اين قرارداد چنين آمده است:

" پوشيده نماند،چند ساليست در کشور ايران پريشانى و نا امنى پيش آمده است و عده اى از اتباع آن کشور در برابر پادشاه قانونى قيام کرده اند وچون علاوه بر ويرانى بسيار در ايران به اتباع اعليحضرت امپراطور روسيه که مشغول بازرگانى بوده اند خسارت وارد کرده و آنها را کشته اند. . . به همين سبب امپراطور سراسر روسيه بنا بر دوستى واقعى که با اعليحضرت شاه دارد براى جلوگيرى از گسترش کارهاى شورشيان و نزديک شدن آنها به مرزهاى روسيه وبراى جلوگيرى از انهدام سلطنت ايران شخصا اسلحه خود را در برابر شورشيان بکار برده (یعنی برای هزینه لشگر کشی پول نگرفته سرزمین گرفته است) وبرخى از شهرهاى ايران و نقاطى در کنار درياى خزر را که زير فشار سر کشان بود با اسلحه خود آزاد کرد( بخوانيد اشغال کرد) و....

1- امپراطور روسيه. . . وعده مى دهد براى مقابله با شورشيان باندازه لازم سوار و پياده به ايران بفرستد ...

2- در مقابل ...اعليحضرت شاه ، شهرهاى دربند و باکو ومضافات آن را در ساحل خزر و نيز ايالت گيلان و مازندران و استرآباد را براى تصرف و تصاحب ابدى به امپراطور روسيه واگذار ميکند و اين سرزمين ها تا جاودان متعلق به روسيه خواهد بود...

در اصفهان محمود افغان پس از چندى ديوانه شد و در يک شب 31 تن از شاهزادگان صفوى را کشت. پسرعموى او بنام اشرف در سال 1725 ميلادى محمود را بقتل رساند. اشرف نيز بمدت چهار سال بر ايران مسلط بود وبه اين اعتبار حاتم بخشى کرده وبراى تحکيم قدرت خود، سراسر غرب ايران را به عثمانى بخشيد ودر مورد سواحل شمال ايران و قفقاز قراردادى با روسها بست.

در اين دوره وتا سلطنت نادرشاه افشار چند معاهده فاجعه بار تر و ننگين تر از گلستان و ترکمن چاى ودر عين حال جالب بين ايران و روسيه امضا شده است که اگر چه بعدا نسخ وبى اعتبارشده اند ولى بررسى آن از نظر تاريخ ديپلماسى آموزنده است.

عهد نامه دومى که شش سال بعد، مابين نمايندگان امپراطورروسيه پطر دوم و "پادشاه سعادتمند اصفهان"(يعنى اشرف افغان!) در رشت در تاريخ 13 فوريه 1729 منعقد شده است را از طرف روسيه "سرلشگر واسيلى لواشوف فرمانده کل سپاهيان روس مستقر در گيلان و فرمانفرماى ايالات ساحلى درياى خزر" واز طرف "پادشاه بسيار سعادتمند اصفهان ...سپهسالار بسيار معتمد و محترم محمد صيدال خان بيگلر بيگى و عاليجنابان مستوفيان مخصوص، ميرزا محمد اسماعيل و عمر سلطان و حاجى ابراهيم" امضا کرده اند، در حقيقت نوعى تحديد حدود متصرفات طرفين با جزئيات در مناطقى که قبلا ذکر شد را شامل مى شود.

در حقيقت روسها از اوضاع بلبشوى ايران سوء استفاده کرده اند و از دوطرف متخاصمين که يکى به صورت "
de jure' " وديگر ى "de facto" مدعى حکومت در ايران بوده اند امضا گرفته اند.

عهد نامه سوم در رشت در 21 ژانويه 1732 بزبان روسى است ومعلوم است که اگر نسخه فارسی هم وجود داشته از نظر قالب و مسائل شکلی تفاوتهائی موجود بوده زیرا که در بالای این نسخه روسی "بنام پدر و پسر و روح القدس" نوشته شده و بين همان سرلشگر روسى باصطلاح فرمانفرماى ايالات ساحلى درياى خزر و "عاليجاه ميرزا محمد ابراهيم مستوفى خاصه" منعقد شده، مربوط بزمانى است که شاه طهماسب دوم در برخى از نواحى ايران و بيشتر در شمال کشور داعيه پادشاهى داشته و نادر قلى با لقب طهماسب قلى خان پيشکار او بوده است.

در مدت سه سالى که از عهدنامه دوم مى گذشت، طهماسبقلى خان يعنى همان نادرشاه بعدی کم کم که قدرت گرفته بود وبه روسها پيشنهاد کرد اين نواحى را تخليه کنند. البته بعد از فتوحات نادر، روسها که سنبه را پر زور ديدند سواحل شمالى ايران وقفقازرا تخليه کرده و عقب نشستند و موافقت نامه اى بين نمايندگان امپراتريس روسيه"آنا ايوانوونا" و نماينده ايران در رشت امضا شد.

در بند 8 عهد نامه در مورد گرجستان امده است که"..چون واختانگ پادشاه گرجستان که تا کنون نسبت به امپراطور بزرگ روسيه و پادشاه ايران وفادار بوده واز دارائى خود محروم شده است، شاه ايران متعهد ميشود هنگاميکه گرجستان کما فى السابق در تحت حمايت ايران قرار بگيردکماکان املاک و دارائى او بوى مسترد گردد".

عهدنامه چهارم در گنجه در 10 مارس 1735 بسته شده است. در اين زمان نادر به اوج ترقى خود رسيده بود و در آستانه سلطنت بود وهنوز در دشت مغان پادشاهی "سکولار" خود را اعلام نکرده بود و هنوز چند ماهى به خلع شاه طهماسب دوم مانده بود و نادرشاه به آذربايجان و از آنجا به شروان رفته و داغستان را گرفته بود. به همين جهت در گنجه عهدنامه اى ميان او وامپراتريس روس بامضا رسيد از جمله آمده است که شهر باکو با مضافات آن ظرف دو هفته و شهر دربند ومضافات ان تا سر حد سابق ظرف دوماه پس از انعقاد اين عهدنامه و اگر مقدور باشد حتى قبل از ان تخليه خواهد شد.داغستان و نواحى ديگر که جزو شمخال و اوسمى هستند کما فى السابق در تصرف ايران باقى خواهد بود.

در بند ديگر عهدنامه آمده است:...اميد است صومعه نصاراى گرجى که در دربند هست همچنان در مقررات خود آزادى داشته باشند و انرا ويران نکنند ...

در بند ديگر: "...واما (روسيه) به کيفر خدعه اى که از ترکان سر زده است ... تا وقتى دولت ايران همه ولايات خود را پس نگرفته در جنگ با انها باقى بماند... و پيش از اينکه با يکديگر گفتگو کنند بهيچ مذاکره ای با ترک ها وارد نشوند".

پس از آن دوران اگر گهگاه مدعى هم براى پاره اى از نقاط در قفقاز پيدا ميشد حکومت عثمانى بود وروسها مطرح نبودند.لذا حکومت وقدرت نظامى نادر شاه را هم درتاريخ ايران بايد قدر دان بود. البته دوران فرمانروائى او را بويژه پس از فتح دهلى ، بايد منشا تحولاتى در کل سياست آسيا دانست.

از دوران کريمخان زند تا زمان لطفعليخان اوضاع کم و بيش بر همين منوال بود. تا انکه آغا محمد خان بر خاندان زند قيام کرد، هراکليوس دوازدهم پادشاه مسيحى گرجستان از پريشانى اوضاع و احوال ايران استفاده کرد و و خود را تحت حمايت روسيه اعلام کرد.

هنرو نبوغ عمده نظامى آغا محمد خان اين بود که در تحرک و سرعت عمل و غافلگير کردن دشمن ويا باصطلاح امروز Blitzkrieg
کم نظير بود. معمولا وقتى قصد حمله به جائى داشت سپاه را در دشتهاى اطراف تهران (و عموما درمنطقه اى در شرق جاده قديم شميران سابق و خيابان شريعتى امروز وحوالی جائی که فعلاپادگان عشرت آباد واقع است) متمرکز مى کرد واز لشگريان سان مى ديد. ولى تا دادن فرمان حرکت ، احدى نمى دانست که او فردا قصد اردو کشى به کدام سمت را دارد.

بعضى نوشته های ایرانی حاکی است که حمله آغا محمد خان به تفليس بلحاظ تاديب و انتقام گرفتن از عمليات نهب و غارتى بود که در 9 سال قبل از آن واقعه پسران اراکلى پادشاه گرجستان (با تلفظ هاى مختلف هراکليوس ويا هرقل) يعنى يولون وآلکساندره قبلا به گنجه حمله کرده بودند.

قضيه کشتار تفليس اينگونه آغاز شد. آغا محمد خان پس از آراستن لشگر در تهران، براى سرکوبى ابراهيم خان حاکم شوشى که ياغى شده بود، حرکت کرد و در ابتدا نظر لشگر کشى به تفليس نداشت. چهار ماه شهر شوشى ( که با گويش ترکى به آن شوشه ميگفتند و به فارسى شيشه) را محاصره کرده بود و با قلعه کوب و منجنیق سعى در گشودن قلعه داشت.

ابراهيم خان حاکم شيشه با داشتن حصار و برج و باروى محکم شهر بشدت مقاومت مى کرد. اغا محمد خان به موازات محاصره وعملیات نظامی از نظر تضعيف روحيه دشمن وجنگ روانی، نامه اى به ابراهيم خان نوشت و وی را دعوت به تسلیم کردکه نامه با اين شعر منتسب به حافظ آغاز مى شد که زمنجنيق فلک تير فتنه ميبارد / تو ابلهى که نشینی در آبگينه حصار

ابراهيم خان که مصمم به مقاومت بود پاسخ اورا باين شعر داده بود که: گر نگهدار من آن است که من ميدانم / شيشه را در بغل سنگ نگه مى دارد.

درحين محاصره شوشى، جوادخان قاجار حاکم گنجه که خواجه قاجار را "عمو" خطاب مى کرد، به اردوى اغا محمد خان امد وشکايت کرد که پسران پادشاه گرجستان در گنجه تاخت و تاز کرده اند، ووى را اغوا کرد وبرانگيخت که به تفليس حمله کند. لذا علت حمله آغا محمد خان تنها به بهانه نافرمانى اراکلى نبوده بلکه گوشمالى متجاوزين به گنجه هم بوده است. زیرا وی از تهران به عزم شوشی وسرجای خود نشانیدن ابراهیم خان حرکت کرده بود و پس از آنکه محاصره شوشی طولانی شد، به تشویق جوادخان به تفلیس حمله کرد.

آغا محمد خان بنه قشون (قرارگاه سپاه) را در شوشى گذاشت وغافلگيرانه و با سواره نظام و بگونه اى برق اسا به تفليس حمله کرد.

پس از حمله اغا محمد خان اراکلى از دولت روسيه کمک خواست اما کنت ايوان واسييلويچ گوداويچ فرمانده ارتش قفقاز نتوانست کمکى کند زیرا قشون او درچند نقطه پراکنده بودند.

تاخت و تازها و قتل عامهاى آغا محمد خان قاجار درگرجستان غير از قدرت نمائى و ارعاب گرجى ها و ارامنه مسلمانان قفقاز ،وغير از کاشتن تخم کينه وعداوت نتيجه ملموسى نداشت.

وى تفلیس را گشود و می گویند تعداد زيادى از زنان و دختران و پسران گرجى (بين 15000تا 25000 ) را اسير کرد وبه عنوان پاداش و غنيمت به سرداران و زيردستانش داد ومردان بسيارى را قتل عام کرد و کشيشان گرجى را به رودخانه کور که در تفليس جارى است، انداخت و غرق کرد و کليساهاى انان را اتش زد.

اين درجه از خشونت و قساوت تا حدود زيادى مساله باج و خراج و ماليات واطاعت را به يک اختلاف دينى تبديل کرد وبیشتربه صورت حمايت تزار روس از کليساى ارتدکس در تفليس و ايروان و ساير نقاط قفقازجلوه کرد.

در 15 سپتامبر 1801 الکساندر امپراطور روسيه پس از مرگ پدرش پل در مسکو تاج گذارى کرد .پل تزار روس چند ماه قبل از انکه طى يک توطئه دربارى بقتل برسد طى فرمانى گرجستان را جزو امپراطورى روسيه دانست. تزار الکساندر اول در همان آغاز سلطنتش فرمانى صادر کرد، و پادشاه گرجستان را رسما دست نشانده خود دانست و اين سرزمين را به پنج استان تقسيم کرد که "ايمرت" و"کارتيل"و"سومخت"و"کاخت" از آن جمله بودند.

در سال ۱۲۱۵ هجری قمری گئورگی (به زبان فرانسه ژیورژی وبه فارسی گرگین خان) جانشين هراکليوس، ملقب به ژرژ دوازدهم حاکم گرجستان رسماً تحت الحمایگی روس ها را پذیرفت. برادر گئورگی، الکساندر چون مخالف الحاق گرجستان به روسیه بود به دربار ایران پناهنده شد و شاه ایران را به جنگ با روس ها تشویق کرد. تزار روس این امر را بهانه قرار داده تفلیس را تصرف کرد.

فتحعلی شاه که از الحاق گرجستان به روسیه ناراحت بود پناهنده شدن شاهزادگان گرجی به دربار ایران را بهانه کرد و فرمان مقابله با روسها را به ولیعهد ش عباس میرزا صادر کرد ویک جنگ طولانی سیزده ساله آغاز شد و منتهی به امضای قرارداد گلستان(1813)شد که آثار سوئی بر اقتصاد وامنیت ملی برجای گذارد وبالا تر از ان به تمامیت ارضی ایران لطمه جبران ناپذیری زد.

اشپختر که بود؟

يک جنگجو ى گرجى الاصل بنام پاوله تزيتزيشويلى((Pawle Tzitzichwili
که در جوانى وارد سپاهيان روسيه شده بود، در آنجا ترقى و ترفيع پيدا کرد و با قرائت روسى اسمش،به پاول تسيتسيانوف Pavel Tzitzianof معروف شد و در ادبيات تاريخى ايران به تبعيت از زبان فرانسه سيسيانوف تلفظ شد.

سيسيانوف مدتى به سمت بازرس قشون روس منصوب شده بود و به اعتبار شغل و سمتش در گويش روسى درگرجستان " اينشپکتور" که همان
Inspecteurدر زبان فرانسه است معروف بود. در ايران آن زمان بلحاظ آشنا نبودن عوام الناس با زبان وفونتيک لاتين و يا روسى سهوا بنام "اشپختر" تلفظ و شناخته مى شد، شايد هم بعضا با قصد تحقير واستهزا در زبان ترکى آذرى تعمدا او را بنام "اشپخدر" ميناميدند و به لحاظ درگيرى و جنگها ى او در قفقاز با سپاهيان ايران، به همين اسامى در تهران نيز معروف شده بود.

سيسيانوف ويا اشپختر،چون اصالتا از خانواده اى گرجى بود وداراى شناخت از ان منطقه بود، در 9 سپتامبر سال 1802 از طرف روسها به سمت حکمران گرجستان تعيين شد.

بنا به نوشته سه جلد کتاب درباره تاریخ گرجستان که در سن پترزبورگ در سالهاى 1851 و1856 و 1857 توسط بروسه مورخ روسى (
Brosset: Histoire de la Georgie ) به زبان فرانسه نوشته شده است ودر کتاب تاريخ سياسى ايران نقل شده است، سيسيانوف در 6 اکتبر 1804( برابر با اول رجب 1219 ) براى گرفتن گنجه از تفليس خارج شد.

جوادخان حاکم ايرانى در بيرون شهر بشدت مقاومت کرد ولى ناگزير به داخل ارک وقلعه گنجه عقب نشست و مقاومت کرد و عاقبت (مرد ومردانه) در دسامبر 1803بهمراه پسرش کشته شد و گنجه به تسخير روسها درآمد.

مولف مآثر سلطانيه مى نويسد که جواد خان چندين بار از شهر بيرون امد وخود را به لشگريان روسى زد ولى نتوانست کارى از پيش ببرد،سرانجام بواسطه اختلافى که بين وى و مصيب بيگ شمس الدين لو يکى از فرماندهان لشگر ايران رخ داد ودر نتيجه دروازه بانان ارمنى گنجه خيانت کردند و تسليم روسها شدند.

در زمانى که اين واقعه رخ داد، فتحعلى شاه در خراسان مشغول جنگ با یاغیان بود ودر همان روزى که شهر مشهد را گرفت خبرافتادن گنجه به دست لشگريان روس باو رسيد. بنا بر منابع روسى، در اين جنگ که 400 افسر و سرباز روس نيز کشته شدند، روسها خشونت و بيرحمى زيادى کردند وقلعه وارک گنجه را بکلى نابود کرده و مردم شهر را قتل عام کردند.

در اين جنگ تعداد زيادى از مردم کرتيل (تفليس و مضافات) شرکت موثرى کردند واز مردم گنجه که در رکاب آقا محمدخان در 1795 در تفليس بيداد کرده بودند بزعم خود انتقام گرفتند و شهر را در روز اروج بایرام ( عيد فطر) سال 1219 هجرى قمرى آتش زدند.

سيسيانوف پس از بازسازى گنجه اين شهر را بنام دختر پطر کبير يلزابت و همچنين همسر تزار الکساندر اول، "يلزابتو پول" گذاشت. تزار ازاين فتح و ابتکار خوشش آمد و اورا بدرجه سرلشگری ترفيع داد.

در همان سال (1805) سيسيانوف براى تصرف ايروان حرکت کرد وبا عباس ميرزا مصاف داد. عباس ميرزا به طرف شهر قارص که ارامنه آنرا "گارنى" مينامند عقب نشست.روسها از رود زنگى گذشتند و ايروان را محاصره کردند.

محمد خان حاکم ايروان بخوبى مقاومت کرد تا اينکه سپاهيان فتحعلى شاه بکمک رسيدند وروسها را تارو مار کردند. پس از چند جنگ پراکنده سيسيانوف از تاريکى شب استفاده کرد و عقب نشست واز راه قراکليسا و اچميادزين(مقر خليفه گرى ارامنه) در 22 سپتامبر به تفليس رسيد.در اين جنگ کمکى براى سيسانوف نرسيد و بعلت کمبود اذوقه و گرما و بدى هوا تعدادى از سربازان او تلف شدندو سربازانى که براى او در تفليس باقيمانده بودند 2600 نفر بيشتر نبود.

تعدادى از آنهائى هم که در اطراف ايروان درمانده بودند باسارت قواى فتحعلى شاه در امدند که تعدادى از فرماندهان انان را سوار بر خَر، و بعضى را پاى پياده، به تهران و تبريز فرستادند.

در اين وقت به فتح على شاه خبر دادند که ترکمانان شورش کرده اند. روسها که علاوه بر قفقاز در تالش و گیلان هم تلاشهائی برای تصرف ان نواحی نموده بودند و با کشتی در انزلی قوائی پیاده کرده بودند.

علاوه بر آن در شرق دریای خزر ترکمانان یموت به به فرماندهی خواجه يوسف کاشغرى را تحریک به طغیان کرده بودند. لذا فتحعلى شاه ، فرماندهى سپاه را به عباس ميرزا سپرد و خود به طهران بازگشت و کار سيسيانوف را نا تمام گذاشت.

 

بنا به اسناد و نوشتجات روسى ،در 1806 سيسيانوف مجددا از رود متکوار عبور کرد و به "نخا" رفت و حکمران انجا محمد حسن خان را که بدستور آغا محمد خان قبلا کور شده بود ولى گمارده ايرانى ها بود، برکنار کرد وبجاى او جعفرقليخان خوئى که به شاه قاجار ياغى بود را بجاى محمد حسن خان نشانيد.
پس از این فتح امپراطور روسيه سيسيانوف را به درجه سپهبدى ارتقا داد ويک جقه الماس نشان برايش خلعت فرستاد. سيسيانوف پس از آن به شماخى رفت . مصطفى خان حاکم شماخي مقاومتى نکردوبا پرداخت خراجي تسليم شد.

 

بنا به روايت اسناد مورخين روسى، سيسيانوف از شروان گذشت و و بباکو رفت ودر يک فرسنگى شهر اردو زد و به حسين خان حاکم شهر نوشت که تسليم شود و کليدهاى شهر را با دست خود به اردوى او ببرد.
هرچه حسين خان به او التماس کرد که وى را در انظار از اين سرشکستگي معاف دارد واز او نخواهد که کليدها را شخصا باردوگاه وی بياورد، سيسيانوف نپذيرفت .

سر انجام حسين خان به خدعه ای متوسل شد وبه او نوشت :"چون نگرانى مانع است که بميان لشگريان شما بيايم از شما ميخواهم بدون همراه ويا حد اکثر دونفر در نقطه اي در باغى نزديک ارک شهر بيائيد تا کليد ها را شخصا تحويل دهم".

سيسيانوف روز پنجشنبه 8 فوريه 1806(19 ذيقعده1220) با اليسبار پسر آقا بابا و يک قزاق ديگر به محل معهود رفتند. طرفين از اسب پياده شدند و هم ديگر را بغل کردند و خوش وبش کردند. وقتى حسين خان کليد ها را بدست او داد ،غفلتا دو همراه حسينخان از پشت با تفنگ خود بسوى سیسیانف شليک کردند وا و و دو نفر همراهش را در جا کشتند . سپس با عجله سر اورا بريدند و با چاپار مخصوص براى شاه به طهران فرستادند.

پير قلى خان سردار که از طرف عباس ميرزا بيارى محاصره شوندگان باکو آمده بود، چون از اين واقعه با خبر شد به اردوى روسها هجوم برد وچون راه بازگشت به تفليس قطع شده بود، روسها از راه قزلر به باکو رفتند و با کشتى آنجا را ترک کردند (فرار کردند).

واما اجازه دهيد ويکى دو ماه به عقب برگردیم وبا هم به تهران برويم وروایت ایرانی قضیه را هم مرور کنیم و به این منظور به نقل داستان از مرحوم سعید نفیسی با مختصر تصرفی بسنده میکنم:
"... در اين موقع واقعه بسيار عجيبى در دربار طهران روى داده است بدين معنى که فتح على شاه به خرافات و اباطيل و مخصوصا سحر و جادو خيلى معتقد بود وبراى بيرون راندن روسها به اين گونه وسائل هم متوسل مى شد.
در آن زمان مرد روحانى و فاضلي بنام حاج ميرزا محمد سبزوارى در تهران بود که بلحاظ عقايدش به حاج ميرزا محمد اخباري معروف بود وى معتقد بود که در اسلام ادعاى اجتهاد کردن، يعني اظهار عقيده کردن در احکام ،خلاف شرع است. ودر شريعتى که از رسول خدا و ائمه اطهار مانده است کسى حق ندارد در آن عقيده اى اظهار کند و يگانه دستور مردم ، اخبارى است که از پیامبر و ائمه رسيده است.يعنى انچه از سیره وگفتار و رفتار انها روايت کرده اند معتبر است و چيزى برآنها نميتوان افزود در غير اينصورت اینکار جز بدعت در دين چيز ديگرى نيست.

حاج ميرزا محمد اخبارى سخنورى بلیغ بود و در بحث مخصوصا در صنعت جدل بسيار ماهر بود و بقوه بيان خود همه را محکوم ميکرد و حافظه بسيار قوى داشت. چون در علوم مختلفه دست اندر بود، بزرگان شيعه در ان زمان مانند سيد على طباطبائى معروف به صاحب شرح کبير و حجت الاسلام سيد محمد باقر اصفهانى و حاج محمد ابراهيم کلباسى و شيخ جعفر نجفي از دست او و مجادله هاى وى به تنگ امده بودند ودر رویا روئی با وی احتیاط می کردند.

حاج ميرزا محمد اخبارى مدتها در عتبات و بحرين و اصفهان بود و عده زيادى هم مريد داشت .
هنگامى که سيسيانوف با سپاهيان ايران در جنگ بود وى در تهران سکونت داشت و مدعی بود که "تسخير ارواح خبيثه و اجنه ونیز ارتباط با ارواح طاهره و علم اعداد و طلسمات" همه را بخوبى ميداند و چله نشستن او بى اثر نمى ماند.

چون شخص بسيار متنفذى بود بمحض اينکه وقت ملاقاتى بدون حضور ثالث از شاه خواست فورا پذيرفته شد.مجلس را خلوت کردند و به شاه پيشنهاد عجيبى کرد که حتى در نظر شاه خرافاتى هم عجيب بنظر آمد.

او به فتحعلی شاه گفت که من چلّه مى نشينم ، واز روزى که چلّه نشستم تا چهل روز ديگر حتما سر اشپختر را به دربار شما مياورند. ولى يک شرط دارم و ان اين است که اگر اين امر تحقق پيدا کرد، شما اين مطلب را آشکار کنيد و به حمايت من طريقه اخبارى را در ايران رواج بدهيد وبا مخالفان من مخالفت کنيد.

فتح عليشاه اين شرط را پذيرفت.بعد از اين شرط و پيمان حاج ميرزا محمد سبزوارى يکسره به شاه عبدالعظيم رفت و در حجره اى را بروى خود بست و چله نشست.صورت مردى را بروى ديوار کشيد واسم انرا اشپختر گذاشت.طنابى را به پشت خود گره زد ودو سر انرا بدو طرف شکلى که بديوار کشيده بود بست.

مرتبا اوراد معينى را تکرار ميکرد و طورى به نقش ديوار خيره شده بود که چشمانش سرخ و رنگ خون شده بودند.چنان متمرکز در اين کار بود که هر کس وارد حجره ميشد ملتفت نميشد. سرانجام روز چهلم کاردى برداشت ودر سينه ان نقش ديوار فرو کرد، وگفت که در همين موقع اشپختر را کشتند !!

فتحعلى شاه روز چهلم طبق قراری که محرمانه گذاشته بود همه اعيان در بار خود را به سلام دعوت کرد و روى تخت مرمر به سلام نشست. اما هر چه منتظر شد سر اشپختر را نياوردند. سرانجام حوصله اش سر رفت و کسى را نزد ميرزا محمد فرستاد که... پس چه شد؟ روز دارد تمام ميشود و خبرى نيست؟! وى جواب داد اگر کسى که سررا مياورد پاى اسبش لنگ شود ، تقصير از من نيست!

يک ساعت بعد عاقبت سوارى امد و سر اشپختر را اورد و معلوم شد چاپار به راستى پاى اسبش در سليمانيه در شش فرسنگى طهران لنگ شده است و مدتى در آنجا مانده است".

از آن تاریخ ببعد این ضرب المثل در مورد کسانی که با عجله برای انجام کاری حرکت میکنند شایع شد که : "مگر سر اشپختر آورده ای؟!..."

البته طبیعی است که جزئیات روايت ايرانى ها تفاوتهائى با تاريخ نويسان روسى داشته باشد ولی در اصل قضیه تفاوتی نیست.

ایرانیها بيشتر و بحق جانفشانی ها و رشادتهاى ايرانيان را ترسيم کرده اند وشکستها را نوعا به خیانت این و آن ونه به برتری آتش و تکنولوژی و آموزش نظامی حریف نسبت داده اند، ونوعا به مبالغه در پيروزى نيروهاى خودى و حقير شمردن دشمن پرداخته اند ،که در تبليغات زمان جنگ عموما متداول است و اصطلاح و شعار "واى بحال اُرُس" باقيمانده از آن دوران است.

یک محقق تاریخ (دکتر حسين آباديان) مى گويد: سلسله نبردهايى که در سالهاى 1218 تا 1228 و 1241 تا1243 هجرى قمرى در منطقة قفقاز صورت گرفت و در تاريخهاى عمومى ايران از آن به جنگهاى ايران و روس ياد شده است، يکــى از درخشان‌ترين حماسه هاى مردمى در برابر اشغال ايران توسط بيگانه به شمار مى‌آيد. آنچه در تاريخهاى عمومى نقل مى‌شود بيشتر معطوف به شکستهاى ايران است و در نوشته‌هاى متأخر کمتر از حماسه‌سازيهاى مردم در برابر بيگانه سخن رفته است. نتيجة جنگها هرچه بود، ناشى از بازى قدرتهاى بين‌المللى و زدوبندهاى پشت پردة آنهاست. ايلات و عشاير منطقه در اين جنگها عمدتاً با نيروهاى حکومت مرکزى ايران همکارى واز خود گذشتگي زيادى کردند و نشان دادند که به دولت ايران وفادار هستند.

بهر حال بعد از نبرد اصلاندوز ایران شکست خورد و در چمن گلستان از محال قره باغ قرار آتش بس گذاشتند. وروسها بندهائی برای بازرگانی و بحرپیمائی هم به آن اضافه کردند. میرزا ابوالحسن خان شیرازی از طرف ایران با وساطت سفیر انگلیس سروته قضیه را بهم میاورند و میرزا بزرگ فراهانی اصلا طرف مشورت هم قرار نمیگیرد.عباس میرزا هم از تلخی شکست افسردگی گرفته بود.

عهدنامه گلستان بيش ازآنکه يک سند حل و فصل جامع مناقشات باشد ، در حقيقت بنوعى قرارداد ترک مخاصمه "
Armistice" واز نظر حقوقى شناسائى "Status Quo Presentium" يعني شنلسائی و حفظ وضع موجود بود ودرمناطقی هم که در قرارداد اسم برده اند، تحدید حدودی صورت نگرفته بود وبدقت مشخص نبود.

عهدنامه گلستان سبب شد مرزهای طبیعی ایران یعنی سلسله جبال قفقاز تغییر کند و تمام نواحی شمال رود ارس از دست ایران خارج شود .البته ایروان و نخجوان در دست ایران باقی ماند. این عهد نامه شامل یازده فصل بود. به موجب این عهد نامه ایالات و شهرهای گرجستان ، داغستان ، باکو ، دربند ، شروان ، قره باغ ، ، شکی ، گنجه ، موقان وقسمت علیای طالش به روسیه واگذار شد.حق کشتیرانی نظامی ایران دردریای خزرازبین رفت وتسهیلات فراوانی برای بازرگانان روسی درایران فراهم آمد وزمینه های نفوذ اقتصادی روسیه درایران فراهم گردید . روس ها هم دراین عهد نامه تعهد کردند که نیابت سلطنت عباس میرزا را درایران به رسمیت بشناسند و در رساندین او به سلطنت بعد از پدر تمام کوشش های خود را به کار گیرند.


بسیاری از تاریخ نویسان بگونه مبالغه آمیزی ویا بعضا با حب وبغض با بزرگنمائی غیر منصفانه صرفا خصوصیات ویا ضعف های اخلاقی وشخصی فتحعلیشاه را دلیل شکست جنگهای ایران و روس ومعاهده "ننگین ترکمانچای" می دانند.

ازجمله می گویند که او مردی خسیس ولئیم بود ومواجب قشون را نمیپرداخت،

یا اینکه او مردی خرافی و اهل رمل و اسطرلاب بود،

یا اینکه حرمسرای بزرگی داشت و زنان زیادی از اقوام گرجی وترک وتات و تا تار و تاجیک و وترکمن و چرکس و و کرد ولر و افغان وعرب و...در حرمسرای او بودند وفرزندان متعددی داشت که بحسب علقه ها و وابستگی های ایلی و طایفه ای و منطقه ای مادرانشان و نوع تربیتشان وسمپاتی هائی که بعضا به سیاستهای انگلیس وعثمانی و روس وغیره پیدا می کردند، میانه ای با یکدیگر نداشتند و هر یک سازی می زدند وگرفتاریها را بیشتر می کردند.

و باز نوشته اند که او محاسن بسیار بلندی داشت که تا به کمرش میرسید و خیلی به آن می نازید.

اگر بخواهیم از او تیپ شخصیتی بسبک "پسیکانالیست" های امروزی ارائه بدهیم باید گفت که او یک "نارسیست" و باصطلاح"خود شيفته" بود.

" قبله عالم " فکر می کرد که خداوند عالَم مردی به صباحت منظر او نیافریده است.اکثرا در آب و یا آینه خودش را نگاه میکرد . وقتی ژنرال گاردان بهنگام تقدیم استوارنامه، افسران جوان و فرانسوی هیات نظامی همراه را در شرفیابی بار اول به شاه معرفی کرده بود، قبله عالم تفقدا سری تکان داده بود وبا لبخند رضایت گفته بود : اینها هم زیبا و رعنا هستند !

بد شانسی او این بود که دوربین عکاسی خیلی دیر و در زمان نبیره اش ناصرالدین شاه اختراع شد.

صاحب دیوان را که طبع شعر داشت وباصطلاح رئیس دفتر مخصوص او بود مامور کرده بود که مجموعه اشعاری در وصف وی گردآوری کنند و در نسخ متعدد در حد مقدور تکنولوژی وقت، بخط خوش خوشنویسان تکثیر و تذهیب کنند و این نسخه ها به اسم "شمایل خاقان" درخانواده های اشراف و نزدیک به دربار از باب چاپلوسی دست بدست می گشت و هنوز هم ممکن است در بین کلکسیونرها وآنتیک بازها ویا عتیقه فروشان خیابان منوچهری تهران نسخه ها ویا صفحات مُذَ هّبی از "شمایل خاقان" پیدا شوند.

یکطرفه نباید قضاوت کرد.عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوى !
واقعيت اينست که فتحعلى شاه در مدت 37 سال سلطنتش چه از سوى شاهزادگان مدعى تاج و تخت و چه از جانب ياغيان ترکمن و افغان و قفقازی و چه از طرف دشمنان خارجى يعنى روسيه و عثمانى و انگليس تحت تهديد و فشار بود واز نظر سياست خارجى بدنبال متحدى قدرتمندى اروپائى ميگشت که بين همسايه هاو قدرتهاى روسيه و انگليس و عثمانى موازنه مثبت ايجاد کند و آنطور که توسط مغرضين و معاندين در افواه شايع کرده بودند،غير ازپاره اى نقاط ضعف شخصى که متداول زمان هم بود- ودر زمان خودش شاید هم عیب بشمار نمیرفتند- آنطور هم که گفته اند از قضايا پرت نبود. از تغییر فضای بین المللی ونبود اطلاعات و اخبار نباید غافل بود.

روسها حتى قبل از اشغال قفقاز سياستهاى ويژه‌اى براى استمرار نفوذ خود در منطقه تدارک ديده بودند. امپراطوری روس با افت و خیز هائی دوران "هژمونیک" خود را دیری بود که آغاز کرده بودند.

آنها قزاقها را به تدريج وارد قفقاز کردند و در کنار آنها ساير اتباع خود را هم اسکان مى‌دادند . اين گروه ها در اخراج مردم بومى و بويژه مسلمانان تلاشهاى زيادى کردند که اين روند در دورة بعد از جنگها در قفقاز شدت گرفت.

قلب تپندة قفقاز داغستان بود که عموم مردم آن مسلمان بودند. در داغستان ايلات و عشاير و قبايل متعددى زندگى مى‌کردند، عده‌اى ترک زبان بودند و گروهى ديگر از تاتهاى مسلمان به شمار مى‌آمدند. اخراج چرکسها که بزرگترين گروه مسلمان قفقاز بودند پيامدهاى دردناکى به بار آورد، آنها از سرزمينهاى خود آواره شدند و از قفقاز بيرون رفتند و تنها عده اى اندک از آنها در موطن اصلى باقى ماندند.

گفته اند که تحريکات حسین خان قاجار پس از انعقاد صلح بین ایران و روسیه (عهدنامه گلستان) براى نپرداختن ماليات واز ترس آنکه عباس میرزا به این خاطر او را سرکوب نکند آتش جنگ بین ایران و روسیه را روشن کرد. دست اندازی روس ها به قلمرو ایران و قسمت ارس (از جمله گوگچه و قپان) و نارضایتی بسیاری از حاکمان سرزمین های ایرانی که به تصرف روس ها درآمده بودند از جمله ابراهیم خان جوانشیر حاکم شوشی و نارضائى هاى های دولت ایران ازجهت از دست دادن سرزمین های وسیع، ظلم و ستم پی در پی روس ها به مسلمانان قفقاز و تقاضای کمک از دولت ایران به ایشان از عوامل اصلی شروع دوباره آتش جنگ بود.

پس از عهدنامه گلستان ، در دربار تعدادى از شاهزادگان و نيز برخى از ديوانسالاران ذينفوذ به اين جمعبندى رسيده بودند که از دست دادن شهرهاى قفقاز بويژه در شرائطى که روسها به تخريب آثار مسلمانان و به اصطلاح "روسيفيکاسيون" وتغيير ترکيب جمعيتى وجابجائى اقوام پرداخته اند نبايد تحمل شود.

انديشه توسل به جهاد در ذهن برخى از آنان وجود داشت. آنها معتقد بودند براى جلوگيرى از تجاوزهاى روسيه در گرجستان بايد به روحانيون روى آورد تا آنها مردم را برای مقابله باروسيه بسيج نمايند و اعلام جهاد نمی آيند.

ميرزا بزرگ فراهانى که داراى نفوذ بود جلودار اين وظيفه گرديد. بعضی ميگويند چون ميرزا بزرگ در جريان معاهده گلستان ببازى گرفته نشده بود ودر چمن گلستان راهش ندادند، ميخواست بازى را بهم بزند .ولى بعيد است که اين اتهام ویا دروغ راست باشد!

میرزا بزرگ ، حاج ملاباقر سلماسى و صدرالدين تبريزى را به عتبات فرستاد تا موضوع حملات روسها را به گرجستان و داغستان ورفتار با مسلما نان را به اطلاع علما نجف یعنی شيخ محمدجعفر نجفى و آسيد محمد اصفهانى برسانند. وقتى روحانيون عتبات از مراتب مطلع شدند، فرستادگانى به قم، کاشان، يزد، اصفهان، شيراز و شهرهاى ديگر فرستادند و حکم جهاد دادند.

ملا احمد نراقى و مير محمدحسين سلطان‌العلما امام جمعه اصفهان و ملا على‌اکبر اصفهانى احکامى مشابه صادر کردند . ميرزا بزرگ مجموعه اين احکام را جمع‌آورى کرد و تحت عنوان "جهاديه" منتشر نمود.

مشخص نبودن حد و حدود و مرزهای بین ایران و روسیه و شورش ها و ناامنی هایی که بسیاری از حاکمان و ساکنان مرزی برپا کرده بودند از بهانه هاى اولیه شروع دوباره جنگ های ایران و روسیه بود.
در چنين جوى فتحعلی شاه، عباس میرزا را به فرماندهی سپاه ایران منصوب و راهی نواحی تصرف شده کرد. لایق ترین فرزندان شاه عباس میرزا بود. او علیرغم انکه اولاد ارشد نبود به ولایتعهدی و نیابت سلطنت منصوب شده بود،سیاست می فهمید و سپهسالاری قشون کرده بود وغیرت ملی داشت و شاید هم دغدغه دین، و از نظر سیاسی به انگلیسی ها نظر مساعدی نداشت و با روسها دشمن بود وچون می خواست از فشار روس وانگلیس و عثمانی بکاهد، دشمنِ دشمن را دوست می پنداشت و از اتحاد با ناپلئون استقبال می کرد.

بعد از کنگره وین تلاش کرد به مترنیخ صدراعظم اتریش که اینک به مقتدرترین فرد اروپا بدل شده بود نزدیک شود و نامه نوشت و از او خواست که نمونه هائی از تفنگهای اتریشی و اروپائی را برای کپی برداری برایش بفرستد که البته مترنیخ هم چند قبضه تفنگ برای او فرستاد.

بهرحال در اين هنگام چون روس ها مهیای جنگ نبودند غافلگیر شدند و سپاهیان ایرانی تمامی ولایات از دست رفته از جمله باکو، دربند، شوشی، داغستان، ایروان و تالش را به تصرف درآوردند.

پس از این واقعه پاسکوویچ از سرداران معروف روسیه از جنگ های روس و عثمانی فارغ شد و فرماندهی سپاه روس در قفقاز را عهده دار شد ویرملوف به خاطرعدم کامیابی در جنگ از طرف تزار روسیه احضار شد.

پاسکوویچ درصدد برآمد تمامی نواحی متصرف شده توسط ایرانیان را بازپس گیرد. ابتدا قره باغ و سپس ایروان را تصرف کرد و در جبهه‌های طالش و لنکران قوای ایران را شکست داد لذا با شتاب خود را به گنجه رساند.

عباس میرزا نیز با ۳۰ هزار سپاهی عازم گنجه شد. در این نبرد که به جنگ گنجه معروف شد عنقریب بود که گوی پیروزی نصیب ایرانیان شود اما مى گويند به علت کوتاهى و يا خيانت آصف الدوله صدراعظم جدید ایران دراعزام نیرو به سپاه ایران، در سپاه ایران بی نظمی به وجود آمد و تلاش های عباس میرزا در نظم بخشیدن به امور فایده ‌ای حاصل نکرد و ناچار به عقب نشینی پرداخت و در نتیجه این عمل تلاش های ایرانیان در کسب فتوحات در خطر افتاد و باعث پیروزی کامل پاسکوویچ و سپاهیانش شد.

پس از تصرف گنجه و وارد آمدن تلفات سنگین به سپاه ایران سرانجام معابر ارس به دست روس ها افتاد. عباس میرزا نیز آخرین نیرو های خود را در سردار آباد متمرکز و در سال ۱۲۴۳ ه.ق با قوای روسیه به نبردی سخت پرداخت اما نرسیدن آذوقه و جیره و مواجب سپاهیان از تهران باعث تضعیف و متزلزل کردن روحیه سربازان ایرانی شد و سردارآباد به تصرف سردار روس درآمد و قوای ایران به کلی از ساحل چپ رود ارس به داخل آذربایجان رانده شدند.

نتیجه این شکستها منتهی به معاهده ننگین ترکمن چای درسال 1828 شد که بررسی عهدنامه و آثار آن مجالی دیگر می خواهد.

آرى چنين بود برادر...! این شکست ها موجب شد نه تنها ايران ولاياتی را که بموجب عهد نامه گلستان در سال 1813 از دست داده بود،قطعیت یابد، بلکه به موجب معاهده "ترکمن‌چای" (1828 ميلادی) تسلط روس‌ها بر قفقاز کامل شد و ايروان و نخجوان نيز به آن اضافه و به روسها واگذار گرديد. طبق قرارداد ترکمانچای حق کشتیرانی نظامی در دريای خزر از ايران سلب، و کاپيتولاسيون به ما تحميل شد.

گر بَرکنم دل از تو و بردارم ازتو مِهر/ آن مِهر بَر که افکنم؟ آن دل کجا بَرم؟

 

نقل از سایت میلیتاری

+ نوشته شده توسط هادی وب نگار در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 0:13 |





Powered by WebGozar